0

دریای صبر

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

دریای صبر

امام حسن (علیه السّلام) ازهمه مردم خوش¬روتر بود و چهره¬اش به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شباهت زیادی داشت. شب زنده¬دار بود و از زمان کودکی، به زیبایی سخن می¬گفت.
از سخت¬ترین دوران زندگی امام، دوران پس از صلح با معاویه بود. ایشان سختی¬های این ¬سال¬ها را با بردباری سپری می¬کرد. در این سال¬ها، ایشان از غریبه و آشنا سخنان زشت و گزنده می¬شنید. ناسزا گفتن به علی(علیه السّلام) شیوه سخن¬رانان شهر شده بود و به شدت مردم نسبت به خاندان نبوت بدبین شده بودند و این امر در بین شامیان، رواج بیشتری داشت.
آنان که از نزدیک با خانواده علوی آشنا نبودند، زودتر تحت تأثیر قرار می¬گرفتند. مردی که تحت تاثیر این تبلیغات واهی قرار گرفته و به سوی مدینه آمده بود، در کوچه¬های مدینه چشمش به مردی افتاد در کمال آراستگی و بسیار با شکوه. از دیدن او بسیار خشنود شد. از اطرافیان پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: حسن بن علی بن ابی¬طالب. مرد می¬گوید: تا نام علی را شنیدم حس خوشایندی که به آن سوار یافته بودم به یک¬باره جای خود را به کینه و دشمنی داد.
این بار حتی به اسب و لباس و حرمت رهگذران نسبت به او رشک بردم و با تندی به او گفتم: تو پسر علی هستی؟ فرمود: آری! فرزند اویم.آن¬گاه تا توانستم به او و پدرش ناسزا و سخنان درشت گفتم، ولی او همچنان خاموش بود و هیچ اثری از خشم و ناراحتی در او نمی¬دیدم و این به عصبانیتم می¬افزود؛ تا جایی که از شدت پرخاشگری، صدای تند نفس¬هایم را می¬شنیدم.او همچنان صبورانه و دلسوزانه به من می¬نگریست. وقتی سخنانم به پایان رسید، با خوش¬رویی از من پرسید: (( به گمانم در این شهر غریبی؟ اگر به خانه نیاز داری، به تو خانه می¬دهم؛ اگر به مال نیاز داری، به تو ببخشم و اگر کمک دیگری می¬خواهی، بگو تا انجام دهم، شاید مرا با کس دیگری اشتباه گرفته¬ای! اگر جایی می¬خواهی بروی، تو را راهنمای کنم و اگر بارت سنگین است، در آوردن آن به تو کمک کنم.
اگر گرسنه¬ای،سیرت کنم، اگر برهنه¬ای، تو را بپوشانم.اگر بارت را به خانه من بیاوری و تا وقتی که در این شهر هستی میهمان من باشی، خوشحال می¬شوم، منزل من بزرگ است و برای آسایش تو جای مناسبی است)).
این سخنان را طوری شمرده و با آرامش ادا کرد که گویی هر یک از واژه¬ها با خود مهر و محبت را به همراه دارند.چقدر پر مهر و عطوفت است. یکی از این پرخاش¬ها کافی است که انسان¬های معمولی را از حالت تعادل خارج کند، ولی چرا او این گونه با طمأنینه و آرامش با من برخورد کرد؟
شکوفه¬های مهر به امام دگر باره در قلب مرد جوانه زد و به یکبار چون درختان بهاری شکوفه¬های محبت بر فضای تنش گسترده شد، زانوانش سست شد، اشک شوق و شرم بر دیدگانش نشست. مرد شامی در برابر این همه گذشت و ایثار، گریزی جز اشک ندامت نداشت بغض سنگین در گلویش پیچید و با صدای خفیفی گفت:
(( گواهی می¬دهم که جانشین خدا بر زمینی و خدا بهتر می-داند که بار رسالت را بر دوش چه کسی گذارد تا کنون تو و پدرت را بیش¬تر از همه مردم دشمن می¬داشتم؛ ولی از هم اینک تو دوست داشتنی¬ترین بندگان خدا پیش من هستی. سپس آن مرد به خانه امام مجتبی(علیه السّلام) رفت و تا وقتی که در مدینه حضور داشت میهمان حضرت بود. از آن پس هم به عهد خود وفادار ماند و از بهترین دوستداران خاندان اهل بیت(علیه السّلام) گردید)).1

پی¬نوشت:

1. مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص 19.

جمعه 22 دی 1391  5:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها