به کبوتران حرم غبطه میخورم که شب و روز، مهمان تواند و اجازه دارند بر شاخه انگشتهایت بنشینند و زمزمه نام تو، غذای هر صبح و شامشان است.

به کبوتران حرم غبطه میخورم که حیاتشان عشق است و مرگشان عشق و لباس احرامشان، بال و پر سپیدشان است؛ تنها کافی است سبکبالانه برخیزند تا در طواف گنبد طلاییات، برقصند.
«محرم حریم»
رستاخیز عشق است. عشق، یعنی کبوتر شدن و در امتداد رد پای تو دویدن، یعنی پاک شدن؛ زیرا دلهای ناپاک، محرم حریم یار نخواهند شد.
«چشم آلودهنظر از رخ جانان دور است ***بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
غسل در اشک زدم؛ کاهل طریقت گویند ***پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز»
«یا غریب الغربا»
خدیجه پنجی
درختان صف به صف، شکوه جاودانه آمدنت را به تماشا ایستادهاند و آبشارها، قد کشیدهاند زلالی و سرفرازی نگاهت را. جادهها، شوق رسیدنت را، سراسیمه دویدهاند. بوی تو وزیدن گرفت و تمام گردنهها به سمت مدینه چرخیدند. تمام دشتها پیراهن گل به تن کردند.
یا غریب الغربا! شور آمدنت، چه رستاخیزی بر انگیخته در چهار گوشه عالم! پلک که وا میکنی، تمام شادیها متولد میشوند با تو، خوشبختی و رستگاری همیشگی است. نزول جاودانه مهربانیات، بر شورهزار غربت و تنهایی زمین، خجسته باد.
«آفتاب لبخند»
پلک بگشا نوازد مدینه! تا پرندگان خوش الحان، آشیان گزیده بر شاخسار نگاهت، دنیا را زیر پر و بال سعادت بگیرند. تا در تاریکنای دنیا، آفتاب لبخندت، «شمس الشموس» لحظههای بیکسی انسان باشد. تو در ادامه مهربانی خدا در مقدسترین دقایق موعود، زاده شدی، تا خواب تمام باغستانهای عقیم، از عطر نفسهای تو، به شکوفایی و رویش برسد.
«سوغات»
خاک، بوی قدمهایت را حس کرد و آسمانی شد. قاصدکها، تادورترین سرزمینها را، چرخیدند و مژده آمدنت را به چشمهای تشنه رساندند. خاک، قدم گاه قدمهای ملکوتی تو شد و فرشتهها، زایر همیشگیات تا به هر بهانه، به زیارت چشمان روشنت بیایند و بوی خوشت را برای آسمانها سوغات ببرند.
حَرَمت، قبله دلهای شکسته است، جهان، نگرانیها و غمهایش را، همین که به پنجره فولاد تو گره میزند، آرام میگیرد. مرا کبوتر گنبدت کن آقا! سرگردانی ام را سامان ببخش، یا امام رئوف! من به محبت و ولایت تو پناه آوردهام. مرا از هوای دلانگیز ولایت، سرخوش کن.
سلام ضامن آهو! دل شکسته من، به پای بوس نگاهت غریب میآید.
«هوای عشق»
بوی خوش کدام بهار است که شامه زمین را مینوازد؟ هوای پیراهن کدام یوسف است، که دنیا رابه سرمستی فرا خوانده است؟ این همه پروانه شناور در هوای عشق، زاده کدام لبخند است؟
ذیقعده، یازدهمین روزش را چراغانی کرده است. روشنی از روزنهها جاری است. خورشیدی از دامان «نجمه» طلوع کرده است تا سرنوشت تاریک دنیا را به روشنایی و روز برساند. شوق، در رگهای ذیقعده میدود. هشتمین خورشید، دمیده است.
«روز آمدنت»
عباس محمدی
چقدر دوست داشتنی است روزهای آمدنت! کاش میتوانستم هر سال، روز تولدت را در حرم نفس بکشم! شب تولد تو که میشود، حرمت از آسمان پر ستاره نیز پرستارهتر میشود. چقدر آدم اینجاست که در هفت آسمان، غیر از تو ستارهای ندارند. تو امشب به دنیا آمدی تا ستاره همه بیستارهها باشی؛ این را بارها از کبوترهای حرمت شنیدهام.