بدون ورد و طلسمي، بدون جادويي
شكافت قلبم و بيپر زدن پرستويي
شبيه جانم از اعماق سينهام كوچيد
دو دست خوني من ماند و هيچ چاقويي
و راه افتاد از من كسي كه از من رفت
به سمت بيسمتي و به سوي بيسويي
و بعد، درويشي شد، گريست، هوهو كرد
چه سخت گريه شوقي! چه تلخ هوهويي
و روي شانه خود برد نعش سردش را
به جستجوي تو كه روح رفته اويي
و هشت مرتبه هر شب تو را نوشت، نوشت:
چقدر ماه قشنگي! چه عطر شببويي
و حتم داشت كه بيتو به باد خواهد رفت
به كوه و دشت زد و رفت بر لب جويي
«بهعمد» هو شده و بعد توي دام افتاد
شكارچي آمد... به، چه ران و پهلويي!
و خواست سر ببرد كه تو آمدي از راه
تويي كه ضامن آهو و بچه آهويي
مهدي زارعي
www.jamejamonline.ir