0

رام شدن اسب چموش

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

رام شدن اسب چموش

مرحوم شيخ طوسى، كلينى و بعضى دبگر از بزرگان، به نقل از شخصى به نام ابومحمّد هارون تلعكبرى حكايت كنند:
روزى در شهر سامراء جلوى مغازه ابوعلىّ، محمّد بن همام نشسته و مشغول صحبت بوديم، پيرمردى عبور كرد، صاحب مغازه به من گفت: آيا او را شناختى؟
گفتم: خير، او را نمى شناسم.
گفت: او معروف به شاكرى است، كه خدمتكار حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام مى باشد، دوست دارى تا داستانى از آن حضرت را برايت بازگو كند؟
گفتم: بلى.
پس آن شخص را صدا كرد، وقتى آمد به او گفت: سرگذشت و خاطره اى از حضرت ابومحمّد عليه السلام براى ما تعريف كن.
شاكرى گفت: در بين سادات علوى و بنى هاشم شخصى بزرگوارتر و نيكوكارتر به مثل آن حضرت نديدم؛ در هفته، روزهاى دوشنبه و پنج شنبه به دارالخلافه متوكّل عبّاسى احضار مى گرديد.
و معمولاً در همين روزها، مردم بسيارى از شهرهاى مختلف جهت ديدار خليفه عبّاسى مى آمدند و خيابان و كوچه هاى اطراف در اثر إزدحام جمعيّت و سر و صداى اسبان و قاطرها و ديگر حيوانات، جائى براى آسايش و رفت و آمد نبود.
وقتى حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام نزديك جمعيّت انبوه مى رسيد، تمام سر و صداها خاموش و نيز حيوانات ساكت و آرام مى شدند و بى اختيار براى حضرت راه مى گشودند و امام عليه السلام به راحتى عبور مى نمود.
روزى پس از آن كه حضرت از قصر خليفه عبّاسى بيرون آمد، به اتّفاق يك ديگر، به سمت محلّ فروش حيوانات رفتيم، در آن جا داد و فرياد مردم بسيار بود، همين كه نزديك آن محلّ رسيديم، همه افراد ساكت و نيز حيوانات هم آرام شدند.
سپس امام عليه السلام كنار يكى از دلاّلان نشست و درخواست خريد اسب يا استرى را نمود، به دنباله تقاضاى حضرت، يك اسب چموشى را آوردند كه كسى جرأت نزديك شدن به آن اسب را نداشت.
امام عليه السلام آن را به قيمت مناسبى خريدارى نمود و به من فرمود: اءى شاكرى! اين اسب را زين كن تا سوار شويم.
و من طبق دستور حضرت، نزديك رفتم و افسارش را گرفتم، با اشاره حضرت، آن اسب چموش بسيار آرام و رام گرديد و به راحتى و بدون هيچ مشكلى آن را زين كردم.
دلاّل چون چنين ديد، از معامله پشيمان شد و جلو آمد و گفت: اين اسب فروشى نيست.
حضرت موافقت نمود و فرمود: مانعى ندارد؛ و سپس آن اسب را تحويل صاحبش داد.
هنگامى كه برگشتيم و مقدارى راه آمديم، متوجّه شديم كه دلاّل دنبال ما مى آيد و چون به ما رسيد گفت: صاحب اسب پشيمان شده است و اسب را به شما مى فروشد.
حضرت دو مرتبه به محلّ بازگشت و آن را خريد و من - در حالتى كه هيچكس جرأت نزديك و سوار شدن بر آن اسب را نداشت - آن را زين كردم؛ و بعد از آن، حضرت جلو آمد و دستى بر سر و گردن اسب كشيد و گوش راستش را گرفت و چيزى در گوشش گفت و سپس سخنى هم در گوش چپ آن گفت و حيوان بسيار آرام گرديد كه به راحتى تسليم آن حضرت شد و همه از مشاهده چنين صحنه اى در تعجّب و حيرت قرار گرفتند. (1)
------------------------------
1-اصول كافى: ج 1، ص 507، ح 4، غيبت شيخ طوسى: ص 129، مجموعة نفيسة: ص 237، مدينة المعاجز: ج 7، ص 578، ح 2572، بحارالا نوار: ج 50، ص 251، ح 6.
-----------------------
عبدالله صالحی

یک شنبه 1 بهمن 1391  3:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها