معلم كلاس سوم دبستان وقتي وارد كلاس شد از بچهها خواست كتاب «بخوانيم » فارسي را روي ميزهايشان بگذارند تا درس جديد را شروع كند و بعد به يكي از دانشآموزان گفت از روي درس بخواند. «فداكاران؛ هميشه و در همه جا انسانهاي بزرگ و فداكاري هستند كه براي نجات ديگران جانشان را به خطر انداختهاند و نام و ياد آنها جاودانه مانده است. در كشور بزرگ ايران نيز زنان و مردان و حتي كودكان فداكار فراوانند. زندگي اين انسانها سرمشق و چراغ راه ماست. آيا نام شهيد حسين فهميده، ريزعلي خواجوي و حسن اميدزاده را شنيدهايد؟...».
در آخردرس آقاي معلم درباره اين سه نفر كمي براي بچهها صحبت كرد و گفت چطور حسين فهميده در دوران دفاع مقدس براي جلوگيري از حركت دشمن با نارنجك خودش را زير تانك انداخت و ريزعلي خواجوي دريك شب سرد زمستاني وقتي متوجه شد ريل قطار آسيب ديده است پيراهنش را از تن بيرون آورد و به آتش كشيد و راننده قطار را متوجه خطر كرد و مسافران را نجات داد و حسن اميدزاده، معلم فداكار گيلاني كه براي نجات جان دانشآموزان خودش را به دل آتش انداخت.
حرفهاي آقاي معلم كه تمام شد يكي از بچهها اجازه گرفت و گفت آقا ما درباره حسين فهميده و دهقان فداكار از ديگران چيزهايي شنيدهايم اما در مورد اين معلم مهربان خيلي كم ميدانيم. ميشود شما كمي در مورد او براي مان صحبت كنيد.
آقاي معلم چند دقيقهاي ساكت به دانشآموز نگاه كرد و بعد گفت: اتفاقا من چند وقت پيش مسافرتي به گيلان داشتم و از نزديك با خانواده آقاي اميدزاده صحبت كردم كه اگر قول بدهيد بچههاي خوبي باشيد ماجراي سفرم را برايتان تعريف ميكنم. دانشآموزان از او خواستند كه ماجرا را بگويد و خودشان هم ساكت شدند و آقا شروع كرد: «اول بايد بگويم آقاي حسن اميدزاده در روستايي به نام بيجارسر نزديك شهرستان شفت در گيلان زندگي ميكرده و من دوستي دارم به نام آقاي حقشنو كه در همين شهرستان ساكن است و با كمك او به روستاي بيجارسر رفتيم و ضمن ديدن مدرسهاي كه حادثه در آن اتفاق افتاده بود با پسر آقاي اميدزاده صحبت كرديم و او ماجرا را اين طور بازگو كرد: صبح يكي از روزهاي بهمن 1376 پدرم طبق معمول به مدرسه ميرود. آن روز هوا سرد بود و باد نسبتا شديدي ميوزيد.
ساعت حدود 11صبح ناگهان صداي داد و فرياد از بيرون كلاس ميشنود و متوجه ميشود در كلاس دوم حادثهاي رخ داده است. بسرعت خودش را به آن كلاس ميرساند و ميبيند بخاري نفتي آتش گرفته و دانشآموزان هراسان و بيپناه در گوشه كلاس جمع شدهاند. او بدون اينكه وقت را تلف كند به اتفاق همكارش يكي يكي بچهها را از كلاس بيرون ميآورند و به همين دليل هر دو دچار سوختگي ميشوند. پدرم با اينكه حال چندان مساعدي نداشته دوباره به كلاس برمي گردد و باقيمانده بچهها را نجات ميدهد. اما زماني كه ميخواهد خودش بيرون بيايد در بسته ميشود و چون در كلاس دستگيره نداشته داخل آن زنداني ميشود. حتي سعي ميكند از پنجره خارج شود اما به دليل داشتن حفاظ آهني موفق نميشود. البته چند دقيقه بعد در حالي كه بشدت سوخته بود از كلاس بيرون آورده ميشود اما ديگر كار از كار گذشته بود و...؟. صحبتمان به اينجا كه رسيد اشك در چشمان او حلقه زد و چند لحظهاي ساكت شد. احساس كردم يادآوري ماجرا باعث ناراحتي او شده است. به همين دليل ضمن دلداريش به او گفتم پدرش براي ما يك قهرمان است و هر كسي جرات و شجاعت چنين كاري را ندارد و با هزاران حرف نگفته و نشنيده خداحافظي كرديم و بازگشتيم و از خداوند خواستم به خانوادهاش صبر و به او پاداش كار بزرگش را بدهد و باز هم به ذهنم آمد كه اين فداكاري فقط از كسي بر ميآيد كه خدايي و انسان دوست باشد و درود فرستادم برمعلم فداكار گيلاني ـ حسن اميدزاده بيجارسري ـ او در تير1391 پس از تحمل 15سال درد و رنج ناشي از سوختگي شديد درگذشت. حالا او از ميان ما رفته است اما با گذشت و فداكاريش درس بزرگي به ما داد. جانش را فدا كرد و مثل پروانه در آتش سوخت تا بچهها زنده بمانند؛ او يك قهرمان است و هيچ وقت نبايد فراموشش كنيم.
حرفهاي آقاي معلم كه تمام شد دانشآموزي كه سوال كرده بود از جا بلند شد و بعد از او هم تمام بچهها به احترام آقاي اميدزاده و همه فداكاران ايران ايستادند.
رضا بهنام