از پنجره کوچک اتاق، به بیرون نگاه کردم. باد، شاخ و برگ درختان حیاط را تکان تکان می¬داد. نور طلایی خورشید، روی دیوارها به بالا کشیده می¬شد. حسابی، حوصله¬ام سر رفته بود. باید پا می¬شدم می¬رفتم و مشکلم را به امام می¬گفتم. همان طور که نشسته بودم، کمی خودم را به جلو کشاندم. خواستم حرفی بزنم، کسی چیزی پرسید. حرف توی دهانم ماند. منتظر ماندم تا حرف¬هایش تمام شود. مجلس خلوت شده بود. به خودم جرأت دادم و بلند شدم. بدنم می¬لرزید. لحظه¬ای، سنگینی نگاه مردم را روی خودم احساس کردم.حرف¬هایم را آهسته آغاز کردم:
- سلام ای پسر رسول خدا! من مردی هستم از دوستان شما و از دوستان پدران و نیاکان شما. از سرزمین خراسان هستم. دار و ندارم بر باد رفته و حال چیزی ندارم به وطن خویش بازگردم. اگر کمکم کنید که من به شهر خودم بازگردم؛ آن جا عوض شما، هر کمکی که کرده¬اید، صدقه خواهم داد)).
امام رضا(علیه السّلام) با مهربانی نگاهم کرد. چهره نورانی و سفیدش آرامش بخش بود. لبخندی زد و گفت: بنشین، خدا تو را رحمت کند)).
از خوشحالی ، بدنم می¬لرزید. امید تازه¬ای در جانم، جوانه زده بود. با خوشحالی نشستم و منتظر ماندم. مهمان¬های امام یکی پس از دیگری مجلس را ترک می¬کردند. تقریباً همه رفته بودند و حال جز من و و یکی دو نفر دیگر، کسی نمانده بود. ناگهان امام بلند شد و گفت: (( اگر رخصت دهید، می¬خواهم بروم)).
نگرانی تمام وجودم را فرا گرفت: (( آیا پسر رسول خدا، به من بی¬اعتنایی کرد؟)) به روی خودم نیاوردم. دوباره منتظر شدم .امام دری را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. هنوز دو مرد نشسته بودند. لحظاتی گذشت. داشتم ناامید می¬شدم که صدای امام از بیرون به گوش رسید: (( سلیمان! کجاست مرد خراسانی؟))
خون شادی در رگ¬هایم دوید. بلند شدم و دستپاچه گفتم: (( من اینجا هستم آقا)).
امام دستش را از لای دیر بیرون آورد وگفت: (( این دویست اشرفی را بگیر)).
دویست اشرفی خیلی پول بود. نزدیک رفتم و دست امام را بوسیدم. دوباره گفتم: (( وقتی به شهر خودم رسیدم، همین مقدار از جانب شما صدقه خواهم داد)).
صدای گوش¬نواز امام دوباره بلند شد: (( این پول¬ها را برای خودت و خانواده¬ات خرج کن. لازم نیست از طرف من صدقه دهی.))
کیسه اشرفی¬ها را گرفتم و با خوشحالی برگشتم. دیگر دل تو دل نداشتم. پله¬های اتاق را دو تا یکی پایین آمدم و دویدم. هنوز از در حیاط خارج نشده بودم که چیزی نگهم داشت. چه چیزی نگهم داشته بود، نمی¬دانستم.انگشت به پیشانی¬ام گذاشتم و لحظه¬ای فکر کردم. (( برخورد عجیب امام!... چرا خودش را نشان نداد؟...))
وقتی به طرف اتاق برگشتم، سلیمان از پله¬ها پایین می-آمد. تا مرا دید، با کنجکاوی پرسید: (( چیزی جاگذاشتی؟))
آهی کشیدم وگفتم: (( نه، شیوه رفتار امام این جا نگهم داشت. چرا نخواست من دوباره چهره¬اش را ببینم؟ ))
سلیمان لبخندی زد و گفت: (( اتفاقاً همین پرسش برای خود من هم پیش آمد. وقتی علتش را جویا شدم، امام فرمود: ترسیدم به خاطر درخواست حاجتش،شرمندگی را در چهره او ببینم)).
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. شب از راه رسیده بود، در دلم به بزرگواری این خاندان آفرین می¬گفتم.1
پی نوشت :
1. منتهی الآمال، انتشارات مؤمنین، ج2، صص484 ، 485.