قدرى درنگ کن، در این واهههاى جدا شده از بوق و زنگ.
تو میهمان مردى هستى که صراط المستقیم، رو به روى انگشت اشاره اوست.
حج فقیران، استطاعت سفر به لحظههاى نورانى ادراک مىدهد.
آرام قدم بردار. تو در محدوده آرامشى و بوى مدینه در این محیط پر مىزند.
باور کن بى هیچ حاجتى هم اگر آمده باشى، دست خالى برنخواهى گشت.
«هشتمین چراغ روشن شد»
معصومه داوودآبادى
«آب زنید راه را هین که نگار مىرسد مژده دهید باغ را بوى بهار مىرسد»
کوچههاى ذیقعده را پشت سر مىگذارم و در یازدهمین منزل فرود مىآیم. اینجا پروانههاى سپید، چشمان پنجرهها را پوشاندهاند.
هر طرف که نگاه کنى، ترانه میلاد است و خنیاگرانى که بر دفها مىکوبند. تو آمدهاى، با ردایى از سپیده تا آهوان توس را ضمانت کنى.
مىشناسمت، اى هشتمین چراغ!
نامت، دستگیر دلهاى بىپناه و شبکههاى ضریحت، پلى است تا نیازمندان، از رودخانههاى رنج، عبور کنند. تو آمدهاى تا مهربانىمان بیاموزى.
دوستت دارم اى سنگ صبور این همه قلب بىقرار!