صحن حرم از نسيم پر بود
از پرپر يا كريم پر بود
خورشيد دوباره بوسه مي زد
بر صورت مهربان گنبد
گنبد پر از آفتاب مي شد
آهسته غم من آب مي شد
رفتم طرف ضريح او باز
تا پر شوم از هواي پرواز
آنجا پر موج اشكها بود
دلهاي شكسته و دعا بود
لبها، همه حرف و درد دل داشت
با او كه غريب و آشنا بود
از چشم همه گلاب مي ريخت
باران رضا رضا رضا بود
دلها همه زير بارش اشك
مانند كبوتري رها بود
عطر گل ياس در دل من
عطر صلوات در فضا بود
با يك بغل آرزو و اميد
رفتم طرف ضريح خورشيد
رفتم سوي آن ضريح روشن
در نور و فرشته گم شدم من
سيد سعيد هاشمي
منبع:www.kayhannews.ir