پاهاي لرزانش را خم كرد و دو دستش را روي لبه تابوت گذاشت. سرش را پايين برد و بر پارچه اي كه روي پيكر بي جان پدرش انداخته بودند، بوسه اي زد و خود را كنار كشيد. يكي دستش را گرفت و برگرداند و بر بالين پدر نشاند. پارچه را برداشت تا آخرين بوسه بر سيماي پدر پير را به او هديه دهد. پسر اما اشك ريزان عقب عقب رفت. خود را در آغوش برادر بزرگترش، كه كمي آن سوتر ايستاده بود، انداخت و زار گريست. پدر با همه مهرباني هايش اينك از كف رفته بود و او با همه احترامي كه از پدر پاس مي داشت، اينك در آغوش برادرش بوي پدر را مي جست و اين سخن امام رضا(ع) را با خود زمزمه مي كرد كه: برادر مهتر، جاي پدر تو است!