مردي خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد و پول فراواني به عنوان سهم امام آورده بود، آن هم با امكانات آن زمان، با راه هاي دور و نبودن وسايل سفر و بودن راهزن هاي در كمين كه با قافله حركت مي كردند. خلاصه زحمت فراواني كشيد تا خود را به مدينه و خدمت امام صادق (ع) رسانيد. وقتي آمد امام احساس كرد كه عجب و غروري او را گرفته كه من خيلي كار كرده ام كه اين همه پول آورده ام. عجب بيماري مهلكي است و امام هم طبيب حاذق است. بايد بيمار را معالجه كند و غرور و تكبر او را بشكند. لذا خادمشان را صدا زدند كه بيا و آن تشت رختشويي را كه در گوشه حياط افتاده بياور. وقتي آورد. فرمود: سرازيرش كن. وقتي سرازير كرد، آن مرد ديد سكه هاي طلا و نقره و جواهرات فراوان از تشت فرو ريخت. تلي شد حايل ميان اين مرد با غلام امام. سپس فرمود: شما خيال نكنيد كه ما به شما نياز داريم كه از شما پول مي گيريم. ما منت بر شما داريم كه از شما مي پذيريم. «انما ناخذ منكم ما ناخذلنطهركم» ما كه از شما پول مي پذيريم، براي اين است كه شما را پاك كنيم.
صفير هدايت، انفال 31، آيه الله ضياءآبادي