محمد اللّه اكبرى
در اين نوشتار برآنيم تا شعار «الرضا من آل محمد» را بررسى كنيم؛ شعارى كه عباسيان با تكيه بر آن توانستند بسيارى از بنىهاشم و شيعيان آنان ـ بهويژه ايرانيان ـ را با خود همراه كرده و مدتها چهره واقعى خود را در پشت آن پنهان سازند.
اين بررسى، در چهار محور الرضا در لغت عرب، الرضا در عرف مسلمانان در دو قرن نخست هجرى، الرضا در دعوت عباسى و الرضا نزد دعوت شدگان تقديم مىگردد.
الرضا در لغت عرب
الرضا اسم از رَضِىَ يَرضى است. الرضا مصدر است و بهعنوان وصف و به معناى اسم مفعول مىآيد. گفته مىشود: رجل رِضىً اى مرضىٌّ عنه: مرد پسنديده شده؛ رَضِىَ الشىء، رَضِىَ بالشىء و رضى عنه، فالشىء مرضوٌّ و مرضىٌّ اى اختاره و قنع به، يعنى آنرا انتخاب كرد و به آن قانع شد، شىء موردپسند است.
در كاربرد الرضا، مفرد، مثنّى و جمع و نيز مذكر و مؤنث يكسان است؛ گفته مىشود: هو رِضىً، هم رضىً. و نيز: رضيت الشىء و ارتضيته، فهو مرضى؛ آن چيز راپسنديدم، پس آن پسنديده است. و رضيه لذلك الأمر فهو مرضوّ و مرضىّ:[1] او را براى آن كار پسنديد، پس او پسنديده است. در قرآن، در آيه 100 سوره توبه آمده است: «لقد رضىاللّه عن المؤمنين» خداوند از مؤمنين راضى شده است و نيز در سوره مجادله آيه 22: «و رضيت لكم الأسلام ديناً» اسلام را دين شما پسنديدم و در سوره مائده آيه 119: «رضى اللّه عنهم و رضوا عنه.»
الرضا در عرف مسلمانان صدر اسلام
كسى كه اين كلمه را در متون اسلامى جستجو مىكند، به اين نكته برمىخورد كه «الرضا» بيشتر در موارد اختلاف بهكار برده مىشده است؛ يعنى هرجا مسلمانان اختلاف مىكردهاند، براى حل مشكل و رفع اختلاف «الرضا» پيشنهاد مىشده است. از بررسى موارد كاربرد «الرضا» نتيجه گرفته مىشود كه «الرضا» يعنى «من اجتمعت عليه الامة: كسى كه امّت بر او گرد آيند.» پس مىتوان گفت كه «الرضا» مترادف «الجماعة» است؛ الرضا يعنى كسى كه گروه تصميم گيرنده، يا اهل حل و عقد (خبرگان) يا اكثريت انتخابكنندگان، او را انتخاب كرده و پسنديده باشند. خلاصه، «الرضا» يعنى «منتخب» و «برگزيده.» اينك نمونهاى چند از موارد كاربرد اين كلمه را بررسى مىكنيم:
پس از كشته شدن عثمان و فرار امويان از مدينه، مصريان به اهل مدينه گفتند: «انتم اهل الشورى و انتم تعتقدون الامامة فانظروا رجلاً تنصبونه و نحن لكم تبع، فقال الجمهور: على بن ابىطالب، نحن به راضون: شما اهل شورا هستيد و امام را شما بر مىگزينيد. پس با مشورت، مردى را برگزينيد كه ما پيرو شما هستيم! پس عموم مردم گفتند: ما على بن ابىطالب را برگزيديم و به او راضى هستيم.»[2]
پس از مرگ عثمان، اصحاب پيغمبر نزد على(ع) رفتند و گفتند: اين مرد كشته شد و مردم ناگزير بايد رهبرى داشته باشند! على(ع) فرمود: «أَوَ تكون شورى؟» قالوا: «انت لنا رِضىً»[3] قال: «فالمسجد، إذاً يكون عن رضىً من الناس»[4] فرمود: آيا شورا تشكيل شده است؟ گفتند: تو برگزيده ما هستى. فرمود: پس (بايد بيعت) در مسجد و با رضايت (انتخاب) مردم باشد.
در همان واقعه، على(ع) در پاسخ خواستاران بيعت فرمود: «ان كان لابّد من ذلك، ففى المسجد، فأنّ بيعتى لا تكون خَفْياً و لا تكون الا عن رضى المسلمين و فى ملأٍ و جماعة:[5] اگر ناگزير بايد با من بيعت شود، بايد در مسجد باشد. بيعت من پنهانى نيست و جز با رضايت مسلمانان و در جمع مردم انجام نمىشود.»
پس از اصرار مردم بر بيعت با على(ع) و سپرى شدن مهلت، على(ع) بر منبر رفت و فرمود: «يا ايها الناس، عن ملأٍ و اذن، انّ هذا أمركم ليس لأحد فيه حق، الاّ من رضيتم و امّرتم، و قد افترقنا بالأمس على أمر، فان شئتم، قعدت لكم، و الا فلا احد على أحد:[6] اى مردم، همه حاضريد و اجازه مىدهيد، اين حكومت شما است و هيچكس را در آن حقى نيست جز كسى را كه شما برگزينيد و امارت دهيد. ما ديروز با توافق بر امرى از هم جدا شديم، اگر امروز باز بر رأى خود هستيد، حكومت شما را عهدهدار شوم، و اگر نيستيد، هيچكس را بر ديگرى حقى نيست!»
در روزهاى محاصره بيت عثمان، وى از على(ع) خواست تا شورشيان را ـ كه قصد كشتن وى را داشتند ـ برگرداند. على(ع) پس از بررسى اوضاع به او نوشت: «الناس الى عدلك احوج منهم الى قتلك، و انى لأرى قوماً لا يرضون الا بالرضا: [7]مردم، به عدالت تو بيش از كشتنت نيازمندند، من گروهى را مىبينم كه جز به «الرضا» ـ كسى كه مورد قبول همه باشد ـ رضايت نمىدهند.»
در همان واقعه، على(ع) در پاسخ خواستاران بيعت فرمود: «ليس ذلك اليكم انّما هو لأهل الشورى و اهل بدر، فمن «رضى به» اهل الشورى و اهل بدر فهو الخليفة:[8] انتخاب خليفه، حقّ شما نيست. اين كار منحصر به اهل شورا و اصحاب بدر است، هركس را كه آنها برگزيدند خليفه است.»
در مراسم بيعت با على(ع)، «طلحه» ضمن سخنانى گفت: «... ان اللّه قد رضى لكم الشورى، فأذهب بها الهوى، قد تشاورنا «فرضينا» علياً فبايعوه:[9] اى مردم، خداوند شورا را براى شما پسنديده است و با آن خواسته دل را از بين برده است. ما مشورت كرديم و على را برگزيديم، با وى بيعت كنيد!»
در جنگ جمل، طلحه به على(ع) گفت: «فاعتزل هذا الأمر و نجعله شورى بين المسلمين، فأن «رضوا» بك، دخلتَ فيما دخله الناس. و ان «رضوا» غيرك كنت رجلاً من المسلمين:[10] از حكومت كناره بگير تا آنرا شورا قرار دهيم. اگر تو را برگزيدند، در كارى وارد شدهاى كه همه مسلمانان وارد شدهاند، و اگر ديگرى را انتخاب كردند، تو هم مردى از مسلمانان هستى!» كنايه از اينكه تو هم چون ديگران به انتخاب شورا راضى باش.
پس از آنكه معاويه به حكومت دست يافت، روزى بنىهاشم را گرد آورد و گفت: «ألا تحدّثونى عن ادعائكم الخلافة دون قريش، بم تكون لكم؟ «أبالرضا» بكم؟ أم بالأجتماع عليكم دون القرابة؟ أم بالقرابة دون الجماعة؟ أم بهما جميعاً؟ فإن كان هذا الأمر «بالرضا» والجماعة، دون القرابة، فلا أرى القرابة أثبتت حقاً و لا أسسّت ملكاً، و ان كان بالقرابة دون الجماعة و «الرضا» فما منع العباس عمّ النبّى و وارثه و ساقى الحجيج و ضامن الأيتام أن يطلبها ... ، و ان كانت الخلافة «بالرضا» والجماعة والقرابة جميعاً، فأن القرابة خصلة من خصال الأمامة، لا تكون الأمامة بها وحدها، و أنتم تدّعونها بها وحدها، ولكنّا نقول: أحق قريش بها من بسط الناس ايديهم اليه بالبيعة، و نقلوا اقدامهم اليه للرغبة ... : اى بنىهاشم، شما ادّعا داريد كه خلافت حق اختصاصى شما است و از آن ديگر قريشيان نيست. آيا درباره اين ادّعايتان با من سخن نمىگوييد؟ به چه دليل خلافت از آن شما است؟ آيا به دليل رضايت (انتخاب) مردم و گرد آمدن آنان بر شما است (و به خويشاوندى نيست) يا به خويشاوندى است و نه به اجتماع مردم؟ يا به هر دو است (هم به رضايت و اجتماع مردم است و هم به خويشاوندى)؟ اگر حق خلافت به رضايت و اجتماع مردم است و به خويشاوندى نيست، كه در اين صورت خويشاوندى نه حقّى را ثابت مىكند و نه حكومتى را بنيان مىگذارد! و اگر حق خلافت به خويشاوندى است و به گرد آمدن مردم و رضايت آنان نيست، پس چه چيزى عباس عموى پيامبر(ص)، و وارث او و ساقى حاجيان و سرپرست يتيمان و ... را از مطالبه آن بازداشت؟ و اگر خلافت هم به رضايت و گرد آمدن مردم است و هم به خويشاوندى، در اين صورت خويشاوندى يكى از شرايط امامت است و امامت تنها به خويشاوندى نيست. شما تنها به سبب خويشاوندى ادعاى خلافت داريد، ولى ما مىگوييم كه سزاوارترين قريش به خلافت كسى است كه مردم با او بيعت كنند و با شوق به سوى او روند ... .»
ابن عباس در پاسخ معاويه گفت: «ندّعى هذا الأمر بحقّ من لولا حقّه لم تقعد مقعدك هذا، و نقول: كان ترك الناس أن يرضوا بنا و يجتمعوا علينا، حقاً ضيّعوه و حظّاً حرموه ...:[11] ما خلافت را به حق كسى (پيامبر (ص) ) ادّعا مىكنيم كه اگر حق او نبود، اكنون تو بر اين جايگاه ننشسته بودى، و مىگوييم: اينكه مردم از انتخاب ما و گرد آمدن بر ما سرباز زدند، حقى بود كه پايمال كردند و بهرهاى بود كه از آن محروم شدند ... .»
گفتنى است كه در اين متن، همهجا واژه «الرضا» مترادف واژه«الجماعة» آمده است.
آنگاه كه «عبداللّه بن زبير» از «محمد بن حنفيّه» و «عبداللّه بن عباس» خواست تا با او بيعت كنند، در پاسخ گفتند: «انا لا نبايع الا من اجتمعت عليه الامّة، فاذا اجتمعت عليك الأمّة بايعناك ...:[12] ما جز با كسى كه امّت بر او گرد آمده باشد، بيعت نمىكنيم. هرگاه امّت بر تو گرد آمدند، با تو بيعت خواهيم كرد ... .»
پس از مرگ «يزيد بن معاويه»، «سلم بن زياد» (والى خراسان) سپاه خراسان را به بيعت با «منتخب» و «الرضا» فرا خواند: «... و دعا الناس الى البيعة على الرضا حتى يستقيم امر الناس على خليفة فبايعوه.»[13]
پس از مرگ يزيد بن معاويه و فرار «عبيداللّه بن زياد» از عراق، مردم بصره خواستند براى خود اميرى برگزينند. سران آنها «قيس بن الهيثم السُّلَمى» و «نعمان بن سفيان راسبى» بودند. قيس به انتخاب نعمان رضايت داد و گفت: «قد رضيت بمن رضى به النعمان و سماه لكم.» و نعمان از قيس و مردم بر «الرضا» (منتخب) پيمان گرفت: «... و أخذ على قيس و على الناس العهود بالرضا.»[14]
در قيام مختار، شيعيان بر او گرد آمده و به او رضايت دادند: «... واتّفقوا على الرضا به.»[15]
در قيام توابين، «رفاعة بن شداد»، پس از «مسيب»، رشته كلام را به دست گرفت و گفت: «ولّوا أمركم رجلاً تفزعون اليه و تحفّون برايته و قد رأينا مثل الذى رأيت، فأن تكن انت ذلك الرجل، تكن عندنا مرضياً ... : فرماندهىتان را به مردى بسپاريد كه در سختىها به او پناه برده و بر پرچمش گرد آييد! رأى ما چون رأى تو است. اگر تو آن مردى، نزد ما برگزيدهاى (پسنديدهاى)... .»
هنگامى كه «مصعب بن زبير» با «عبدالملك بن مروان» به پيكار بود، «مهلب بن أبى صفره» و يارانش، از طرف «عبداللّه بن زبير» در خوزستان با خوارج مىجنگيدند. چون مصعب كشته شد، مهلب و يارانش با عبدالملك بيعت كردند. خوارج چون چنين ديدند فرياد برآوردند كهاى دشمنان خدا، ديروز در دنيا و آخرت از او بيزارى مىجستيد و او امروز كه امير شما را كشته، امامتان شده است!؟ كدام گمراه و كدام راه يافته است؟!.» سپاهيان مهلب پاسخ دادند: «يا اعداء اللّه، رضينا بذالك، اذ كان يلى امورنا و نرضى بهذا كما كنا رضينا بذاك:[16] اى دشمنان خدا! به مصعب راضى بوديم چون امير ما بود، و اكنون به عبدالملك رضايت داريم، چنانكه به مصعب رضايت داشتيم.»
در پيكار «هرثمة بن أعين» با «ابوالسرايا»، چون عرصه بر هرثمه تنگ شد، فرياد برآورد: «يا أهل الكوفة، علام تسفكون دماءَنا و دمائكم؟ ان كان قتالكم ايانا كراهيّة لأمامنا، فهذا المنصور بن المهدى، رضىً لنا و لكم، نبايعه ...:[17] اى كوفيان، چرا خون خود و خون ما را مىريزيد؟ اگر جنگتان با ما بدان جهت است كه امام ما را نمىپسنديد، اين، منصور پسر مهدى است و مورد پسند ما و شما است. با او بيعت مىكنيم ....»
در قيام ابوالسرايا پس از مرگ «ابن طباطباى علوى»، ابوالسرايا در سخنرانى خود گفت: «... و قد وصى ابوعبداللّه الى شبيهه ... فأن رضيتم فهو الرضا، والا فاختاروا لأنفسكم:[18] ابوعبداللّه (ابراهيم بن طباطبا) كسى مانند خود را به جانشينى برگزيده است ... اگر او را مىپسنديد، او منتخب ـ «الرضا» ـ است وگرنه، ديگرى را براى خود برگزينيد.»
در همين قيام، پس از سخن ابوالسرايا، «على بن عبداللّه علوى» كه ابن طباطبا او را به جانشينى خود انتخاب كرده بود، به «محمد بن زيد» علوى گفت: «قّلدناك الرياسة و انت الرضا عندنا:[19] تو را رياست داديم، تو نزد ما پسنديدهاى (منتخب مايى).»