0

مداد خوشبخت

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

مداد خوشبخت

 

زنگ دوم بود، زنگ ورزش. بچه‌ها وسايل‌شان را روي ميزهايشان گذاشته و به حياط مدرسه رفته بودند. مداد قرمز آرام توي جامدادي خوابيده بود كه صدايي بيدارش كرد.

 

چشم‌هايش را باز كرد. خميازه‌اي كشيد. در جامدادي را باز كرد و نگاهي به بيرون انداخت. صداي مداد سياه بود كه داشت گريه مي‌كرد.

مداد قرمز گفت: چي شده؟ چرا گريه مي‌كني؟ مداد سياه گفت: صاحب من پسر بازيگوشي است. مشق‌هايش را كثيف و بدخط مي‌نويسد. ديروز هم دفتر رياضي خواهر كوچك‌ترش را خط‌خطي كرد. او مرتب مرا مي‌تراشد. وقتي دردم مي‌آيد، مي‌گويد: نوك مداد بايد تيز باشد مثل نيزه. هنوز يك هفته نشده كه مرا از مغازه خريده، اما قدم شده به اندازه يك بندانگشت. او گاهي با من كارهاي خطرناك انجام مي‌دهد. نوك تيز مرا به پشت همكلاسي‌هايش فرو مي‌كند، بعد به آنها مي‌خندد. حالا فهميدي چرا گريه مي‌كنم؟!

مداد قرمز گفت: اما صاحب من پسر درسخواني است. او از من براي گذاشتن خط فاصله بين كلمات استفاده مي‌كند. گاهي هم با من گل‌هاي قشنگ و ماهي‌هاي قرمز كوچولو مي‌كشد و به خانم معلم هديه مي‌كند.

او اسم خودش را روي يك برچسب نوشته و به من چسبانده تا گم نشوم. هميشه يواش‌يواش مرا مي‌تراشد، آن وقت من قلقلكم مي‌آيد و مي‌خندم. او خيلي مرا دوست دارد. من خوشبخت‌ترين مداد دنيا هستم. زنگ ورزش تمام شده بود. بچه‌ها بدو‌بدو به كلاس برمي‌گشتند. مداد قرمز خوشحال در جامدادي دراز كشيد. منتظر صاحبش بود. دلش براي او تنگ شده بود.

سعيده موسوي

سه شنبه 3 بهمن 1391  10:49 AM
تشکرات از این پست
fatemeh_75
دسترسی سریع به انجمن ها