خدا همیشه خاطر بندگانش را مىخواهد.
خدا حتى خاطر آهو را نیز مىخواست؛ مگر نه آنکه رضا را به ضمانتش فرستاد؟!
تو هم ردّ پاى این نوزاد را که بگیرى، به خدا مىرسى و نام او را که مىبرى، بوى ضمانتش را حس مىکنى.
«بهارم مىشکوفد در نگاهت ***پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند ***پرستوهاى چشمان سیاهت»
محبت هشتم
على بن موسى الرضا شاه شاهان ***شهنشاه اقلیم دل، رهبر جان
رخش رشک خورشید و ماه منور ***لب لعل او چشمه آب حیوان
خداى کرم بود و کان سخاوت ***جهان سخا بود و دریاى احسان
صابر کرمانى
اى ضامن هر چه نیاز و نیازمندى که رو به سوى تو دارد و دل در هواى تو؛ اى آینهدار همه خوبىها؛ اى حجت هشتم؛ اى عالم آل احمد و رضاى خاندان محمد، اینک این اشتیاق و محبت به توست که دلهامان را فراگرفته است، به همراه شمیم عطرى که برخاسته از عشق به تو و جوانههاى سبزى که روییده از هواى دیدار توست، مرا نیز به مقام «رضا» برسان؛ آنجا که تنها خدا حضور دارد و فرشتگانى که جلوههاى خدایند.