کوثر :: تیر 1379، شماره 40
مرد خراسانی، بعد از مدتها راهپیمایی در شهر مدینه گاممیگذارد. عطش زیارت امام صادق(ع) بیتابش کرده است. میخواهد قبلاز زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچههای شهر را یکی بعداز دیگری پشتسر میگذارد. در بین راه، هزاران فکر و خیال بهسرش هجوم میآورند:
دو مرتبه به خراسان برگردم یا...، شاید امام قبول نکند!
به سرعت گامهایش میافزاید. چند دقیقه بعد به مجلس امام صادق(ع)وارد میشود. حضرت را به آغوش میکشد و سجدگاهش را بوسهبارانمیکند. آنگاه در مقابلش زانو زده محو تماشایش میگردد. هماندماز ذهنش عبور میکند:
تمام زندگیام فدایش، چه جمال نورانی و چه سیمای درخشانی!
چشمش به غلامی میافتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود میگوید:
چه سعادتی نصیبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که این وظیفهمقدس را بر عهده دارد!
از مجلس امام بیرون میرود. جسمش درکوچههای شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسیر محبت او.
لحظات قبل، در ذهنش تداعی میشود که: همچنان به سیمای امام زلزده است. به مفهوم جملات امام میاندیشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر میکند. کرامت و شفاعتحضرت مدهوشش ساخته است. همینطور به سعادت ابدی غلام غبطه میخورد و با خودش میگوید: آخرتشآباد، خوش به حالش.
جرقهای که در ذهنش میتابد، افکارش را به هم میریزد:
شاید خسته شده باشد. وقتی تمام اموالم را برایش ببخشم; حتماقبول میکند.
بر میگردد. یک راستخودش را به غلام میرساند. خطاب به اومیگوید:
در خراسان اموال بسیاری دارم. وظیفهات را بده به من، همهاموالم مال تو.
سرتاپای غلام را حیرت فرا میگیرد. خودش را پا به پا میکند. آبدهانش را جمع کرده قورت میدهد. بدون این که شگفتیاش را آشکارکند، میپرسد:
همه ثروتت را به من میدهی؟!
بله، به تو میدهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامیمن را بپذیرد، آنگاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.
غلام گیج میشود. نمیداند چه اتفاقی افتاده است. هم قبول کردنخواسته مرد خراسانی مشکل است و هم ردکردنش. از مرد خراسانی جدامیشود، اما سخنان او لحظهای تنهایش نمیگذارند. از خودش میپرسد:
آیا همه اموالش را به من خواهد داد؟!
سپس به خودش نهیب میزند:
نه، نه، خدمتبه امام صادق(ع) بیش از اموال او ارزش دارد.
باردیگر ذهنش به میدان تاخت و تاز افکار ضد و نقیض تبدیلمیشود. از جدال سختی که در درونش ایجاد شده رنج میبرد. از خودشمیپرسد: قبول کنم یا نه؟! اول قبول میکند و بعد پشیمان میشود وهمین طور پشیمان میشود و بعد قبول میکند. ذهنش از شک و تردیدآشفته شده است. ناخودآگاه بر زبانش جاری میشود:
هرگز! هرگز از در این خانه دور نمیشوم.
اما هنوز خیالات پرجاذبه راحتش نمیگذارند و بیش از گذشته به سرشهجوم میآورند:
سالهاست که پشت این در خدمت میکنی، اگر خدا قبول کند هفتادپشتت را کافی است. فرصتخوبی است. قبل از این که از چنگتخارجشود... تو که نباید تا آخر عمر غلام باشی! یک سال، دو سال، سهسال و بالاخره غلامی تاکی؟
و پاسخ میدهد:
آخر چگونه این در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت اینخانواده محروم سازم؟
بازهمان خیالات پرجاذبه در ذهنش جولان میدهند و آن تفکرات مخالف،آسایشش را سلب میکنند:
مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نیست.
به خود میآید. لحظهای به فکر فرو میرود. آنگاه به تصورات جنجالآفرین ذهنش سر و سامان داده میگوید:
اگر امام راضی شود، چه عیب دارد؟ سالهاست که خدمتش میکنم.این همه شیعه مخلص، منهم یکی از آنها، مگر همه باید غلام امامباشند؟! امروز غلامی، فردا فرمانروایی، آفرین براین شانس!
خندهاش را میخورد و راه میافتد. خودش را به امام صادق(ع)میرساند. با نوعی حیاء و اضطراب، قضیه را با حضرت در میانمیگذارد:
فدایتشوم، ... میدانی که خدمتکار مخلص شمایم. سالهاست که...حال اگر خداوند خیری به من برساند، آیا... شما از آن، جلوگیریمیکنید؟
سکوت میکند. چشمانش به زمین دوخته شده است. قلبش تندتند میزند.منتظر میماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امامسکوت را میشکند:
نه، اگر آن خیر، نزد من باشد، به تو میدهم. اگر دیگری به توبرساند، هرگز از آن جلوگیری نمیکنم.
غلام با خوشحالی همه چیز را به امام میگوید. حضرت حرفهای غلامشرا گوش میکند. چشم از او بر نمیدارد. در نگاهش یک عالم معنانهفته است. لبانش از تبسم همیشگیاش باز نمیایستد. میفرماید:
مانعی ندارد. اگر تو بیمیل شدهای، او خدمت مرا پذیرفته است.او را به جای تو میپذیرم و تو را آزاد میکنم.
شادی و سرور از چهره غلام خوانده میشود. از امام کم کم فاصلهمیگیرد و خودش را به مرد خراسانی میرساند. وقتی جریان را با اودرمیان میگذارد، او نیز از خوشحالی بال در میآورد. شادمانیاشرا پایانی نیست. غلام هم خوشحال است ولی نه به اندازه او.خوشحالی غلام بیشتر به این جهت است که دارد به یک ثروت بادآوردهنزدیک میشود. ثروتی که فکرش را هم نمیکرد. از خودش میپرسد:
با آن همه ثروت چه کنم؟!
و بعد پاسخ میدهد:
هرکاری که دلم خواست انجام میدهم. خرید، فروش، خانه، زندگی،ازدواج و...
و اضافه میکند:
پول که باشه، راه خرجش زیاده.
قبل از آن که به سمتخراسان راه بیفتد، خودش را به اماممیرساند تا با حضرت خدا حافظی کند. مقابل حضرت زانو میزند.برای آخرین بار به سیمای نورانی امام خیره میشود. چهره دلربایحضرت به دلش چنگ میزند. انوار معنوی سیمای امام بیتابش میکند،ولی تمام سعی او این است که مهر امام را از قلبش بیرون کند وبا افکار ناخوشایندش مبارزه نماید.
از جایش بر میخیزد. دست امام را لای دستانش قرار میدهد. گرمایدست امام(ع) برایش احساس برانگیز است. لبهایش را به دستحضرتنزدیک میکند. میبوسد و راه میافتد. هنوز چند قدم بیشتربرنداشته است که صدای «مهربانی» درجا میخکوبش میسازد. باردیگر افکار رنگارنگ، صفحه ذهنش را به بازی میگیرند. از خودشمیپرسد:
چه میخواهد بگوید؟ آیا پشیمان شده است؟
و خودش پاسخ میدهد:
نه، نه، سالهاست که میشناسمش. چیزی که به راه خدا داد، پسنمیگیرد.
به پشتسرش نگاه میکند. امام با چهره متبسم و نورانی به او چشمدوخته است. صورتش چون ماه میدرخشد. ناخودآگاه چند قدم سویامام(ع) برمیدارد. لبخندی تواءم با اضطراب، در لبهایش گلمیکند. امام(ع) نیز گامی به سوی او پیش میآید و با لحنمحبتآمیزی میفرماید:
«به خاطر خدمتی که نزدم کردهای میخواهم نصیحتت کنم; آنگاهمختاری که بروی یا بمانی. نصیحتم این است که وقتی روز قیامتبرپاشود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبیده است و علی(ع) به رسولخدا و ما امامان به علی(ع) چسبیدهایم و شیعیان ما هم به ماچسبیدهاند. آنگاه ماهرجا وارد شویم، شیعیانمان نیز واردمیشوند.»
پاهای غلام سست میشود. قلبش به طپش میافتد. آب دهانش گم میشود ولبهایش به خشکی میگراید. بار دیگر خیالات گذشته به ذهنش هجوممیآورند:
- فرصت طلایی است. ثروت را از دست نده. شانس زندگی فقط یکبار گلمیکند... غلام در آخرین لحظات این نبرد، از لابلای فرمانهای هوی و هوس،تصمیمش را میگیرد. در مییابد که رابطهاش با امام(ع) جدا نشدنیاست. احساس میکند که محبت دلانگیز امام(ع)، بر دلش افزونییافته است. محبتی که به اندازه یک دریا شور و هیجان دارد. وشاید هم فراتر از دریاها.
از خودش میپرسد:
چرا مرد خراسانی در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمایه و زندگیاش دست میکشد؟
آنگاه پاسخ میدهد:
عشق، عشق، عشق به امام(ع).
و بعد به خودش نهیب میزند:
او به عشق امام(ع)، از دنیایش میگذرد ولی من برای رسیدن بهدنیا، آخرتم را می فروشم; وای برمن، وای بر من!!
سپس خودش را به پاهای امام(ع) میاندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجوای درونی، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گرهمیزند و میگوید:
آقایم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خیر; درخدمتتباقی میمانم و آخرتم را به دنیایم نمیفروشم.
... چگونه از لطف و حمایتتبرگردم، با این که علاقهام به شمامایه افتخارم است؟
بی روی تو خورشید جهان سوز مباد همبی تو چراغ عالم افروز مباد بیوصل تو کس چو من بد آموز مباد آن روز که تو را نبینم آن روز مباد
مولایم! جانم اسیر کمند عشق و محبت توست. زندگیام برخاک باد،اگر به در خانه دیگری امید بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعتغیر شما دوزم که میدانم دیگران را شفاعت و کرامتی نیست.
____________________________
منبع: داستان دوستان، ج 4، ص166، به نقل از منازل الاخره، ص164.