0

حماسه محبت

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

حماسه محبت

کوثر :: تیر 1379، شماره 40
مرد خراسانی، بعد از مدتها راهپیمایی در شهر مدینه گام‏می‏گذارد. عطش زیارت امام صادق(ع) بی‏تابش کرده است. می‏خواهد قبل‏از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچه‏های شهر را یکی بعداز دیگری پشت‏سر می‏گذارد. در بین راه، هزاران فکر و خیال به‏سرش هجوم می‏آورند:
دو مرتبه به خراسان برگردم یا...، شاید امام قبول نکند!
به سرعت گامهایش می‏افزاید. چند دقیقه بعد به مجلس امام صادق(ع)وارد می‏شود. حضرت را به آغوش می‏کشد و سجدگاهش را بوسه‏باران‏می‏کند. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشایش می‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور می‏کند:
تمام زندگی‏ام فدایش، چه جمال نورانی و چه سیمای درخشانی!
چشمش به غلامی می‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود می‏گوید:
چه سعادتی نصیبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که این وظیفه‏مقدس را بر عهده دارد!
از مجلس امام بیرون می‏رود. جسمش درکوچه‏های شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسیر محبت او.
لحظات قبل، در ذهنش تداعی می‏شود که: همچنان به سیمای امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام می‏اندیشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر می‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همین‏طور به سعادت ابدی غلام غبطه می‏خورد و با خودش می‏گوید: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.
جرقه‏ای که در ذهنش می‏تابد، افکارش را به هم می‏ریزد:
شاید خسته شده باشد. وقتی تمام اموالم را برایش ببخشم; حتماقبول می‏کند.
بر می‏گردد. یک راست‏خودش را به غلام می‏رساند. خطاب به اومی‏گوید:
در خراسان اموال بسیاری دارم. وظیفه‏ات را بده به من، همه‏اموالم مال تو.
سرتاپای غلام را حیرت فرا می‏گیرد. خودش را پا به پا می‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت می‏دهد. بدون این که شگفتی‏اش را آشکارکند، می‏پرسد:
همه ثروتت را به من می‏دهی؟!
بله، به تو می‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامی‏من را بپذیرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.
غلام گیج می‏شود. نمی‏داند چه اتفاقی افتاده است. هم قبول کردن‏خواسته مرد خراسانی مشکل است و هم ردکردنش. از مرد خراسانی جدامی‏شود، اما سخنان او لحظه‏ای تنهایش نمی‏گذارند. از خودش می‏پرسد:
آیا همه اموالش را به من خواهد داد؟!
سپس به خودش نهیب می‏زند:
نه، نه، خدمت‏به امام صادق(ع) بیش از اموال او ارزش دارد.
باردیگر ذهنش به میدان تاخت و تاز افکار ضد و نقیض تبدیل‏می‏شود. از جدال سختی که در درونش ایجاد شده رنج می‏برد. از خودش‏می‏پرسد: قبول کنم یا نه؟! اول قبول می‏کند و بعد پشیمان می‏شود وهمین طور پشیمان می‏شود و بعد قبول می‏کند. ذهنش از شک و تردیدآشفته شده است. ناخودآگاه بر زبانش جاری می‏شود:
هرگز! هرگز از در این خانه دور نمی‏شوم.
اما هنوز خیالات پرجاذبه راحتش نمی‏گذارند و بیش از گذشته به سرش‏هجوم می‏آورند:
سالهاست که پشت این در خدمت می‏کنی، اگر خدا قبول کند هفتادپشتت را کافی است. فرصت‏خوبی است. قبل از این که از چنگت‏خارج‏شود... تو که نباید تا آخر عمر غلام باشی! یک سال، دو سال، سه‏سال و بالاخره غلامی تاکی؟
و پاسخ می‏دهد:
آخر چگونه این در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت این‏خانواده محروم سازم؟
بازهمان خیالات پرجاذبه در ذهنش جولان می‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسایشش را سلب می‏کنند:
مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نیست.
به خود می‏آید. لحظه‏ای به فکر فرو می‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرین ذهنش سر و سامان داده می‏گوید:
اگر امام راضی شود، چه عیب دارد؟ سالهاست که خدمتش می‏کنم.این همه شیعه مخلص، منهم یکی از آن‏ها، مگر همه باید غلام امام‏باشند؟! امروز غلامی، فردا فرمانروایی، آفرین براین شانس!
خنده‏اش را می‏خورد و راه می‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)می‏رساند. با نوعی حیاء و اضطراب، قضیه را با حضرت در میان‏می‏گذارد:
فدایت‏شوم، ... می‏دانی که خدمتکار مخلص شمایم. سالهاست که...حال اگر خداوند خیری به من برساند، آیا... شما از آن، جلوگیری‏می‏کنید؟
سکوت می‏کند. چشمانش به زمین دوخته شده است. قلبش تندتند می‏زند.منتظر می‏ماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امام‏سکوت را می‏شکند:
نه، اگر آن خیر، نزد من باشد، به تو می‏دهم. اگر دیگری به توبرساند، هرگز از آن جلوگیری نمی‏کنم.
غلام با خوشحالی همه چیز را به امام می‏گوید. حضرت حرفهای غلامش‏را گوش می‏کند. چشم از او بر نمی‏دارد. در نگاهش یک عالم معنانهفته است. لبانش از تبسم همیشگی‏اش باز نمی‏ایستد. می‏فرماید:
مانعی ندارد. اگر تو بی‏میل شده‏ای، او خدمت مرا پذیرفته است.او را به جای تو می‏پذیرم و تو را آزاد می‏کنم.
شادی و سرور از چهره غلام خوانده می‏شود. از امام کم کم فاصله‏می‏گیرد و خودش را به مرد خراسانی می‏رساند. وقتی جریان را با اودرمیان می‏گذارد، او نیز از خوشحالی بال در می‏آورد. شادمانی‏اش‏را پایانی نیست. غلام هم خوشحال است ولی نه به اندازه او.خوشحالی غلام بیشتر به این جهت است که دارد به یک ثروت بادآورده‏نزدیک می‏شود. ثروتی که فکرش را هم نمی‏کرد. از خودش می‏پرسد:
با آن همه ثروت چه کنم؟!
و بعد پاسخ می‏دهد:
هرکاری که دلم خواست انجام می‏دهم. خرید، فروش، خانه، زندگی،ازدواج و...
و اضافه می‏کند:
پول که باشه، راه خرجش زیاده.
قبل از آن که به سمت‏خراسان راه بیفتد، خودش را به امام‏می‏رساند تا با حضرت خدا حافظی کند. مقابل حضرت زانو می‏زند.برای آخرین بار به سیمای نورانی امام خیره می‏شود. چهره دلربای‏حضرت به دلش چنگ می‏زند. انوار معنوی سیمای امام بی‏تابش می‏کند،ولی تمام سعی او این است که مهر امام را از قلبش بیرون کند وبا افکار ناخوشایندش مبارزه نماید.
از جایش بر می‏خیزد. دست امام را لای دستانش قرار می‏دهد. گرمای‏دست امام(ع) برایش احساس برانگیز است. لبهایش را به دست‏حضرت‏نزدیک می‏کند. می‏بوسد و راه می‏افتد. هنوز چند قدم بیشتربرنداشته است که صدای «مهربانی‏» درجا میخ‏کوبش می‏سازد. باردیگر افکار رنگارنگ، صفحه ذهنش را به بازی می‏گیرند. از خودش‏می‏پرسد:
چه می‏خواهد بگوید؟ آیا پشیمان شده است؟
و خودش پاسخ می‏دهد:
نه، نه، سالهاست که می‏شناسمش. چیزی که به راه خدا داد، پس‏نمی‏گیرد.
به پشت‏سرش نگاه می‏کند. امام با چهره متبسم و نورانی به او چشم‏دوخته است. صورتش چون ماه می‏درخشد. ناخودآگاه چند قدم سوی‏امام(ع) برمی‏دارد. لبخندی تواءم با اضطراب، در لبهایش گل‏می‏کند. امام(ع) نیز گامی به سوی او پیش می‏آید و با لحن‏محبت‏آمیزی می‏فرماید:
«به خاطر خدمتی که نزدم کرده‏ای می‏خواهم نصیحتت کنم; آن‏گاه‏مختاری که بروی یا بمانی. نصیحتم این است که وقتی روز قیامت‏برپاشود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبیده است و علی(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علی(ع) چسبیده‏ایم و شیعیان ما هم به ماچسبیده‏اند. آن‏گاه ماهرجا وارد شویم، شیعیانمان نیز واردمی‏شوند.»
پاهای غلام سست می‏شود. قلبش به طپش می‏افتد. آب دهانش گم می‏شود ولبهایش به خشکی می‏گراید. بار دیگر خیالات گذشته به ذهنش هجوم‏می‏آورند:
- فرصت طلایی است. ثروت را از دست نده. شانس زندگی فقط یکبار گل‏می‏کند... غلام در آخرین لحظات این نبرد، از لابلای فرمانهای هوی و هوس،تصمیمش را می‏گیرد. در می‏یابد که رابطه‏اش با امام(ع) جدا نشدنی‏است. احساس می‏کند که محبت دل‏انگیز امام(ع)، بر دلش افزونی‏یافته است. محبتی که به اندازه یک دریا شور و هیجان دارد. وشاید هم فراتر از دریاها.
از خودش می‏پرسد:
چرا مرد خراسانی در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمایه و زندگی‏اش دست می‏کشد؟
آنگاه پاسخ می‏دهد:
عشق، عشق، عشق به امام(ع).
و بعد به خودش نهیب می‏زند:
او به عشق امام(ع)، از دنیایش می‏گذرد ولی من برای رسیدن به‏دنیا، آخرتم را می فروشم; وای برمن، وای بر من!!
سپس خودش را به پاهای امام(ع) می‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجوای درونی، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏می‏زند و می‏گوید:
آقایم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خیر; درخدمتت‏باقی می‏مانم و آخرتم را به دنیایم نمی‏فروشم.
... چگونه از لطف و حمایتت‏برگردم، با این که علاقه‏ام به شمامایه افتخارم است؟
بی روی تو خورشید جهان سوز مباد هم‏بی تو چراغ عالم افروز مباد بی‏وصل تو کس چو من بد آموز مباد آن روز که تو را نبینم آن روز مباد
مولایم! جانم اسیر کمند عشق و محبت توست. زندگی‏ام برخاک باد،اگر به در خانه دیگری امید بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غیر شما دوزم که می‏دانم دیگران را شفاعت و کرامتی نیست.
____________________________
منبع: داستان دوستان، ج 4، ص‏166، به نقل از منازل الاخره، ص‏164.

دوشنبه 9 بهمن 1391  7:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها