ابوالفرج اصفهانى، از حسين بن يحيى، از حماد، و او از پدر خود، و او از مصعب بن زبير نقل مى كند كه شيخى كهنسال از اهالى مكه چنين روايت
مى كرد:ابن سريج ]خنياگر و آوازه خوان معروف[، به نوعى جنون آنى مبتلا شد و قسم ياد كرد كه ديگر، هرگز به غنا نپردازد ]تا شفا
يابد[. لذا زهد پيشه كرد و پيوسته در مسجدالحرام به سر مى برد تا اينكه اندكى شفا يافت.همچنان كه هنوز نشانه هايى از بيمارى هنوز در وى نمايان
بود، از مسجدالحرام به سوى قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و مدينه رهسپار شد. در آنجا نزد برخى از برادران اهل زهد و قارىِ خود رفت، و
نه تنها ديگر به آوازه خوانان و اهل غنا اجازه همنشينى و مصاحبتِ با خود را نمى داد، بلكه حتى سلام آنان را نيز پاسخ
نمى گفت. يك سال در مدينه ماند. هنگامى كه بهبودى كامل يافت، عزم بازگشتِ به مكه نمود. خبر او به سكينه دختر امام
حسين(عليه السلام)رسيد و او را در اندوهى شديد فرو برد. سكينه تاب نياورد و به خدمتكار خود «اشعب» ـ كه با سخنان شوخ و
كارهاى عجيب و غريب او دمخور بود ـ گفت: «واى بر تو، از حضور ابن سريج در مدينه يك سال مى گذرد، و الان عزم
بازگشت دارد; حال آنكه يك لحظه هم، از غنا و آواز او بهره نجستيم. اين براى من تحمل شدنى نيست. ببين چگونه مى توانيم، حتى اگر شده يك دم، از او بهره بريم؟»اشعب گفت: «فدايت شوم، چطور چنين درخواستى مى كنى، حال آنكه او زهد پيشه كرده است؟ كارى نمى توان كرد».سپس طعنه زنان افزود: «زياده نخواه; پايت را از گليمت فراتر منه و به آنچه دارى خوش باش و خوش بگذران».سكينه هم كنيزان خود را دستور داد و او را تا حد مرگ كتك زدند و كشان كشان به بدترين شكل و در بدترين حال، از خانه بيرون انداختند. اشعب از شوخى بى جاى خود سخت اندوهگين
و پشيمان شد و شبانه به نزد ابن سريج رفت. ابن سريج او را با سرى خونين، لباس هاى پاره و خاك آلود و بدنى كبود و
كتك خورده و كوفته يافت; لذا هراسان پرسيد: «واى بر تو، چه اتفاقى افتاده؟»
اشعب تمام آنچه بر او گذشته بود بازگفت. ابن سريج گفت: «مرگ حق است. اما خدا را شكر كه جان سالم به در برده اى. اى واى! چه بر سر تو آورده اند؟ ـ إن شاء الله ـ ديگر به چنين روزى دچار نشوى».اشعب ادامه داد: «چه كنم؟ او ولى نعمت و بانوى من است. از شما خواهشى دارم، آيا ممكن است به نزد ايشان بروى و دمى بخوانى تا از جرم من درگذرد؟»ابن سريج جواب داد: «هرگز، هرگز، به خدا ديگر به غنا و خنياگرى نخواهم پرداخت».
اشعب گفت: «مولايم، نااميدم ساخته. قوت و غذايم را بريده، مرا به حال خودم رها نموده و هيچ كس، منِ پريشانِ سردرگم را پناه نمى دهد. از دستِ من سخت خشمگين است. ابن سريج، به فريادم رس. تو را به خدا، كارى كن كه از من درگذرد».ابن سريج سرباز زد. هنگامى كه اشعب او را بر عزم خويش راسخ يافت با خود انديشيد كه چاره اى ندارم، و ابن سريج هم قبول نمى كرد. اگر راضى نشود بيچاره خواهم شد. پس چنان
فريادى برآورد كه به گوش تمام اهل مدينه رسيد، به حدّى كه همسايه ها بيدار شدند و از جاى خود هراسان و متحيّر برخاستند. نفهميدند چه اتفاقى افتاده است. ابن سريج گفت: «واى بر تو، چه مى كنى؟» گفت: «اگر همراه من نيايى بار ديگر چنان فرياد مى كشم تا همه مردم مدينه بيايند و مرا با اين حال ببينند و سپس...».ابن سريج، وقتى ديد كه بر تصميم خود مصمم است، به همنشين زاهد خود ـ كه در خانه همنشين او بود ـ گفت: «چرا
چيزى نمى گويى؟ چه كنيم؟»گفت: «نمى دانم... نمى دانم، از دست اين ديوانه چه چاره كنم؟»تا اينكه گفت: «گويى ابن سريج، در وضعيتى گرفتار شده اى كه چاره اى جز اين ندارى».ابن سريج گفت: «خدا خيرت ندهد، مى آيم».هنگامى كه به پشت در رسيدند و كوبه در را كوبيدند، سكينه
گفت: «چه كسى در مى زند؟»گفت: «اشعب» و به آواز ادامه داد:أستعين الذي يكفيه نفعي***و رجائي على التي قتلتني
به كسى ياورى جسته ام كه به كارم مى آيد / و تنها اميد من است تا كسى را كه مرا كشت، راضى نمايد.سكينه گفت: «كمى صبر كن».
سپس النگوى خود را، كه وزن آن به چهل مثقال مى رسيد، براى او بيرون انداخت... .(1)
______________________________
1. الاغاني، ج 17، صص 45 تا 51. قصه و داستانى است طولانى، كه ذكر همين مقدار ما را كفايت مى كند