یکی از دوستان ابن ابیکثیر بعد از شهادت امام موسیکاظم علیهالسلام ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.
یک روز، کنار کعبه، علیبنموسیالرضا علیهالسلام را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا علیهالسلام اشارهای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».
خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبودهام و با صدای بلند چیزی گفتهام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لبهایم هم تکان نخوردهاند. با شرمندگی به امام رضا علیهالسلام نگاه کردم و گفتم: «آقا!... گناه کردم... ببخشید!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».
حرف «ابن ابیکثیر» که به اینجا رسید، نگاهش کردم ... بغض راه گلویش را گرفته بود.
منابع مقاله:
مجله، هنر دینی، شماره 6، ؛
www.hawzah.net