مثل بهار، ناگهان میرسی همه پنجرهها را به آغوش باغچهها میکشانی.
با آمدنت، بهار بر شانه ابرها میایستد و همه درختان گمشده را فریاد میزند.
امشب باران با خاک آشتی خواهد کرد و همه صداها، به کوههای فراموش شده خواهند رسید.

امشب رودها همه به دریا سرازیر خواهند شد. امشب میشود از همه ستارههای دور از دست، به تعداد همه دستهایی که به سوی تو دراز شدهاند، سیب سرخ چید. وقتی از تو مینویسم، کلمات میخواهند از خوشحالی بال در بیاورند.
تو که متولد شدی، خاک، خشکسالی را فراموش کرد و همه شعرها شکوفه دادند.
تو که آمدی، آسمان در حاشیه امن لبخندهای تو به باران نشست و صدایت را همه رودخانهها آواز کردند تا در گوش همه درختان بخوانند.
تو که آمدی، همه ترانهها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند. تو که لبخند زدی همه آیینهها شکوفه دادند و خاک درخت شد و شعلهها باران رحمت.
«دخیل»
هنوز نام تو گره گشاترین است. نامت که میآید، همه سنگها به احترام بر میخیزند و درختها صلوات میفرستند. هر کجا نام تو ای هشتمین ستاره هفت آسمان میآید، هوا معطر میشود و آبها متبرک میشوند. در این غربتکده خاکی درکنار غربت تو، همه تنهاییها را فراموش میکنیم و دخیل میبندیم به حریمت اشکهای دلتنگیمان را. کاش در پیش پای تو تمام میشدم، شاید من هم کبوتری میشدم مثل همه کبوترهایی که شادمان گرد حرمت میگردند.