23 - حَجَتَ بَعْضَها عَنْ بَعْضٍ: لِيُعلَمَ أن لاِحِجابَ بينَهُوبَينَها غَيرُها، لَهُ مَعْنى الرُّبُوبيَّةِ إذ لامَرْبُوبَ، وَ حَقيقَةُالإلهيَّةِ إذ لامَألُوهَ، وَمَعْنَى العالِم ولامَعْلُومَ، وَمَعنَى الخالِقَولامَخلوقَ، وتأويلُ السَّمْعِ ولامَسموعَ.
لغت
رُبوبيّة:مصدر جعلى است از ربّ، به معنى تربيت و سوق شئ به سوىكمال.
إلهيّة:مصدر جعلى از إله كه به معنى عبادت شده باحالت تحيُّر است.
مألوه:مفعول است از إلاه به معنى اسمىالله، كسى كه زير حكم و سلطه اله باشد.
مَعنى:مصدر ميمىيا اسم مكان است، به معنى قصد نزديك به عمل.
ترجمه
حائل و مانع قرارداده است در ميان بعضى از مخلوقات و بعضى ديگر، تا فهميده شود كه آفريدگار متعال راحاجبى در ميان او و مخلوقاتش نيست مگر خود آنها، و او را باشد معناى ربّ بودن ذاتىآن زمانى كه تربيت شده اى نبوده و هنوز مخلوقى وجود نداشت، و براى او بود حقيقت إلهو معبود بودن آن زمانى كه هنوز خداپرستى نبود، و او عالم بود در حالى كه دانسته شدهاى وجود نداشت، و او خالق بود در صورتى كه هنوز مخلوقى نبود، و براى او بود معناىشنيدن و هنوز شنيده شده اى نبود.
توضيح
جمله اوّل اينقسمت مربوط به جملات گذشته است.
و پنج جمله ديگر راجع به مقام ذات و صفات الهىاست كه با قطع نظر از مخلوق و پيش از به وجود آمدن موجودات ملحوظ مىشود:
جملهاول - حجَب بعضَها: حجاب عبارت از حائل و مانع شدنى است كه از تلاقى و دو شئ يا ازبهم رسيدن آثار آنها منع كند و حجاب از جهت معنوى آن چيزى است كه از لحاظ ادراكاتروحانى و فيوضات معنوى، يا ديدهاى باطنى مانع گشته، و از درك واقعيّت و حقيقتبازدارد.
و حجابهاى عمومى كه توأم با خلقت است: عبارت است از حدود مختلفى كهبراى افراد انسان موجود است، مانند حدود ذاتى، حدود جسمانى، حدود زمانى و مكانى،حدود جسدانى، حدود شخصى كه از هر جهت موجب محدود شدن و ضعف و فقر و احتياج مادّىاست.
و تمام افراد طبقه بندى شده در زير صفوف اين حدود قرار گرفته، و قهراً اينحدود موجب محجوبيّت و محدوديّت كامل آنها شده، و از آزادى در اجراى خواسته هاى خود،و از آزادى در اعمال قواى جسمانى و بدنى محروم مىشوند، و چشم و گوش آنان بجز ظواهربسيار محدود و معيّنى را نمىتواند درك كند، حتّى از بواطن و منويّات و ضمائر وأعمال پنهانى و از اخلاق و صفات قلبى همديگر و از گذشته و آينده امور خود محجوبمىشوند.
پس اين افراد كه با اين محدوديتها در كنار همديگر قرار مىگيرند، و گويىكه در مقابل هر كدام و در ميان آنان پرده هايى آويزان شده است كه مانع از ديدنيكديگر هستند: اشعار مىدارد به نداشتن حجاب و نبودن حائل براى خداوند متعال توانا ودانا و بصيرى كه وجود و نور و احاطه و نيروى او غيرمتناهى است.
آري آنان خودحجاب فيمابين خود وء نور الهى هستند (خ 8).
تو خود حجاب خودى حافظ از ميانبرخيز.
رجوع شود در اين بحث به رساله لقاءالله.
و امّا پنج جمله ديگر كهمربوط به مقام الوهيّت با قطع نظر از خلق است:
1 - له مَعنى الرُبوبيّة: ربوبيّتگفتيم كه مصدر انتزاعى است، مانند الوهيّت، و با ياء نسبت و تاء مصدريّت، و اغلب بهوزن فُعول و از اسمايى كه اشتقاق ندارند، ولو به آن معنى منظور، ساخته مىشوند، چون - رجوليّت.
و معنى از عنى به معنى قصدى است كه به مرحله اظهار و عمل برسد، ومصدر، و يا اسم مكان است به معنى مورد قصد و اراده.
و تعبير به كلمه معنى: اشارهمىشود به حقيقت مفهوم ربوبيّت و عالم و خالق، زيرا قصد و اراده خود اين مفاهيم: عبارت ديگر حقيقت آنها مىشود.
و امّا حقيقت ربوبيّت: يعنى ربّ بودن، و آن عبارتاست از تربيت و سوق اشياء به سوي كمال آنها با برطرف كردن موانع و نواقص آنها.
ومبدء اين صفت و نيروى ذاتى: عبارت است از حيات نامتناهى غير محدودى كه ملازم مىشودبا قدرت مطلق و علم و احاطه مطلق و اراده و خواستن مطلق، در ذات مجرّد نامحدودپروردگار متعال.
و چون اين حقيقت در وجود خداوند متعال بطور ازلى و ابدى وبىنهايت و نامحدود محقّق و ثابت است: متوقّف به مقام عمل و اجراء نشده، و هيچ گونهفرقى در مرحله پيش از اظهار و اجراء و بعد از آن نخواهد داشت.
پس صفت و نيروىذاتى الهى: عين ذات و عين سعه نور مجرّد ذات است، نه چون صفات و نيروهاى ما كه بهاكتساب و تمرين و تحصيل و تجربه و تدريج حاصل شود.
2 - و حقيقة الإلاهيّة: حقيقتيعنى ثبوت و واقعيّت شئ، و تعبير با معنى الوهيّت، يا حقيقت الوهيّت: به همان مفهومواقعيّت و ثبوت راجع مىشود.
و امّا إلاهيّت: به طورى كه گفتيم، مصدر انتزاعىاست، مثل ربوبيّت، و از كلمه إلاه ساخته مىشودن، يعنى إلاه بودن، و مألوه هم ازهمين معنى مشتق مىشود، يعنى كسى كه إلاهى در باذى سر او بوده، و الاهى براى او قرارداده شده و ثابت شده است.
و چون أله: به معنى عبادت توأم با حالت تحيّر و خضوعتامّ است، از اين لحاظ اين كلمه براى ناميدن خداوند متعال در مقام عبوديّت بندگاناو انتخاب شده، و سپس با همراه كردن لام تعريف: به تعيّن و تشخّص او اشارهمىشود.
و معلوم باشد كه: اين جهت بزرگترين برنامه و آخرين هدف وكاملترين منزل،در مسير سلوك انسانها است كه: در مقابل خدايى كه نور مطلق نامحدود و ازلى و ابدى ومحيط و توانا و عالم و مريد است، بندگى و عبوديّت كند.
و ماخلَقتُ الجِنَّ والإنسَ إلاّ لِيَعبُدُونَ - 51/56.
و امّا بيان الُوهيّتقبل از مألوه: به همان نحوى است كه در جمله اوّل گفته شد.
3 - و معنى العالم: يعنى حقيقت عالم مطلق بىحدود، در (خ 16) اشاره شد كه: صفات خداوند غير از ذات نيست،و حقيقت حيات عين نور مطلق و مجرّد نامحدود و غيرمتناهى و ازلى و ابدى ذات پروردگاراست. و از لوازم و آثار اين حيات: صفت علم است.
پس حقيقت علم: عبارت است ازاحاطه تمام و نامتناهى بودن مطلق و نامحدودى نور مجرّد ذات، و اين احاطه تمام خودحقيقت آگاهى و علم است.
زيرا علم عبارت است از اشراف و احاطه و حضور در مقابلمعلوم، و اين معنى حقيقت علم حضورى است كه نمونه اى از آن را در احاطه و حضور نفسخود ما، نسبت به خود و صفات ذاتى نفسانى خود، مىفهميم.
و از اينجا متوجّه مىشويمكه: اين حقيقت هيچ گونه متوقّلإ به مقام اجراء و عمل نبوده، و ظهور آن در خارج خودمرحله دوم علم است.
و گذشته از اين: اين مراحل زمانى اعتبارى و تقدّم و تأخّر،از نطر ما و از نظر عالم محدودو فكر محدود ما است كه نمىتوانيم خود را محيط بر زمانو مكان و در ماوراء زمان و مكان قرار داده، و گذشته و آينده در نظر ما يكسان گشته،و همين طورى كه بر زمان حال محيط هستيم، بر گذشته و آينده نيز حاضر و محيطباشيم.
هو اللهُ الّذى لا إلهَ إلاّ هُو عالِمُ الغَيْبِوَالشَهادَةِ - 59/22.
پس در مقابل احاطه و شهود علمى خداوند متعال، حاضربودن معلوم و يا غيب آن، فرقى نخواهد داشت، و غيب و شهادت نسبت به وجود و قواىوجودى محدود ما است.
4 - و مَعنى الخالَق: نظر به حقيقت خالقيّت است، به قرينهكلمه - معنى، نه به خالقيّـ خارجى و فعلى كه ا. صفات فعلى است.
و حقيقت صفتخالقيّت كه به اين معنى از صفات ذاتى محسوب مىگردد: عبارت است از مجموعه صفات حياتو علم و قدرت و اراده، يعنى چون پروردگار متعال حيات نامتناهى دارد: قهراً احاطه وحضور نامتناهى خواهد داشت، و چون حيات و حضور نامحدود و نامتناهى دارد: پس متمايلبه ملايم و علاقه به جميل و امور نيكو داشته، و اراده پيدا شده و اختيار خواهدكرد.
پس حيات و علم و اراده و قدرت و اختيار: از آثار و لوازم نور نامتناهى ونامحدود مىباشد، و به عبارت روشنتر: حيات حقيقت نور نامتناهى است، و حيات نامتناهىعين علم و اراده و قدرت داشتن است.
پس حقيقت صفت خالقيّت نيز: وجود اين صفاتمىباشد (ح10).
و خلق: عبارت است از تكوين و ايجاد اشياء روى كيفيّات مخصوص كهمنظور است، و چون از صفات علم و اختيار و تمايل سرچشمه مىگيرد: قهراً خلق او صددرصدنيكو و پسنديده و خير و جميل بوده، و هيچ گونه ضعف و نقصى كه فوت شده باشد: در آنهاديده نخواهد شد.
ما تَرى فى خَلقِ الرَّحمن مِن تَفاوُت -67/3.
آرى خلق جلوه رحمت است، و در آن فوتى ديده نمىشود.
و امّا در (خ 22) دالّة بتفاوتها: وجود تفاوت است نسبت به همديگر از موجودات، نه در جهت خلقخداوند متعال، و هر كدام نسبت به حال خود.
5 - و تأويل السمع: تأويل: چيزى رامقدّم و اول قرار دادن است، تا ديگرى به آن مترتّب گردد، و از اين لحاظ تأويل بهمعنى منتهى مقصود و معنى غايى و مرجع مقصود ظاهرى استعمال مىشود، زيرا معنى و مقصودظاهرى برگشت مىكنند به آن تأويل.
و چون سمع از لحاط مفهوم عرفى در اين موردنامفهوم ونامأنوس است، و بلكه صحيح نيست: لذا لازم است مقصود نهايى كه بطن لفظ سمعاست، معيّن گردد، و معنى عرفى كلمه را به آن برگردانيم.
و امّا تعبير در صفتالهيّت به كلمه حقيقت، و در سه مورد ديگر به كلمه معنى: زيرا ربوبيّت و عالِم وخالِق - صفات مربوط به ذات الهى است و از خود ذات ظاهر و متجلّى و متحقٌّ مىشوند،ولى الاهيّت به معنى عبوديّت با حالت تحيّر و خضوع، چيزى است كه منشأ آن از بندگانالهى متجلّى شده و در مقابل حقيقتِ سزاوار و اهل بودن خداوند متعال: او طرف عبوديتو مقصد و مرجع و معبود مىشود.
پس در اين مورد بايد حقيقت عبوديّت و معبود حقّومقام معبوديّت روشن شود، و تنها تعيين معنى ومقصود كافى نيست.
و امّا سمعدرباره پروردگار متعال: خداوند جهان از آلات و وسايلى كه در عالم مادّه و حيوانبراى شنيدن اصوات، وجود دارد (از ظهور صوت و تحقّق اهتزاز در هوا و رسيدن آن بهصِماخ گوش و منتقل شدن به وسيله اعصاب گوش به مخّ جمجمه) منزّه است.
و همچنينآلات لطيف جسمانى كه در عالم برزخ براى موجودات برزخى وجود دارد كه به مناسبت جسملطيف آنها اعضاء لطيف برزخى نيز دارند.
و اما در عالم عقول كه از جسمانيّتبركنار هستند: خود روح آنها به ذاته و بدون آلات و اعضاء مُدرِك و سميع وبصيرند.
و خداوند متعال كه حدودى براى او نبوده و نور مجرّد نامتناهى و در عالمماوراى عوالم ناسوت و ملكوت و ارواح است: چگونه مىتوان او را به عالم خود يا عالمجسمانى مقايسه كرده، و اعضايى براى او تصوّر كنيم.
پس سميع بودن خداوند متعالشعبه اى باشد از ادراك كه مخصوص اصوات است، و ادراك شعبه اى است از علم كه مخصوصتوجّه و احاطه به جزئيّات مىشود، و علم از لوازم حيات است.
اين است تأويل سمع: ومفهوم سمع برمىگردد به اين احاطه ادراكى و علمى.
إنّه هوالسَّميعُ العَليم - 8/61.%
24- ليسَ مُذ (مُنذُ) خلَقَ: استَحقَّ مَعنى الخالِق، ولا بإحداثِه البَرايا استَفادَ مَعنى البارِئيّة (البَرّائيّة)، كيفَ ولاتُغيِّبه (ولاتُغيّيه) مُذ، ولاتُدنِيه قَد، ولاتَحجبُهلَعلَّ، ولاتُوقَّته مَتَى، ولاتَشمِله حِينَ، ولاتُقارِنه مَعَ.
لغت
بَرايا:جمع بَرِيّه، به معنى خليقه كه بعد از مرتبه خلق و تقدير،ايجاد مىشوند، و بارئيّت: خالق و موجِد بودن بعد از تقدير.
مُذْ، مُنذُ:حرفند از حروف جرّ، دلالت مىكنند به تعيين ابتداءزمان تا به حال.
قَدْ:حرفى است كه چون به فعل ماضى داخلشود به تحقيق و تقريب دلالت مىكند.
لَعَلّ:از حروف مشبهبه فعل و دلالت مىكند به ترجّى و اميدوارى و توقّع.
مَتَى:اسمى است كه براى زمان استعمال مىشود، استفهاماً ياشرطاً.
حِينَ:اسمى است به معنى مطلق زمان محدودغيرمعيّن.
مَعَ:اسمى است كه دلالت مىكند به اجتماع وتقارن.
ترجمه
نيست كه سزاوارخالقيّت باشد از زمانى كه خلق كرده است، و نه به سبب احداث و به وجود آوردن موجوداتعنوان بارئيّت را كسب كرده باشد، چگونه چنين باشد در حالتى كه (مُذ) وجود او راتعيين و توقيت نمىكند، و او را (قَد) به تحقيق و تقريب مقيّآ نسازد، و او را گفتن (لعلّ) به اميدوارى و انتظار و محجوبيّت وانمىدارد، و اطلاق (متى) درباره او موجبتوقيت و زمانى بودن نمىشود، و كلمه (حين) او را مشمول زمان خود نمىسازد، و كلمه (مع) او را به تقارن دعوت نمىكند.
توضيح
پس از جملات گذشتهكه مربوط بود به نفى وابستگى و نسبت فيمابين خالق متعال و مخلوق: در اينجا اشارهمىشود به هشت مورد از موارد تقيّداتى كه از لحاظ حدود زمانى و نظير آن صورتمىگيرد:
1 - ليسَ مُذ خَلَق: تحقّق و صدق مفهوم خالقيّت متوقّف به صورت گرفتنفعل خلق نيست: زيرا به طورى كه روشن شد (خ 23)، مقام خالقيّت با تحقٌّ و وجود صفاتباطنى (حيات، علم، قدرت، اراده) صورت مىگيرد، و فعلِ خارجى و إجراء و عمل از آثار ولوازم آن صفات است، چنان كه يك پزشك متخصّص پس از خاتمه رشته خود: حقيقتآً پزشكاست، اگر چه هنوز اقدام به معالجه و عمل نكرده باشد.
2 - و لا بإحداثه البَرايا: بارئيّت پس از مرتبه خالقيّت اعتبار مىشود، در مقام خالقيّت مفهوم تقدير منظور است،و چون تقدير تمام شد و شروع به تكوين و ايجاد كشته، و مخلوق احداث شد: عنوانبارئيّت در خارج متحقّق مىشود.
و روى اين جهت است كه: در اينجا به كلمه إحداثتعبير شده است، و هم پس از ذكر خلق و در مرتبه بعد از آن آمده است.
پس حقيقتبارئيّت نيز چون خالقيّت، با تحقّق صفات روحانى باطنى كه در خالقيّت ذكر شد با يكدرجه شديدتر: إجراء و صورت خارجى پيدا مىكند.
و با جمله - بإحداثه استَفادَ - اشاره به اين حقيقت مىشود كه: مبدأ و منشأ عنوان بارئيّت، إحداث و عمل و ايجادخارجى نيست، بلكه آن صفات و قواى نفسانى روحانى است كه در خارج هم ظهور مىكند.
3 - لاتُغيّبه مُذ: مُذ يا مُنذُ: چون در جمله اى واقع شد، حكم آن جمله را محدودمىكند به زمانى معيّن با اشاره به آغاز آن، اثباتاً يا نفياً.
پس اگر در كلاممنفى واقع شد: دلالت مىكند بر انتفاء و غيبت و نبودن آن حكم در اين زمان - مارأيتُه مُذ يومِ الجُمعَة، و اگر در كلام مثبت واقع شد: قهراً طرفين آن زمان معيّنمثبت، منفى خواهد شد - هذا مريضٌ مُد يومِ الجُمعة.
پس در صورتى كه اين كلمه درارتباط با ذات و صفات خداوند متعال قكر شد: قهراً برخلاف ازلى و ابدى و دائم بودناو بوده، و زمانى محدود ومعيّنى را از استمرار اين ديمومت خارج خواهد كرد - اللهُعالِم مْذ خلَق، ما يُريدُ مُذ خَلَق.
4 - ولا تُدنِيه قَد: كلمه قَد در مواردبسيارى براى تقريب معنى به زمان حال است، و به اين معنى در رابطه با خداوند متعال وصفات ذاتى او استعمال نمىشود. مانند اين كه گفته شود - كانَ اللهُ وقد أرادَكذا.
5 - ولا تَحجُبُه لَعَلّ: كلمه لعلّ براى ترجّى است، و ترجّى در موردى استكه گوينده از امرى محروم بوده، و اميدوار به موفقيّت باشد، و در نتيجه إشعار مىشودبه ممنوع و محجوب بودن در زمان حاضر. مانند اين كه گفته شود - الأمْرُ كذلك ولعلَّاللهَ يُدركُه.
6 - ولا تُوّقِّتُه متى: مَتى دلالت مىكند به زمان مطلق، و درموارد استفهام و يا شرط استعمال مىشود، و اين كلمه نيز درباره خداوند متعال اطلاقنخواهد شد. مثل اين كه بگوييم - مَتى يَقدرِ اللهُ يَفعَلْ.
7 - ولا تَشملُهحينَ: حين به زمان غير معيّن محدود دلالت مىكند، و از اين نظر به خداوند متعالاطلاق نمىشود، و صحيح نيست كه بگوييم - اللهُ عالمٌ حِينَ يكُونُ كذا.
8 - ولاتُقارِنُه مَعَ: كلمه مع دلالت مىكند به قرين بودن و با همديگر قرار گرفتن،زماناً يا مكاناً. و گفته شد كه خداوند متعال مقارن با چيز ديگر نمىشود (خ 19).
و منظور در اين جملات شريف آن كه: خداوند متعال قائم به نفس و غنيّ بالذّاتبوده، و كوچكترين وابستگى و احتياج و تكيه اى به زمان و زمانى و خلق نداشته، و پيشاز تكوين و ايجاد و خلق: نور مجرّد غنيّ بالذّات و نامحدود بالذّات و في ذاته و حىّو عالِم و قادر و مريد ازلى و ابدى است.
و به هر صورتى كه فرض شود: تقيّد بهزمان ندارد، و در ارتباط به صفات ذاتى او، به هيچ نحوى كه ذكر شد: حدود و قيودزمانى پيدا نمىكند.
25 - إنّما تَحُدُّ الأدَواتُ أنفَسَها،وتُشيرُ الآلَةُ إلى نَظائرها، وفِى الأشياء يوجَد فِعالُها، مَنَعَتها مُذ (مُنذُ) القِدمةَ، و حَمتَها قدُ الأزليّة، وجَنّبتَها لَولا التَكملَةَ.
لغت
أدوات:جمع أدات، و آن آلت و وسيله استفاده و نتيجه گرفتناست.
آلة:وسيله اى است كه براى عمل به آن مراجعهمىشود.
فِعال:جمع فِعل، چون أفعال. و فِعل: اسم مصدراست.
حمَى:منع كردن به صورت دفاع از آن.
التَجنيب:كنار زدن و دور كرن به جانبى.
التَكمِلة:تمام كردن و به كمال رسانيدن.
ترجمه
اين است كه آلات ووسائل وجود خود را محدود مىسازند، و هر آلتى به مثل خود دلالت مىكند، و اثار ونتايج كارهاى آنها در اشياء نمودار مىشود، و اطلاق كلمه مُذ در موارد اشياء مانعمىشود از قديم بودن آنها، و اطلاق قد حفظ مىكند از ازلى بودن، و اطلاق لولا دورمىكند آنها را از به كمال رسيدن.
توضيح
در اين شش جملهبراى جملات گذشته در ارتباط با زمانى نبودن و وابسته نبودن به چيز ديگر، استدلالمىشود:
1 - إنّما تَحُدُّ الأدَوات: أدات خود استقلالى نداشته، و وسيله جريانپيدا كردن امر ديگرى است.
پس أدات هميشه محتاج و در تحت حكومت و نفوذ و قدرت كسىاست كه آن را به كار انداخته و به وسيله آن عمل خود را انجام مىدهد.
و كسى هم كهبا أدات كار مىكند، و آن عملى هم كه نيازمند به بودن أدوات است: مانند خود أداتاستقلال به ذات خود نداشته و محتاج ومحدود و فقير خواهد بود.
و در نتيجه معلوممىشود كه: أدات بودن خود محدود بودن است، و محدوديّت آن از خود او به خاطر همان آلتبودن است كه بايد در تحت قدرت و اختيار ديگرى قرار گرفته و آلت دست او باشد.
وأدات: معنى عمومى دارد، و هر چيزى نسبت به خود و مربوط به فعّاليّت و جريان كار خودنيازمند به ادواتى مىشود، و از مصاديق أدات: حروفى است كه وسائل در مقام ارتباط دوكلمه و براى انتساب آنها واقع مىشوند.
2 - و تُشير الآلة: هر آلتى مناسب وجود وعمل خود به يك رقم آلات و ادواتى نيازمند مىشود، و از خصوصيّات هر آلتى مىتوانيمخصوصيّات وجودى موارد استعمال آن را تشخيص بدهيم كه: از قبيل وجود كتبى است يا لفظىيا مادّى خارجى، يا جسمانى لطيف، يا روحانى.
پس استعمال هر آلتى در هر موردىباشد: كشف مىكند از متناسب و هم نسخ بودن آن مورد به اين آلت، و همچنين خصوصيّت درهر موضوعى كشف مىكند از وجود همان خصوصيّت در ادواتى كه براى او بكار مىرود.
3 - و فى الأشياء يوجّد: اين جمله نتيجه دو جمله گذشته است، و مانند اين است كه: بگوييم - اين آلات خودبخود محدودند، و هر محدودى با نظائر خود مقارن و مؤثّر مىشود، پسآلات مقارن و مؤثّر مىشوند در نظائر خود.
و در نتيجه مىگوييم كه: اگر اين ادواتلفظى درباره خداوند متعال و صفات او اطلاق بشود: قهراً آثار و مفاهيم و عناوينآليّت آنها در وجود پروردگار متعال و صفات او مؤثّر خواهد بود.
پس خداوند متعالمحتاج به آلت نيست: زيرا احتياج و فقر ملازم با امكان بوده، و هرگز در وجود واجبتعالى صورت نخواهد گرفت.
4 - مَنَعتها مُذ: در اينجا سه مثال براى تأثير أدواتدر صفات خداوند متعال، ذكر شده است: اول - اطلاق مُذ درباره صفات الهى، و چون مذ بامنذ دلالت به ابتداى زمان معيّنى مىكند، مثل - مُذ يومِ الجمعة، قهراً فهميده مىشودكه: اين معنى از وقت معيّنى شروع شده است، و چون آغاز امرى معلوم گرديد: مفهومقِدمت منتفى گشته، و حادث خواهد بود.
5 - و حَمتَها قَد: قد براى تقريب زمانگذشته و تحقيق است در زمان حال، مانند - قد قال كذا، و چون اين لفظ در موارد صفاتخداوند متعال اطلاق بشود: قهراً دلال خواهد كرد بر وقوع نسبت در زمان حالعرفى.
و امّا فرق أزليّت با قدمت: قديم بودن در مقابل حدوث است، و دلالت مىكندبر مطلق مفهوم قدمت خواه ابتدايى در واقع داشته باشد يا نه. ولى ازليّت دلالت داردبر قدمتى كه اول و آغازى براى او نباشد.
و چون كلمه مُذ: دلالت بر ابتداى زمانىمعيّن مىكند: قهراً حادث بوده و قدمتى نخواهد داشت.
و امّا كلمه قد: چون دلالتبه مطلق تحقّق امرى در زمان نزديك به حال بدون تعيين حدود زمان، مىكند: قهراً درمقابل أزليّت واقع خواهد شد.
پس اطلاق قد كه براى تحقّق مطلق نسبت باشد: مناسبخواهدبود با نفى مطلق مفهوم أزليّت.
6 - و جنَّبتها لَولا التَكمِلةَ: كلمهلَولا دلالت مىكند بر وجود مانعى از استمرار حكم و رسيدن آن به آخر و كمال خود، وچون اين كلمه در موارد صفات الهى استعمال بشود: قهراً دلالت خواهد كرد كه صفتى ازصفات خداوند متعال مانع از وصول به مقصد و سير به سوى كمال شده است، مانند اين كهگفته شود - لَولا ارادةً اللهِ تَعالى لَكنتُ من العابِدين - در صورتى اراده ذاتىخدا در موارد خير و سعادت و كمال و هدايت است، نه مانع از سعادت وكمال.
26- افتَرقَتْ فدَلَّتْ على مُفَرِّقِها، وتَبايَنَتْ فأعَربَتْ عنمُبايِنها، بها (لِما) تَجلَّى صانُعها للعُقول، وبها احتَجبَ عن الرُؤيَة، وإليهاتَحاكَمَ الأوهامُ، وفيها اُثبِتُ غيرُه، ومنها اُنبطِ الدَليلُ، وبِها عُرَّفَ (عَرَّفَها) الإقرارُ.
لغت
تَبايُن:بعد از ابهام جدا شدن و انكشاف حاصل شدن.
إعراب:روشن و ظاهر كردن.
تجلّى:آشكارشدن در مقابل خفاء.
رُؤيَة:نظر كردن است با چشم يا باقلب.
تَحاكُم:تخاصم و درخواست حكم.
أوهام:جمع وَهم، و آن خاطراتى است كه در قلب واقعمىشود.
إناطة:وابسته كردن و متّصل نمودن.
ترجمه
اشياء از همديگرجدا شدند: پس اين جدا شده ها دلالت كردند بر جدا كننده آنها، و از يكديگر ممتاز ومنكشف گشتند: و اين أشياء آشكار شده ظاهر و روشن مىسازند وجود آشكار كننده آنها را،و به وسيله اين اشياء تجلّى مىكند به عمل آورنده آنها را براى عقلها، و با آنهاپوشيده مىماند خالق آنها از ادراك، و به سوى آنها و در مقابل آنها مخاصَمه ومحاكَمه مىكنند اوهام و انديشه هاى خيالى و در محيط همين موجودات و اشياء معبودساختگى درست مىشود، و از همين محيط ادلّه و براهين براى پروردگار متعال ساختهمىشود، و به وسيله اين محيط و اشياء موضوع اقرار براى آنان معرّفى شده است:
توضيح
پس از نفى كردنارتباط اشياء و ادوات را با خداوند متعال: هشت مورد به لحاظ نتيجه گيرى از ايناشياء خارجى در رابطه با غيب نفياً يا اثباتاً ذكر شد:
1 - افترقّتْ: جدايى درميان اشياء از لحاظ اجناس و انواع و اشخاص و موادّ و خصوصيّات ديگر: دلالت مىكند بروجود خداوندى كه اين جداييها به دست او جارى شده، و موجودات به انواع و الوانگوناگون پديد آمده اند.
2 - و تَباينَت: تباين عبارت است از ظهور انكشاف و تمايزدر ميان موضوعاتى كه ابهام و تاريكى در ميان آنها بوده، و در يك جريان يا مادّةمشتركى وجود داشتند، مانند انكشاف برگ و گُل و ميوه از درخت، و ظهور انواع نباتاتاز خاك و گِل معيّن، و انكشاف اعضاء از مادّة انسانى.
پس اين انكشافات و ظهوراتو تمايزات: هدايت مىكند ما را بر وجود نيروى دانا و قادر و حكيم و نامحدودى كه درپشت سر اين امور موجود است.
3 - بها تجلّى صانِعُها: توجّه و دقّت در جريانآفرينش اين اشياء، و بررسى و تدبّر و تعمّق در خصوصيّات حكمت اين موجودات: وجودصانع حكيم و مدبّر و عالم و قادر و ازلى و ابدى آنها را در مقابل عقل صاف و روح پاكما جلوه گر ساخته، و با چشم قلب عظمت و جلال و جمال او را مشاهده مىكنيم.
4 - وبها احتَجبَ عن الرُؤية: مشاهده ظواهر و اجسام اين اشياء بدون تعمّق و بررسى درخصوصيّات آنها: ما را از رؤيت نظم و حكمت در آنها مانع گشته، و در نتيجه از مشاهدتنور جمال و جلال حقّ متعال محروم و محجوب خواهيم بود.
و به طورى كه در (خ 23) گفته شد: بزرگترين حجاب تكوينى، بودن حدود و قيود مادّى و جسمانى و زمانى و مكانى وذاتى در موجودات است.
5 - و إليها تَحاكَم الأوهامُ: در مواردى كه به لحاظ اوهاممحاكمه اى پيش مىآيد: به جاى مراجعه به عقل، به موجودات خارجى مراجعه كرده، و ازاشياء و اجسام مادّى براى اختلافات اوهامى خود نتيجه گيرى مىكنند.
پس حَكَم ونظر قاطع در مقابل اوهام و ترديدهاى خيالى آنان: جريانهاى خارجىو امور و موضوعاتمادّى و محسوسات است.
و تعبير به اوام: زيرا محاكمه در قضايا و اختلافات و امورىكه از قواى عقلى سرچشمه مىگيرد: به سوى عقل و احكام الهى است، ولى در تخيّلات واوهام و امورى كه روى پايه عقل استوار نيست: به ضوابط و احكام و قوانين مادّى محسوسمراجعه مىشود.
6 - و فيها اُثبِتَ غيرُه: چون برنامه زندگى در محيط مادّى و درخطّ امور محسوس ادامه پيدا كرد: قهراّ توجّه و توسّل و خضوع به موضوعات خارجى محدودمحسوس صورت گرفته، و به اقتضاى افكار مادّى محدود خود معبودى در مقابل پروردگاربالاتر از عوالم موجودات كه نامحدود و نامتناهى است، انتخاب كرده، و از مبدأ فيض ورحمت منصرف مىشود.
و روى همين برنامه است كه: آلهه مختلفى از جمادات و نباتات وحيوانات و ستارگان و مصنوعات ساختگى در ميان مردم مادّى معمول مىشود.
7 -و منهااُنيطّ الدليلُ: افرادى كه وابسته به زندگى مادّى بوده، و با جهان روحانى و ماوراءعالم مادّة ارتباطى پيدا نكرده اند: قهراً پايه استدلالات آنان به جريانها و امورمحسوس و مادّى تكيه كرده، و نتايجى هم كه مىگيرند روى همان ضوابط و قواعد مادّىخواهد بود.
و اين قبيل افراد، معرفت و توجّه آنان به خداوند متعال نيز روى همانضوابط و قوانين محدود حسّى صورت گرفته، و از تصديق موضوعات - مجرّد، نامحدود،نامتناهى، أزلى، ابدى، نور و امثال ايننها: محروم و عاجز خواهند بود.
پس كسى كهمىخواهد در مسير معرفت الهى قرار بگيرد: مىبايد روى ضوابط روحانى ومقدّمات و اصولمربوط به عوالم نورانيّت و حقيقت، تفكّر و استدلال نموده، و در قسمت معارف و حقايقو صفات پروردگار متعال، هرگز به اصول قوانين مادّى و حسّى استناد نكند.
8 - وبها عُرَّف الإقرار: اقرار از متمّمات ايمان و براى تثبيت و برقرار كردن آن است، وآن به وسيله زبان و با اداى الفاظ و جملات صورت مىگيرد، و همين طورى كه دليل دلالتكننده به مطلوب غيرحسّى است: اقرار نيز براى تثبيت ايمان و اعتقاد قلبى باشد.
وآنچه در عالم ظاهر براى تأمين زندگى و حصول اطمينان و برقرار شدن اعتماد و اجراىاحكام و ترتيب آثار خارجى، مؤثّر است: اقرار كردن به زبان و اظهار ايمان به گفتاراست.
پس اقرار در همين محيط محسوس و به وسيله اين وسايل و اشياء خارجى، صورتگرفته، و منشأ آثار قرار مىگيرد.
و ضماير در اين هشت جمله به اشياء رجوع مىكند،زيرا موضوع كلام اشياء منتهي شده است (و فى الأشياء يوجّد فِعالُها).
و نظر دراين هشت جمله: به بحث از وجود ارتباط فيمابين پروردگار متعال و اشياء خارجى است كه: دلالت اشياء به مُفرِّق، و مُبايِن، و تجلّى او به وسيله همين اشياء، و سپس در جهتنفى: وسيله احتجاب، و تحاكم اوهام، و توجّه به غير او، مىباشد و دو قسمت ديگر: استخراج دليل و براهين از محيط خارجى، و واقع شدن اقرار در آن است.
و معرفت بهاين هشت امر: تأثير كلّى در مرحله توحيد داشته، و از لوازم ومتمِّمات در تحصيلمعرفت به حقيقت توحيد است.
27 - و بالعقول يُعتَقد التصديقُبالله، وبالإقرارِ يَكمُل الإيمانُ به.
ترجمه
و به سبب عقلهامحكم مىگردد و منعقد مىشود ايمان به خداوند متعال و اطمينان به او، و سپس با اقراركردن به زبان تكميل و تثبيت مىشود ايمان باطنى.
توضيح
در اين دو جملهنتيجه هشت جمله گذشته بيان مىشود: و آن تحقّق ايمان و تكميل آن با اقراراست.
ايمان در عالم باطن و قلب انسان تحقّق پيدا كرده، و اقرار در عالم ظاهر ومحسوس صورت مىگيرد.
ايمان با عقول و با تجلّى پروردگار متعال در عقول حاصلمىشود، و چون محيط زندگى ما عالم حسّ و خارج است: لازم است با اقرار به زبان صورتخارجى پيدا كند. و روى همين نظر است كه: در هشت جمله گذشته بعد از تذكّر مطالب ومقدّماتى نفياً و اثباتاً، به موضوع اقرار منتهى شده است.
و ذكر كلمه عقول (وبالعقول) دلالت دارد كه: ضماير گذشته به اشياء راجع بودند به عقول، و اگر نه بهآنها عطف شده و گفته مىشد - و بها.
28 - ولا دِيانَةَ إلاّ بعدّالمَعرفةِ (معرفة)، ولامَعرفَةَ الاّ بالإخلاص (إخلاص)، ولا إخلاصَ مَعَ التّشبيه،ولا نَفىَ مع إثباتِ الصِفاتِ للتشبيه (بالتشبيه).
لغت
دِيانَت:خضوع و انقياد در مقابل مقررات معيّن.
مَعرفت:علم و اطّلاع بر چيزى با تمييز خصوصيّات و آثارآن.
إخلاص:تصفيه چيزى است از خلط و آلودگى، روحانى يامادّى.
تشبيه:تنزيل چيزى است به مقام ديگرى بهمناسبت.
ترجمه
و ديانت و حقيقتديندارى محقّق نگردد مگر پس از حصول معرفت، و معرفت كامل هم پيدا نميشود مگر باحصول حالت اخلاص، و صفت اخلاص نيز با موضوع تشبيه جمع نمىشود، و موضوع تشبيه نفىنشود با اثبات صفاتى كه به عنوان تشبيه ذكر و يادآورى مىگردد.
توضيح
انسان هنگامى درمقابل مقرّرات و احكامى مطيع و خاضع مىشود كه: شناختى از آن برنامه و از خصوصيّات واز مؤسِّس آن داشته باشد، و هر مقدارى كه به ميزان معرفت افزوده شود: اطاعت و خضوعنيز اساسيتر و پابرجاتر خواهد شد.
و هر گاه ديندارى روى تقليد و تعبّد و بدونتحقيق و دقّت و معرفت صورت گرفت: هرگز قابل اعتماد و روى پايه محكم و براساس صحيحىاستوار نشده، و با كوچكترين پيش آمدى مضطرب و متزلزل خواهد شد.
پس معرفت وشناسايى پيش از ديانت بايد پيدا بشود، و براى معرفت نيز درجاتى باشد كه با بالارفتن مراتب معرفت: ديانت نيز بالا خواهد رفت. و معرفت هم متوقّف است به حصول صفتاخلاص، و اخلاص عبارت است از تصفيه فكر و خالص كردن نظر و پاك نمودن قلب ازآلودگيها و كدورات و توجّهات نادرست، تا با نيّت صحيح و قصد خالص در تشخيص مطلوب وشناسايي منظور خود قدم بردارد.
و به هر مقدارى كه مقام اخلاص بالاتر برود: معرفتنيز عميقتر و نافذتر خواهد شد.
توضيح اين كه: شناسايى در هر موردى باشد، بايد بهوسيله چشم (قوّه باصره بدنى) يا به وسيله بصيرت و بينايى قلب (نورانيّت باطن و روح) صورت بگيرد، و همين طورى كه در ديدن چشم لازم است: موانعى در مقابل ديد چشم نبوده،و خود چشم نيز ضعف و مرض و آلودگى نداشته باشد: ديد و بينايى قلب نيز چنين است، واخلاص به همين معنى است.
پس به هر مقدارى كه در پاك و تصفيه كردن ديد قلب كوششبشود: قهراً شناسايى ونظر نافذتر خواهد شد.
و در اين مورد كه نظر به معرفت پيداكردن به صفات جلال و جمال پروردگار جهان است: لازم است توجّه قلب را فقط به ديدنخداوند متعال محدود كرده، و از صفات مادّى و خصوصيّات جسمانى ذهن خود را تخليهنموده، و صفات الهى را از تشبيه به صفات مخلوقين تنزيه كرد (خ 5).
پس تثبيت صفاتبرگشت آن به تشبيه كردن است: و به طورى كه در (خ 2) گفته شد، توصيف تحديد كردن است،و محدوديّت از صفات موجودات ممكن است، و چون در ذات و صفات خداوند متعال به تحديدقائل شديم: قهراً او را به مخلوق تشبيه كرده ايم.
و كلمه - للتشبيه: متعلّق استبه نفى = لانفى للتشبيه.
29 - فكلُّ ما في الخَلق لايُوجَد فىخالِقه، وكلُّ ما يُمكِن فيه يَمتنعُ مِن (فى) صانِعه، لاتَجرى عليه الحركةُوالسُكون، وكيف يَجرى عليه ما هو أجراه، أو يَعود اليه ما هوابتدأه.
ترجمه
پس هر آن چيزى كهدر مخلوق وجود دارد: در خالق وجود نخواهد داشت، و آنچه ممكن است در مخلوق پيدا شود: ممتنع است در خالق پيدا شود.
پس حركت و سكون در وجود او و بر او جارى نخواهد شد،و چگونه جارى مىشود بر او چيزى كه او آن را اجراء كرده است، و يا چگونه برمىگردد بهسوى او چيزى كه او آن را به وجود آورده است.
توضيح
اين جملات در مقامذكر ضابطه كلّى است براى نفى خالق به مخلوق، و از چند جهت در اينجا لازم است توضيحداده شود:
1 - فكُلّ ما فى الخّلق: خلق از عدم آفريده شده، ومادّه اى براى اومنظور نشده است.
آرى ظهور موجودات با اراده تنها كه از جانب خداوند عالم قادرمريد نامحدود صورت مىگيرد: پيدا شده است.
خداوند متعال مىفرمايد: إنّما أمرُه إذا أرادَ شيئاً أن يَقولَ له كُن فيكون 36/83- كهچون بخواهد چيزى را كه وجود پيدا كند: اظهار مىكند اراده خود را، پس در خارج موجودمىشود.
و آنچه خلق مىشود: از جهت مادّة و صورت، حادث و جديد است، و هيچ گونهسابقه اى براى او نيست.
و در نتيجه هر مخلوقى هر چه دارد حادث بوده، و كمترينشباهتى به وجود خالق تواناى مجرّد و نامحدودى كه با اراده نيرومند و نافذ خود آن رابه وجود آورده است: ندارد.
و از اين جا نتيجه مىگيريم كه: آنچه در مخلوق ازمادّه و صفات و اشكال و خصوصيّات ديگر ديده شود: مخصوص مخلوق بوده، و صددرصد بايدحكم كنيم كه هيچ گونه از اين خصوصيّات ذاتى و عرضى در وجود خالق پيدا نمىشود.
واما قول فلاسفه به اشتراك وجود مابين همه موجودات از واجب و ممكن بايد متوجّه باشيمكه وجود از امور عامّه و اعتباريّه است مانند شئ، و كمترين نقشى در ذاتيّات اشياءندارد.
و از اين لحاظ بهترين تعبير از خداوند متعال: مفهوم و كلمه نور است (اللهُ نُور السَّماوات) آن هم نه آن نورى كه مادّى محسوسيا معنوى و روحانى، كه ما تصوّر و خيال مىكنيم: زيرا آن مخلوق است.
پس مخلوقاتتجلّى و ظهور اراده حقّ متعالاند، نه به قول بعضى از محجوبين كه گويند: خلق تجلّىوجود و نور خدا است.
2 - و كلُّ ما يُمكِنُ فيه يَمتنع: اين جمله مانند جملهگذشته است، و مربوط مىشود به عوارض و حالات كه پس از خلقت اصلى مخلوق عارضمىشود.
البتّه گذشته از خود عروض كه كشف از احتياج و فقر عارض و معروض مىكند: هرعارضى بايد متناسب با معروض باشد، مثلاً ضعف و كسالت و مرض و حالات مختلفى كه براىانسان پيدا مىشود: در جمادات و نباتات و ملائكه ديده نمىشود، و همچنين عوارض هركدام از اين اجناس كه در آن جنس پيدا مىشود.
پس هرگونه از عوارضى كه در وجودمخلوق پديد آيد: صددرصد ممتنع است كه در وجود پروردگار متعال كه معروض نتوان بود،پيدا شود.
3 - لاتَجرِى عليه الحركةُ والسُّكون: حركت و سكون از عوارض عمومى واز خصوصيّات روشن اجسام است: زيرا هر چيزى كه در مكان يا در زمان باشد، قهراً يا درحركت است از مكان و زمان به مكان و نقطه ديگر، و يا در استقرار و سكون است.
واين معنى در مجرّدات و مخصوصاً در ذات واجب متعال كه نامتناهى و نامحدود است: ممتنعباشد، زيرا حركت و سكون موجب محدوديّت است، و هم از عوارضى است كه در مخلوقات پيدامىشود.
4 - و كيفَ يَجرى عليه: جريان و عود متناسب با حركت است، و در عين حال: جريان بر وجود خود مُجرى پس از اجراء و ايجاد او جريان را در خارج، و همچنين برگشتو عود جريان بر كسى كه آن را به وجود آورده است: هر دو از محالات بشمار مىرود.
واين معنى مانند جريان آب است كه پس از جريان پيدا كردن آن در مَجراى خود: برخلافجريان طبيعى خود حركت كرده و بر نقطه ابتدايى حركت برگشته، و بلكه به سوى مجرى واجراء كننده حركت نيز منتهى گردد.
البتّه حقيقت اين است كه: اين حركت تنها بهايجاد و احداث خالق موجِد پديد آمده، و خود در خارج وجودى نداشته است.
30 - إذاً لتَفاوَتت ذاتُه، ولتُجَزّء كُنههُ، ولاَمتَنع مِن الأَزَلمَعناه، ولَما كانَ لِلبادئ مَعنىً غيرُ المبْرُوء.
لغت
تفاوُت:اختلافى كه از فوت خصوصيّتى، در هر يك حاصل شود.
تجزّى:داراى اجزاء شدن.
كُنه:جوهر وذات شئ است.
مَعنى:مقصود خارجى موجود.
بارئ:كسى كه ايجاد و تكوين اشياء مىكند.
ترجمه
در اين هنگام هرآينه از دست داده و فوت مىشود از ذات او خصوصيّتى، و در جوهر و ذات او تجزّى حاصلمىشود، و هر آينه معنى آن از ازليّت امتناع و خوددارى مىكند، و هر آينه خالق صفاتِمخلوقيّت را به خود گرته و از بارئيّت خارج مىشود.
توضيح
در اين مورد چهاردليل ديگر براى نفى حركت و سكون بيان مىشود:
1 - لَتفاوَتَت ذاتُه: گفته شد كهحركت از حالى و يا از محلّى به حالت و يا مكان ديگر متحوّلأ شدن است.
پس چيزى كهحركت مىكند: پيوسته در تحوّل بوده، و حالت گذشته از او فوت شده و حالت جديدى براىاو حادث مىشود.
و در اين حالت (تفاوت) دلالت مى:ند بر عدم ثبوت و استقرار شئ، واين كه او متقوّم بالذات نبوده، و محتاج و ضعيف و حادث و محدود است.
زيرا چيزىكه ازلى باشد: قائم و غنّىبالذّات شده، و قهراً حادث و محتاج نخواهد بود، و تحوّل وتغيّر به هر صورتى باشد: برخلاف ازليّت است.
2 -و لَتُجزَّء كُهنهُ: و توضيح آنكه: حركت يا مادّى و از محلّى به محلّ ديگر است، و يا معنوى و تحوّل حالت و تبدّلاست:
در صورت اول: شئ متحرّك در هر نقطه اى از حركت كه فرض كنيم محدود به آننقطه و محلّ است، و قهراً آغاز و انجام و وسط و اطرافى دارد، و اين محدوديّت را چونتحليل كنيم: داراى اجزاء و جوانب مىشود.
و هر مركّبى خود محتاج به اجزاء است، وفى ذاته تقوّم و استقلالى ندارد.
و در صورت دوم: تحوّل دلالت مىكند به داشتنحالات مختلف وكم و زياد شدن خصوصيّات ذاتى شئ و تغيّر و اختلاف در آنها، و اين معنىدر موجود مجرّد ازلى قابل تصوّر نباشد، و قهرأ بايد محتاج و مركّب و حادثباشد.
3 -ولاَمتَنع مِن الأَزَل: به طورى كه معلوم شد، أزليّت ملازم است با قائمبالذّات و مستقلّ و غناى ذاتى داشتن، تا بتواند هستى و حيات خود را تا به ابد و تامدّت نامتناهى باقى بدارد، و تحوّل و تغيّر و تفاوت و حركت ومحدوديّت و احتياج ذاتىو ضعف و فقر برخلاف ازليّت خواهد بود.
4 - ولّما كانّ لِلبارِئ مَعنىً: در اينجريانها و فرضيّه هاى گذشته، منظور و برنامه اى كه براى مخلوق محدود ثابت است: براىخالق ثابت مىشود، و صفات وحالات و خصوصيّات مخلوق را براى خالق نسبت مىدهيم.
آرىخالق: مجرّد و نامحدود و نامتناهى و ازلى و ابدى و غنىّبالذّات است.
31 - ولَوحُدَّ له وَراءٌ إذاً حُدَّ له أمامٌ، ولَو التُمِسَ له التّمامإذاً لَزَمَه النُقصانُ، كيفَ يَستَحقّ الأزلَ مَن لايَمنتعُ من الحَدَث، وكيفَيُنشِئُ الأشياء مَن لايَمتنع مِن الإنشاء، إذأ لَقامَت فيه آيةٌ المَصنوع،ولَتَحوَّل دَليلاً بعدَ ما كانَ مَدلولاً علَيه.
لغت
وَراء:مقابل أمام، و به معنى پشت و پس باشد.
التماس:طلب كردن كه با وصول توأم باشد.
إنشاء:احداث و ايجاد كردن.
آية:نشانهو علامت و أثر.
مَدلولٌ علَيه:دليل شدن ديگرى براو.
ترجمه
و هر گاه از جانبپشت محدود گشته و آغاز حركت معلوم گردد: قهراً طرف روبروى او نيز محدود خواهد شد، واگر خواسته شود كه او تتميم و تكميل بشود: ناچار دلالت خواهد كرد به ناقص بودن آن،و چگونه سزاوار ازليّت گردد كسى كه از حادث بودن إبايى ندارد، و چگونه مىتوانداشياء را ايجاد كند آن كسى كه از ايجاد شدن امتناعى نداشته باشد، و در اين صورتآثار و نشانه هاى مصنوع بودن درباره او صدق كرده، و خود دلالت كننده مىشود به خالقو صانع نامحدود ازلى پس از آن كه او مدلول عليه يعنى موجودات ديگر بر او دلالتمىكرد.
توضيح
به مناسبت حركت ازنقطه اى به نقطه ديگر صورت گرفته و تحوّل مىشود:
شش امر كه متناسب با حركت است،ذكر مىشود:
1 - لَوحُدَّ له وَراءٌ: چون چيزى از جهت گذشته و ابتداء، زمانى باشديا مكانى، محدود گشت: قهراً از لحاظ آينده و انجام نيز محدود خواهد بود: زيرا چونازليّت محقّق نشد، قيام به نفس و تقوّم ذات] و غناى وجودى هم نخواهد بود، و در اينصورت ضعف و فقر و احتياج ذاتى و محدوديّت در وجود استمرار پيدا كرده، و در جهت بقاءو ابديّت نيز متزلزل و متناهى خواهد بود.
2 - ولَو التُمِس له التّمامُ: و هرگاه براى او تماميّت خواسته بشود: دلالت مىكند بر آن كه اوناقص و ناتمام بوده، ومحتاج به كمال است.
و حركت هم اغلب براى رسيدن و به دست آوردن مطلوبى است كهبدست نيامده است، خواه مادّى باشد يا معنوى.
پس خداوند متعال هرگز در اعمال خودچنين مطلوبى كه موجب تماميّت وكمال و رفع نيازمندى و ضعف او باشد: ندارد.
3 - كيف يَستحق الأزلَ: كسى كه ازليّت داشتة و غنىّ بالذّات و تقوّم بذاته و ثبات ذاتىدارد: هرگز آثار حدوث يعنى محدوديّت و نيازمندى و ضعف و نقص و جسمانيّت و تركّب درودجو او ديده نخواهد شد، و بودن اين آثار و خصوصيّات در هر موردى باشد: دلالت برحدوث خواهد كرد.
4 - كيفَ يُنشِؤ الأشياء: كسى كه خود به وجود آورنده اشياء است: قهراً حيات مطلق و علم و قدرت و اراده نامحدود داشته، و ازلى و ابدى است، و هرگزنمىتواند آثار به وجود آمدن و مخلوق شدن را به خود بپذيرد.
آرى پروردگار جهانذاتاً نمىتواند حادث و محدود و فقير و مركّب و جسم باشد، زيرا خالق بودن مطلق باحادث بودن ومحدود شدن و محتاج بودن و سابقه احتياج در وجود و پيدايش و اباء نكردناز انشاء شدن: منافات دارد. و هر گاه در وجود او نشانه هايى از مصنوع و ايجاد شدنباشد، قهراً خصوصيّات و نشانه هاى وجود او دلالت خواهد كرد به يك خالقديگر.
32 - لَيسَ في مُحالِ القَول حُجّةٌ، ولا فِي المَسألةعنه جوابٌ، ولا في مَعناه له تعظيمٌ. ولا في إباءتِه عن الخَلق ضَيمٌ، إلاّ بامتناعالأزلّى أن يُثَنَّى وما لابَدَءَ لَه أن يُبدَء لا إلهَ إلاّ اللهُ العليّالعَظِيم، كذِب العادِلونَ بالله وضَلّوا ضَلالاً بَعيداً وخسِروا خُسراناًمُبيناً، وَصَلَّى اللهُ على محمّدٍ وأهل بيته الطّاهِرين.
لغت
مُحال:برگردانده شده از وجه صواب و صحيح به اعوجاج وخطاء.
حُجّة:آنچه در مقام احتجاج به آن توسّل مىجويند،ما يُحتَجّ به.
إباءة:ارجاع و برگردانيدن.
ضَيم:تجاوز به حقوق ديگرى كردن.
تثنيه:منعطف و منصرف كردن.
ترجمه
نيست در گفتارى كهاز حقيقت برگردانده شده است حُجّتى براى اثبات دعوى و ردّ قول مخالفين، و نه درپرسش از آن گفتار معوّج پاسخى كه لازم باشد، ونه در مقصود از آن گفتار تجليل وتعظيمى كه براى پروردگار متعال مناسب باشد، و نه در برگردانيدن و كنار زدن او ازمقام و صفات و خصوصيّات مخلوق تجاوز و ظلمى كه به او صورت بگيرد، مگر آن كه ما اورا به سبب امتناع او از انعطاف و انصراف از مقام الوهيّت و ازليّت، برگردانيده وتنزيه و تقديس كنيم، و هز از حدوث و ابتداء شدن او كه آغازى براى او نيست و ازلىاست دور نماييم.
توضيح
بايد توجّه داشتكه: چون اصول توحيد و كليّات معارف و حقايق الهى روشن و مشهود و يا مستدلّ و برهانىگرديد: توجّه و تمايل به گفتارهاى سست و مخالف و برخلاف حقّ، نه تنها موضوعى رااثبات نمىكند، بلكه موجب تزلزل و اضطراب خود و ديگران بوده، و نورانيّت قلب و ثباتقدم و حالت خضوع و خشوع و بندگى را سست نموده، و وقت گرانمايه را تلفمىكند.
فماذا بعدّ الحقِّ إلاَّ الضَلال 10/32.
ستايش پروردگار متعال را كه: اين بنده ضعيف و قاصر و حقير ومحجوب را توفيق عنايت فرموده، و با لطف و عنايت وتوجّه مخصوص او، توانستم اين خطبه شريف و بسيار پرمحتوا و مشحون از حقائق ومعارف ولطائف و دقائق را، با كلمات ساده و مختصر شرح كنم.
و نظر بنده فقط به ترجمه وتوضيح مقاصد و معانى جملات خطبه شريف بود، البتّه در حدود فهم قاصر خود، و از اينلحاظ از ذكر آيات كريمه و احاديث شريفه و مطالب متناسبه خوددارى شده است.
از كتاب معرفة الله، ترجمه و شرح روايت توحيديه امام رضا عليهالسلام
نوشته سيد حسن مصطفوى