0

تولد صبح...

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

تولد صبح...

ام‏ايمن، تمام ديشب را نخوابيده است. اين شب‏ها، مدينه فرشته‏باران است و هوا بوي بشارتي سبز و سرخ مي‏دهد؛ بوي مراتع سبزي که غروب، به تماشايشان نشسته باشي.
زمين، شانه‏هايش را براي قدوم آسماني فرزند خورشيد، تکانده است و يحيي بن زکريا، از پس ِ پرده‏هاي غبارآلود تاريخ، دوباره متولد خواهد شد.
ام ايمن، تمام ديشب را نخوابيده و گريه‏اش، براي لحظه‏اي بند نيامده است. چند روزي بيشتر به سوم شعبان سال دوم هجري نمانده و التهاب غريبِ اشيا و بهت ثانيه‏ها و دقيقه‏ها، بوي ترديد دارد. هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخي شرم. حسين عليه‏السلام، بر زمين قدم بگذارد؟ زميني که رسم مهمان‏نوازي آسمانيان نمي‏داند؛ زميني که يک‏بار براي هميشه، مسيح را در آن ميزباني کردند؛ زميني که يحيي بن زکريا را بر عرصه‏اش سر بريدند و براي پليدي بردند که حکم قتل زندگي را صادر کرد؛ زميني که... .
ام ايمن، تمام ديشب را نخوابيده و گريه‏اش لحظه‏اي بند نيامده است. او در عالمِ رؤيا، پاره‏هاي تن پيامبر را در خانه خود يافته است. چه چيز وحشتناک‏تر از آلوده شدن خانه‏اش به خون پيامبر؟ اعضاي تن پيامبر، در خانه او چه مي‏کنند؟
ام ايمن، آن‏قدر پريشان است که تمام همسايه‏ها را هم نگران کرده و به سراغ پيامبر فرستاده است.
پيامبر اين روزها در انتظار يکي از بهترين ساکنان روي زمين است و چشم در راهِ برترين جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتي نجات، ستاره امان اهلِ زمين و بيشترين سهم خود را از گل‏هاي روي زمين دارد.
ام ايمن تمام ديشب را نخوابيده است... و پيامبر، خوابِ او را اين‏گونه تعبير مي‏کند که: «اي ام ايمن! به زودي فاطمه فرزندي به دنيا مي‏آورد که تو دايه او خواهي بود و به او شير خواهي داد؛ پس بعضي از اعضاي پيکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».
زمين، تند تند نفس مي‏زند و صداي گام‏هاي روشني از دور مي‏آيد؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگي مي‏کند.
شمشيرها، در اعماق تاريخ، سر خم مي‏کنند و نيزه‏ها در آسمان، زار مي‏زنند.
فرشته‏ها، لحظه‏اي لبخند مي‏زنند و لحظه‏اي بغض مي‏کنند.
اسماء، صبح را پيچيده در پارچه‏اي سفيد، در آغوش پيامبر مي‏گذارد. پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در گوشِ راست صبح، اذان مي‏گويد و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش مي‏کشد و مي‏بويد و مي‏گريد.
اسماء مي‏پرسد: پدر و مادرم به فدايت! براي چيست اين گريه؟ و پيامبر مي‏فرمايد: براي صبح.
اسماء مي‏پرسد: او که هم‏اکنون متولد شد و پيامبر مي‏فرمايد: او را گروهي ظالم، بعد از من به شهات مي‏رسانند.
بعدها پيامبر، بشارت امتداد سرخي صبح را تا بي‏نهايت مي‏دهد و بعدها، چهره شفق‏گونِ صبح، روي نيزه، شکستِ شمشير، مقابل خون را فرياد مي‏کند.
«سلام بر تو روزي که متولد شدي و روزي که از دنيا رخت بستي و روزي که (دوباره) زنده مبعوث مي‏‌شوي».

محمدعلي کعبي
پرسمان

چهارشنبه 20 دی 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها