0

حکایت

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

حکایت

ابن بابويه قمي، معروف به صدوق، گويد
محمّد بن حسن بن احمد بن حصين بن وليد، رضي الّه عنه، به ما خبر داد، که محمّد بن عمرو کاتب، از محمّد بن زياد قلوني، و او از محمّد بن ابي زياد اهل جدّه، (و) امام جماعت در جدّه، برايش روايت کرده که محمّد بن يحيي بن عمر بن علي بن ابي طالب (عليه السلام) گفته است: شنيدم ابوالحسن الرضا (عليه السلام) در نزد مأمون، دربار? توحيد اين سخن را ايراد کرد.
(محمّد) ابن ابي زياد گويد احمد بن عبداللّه علوي هم، که مولاي ايشان و دائي برخي از آنان بود، از قاسم بن ايّوب علوي برايم روايت و نيز املا کرد:
که چون مأمون تصميم گرفت (امام) رضا (عليه السلام) را به کار (خلافت) دعوت کند، بني هاشم را جمع کرده به آنان گفت تصميم گرفته ام از (علي بن موسي الـ)رضا بخواهم اين کار (خلافت) را پس از من به عهده بگيرد. بني هاشم نسبت به او (ع) حسد ورزيده گفتند فردي جاهل را که بصيرتي در تدبير خلافت ندارد عهده دار (امر خلافت) مي‌کني؟ کسي را به سوي او فرست تا نزد ما بيايد و از جهلش چيزي را که بدان وسيله او را خواهي شناخت بيني. لذا (کسي را) به سوي وي فرستاد و (حضرت) آمد. بني هاشم به او گفتند اباالحسن! بر منبر برو و براي ما نشاني بر سر پاکن تا از روي آن خدا را عبادت کنيم.
پس (آن حضرت) عليه‌السّلام بر منبر رفت و مدّتي نشسته سرش را پائين انداخته تکلّم نمي‌کرد. سپس تکاني خورده راست ايستاد، و حمد خدا به جا آورده او را ثنا گفت و درود بر پيامبر خدا و اهل بيتش فرستاد.
آنگاه گفت آغاز عبادت خداي، تعالي، معرفت او؛ و اساس معرفت خدا توحيد (يگانه دانستن) او؛ و نظام توحيد خداي، تعالي، نفي کردن صفات است از او؛
چه آنکه عقلها گواهي مي‌دهند که هر صفت و موصوفي مخلوق است؛ و هر موصوفي گواه است بر اينکه خالقي دارد غير از صفت و غير از موصوف؛ و هر صفت و موصوفي گواه است بر اقتران (نزديکي و وابستگي چيزي به چيزي)؛ و اقتران گواه است بر حدوث (نوپيدايي)؛ و حدوث گواه است بر اينکه ممکن نيست از ازل ـ که خود نسبت به حدوث امتناع ( و منافات) دارد ـ باشد.
پس خدا نيست آن کسي که از راه تشبيه، ذاتش شناخته شود، و نه او را يگانه (و بي مانند) دانسته است کسي که خواسته به کنه (گوهر و حقيقت) او برسد، و به حقيقت او دست نيافته است کسي که او را تمثيل (و تنظير به چيزي) کند، و او را باور ندارد کسي که نهايت برايش در نظر گيرد، و بر او اعتماد نکرده کسي که به وي اشاره کند (و قابل اشاره اش داند)، و او را قصد نکرده کسي که وي را تشبيه کند. و در برابر او خضوع نکرده کسي که جزء برايش قرار دهد (و او را مرکّب از اجزاء داند). و او را اراده نکرده کسي که وي را در توّهم خود آورد.
هرچه ذاتش شناخته شود مصنوع (و مخلوق) است. و هرچه قائم به غير باشد معلول است. خدا از راه صُنعش (و خلقتش) به او را يافته (و شناخته) مي‌شود؛ و از او عقلها يقين به معرفت او حاصل مي‌گردد؛ و از راه فطرت دليل (بروجود) او به ثبوت مي‌رسد.
آفرينش خدا خلق را، حجابي است ميان او و آنان؛ و جدائي (و تفاوت) او از آنان، فرقش با وجود آنان است؛ و اينکه آنان را آغازيده (آفريده)، دليل است براي ايشان که او را آغازي نيست (او آفريده نيست)، زيرا که هر آفريده‌اياز آفريدن غير عاجز است؛ و ابزار مخلوقات، آنان را دليل است بر اينکه دربار? او ابزار (صادق) نيست، زيرا ابزارها گواهي به نيازمند بودن ابزاريان مي‌دهند.
پس نامهاي او (صرفاً) تعبير، و افعالش تفهيم (و براي شناختن او)، و ذاتش حقيقتي (متعالي) است. و کنه (گوهر و حقيقت) او عبارتست از جدائي (و تفاوت) ميان او و مخلوقش. و مغايرت او همان محدود بودن ما سواي او است. بنابراين، نسبت به خدا جهل ورزيده (و خدا را نشناخته) کسي که درصدد توصيف او بر آيد ( و صفت برايش در نظر گيرد)؛ و از (حقيقت) او تجاوز کرده کسي که (خيال کند) او را احاطه (ي علمي) کرده؛ و دربار? او خطا کرده است کسي که (فکر کند) به کنه (گوهر و حقيقت) او رسيده است. و کسي که بگويد: (خدا) چگونه است؟ او را (به مخلوقات) تشبيه کرده. و کسي که بگويد: براي چه (و به چه علّت وجود يافته)؟ او را معلول قرار داده. و کسي که بگويد: کي (وجود يافته)؟ زمان براي او در نظر گرفته. و کسي که بگويد: در چه (چيز و چه جائي) است؟ او را درون چيزي قرار داده (و به عبارت ديگر مکان براي او تصّور کرده). و کسي که بگويد: به سوي چه (چيز متوجّه است)؟ او را متناهي دانسته. و کسي که بگويد: تا چه (حد خواهد بود)؟ براي او غايت (نقط? نهائي) در نظر گرفته. و کسي که غايت براي او در نظر گيرد، او را مقهور غايت کرده. و کسي که مقهور غايتش کند او را داراي جزء دانسته. و کسي که داراي جزء داندش، او را وصف کرده (و برايش صفت قائل شده). و کسي که وصفش کند دربار? او الحاد ورزيده است.
و خدا در اثر دگرگوني مخلوق تغيير نمي‌پذيرد، همان طور که در اثر محدوديت محدود، (يا مخلوق) محدود نمي‌شود. يک است، نه به تعبير عدد. ظاهر است، نه بر سبيل مباشرت. آشکار است، نه به طرق استهلال براي رؤيت. باطن (و مخفي) است، نه به اينکه جدا باشد. جدا است، نه به مسافت. نزديک است، نه به صورت نزديکي دو چيز به يکديگر (که جسماني و محسوس باشد). لطيف است، نه به طريق جسميّت (و لطافت جسماني). موجود است، نه بعد از عدم. فاعل است، نه بطور اضطرار. مقدّر است، نه به نيروي فکر. مدبّر است، نه به وسيل? حرکت. اراده کننده است، نه با همتّ گماشتن . خواهنده است، نه با عزم کردن. ادراک کننده است، نه به وسيل? آلت حس. شنوا است، نه به وسيل? آلت (گوش، مثلاً). بينا است، نه به وسيل? ابزار (چشم، مثلاً).
أزمنه با او مصاحبت (و سروکار) ندارند، و مکانها او را در بر نمي‌گيرند. چرتها او را فرو نگيرند، و صفات او را محدود نمي‌کنند. و ابزارها او را مقيّد نمي‌سازند. بودش بر زمانها، و وجودش بر عدم، و ازليّتش بر آغاز پيشي گرفته است.
از آنجا که مُدرِکات (حواس) را نيروي ادراک داده دانسته مي‌شود که او را (آلت) مُدرِکه نيست. و از آنجا که جواهر را جوهريت داده (زيرا آنها را آفريده) دانسته مي‌شود که او را جوهري نيست. و از آنجا که ميان (برخي از) اشياء ضديّت بر قرار کرده دانسته مي‌شود که او را ضدّي نيست. و از آنجا که ميان (برخي) چيزها مقارنت قرار داده (آنها را قرين يکديگر نموده )دانسته مي‌شود که او را قريني نيست؛ نور را با ظلمت ضد کرده، و وضوح را با ابهام، و خشکي را باتري، و سردي را با گرمي .ـ ميان ناسازگاري‌هاي اشيا اُلفت مي‌دهد، (و) ميان آنها که بهم نزديک اند جدائي مي‌افکند؛ که با جدائيشان دلالت مي‌کنند بر (وجودِ) جداکننده‌شان، و با اُلفتشان بر اُلفت دهنده شان؛ اين همان گفتار خداي، تعالي است:
« و از هر چيزي دو جفت آفريديم، باشد که متذکرّ شويد» ، (آري) به وسيل? آنها ميان آنها و ميان قبل و بعد جدايي برقرار کرد تا دانسته شود که او را قبل و بعدي نيست. با طبايع خود گواهي مي‌دهند که طبيعت دهنده شان را طبيعتي نيست، (و) به تفاوتشان (و اختلافشان) دلالت مي‌کنند که تفاوت دهنده شان را تفاوتي نيست، (و) به زمان داشتن شان آگاهي مي‌دهند که زمان دهنده شان را زماني نيست. برخي را حجاب برخي (ديگر) قرار داده تا دانسته شود که ميان او و آنها حجابي جز خودشان نيست.
او را: معني پروردگاري بوده آن هنگام که پرورده‌اينبوده؛ و حقيقت خدائي بوده آن هنگام که بنده اي نبوده؛ و معني عالِم بوده درحالي که معلولي نبوده؛ و معني خالق بوده درحالي که مخلوقي نبوده، و ماحصل سمع بوده درحالي که مسموعي نبوده است. چنين نيست که از آغاز آفرينش سزاوار معني خالق شده باشد؛ و نه اينکه در اثر ايجاد مخلوقات معني آفريدگاري را به دست آورده باشد. چگونه (چنين باشد)؟ حال آنکه (کلم?) «مُذْ» او را دور (اشيا، يا غايت از اشيا) نمي‌گرداند؛ و (کلم?) «قَدْ» او را نزديک نمي‌کند، و «لَعَلَّ» او را حجاب نمي‌شود، و «مَت?ي» او را وقت دار نمي‌نمايد، و زمان او را فرا نمي‌گيرد، و «مَعَ» قرين (يا نزديک) او نمي‌گردد.
ادوات فقط خودشان را محدود مي‌کنند، و‌آلت به نظاير خود (يعني به ممکنات) اشاره مي‌نمايد، و افعال (و آثار) آنها در اشيا وجود مي‌يابد ( نه در خدا). (استعمال کلم? ) «مُذْ» آنها را از قديم بودن منع نموده، و (کلم?) «قَدْ» ازلي بودن را از آنها منع مي‌نمايد. اگر نه اين بود که کلمه (يعني لفظ و لغات) تفاوت دارد ـ پس دلالت بر تفاوت دهنده اش مي‌کند ـ ، و متضادّ است ـ پس متضاد کنند? خود را مي‌رساند ـ ، هر آينه سازند? (= خالقِ) آن براي عقلها آشکار نمي‌شد. و به (دلالت) آنها خدا از ديده شدن ممنوع است، و وهمها بسوي آنها به حکميت مي‌روند، و در آنها غير او اثبات مي‌گردد، و از آنها دليل (بر وجود خدا) استنباط مي‌شود، و به واسط? آنها اقرار (و اعتراف به وجودش) را به عقلها شناسانده است، و به عقلها تصديق به (وجود) خدا مورد اعتقاد ( و يقين) قرار مي‌گيرد، و يا اقرار ايمان به او کامل مي‌گردد.
و ديانتي نيست مگر پس از معرفت (او)؛ و معرفتي محققّ نيست مگر به اخلاص؛ و با تشبيه (کردن به مخلوقات) اخلاص نيست. و با اثبات صفات براي واضح شدن او، نفي (شريک) محققّ نيست. پس هرچه در خلق است در خالق وجود ندارد، و هر چه دربار? خلق امکان دارد در مورد صانع خلق محال است. و حرکت و سکون بر او جاري نمي‌شود؛ و چگونه بر او جاري شود چيزي که خود آن را جريان داده؟ يا عايد او گردد چيزي که خود آن را آغازيده (آفريده) است؟ در اين صورت ذات او (نسبت به حالتهاي حرکت و سکون) متفاوت شده، هر آينه ذاتش مي‌بايد (مانند ممکنات) تجزيه بپذيرد، و مفهوم او از ازليّت سرباز زند، و براي خالق معنائي جز معناي مخلوق نباشد. و اگر براي او پشت سر معيّن شود در اين صورت پيش رو (هم) برايش تعيين مي‌شود؛ و اگر کمال براي او طلب شود در اين صورت نقصان لازم او است. و چگونه سزاوار ازليت باشد کسي که از حدوث سرباز نمي‌زند؟ و چگونه اشياء را ايجاد کند کسي که (خود) امتناعي از ايجاد شدن ندارد؟
و در اين صورت نشان? مصنوع (و مخلوق بودن) در او برپا گردد؛ و البتّه تبديل به دليل (بروجود صانعي ديگر؛ مانند ساير مخلوقات) شود، با اينکه او مدلول عليه است (و هم? اشياء دليل بر وجود او هستند).
در جولانگاه اين سخن (تشابه خالق و مخلوق)، دليلي نيست؛ و در (برابر) سؤال از آن جوابي ني؛ و نه در معناي آن تعظيمي براي خدا هست، و نه در جدا کردن (و فرق گذاشتن) او از خلق ستمي هست؛ و نه در اينکه محال است ازلي دوتا شود، و نه در اينکه (محال است) آنکه آغازي برايش نيست آغاز داشته باشد. نيست خدائي جز خداي عليّ عظيم. دروغ گفتند آنانکه معادل کردند (خلق را) با خدا، و گمراه شدند يک گمراهي دور (زياد) و زيان کردند زياني آشکار. و خدا بر محمّد و خاندان پاک وي درود فرستاد!

یک شنبه 24 دی 1391  2:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها