شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگی او به صورت فیلمی در حال نمایش است و او که محو تماشای زندگی اش بود ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر است و آن هم وقت هایی است که او دوران پر از درد و رنج زندگی اش را طی کرده است .
بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت :
" پروردگارا ! تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد . پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟ چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم تنها گذاشتی ؟ "
خدا لبخندی زد و گفت : " بنده عزیزم ! من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زمان هایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم که به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی "