17- لا تَصْحَبَهُ الأوقاتُ، ولا تَضَمَّنُه الأماكِنُ، ولا تأخذُهالسِناتُ، ولا تَحُدُّه الصِّفاتُ ولاتُقَيِّدُه الأدَواتُ.
لغت
صُحبة:عشرت با كسى يا چيزى در جريان زندگى.
وقت:مقدار معيّن از زمان است.
تَضمُّن:چيزى را شامل شدن و احاطه كردن.
سِنَة و وَسَن:سنگينى و سستى خواب گرفتن.
حَدّ:چيزى را تميز دادن و محدود كردن.
ترجمه
مصاحب نمىشود بااو اوقات، و احاطه نمىكند او را مكانها، و ضعف و سستى خواب او را فرانمىگيرد، وصفات او رامحدود نمىسازد، ووسايل و اسبابى كه در راه كمك و قوّت گرفتن استعمالمىشود او را مقيّد نمىكند.
توضيح
پس از ذكر شانزدهصفت از صفات مخصوص و ذاتى پروردگار متعال: پنج امر در رابطه انتساب با او را نفىفرمود:
اول - انتساب مابين او و زمان كه امر نسبى است در طول زندگى و ادامهحيات، و از حركات و جريانهاى منظومه شمسى و زمين و ماه و آفتاب اعتبارمىشود.
دوم - انتساب با مكان كه نسبتى است در عرض زندگى، و در ميان شئ و محلّىكه استقرار پيدا مىكند، اعتبار مىشود.
سوم - عروض سستى و ضعف است كه در اثر حركتو فعّاليّت طبيعى بدن و حركات ارادى حاصل مىشود.
چهارم - محدوديّت در اثر نسبتصفات و خصوصيّاتى كه براى توصيف و در مقام معرّفى و ذكر حدود باشد.
پنجم - تقييدبه نيازمندى به اسباب و ادوات خارجى.
1 - لاتصبحُه الأوقات: چون مصاحبت قرينبودن است در ادامه و طول زندگى، با زمان كه قرين طولى است، مناسب مىشود، و قرينبودن خواه قرين قديم باشد و يا متجدّد و حادث، و جوهر و موضوع خارجى باشد يا ازاعراض و اضافات: علامت محدوديت است، زيرا قرين وجود خارجى است كه در جنب شئ و مقارناو باشد، و البته پس از انتهاى وجود يكى آن ديگرى كه قرين است، وجود پيدا مىكند. وگذشته از اين: خداوند متعال نامتناهى و ازلى و مبدء و خالق همه عوالم وجود است وهرگز نمىشود يكى از مخلوقات محدود و متجدّد و محتاج و ضعيف او در جنب او قرار گرفتهو مصاحب او باشد، اگر چه مصاحبت نسبى و اعتبارى باشد.
2 - ولا تَضمَّنُهالأماكِنُ: مكان در عرض ادامه زندگى، و به مناسبت استقرار وحلول اشياء است در آن كهبه خاطر اين نسبت: مفهوم بودن مكانى اعتبار مىشود.
و مكان از مصاديق روشن و درجهاول احاطه و فراگيرى و حدّ است، و هر چيزىكه در مكان قرار مىگيرد: محدود ومحتاج وومتجدّد مىباشد، گذشته از آن كه: خداوند متعال به وجود آورنده مكان است، و چگونهممكن است كه مستقرّ در مكان و محتاج به آن باشد.
و مخفى نماند كه: زمان و مكاناز امور نسبيّه و اعتباريّه و عرضيّه مىباشند كه فى أنفسهما وجود مستقلّى ندارند، وچون چيزى به آنها به لحاظ مصاحبت يا به عنوان استقرار نسبت داده شد: مفهوم زمانبودن يا مكان بودن تحقّق پيدا مىكند.
3 - ولا تأخذُه السِناتُ: سِنه از مادّهوَسَن است، و به معنى ضعف و سستى است كه براى مزاج و بدن و قواى بدنى در اثر حركتداخلى و خارجى و فعّاليّت حاصل مىشود، و اين علامت محدود بودن نيرو و ضعف قواى بدنىاست كه در اثر حركات و اعمال و كوشش خسته و ناتوان شده، و محتاج مىشود به تجديدقواى بدنى و فكرى و به استراحت كردن.
و خداوند متعال حيات و قدرت او نامتناهىبوده، و هرگز خستگى و ضعف و سستى و استراحت و احتياج، او را نباشد.
اللهُ لا إلهَ إلاّ هُو الحَيُ القَيّومُ لا تأخُذُهُ سِنَةٌ ولانَوم 2.255.
4 - ولا تَحُدٌّه الصِفاتُ: گفته شد كه توصيف به صفات خارجى كهحقيقتى بوده، و عين ذات و اعتبارى نباشد: تحديد و تعيين موصوف مىشود خواه تحديدجسمانى خارجى باشد، و يا تحديد معنوى عقلى، و به هر صورت: هر چيزى كه به هر نحوىمحدود و معيّن گرديد، نتواند نامتناهى و ازلى و ابدى گردد. (خ 3)
5 - ولاتُقَيِّده الأدَواتُ: أدَوات جمع أذاة و از مادّة أدو و به معنى إعانت و تقويتاست.
پس أداة: آن چيزى است كه وسيله كمك و قوّت رسانيدن باشد، و استفاده ازادوات و آلات علامت احتياج و ضعف و فقر است، و اگر ضعف و حاجتى نباشد: نيازى بهتوسّل و توجّه به ادوات و استعمال آنها نخواهد بود.
وقالوا اتّخَذ اللهُ وَلداًسُبْحانَه هوَ الْغَنيُّ - 10/68
و امّا وسائل و وسائطى كه در مجارى امور مابينخداوند متعال و بندگان او، مانند ملائكه و انبياء و اولياء موجودند: همه براى رفعنياز و ضعف خلق، و به خاطر اعانت و تقويت بندگان، و به عنوان اظهار لطف و افاضه واحسان بر آنان مىباشد.
نه آن كه علامت محدوديّت و ضعف و احتياج و تقيّد به آنهادر مقام عمل باشد.
رُسلاً مُبَشِّرينَ ومُنذِرين لِئلاّ يَكونَلِلنّاس على اللهِ حُجَّة 4/165.
18 - سبقَ الأوقاتَكونُه، و العدمَ وجودُه، والإبتداء أزَلُه،
لغت
أزَل:آن قديمى است كه آغاز و اول و بَدئى نداشته باشد.
ابتداء:اختيار بدء، و بدء: آغاز هر چيزى است.
ترجمه
بود او سبقت دفتهاست بر ازمنه و اوقاتأ و وجود و هستى او پيش از مرتبه عدمى است كه قبل از همهموجودات بود. و ازليّت هميشگى او پيش از افتتاح موجودات است.
توضيح
اين سه جمله درمقام ذكر مبانى صفات گذشته است:
1 - بود او پيش از صورت گرفتن اوقات و زمان است: زيرا زمان از حركات كرات آسمانى و خصوصيّات حركات آفتاب و زمين و ماه حاصل مىشود، واينها همه از مصنوعات و مخلوقات پروردگار متعال است.
پس در نتيجه: او زمانىنيست، و بعد از زمان نيست تا حادث و متجدّد زمانى باشد.
2 - وجود او پيش از عدماست: همه ممكنات و موجودات از پس از دوره اى كه عدم حكمفرما بوده است، به وجود آمدهاند، و خداوند متعال پيش از اين دوره وجود داشته است.
و توجّه شود كه: مفهومزمان از آغاز خلقت عوالم روحانى و مادّى پديد آمده، و ما مفهوم زمان مادّى وخصوصيّات آن را مىفهميم. و اما خصوصيّات امتداد زمان روحانى را كه قهراً پيش اززمان مادّى بوده است: نمىتوانيم تشخيص بدهيم، تا برسد به دوره عدم كه اثرى از وجودو فيض هستي در آن ديده نمىشده.
و اطلاق زمان به اين دوره صحيح نيست، چون بجز نورپروردگار مجرّد نامتناهى مطلق، چيزى نبوده است كه مفهوم زمان را كه امر نسبى استانتزاع كنيم.
پس دوره عدم: از هر جهت براى ما مبهم و مجهول است.
3 - وَالإبتداءَ أزَلُه: ابتداء به معنى خواستن آغاز چيزى است، و آغاز و بدء به هرمفهومى موجود باشد يا عدم شامل مىشود، گفته مىشود: بدء زمان مادّى، بدء زمانروحانى، بدء عدم، پس احاطه وسعه اين مفهوم بيشتر است، چنان كه مفهوم كلمه ازل نيزاز همه كلماتى كه دلالت به قديم بودن و سبقت و ابتداء مىكند: وسيعتر و جامعتراست.
زيرا ازل آن اوّلى است كه حتى ابتداء و آغازى در آن نيست، و از اين سه مبنىبسيارى از مطالب مربوط به توحيد و معرفت پروردگار متعال روشن مىشود.
19 - بتَشعيره المَشاعِرَ غُرِف أن لامُشعَر له، و بتَهجيرِه الجَواهرَعُرِف أن لاجَوهَرَ له، وبمُضادَّتِه بينَ الأشياءِ عُرِفَ أن لاضِدَّ له،وبمُقارَنَتِه بَينَ الاُمورِ عُرِفَ أن لاقَرينَ لَهُ.
لغت
تشعير:شاعر قرار دادن، و شعور ادراك دقيق است.
مشاعِر:جاهاى شعور كه حواسّ است، يا آلات شعور.
تجهيز:جوهر قرار دادن، و جوهر ذات و فطرت است، و يا آشكارساختن.
مُضادَّت:ضدّ قرار دادن با استدامت.
مُقارَنت:قرين قرار دادن با استدامت.
ترجمه
به سبب شاعر قراردادن حواسّ و آلات شعور: شناخته مىشود كه او را مشعرى نيست. و به لحاظ آشكار ساختنيا جوهر به وجود آوردن جواهر و طبايع اشياء: فهميده مىشود كه او را جوهرى نيست. وبه واسطه تضادّ قرار دادن در ميان اشياء: معلوم مىشود كه ضدّى او را نباشد. و بهجهت قرين قرار دادن فيمابين امرو شناخته مىشود كه او را قرينى نيست.
توضيح
در اين چهار جملهشناخت پروردگار متعال را از راه شناخت صفات خلق كه ملازم با امكان و محدوديّت واحتياج و فقر و ضعف است: قرار داده است.
1 - بتشعيرِه المَشاعِر': تكوين مَشاعردر وجود حيوان و انسان، براى رفع احتياجات او، و به خاطر تكميل زندگى و تتميم منافعو تقويت وجود او است.
آرى مَشاعر (آلات و مراكز إدراك دقيق) وسائل اضافى استبراى اصل بدن، و يا قسمتى است از اجزاء و اعضاء بدن كه بدن مجموعه مركّبى است ازاعضاء.
و ما از دقت و بررسى مشاعر: مىفهميم كه خداوند متعال از اين گونه مشاعرىكه آلات ادراك و وسائل رفع احتياجات و براى تكميل زندگى و استفاده است، و در عينحال، جزو و عضوى است از مجموعه مركّب بدن: منزّه و دور است.
2 - و بتجهيرهالجَواهر: و به سبب تكوين موادّ و طبايع در اشياء مختلف موجودات، كه روى فطرت وطبيعت مخصوص آفريده شده اند: فهميده مىشود كه خداوند متعال مانند موجودات ممكن ومحدود و مركّب و محتاج، جوهر و فطرت مخصوص و محدودى ندارد.
و به طور كلّى، آنچهاز ذاتيّات و لوازم ذاتى مخلوق و ممكن است: نمىشود در وجود واجب كه قائم به نفس ونامحدود و مجرّد است، اعتبار كرد.
و خداوند متعال اگر جوهرى داشته باشد، اضافهبر محدوديّت: لابدّ عوارض و مقارنات و مخالفات و خصوصيّات ديگر نيز خواهد داشت، درصورتى كه او نور مجرّد و فرد مطلق غيرمتناهى است كه هيچ گونه تحت نظر و احاطه خارجىو فكرى و عقلى واقع نمىشود، گذشته از اين كه جوهر و فطرت از خصائص موجود ممكناست.
3 - و مضادّته بينَ الأشياء: و به سبب ايجاد تضادّ در ميان موجودات خارجى،چون حرارت و برودت و نور و ظلمت و آب و آتش، مىفهميم كه در وجود او ضدّيّتى با چيزىنيست كه در مقابل آن طرف ضد قرار گرفته و محدوديّتى در او پيدا شود.
و ضمناً اينضدّ بودن يا از جهت تضادّ جوهرى و فطرى است، و يا به لحاظ عوارض، و هر كدام باشد: علامت محدود و معيّن بون و ضعف و فقر و احتياج داشتن خواهد بود.
اضافه بر آن كهاين معنى از خصائص و لوازم موجودات مخلوق است.
4 - و بمُقارَنته بين الاُمُور: وبه لحاظ قرين بودن و مقارن شدن در ميان اشياء، خواه مقارنت مادّى باشد و يا معنوى: مىفهميم كه وجود نامتناهى و نامحدود واجب، هرگز قرين چيزى قرار نمىگيرد.
زيرامقارنت (چون ازواج در نباتات و حيوان، و ائتلاف در افراد انسان از جهت اخلاق وافكار)، از جهت جوهر و فطرت و ساير خصوصيّات مادّى و معنوى، و موجب ضعف و احتياجخواهد شد.
پس اين چهار خصوصيّت كه در خلقت ممكنات و در جريان وجود آنها پديدارمىشود: از لوازم امكان و حدوث و محدوديّت مىباشد.
20 - ضادَّالنورَ بالظُّلْمَة، والجَلايَةَ بِالبُهم، والجَسْوَ بالبَلَل، والصَردَ بالحَرور،مُؤلِّفٌ بينَ مُتعادِياتها، مُفرِّقٌ بين مُتدافِياتها.
لغت
جَلاية:آشكار شدن و انكشاف.
بُهم:شناخته نشدن و مبهم بودن.
جَسْو:خشگى و يبوست.
بَلَل:ترى و رطوبت.
صرد:سردىسخت.
متعاديات:از هم دور شده ها، و مخالفهمديگر.
ترجمه
متضادّ قراردادهاست نور را با ظلمت، و انكشاف و آشكار بودن را در مخلوقات با ابهام و شناخته نشدن،و يبوست و خشگى را با طراوت و رطوبت، و سرد شدن و خشونت را با گرمى و نرمى، و درميان اين اشياء و امور متخالف و از هم دور شده ائتلاف و نزديكى قرار داده، و امورنزديك به هم شده و متشابه را تفرقه انداخته است.
توضيح
در اينجا به چهارمورد از مصاديق تضادّ در مخلوق اشاره فرموده، و سپس براى رفع اشتباه و اشكال درخصوصبودن تضاد و اختلاف در خلق: با دو جمله به بيان و توضيح پرداخت:
1 - ضادّ النور: مصداق اول از وجود تضادّ، تخالف در ميان نور و ظلمت است كه: خداوند متعال روشنايى وتاريكى را در جهان طبيعت به وسيله آفتابها قرار داده است، و هر شمسى منظومه خود رابه اندازه نزديكى و حائل نبودن روشنايى مىبخشد، و به هر مقدارى كه دورى ومانع وحائل بيشتر گشت: ظلمت و تاريكى حاصل مىشود.
و در جهان معنوى و روحانى مبدء نور: نور مجرّد مطلق نامتناهى خداوند متعال است، و به هر مقدارى كه قرب به مقام او بيشترگشته و حجاب و مانع كمتر شد: استناره و استفاضه بيشتر خواهد بود. و به ميزان پيداشدن حجاب ومحدوديّت و قيود: ظلمت و محروميّت پديد خواهد آمد.
پس اصل در جهانروحانى وجود نور است. و در جهان مادّى به خاطر حصول حدود و قيود و حجب ذاتى و زمانىو مكانى و جسمانى و مادّى و به اين اعتبار: ظلمت و تاريكى است، اگر چه اصالت با نورباشد.
و روي اين نظر مىتوان گفت كه: مصداق كلّى نور و ظلمت: جهان معنوى روحانىكه محدوديت و حيلولت در آن خيلى كم است، و جهان مادّى است، كه حدود و قيود آن رافراگرته است.
و به اين اعتبار: نور و ظلمت از تقديرات پروردگار متعال، و بلكه هركدام مخلوق هستند، نه آن كه ظلمت: عدم نور باشد.
ألحمدٌللهِالَّذي خَلَق السَماواتِ والأرضَ وَجَعَلَ الظُلُمات و النُورَ 6/1.
وجعل به معنى تقدير و تدبير است، و با تقدير مراتب مختلف براى نور، به هر وسيله وكيفيّتى كه باشد: تقدير نور و ظلمت و خلق ظلمت به واسطه حاصل شده، و حقيقت ظلمت نيزبه مرتبه ضعيف نور برمىگردد كه امر وجودى است.
و روى اين معنى تحقّق تضادّ (نهتناقض) در ميان نور و ظلمت صحيح مىشود.
2 - والجَلايَهَ بالبُهم: مصداق دوم ازتضادّ در ميان خلق: آشكار بودن و جلوه كردن است، در مقابل مبهم بودن و شناختهنشدن.
اين تضاد پس از تضادّ اول، و در مرتبه دوم و از شعاع آن و مربوط بهخصوصيّات و صفات مىشود: مانند تجلّى صفات باطنى در انسان، و ابهام و اخفاء و شناختهنشدن آنها در بعضى از حيوانات، و آنها را بهايم نامند، و اين دو جهت مانند تضادّنور و ظلمت و اختلاف مراتب: در اينجا هم اختلاف و شدّت و ضعف پيدا مىكند.
وبرگشت اين دو صفت به همان نور و ظلمت مىباشد كه: در جهت انكشاف و تجلّى و ظهور وقوّت يك صفت، و خفاء و پوشيده شدن ومبهم بودن و ضعف آن اعتبار مىشود.
و آن خير وصلاح ومقصدى كه در اختلاف مراتب نور و ظلمت، منظور است: در تقدير و تدبير اختلافمراتب در جَلايه و بُهم نيز منظور خواهد شد.
3 - والجَسْوَ بالبَلَل: مصداق سومتضادّ: در جهت خشگى و رطوبت در خلق مىباشد، و اين معنى از لحاظ صفات ظاهرى اجسام (از ملموسات) اعتبار مىشود، و آن در مرتبه متأخّر از تضادّ دوم است كه مربوط بود بهجهت صفات باطنى.
و مصداق كامل اين تضادّ در جمادات و مايعات ظهور پيدا مىكند، وسپس آنچه جهت خشگى و يبوست و خشونت آن، و يا جهت رطوبت و لطافت و طراوت آن، بيشتر وغالبتر باشد.
4 - والصَردَ بالحَرور: مصداق چهارم از تضادّ كه پس از مرتبه صفتظاهرى اجسام است: جهت سردى و گرمى مىباشد.
و اين قسمت نيز از آثار نور و ظلمتاست: زيرا نور هر چه قويتر شد، در اثر شدّت حركات و اصطكاك و تموّجات اجزاء ومولكولهاى جسم: حرارت نيز بيشتر و شديدتر خواهد شد. و هر مقدارى كه ضعيفتر وملايمتر باشد: حرارت و هم نور كمتر و ضعيفتر مىشود.
و چون معلوم شد كه: منشأ نوردر مجموعه شمسى، از آفتاب است، قهراً گرما و حرارت اصلى در اين منظومه و مخصوصاً درزمين ما نيز از تموّجات شديد در كره شمس خواهد بود.
پس سرما و گرما در همه اجسامزمين و ساير سيّارات منظومه شمسى: ريشه و مبدأ آن از كره آفتاب است كه خارج از وجوداجسام مىباشد، و از اين لحاظ است كه در مرتبه چهارم از مصاديق تضادّ به حساب آمدهاست. و معلوم است كه: اين تضادّ فقط در عالم محسوس مادّى جريان پيدا مىكند، و مانندنور نيست كه مفهوم مطلق كلّى داشته باشد.
5 و 6 - مُؤلِّفٌ ... مُفرِّقٌ: چونوجود متخالفات و متقاربات در مراتب موجودات ثابت و روشن گرديد: ب اين دو جمله اشارهمىشود كه خداوند حكيم توانا از اين موارد و زمينه هايى كه به ظاهر موجب اختلال وفساد در نظم است، تمهيد و تدبير در تحكيم نظام و عدل جهان نموده، و مقدّمات زندگى وعيش انسانها را تقدير و اندازه گيرى فرموده است.
آرى نتايج مهمّى كه از نظامخلقت و از تدبير امور جهان به دست مىآيد: از جهت تأليف و به هم پيوند دادن و مربوطساختن موضوعات متخالف و متضادّ و متعادى، و يا تفرقه و جدا ساختن و قطع رتباط درميان امورى كه با همديگر مىتوانند ائتلاق شديد داشته، و نتيجه مطلوبى در به همپيوستن و ارتباط آنها حاصل نشود.
اين اشت كه: نور و ظلمت، روشنگرى و ابهام، خشگىو رطوبت، حرارت و برودت: در مواردى با هم التيام و امتزاج پيدا كرده، و حالتاعتدالى از خود نشان مىدهند، و گاهى به اقتضاى صلاح و خير: از همديگر جدا شده و دريك جهت، حالت شدّت و حدّتى پيدا مىشود.
و در نتيجه همين تفرقه و تأليف الهى استكه: تابستان و بهار و پاييز و زمستان، جمادات و مايعات و نباتات با طراوت، انسانگويا و فصيح و بهايم و حيوانات ديگر، و شب و روز و بين الطلوعين درست مىشود.
وروى اين تأليف و تفرقه: نظام جهان تكميل و به نحو اتمّ محقّق مىگردد.
الَّذى خَلَقَكَ فَسَوّيك فَعَدَلَك 82/7.
21 - دالّةً بتَفريقها علَى مُفَرّقها، و بتَأليفها علَى مُؤلِّفها، ذل: قولُه تَعالى - ومِن كُلِّ شئءٍ خَقَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكَمَ تَذَكَّرُونَ (51/49).
لغت
دالّة:دلالت كننده است.
مُفرِّق ومُؤلَّف:تفريق مطلق جدا كردن و تأليف جمع با التيام است.
زَوج:چيزى كه برنامه مخصوص داشته و معادل با ديگرىباشد.
تذّكُّر:توجّه و به ياد آوردن است.
ترجمه
اين تفريقها وتأليفها نشان دهنه باشند با حصول تفريق به وجود كسى كه جدا سازنده آنها است. و باحصول تأليف و التيام بر تأليف و التيام دهنده آنها. چنان كه در آيه مذكوراست.
توضيح
در اين دو جملهنتيجه مطالب گذشته را بيان فرموده است كه: تأليف مختلفات، و تفريق مؤتلفات، با اينكه برخلاف جريان طبيعى است، زيرا اقتضاء در امور و موضوعات مؤتلفهك بر جمع و نزديكبه هم شدن و التيام است، چنان كه اقتضاء در متعاديات و متخالفات: بر افتراق و جداشدن و فاصله پيدا كردن است: ولى در نظام جهان عكس اين جريان طبيعى و برخلاف اينقانون طبيعت مشاهده شده، و نظم در امور جهان به صورت تأليف متعاديات و تفريقمؤتلفات ظاهر مىشود.
ما احساس مىكنيم كه: در يك جريان برابر روحى و بدون تأثيرعوامل خارجى و عوارض ديگر، حالات مختلف - اقبال، ادبار، توجّه، غفلت، ميل و قصد،كراهت و انصارف، خضوع و خشوع، محجوبيّت: در قلب ما پيدا مىشود.
در امور خارجىنيز: تحوّلات گوناگون در نباتات و حيوان و موجودات ديگر و عوالم آسمانى و زمينى وفصول مختلف: ديده مىشود.
و اين امر برخلاف جريان طبيعى: نشان مىدهد كه عاملمؤثّر و نيرومندى در پشت اين امور وجود داشته، و بر طبيعت و قوانين طبيعى وجريانهاى خارجى خلقت، حاكم و فرمانفرما و نافذ بوده، و او است كه اضداد را جمع كردهو متقارنات را از همديگر جدا مىسازد.
و اما ارتباط آيه شريف با اين مورد: زيرازوجين در عين تضادّى كه دارند، با هم ائتلاف پيدا مىكنند(و مِنآياتِه أن خَلَق لَكَمُ مِن أنفُسِكُم أزواجاً لِتَسْكُنُوا إليها - 30/21)،در عين حال هر دو از مادّه واحدى كه به صورت اختلافى ندارند آفريده شده اند.
ودر اين جريان سه مرحله تحوّلى (ائتلاف، تفرّق، ائتلاف) ديده مىشود كه با تقدير الهىبه وجود آمده است.
22 -فَفَرَّقَ بِها بَينَ قَبلُ وبَعدُ،لِيُعلَمَ أن لاقَبلَ له ولابعدَ، شاهَدةً بِغَرائِزها أن لاغريزةَ لَمُغَرِّزِها،دالّةً بتَفاوُتِها أن لاتَفاوتَ لِمُتفاوِتِها، مَخبِرةًّ بتَوقيتِهَا أن لاوَقتَلِمُوَّقّتِها.
لغت
غَريزة:طبيعت شئ كه در درون او است.
مُغرَّز:كسى كه طبيعت باطنى را به وجود مىآورد.
تفاوت:استمرار در فوت، و فوت: نبودن است پيش از رسيدن بهآن.
توقيت:وقت معيّن قرار دادن. مُوقِّت: قرار دهندهوقت.
ترجمه
پس جدا ساخت بهسبب اين موجودات مختلف، ميان زمان گذشته و آينده را، تا معلوم گردد كه او را گذشتهو آينده اى نباشد، و اين موجودات به لحاظ داشتن غريزه هاى نهانى شهادت مىدهند كهغريزه دهنده آنان از غريزه اى كه به موجودات عطا شده است منزّه است، و آنها باتفاوت داشتن در ميان خودشان دلالت دارند كه ايجاد كننده تفاوت براى آنها اين صفت راندارد و با وقت و زمان معيّن داشتن خبر مىدهند از وقت نداشتن مؤثّر و فاعلوقت.
توضيح
در اينجا چهارمورد از مصاديق اختلاف در موجودات را كه از جهات مختلف است، و دلالت مىكنند برمنزّه بودن پروردگار متعال از آنها: بيان مىفرمايد:
1 - ففرَّق بها بينَ قبلُ: گفته شد كه (خ 18) زمان امرى است نسبى، و مبدء اعتبار زمان از حركات زمين و ماهحاصل مىشود و موجوداتى كه در مسير اين حركات قرار گرفتند به عنوان زمانى معرّفىشده، و با اعتبار آنها و به نسبت پس و پيش قرار گرفتن آنها در اين مسير: عنوان قبلو بعد بودن در خارج اعتبار خواهد شد.
پس عنوان قبل و بعد بودن: در نتيجه واقعشدن در مسير جريان زمان است و اين معنى درباره كسى كه خارج از اين مسير بوده، و خودايجاد كننده زمان بلكه به وجود آورنده مبادى و اسباب زمان است: ممتنع خواهدبود.
و ديگر آن كه: موجدى كه مبدء تكوّن موجودى است: هرگز با صفات آن موجود،متّصف نگردد، وموجديّت از هر جهت مغاير با موجوديّت باشد.
پس اطلاق قبل و بعددرباره پروردگار متعال، و اعتبار كردن قبليّت و بعديّت نسبت به صاحت قدس نامحدود اوبه هر نحو و عنوان و معنايي كه فرض بشود: درست نيست.
2 - شاهدةّ بغَرائِزِها: غرز به معنى وارد كردن چيزى است در چيز ديگر و غريزه آن خصوصيّات و صفاتى است كه درنفس انسان و يا در چيز ديگر برقرار و محكم مىشود، و از اين معنى به طبيعت شئ وقريحه تعبير مىشود.
پس غريزه بعد از ذات و جوهر شئ محقّق مىگردد، و گفته شد كه (خ 19) خداوند مجرّد نامحدود مطلق جوهرى ندارد، تا ذات او محدود و مقيّد و شناختهشده ومعيّن نزد عقل باشد، و چون جوهرى درباره او نمىشود تصوّر كرد: پس طبيعت وقريحه نيز وجود نخواهد داشت.
و گذشته از اين: همين طورى كه ذوات و جواهر موجواتمختلف است: به اقتضاى اختلاف جواهر، غرائز و طبايع آنها نيز مختلف خواهد شد، و ايناختلافات و جداييها كه در مخلوق وجود دارد: خداوند متعال از آنها منزّه خواهدبود.
پس نسبت دادن طبيعت و غريزه به پروردگار جهان ناصحيح است.
3 - دالّةًبتفاوتها: تفاوت عبارت است از اختلاف پيدا كردن به لحاظ اين كه در هر يك از مختلفاتخصوصيّت ديگرى فوت بشود، يعني هر كدام امتيازى داشته باشد كه در ديگرى نيست، و اينرقم اختلاف مستمرّ باشد.
و از اين نظر است كه پروردگار متعال از اين معنى كهنسبت دادن مفهوم تفاوت است به ساحت او منزّه مىباشد: زيرا:
اولاً - چيزى از اوفوت نمىشود كه ناقص و عاجز باشد.
ثانياً - او در مقابل چيز ديگر مؤالف يا مخالفباشد قرار نمىگيرد، تا محدود باشد.
ثالثاً - اين خصوصيّات و امتيازات را اوبهوجود آورده، چگونه با آنها ممكن است متّصف در66.
4 - مًخبرةً بتَوقيتِها: توقيتأشياء به معنى تعيين اوقات آنها است، و توقيت تقدير است كه در قسمت وقت صورت بگيرد: يعنى اندازه گيرى اشياء در جهت اوقات آنها.
و توقيت در نظام جهان از اهم اموراست، و لازم است هر چيزى به لحاظ آغاز و پايان و تحوّلات در مجراى زندگى به اوقاتتعيين شده محدود و تقسيم بشود، و به اين لحاظ همه اشياء از اين جهت متخالفاتمىشوند.
پس خداوند متعال كه نامحدود و تقدير و توقيت به علم و اراده او صورتمىگيرد: از حدّ و قيد وقت منزّه مىباشد. (خ 17)
اولاً - وقت داشتن از صفات و ازلوازم مخلوقات است كه با تقدير الهى صورت گرفته است و خداوند متعال با صفاتوخصوصيّات مخلوق خود متّصف نمىگردد.
ثانياً - توقيت ملازم با محدوديّت از لحاظزمان است.
ثالثاً- اگر خداوند متعال مانند مخلوقات خود توقيت بشود: قهراً دررديف اشياء متخالفات از لحاظ زمان قرار مىگيرد، و چيزى كه خود محدوت به وقت شده ودر رديف مقيّد شده هاى به وقت قرار گرفت: نمىتواند آفريننده اشياء بوده، و توقيت وتقدير اشياء به دست او باشد.
رابعاً - برگشت توقيت به تحديد حيات و خصوصيّات استكه: آغاز معيّن و انجام معيّن داشته، و تحوّلات در ادامه حيات او معيّن و مقدّرگردد، و اين معنى نهايت محدود بودن و ضعف و عجز و احتياج است.