عبدالله بن يقطر حميرى
مادر او دايه امام حسين (عليه السلام) به شمار مى آمد، چنان كه مادر قيس دايه امام حسين (عليه السلام) تلقى مى شد، حسين (عليه السلام) از اين بانو شير نخورده بود ولى بدين سبب كه مادر عبدالله از حسين (عليه السلام) نگاه دارى كرده بود، همشير آن حضرت خوانده مى شد.
اما لبابه مادر فضل بن عباس، مربى امام حسين (عليه السلام) بوده، او نيز حسين (عليه السلام) را شير نداده است. آن چه صحيح به نظر مى رسد و در اخبار وارد شده اين است كه:
امام حسين (عليه السلام) جز از مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و گاهى از انگشت مبارك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) (90) و بعضا از آب دهان آن حضرت، شير ننوشيده است.
ابن حجر در ((اصابه)) مى گويد: عبدالله، به دليل اين كه همزاد حسين (عليه السلام) بوده، صحابى به شمار مى آيد.(91)
بنابه قول سيره نويسان: پس از آن كه امام حسين (عليه السلام) از مكه خارج شد، در پاسخ نامه مسلم كه در آن خواستار تشريف فرمايى امام عليه السلام شده و اتحاد مردم را به اطلاع آن حضرت رسانده بود، امام نامه اى به وسيله عبدالله، نزد مسلم فرستاد.
عبدالله، توسط حصين (92) بن تميم در قادسيه (93) دستگير شد، وى او را نزد عبيدالله فرستاد، عبيدالله ماجراى او را جويا شد، ولى او اطلاعاتى در اختيار وى قرار نداد، از اين رو، گفت: بالاى دارالاماره برو و دروغگو فرزند دروغگو [منظورش امام حسين (عليه السلام) بود] را لعنت نما و سپس پايين بيا، تا درباره ات بينديشم، وى بالاى دارالاماره رفت، وقتى مشرف بر مردم شد، گفت: مردم! من فرستاده حسين پسر فاطمه دخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به سوى شما هستم، بياييد و او را يارى كنيد و در برابر پسر مرجانه و پسر سميه، فرومايه فرزند فرومايه، از حسين حمايت و پشتيبانى نماييد. عبيدالله فرمان داد او را از بالاى دارالاماره به زمين افكندند و استخوان هايش را در هم شكستند و اندك رمقى در بدنش باقى مانده بود، كه عبدالملك بن عمير لخمى (قاضى و فقيه كوفه) وارد شد و با كارى سر از بدن او جدا ساخت و زمانى كه او را بر اين كار نكوهش قرار دادند، گفت: من خواستم او را راحت كنم!!.(94)
گفته اند: وقتى خبر شهادت وى و مسلم و هانى در منزل زُباله (95) به امام حسين (عليه السلام) رسيد، حضرت اين خبر ناگوار را به اطلاع ياران خود رساند و فرمود:
((اما بعد، خبر ناگوار شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن يقطر(96) را دريافت نموديم و شيعيانمان از يارى ما دست برداشتند)) تا آخر مطالبى (97) كه قبلا ياد آور شديم.
ابن قتيبه و ابن مسكويه گفته اند آن گونه كه خواهد آمد كسى كه امام (عليه السلام) توسط او نامه اى به مسلم فرستاد، قيس بن مسهر بوده و حضرت، عبدالله بن يقطر را همراه مسلم اعزام نمود، مسلم (عليه السلام) قبل از اين كه ماجرايى براى وى رخ دهد، وقتى ملاحظه كرد، مردم او را تنها گذاشته اند، عبدالله را نزد امام حسين (عليه السلام) اعزام كرد تا قضيه اى
را كه اتفاق افتاده بود، به عرض آن حضرت برساند و در مسير، توسط حصين بن تميم دستگير شد و به سرنوشتى كه ياد آور شديم، دچار گشت.
سليمان بن رزين، غلام حسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام)
سليمان، يكى از غلامان امام حسين (عليه السلام) بود، زمانى كه حضرت در مكه حضور داشت توسط وى نامه هايى به سران تيره هاى پنجگانه بصره فرستاد.
طبرى مى گويد: امام حسين (عليه السلام) نامه هايى به يك مضمون به سران قبايل پنجگانه بصره و بزرگانى چون مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس تميمى، منذر بن جارود عبدى، مسعود بن عمرو ازدى، قيس بن هيثم و عمرو بن (98) عبيدالله بن معمر، فرستاد كه در آن ها آمده بود:
اما بعد: فان الله اصطفى محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على خلقه و اكرمه بنبوته و اختاره لرسالته، ثم قبضه الله اليه و قد نصح لبعاده، و بلغ ما ارسل فيه. و كنا اهله و اوليائه و اوصيائه و ورثته و احق الناس بمقامه فى الناس، فاستاءثر علينا قومنا بذلك، فرضينا و كرهنا الفرقة، و احببنا لكم العافية، و نحن نعلم إنا احق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه، و قد بعثت اليكم رسولى بهذا الكتاب و انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه فان السنة قد اميتت، و إنّ البدعة قد احييت، فان تسمعوا قولى و تطيعوا امرى اهدكم سبيل الرشاد.(99)
((خداوند محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر آفريدگانش برگزيد و به تشرف نبوت نايل گرداند و او را براى رسالت خويش گزينش نمود و پس از آن كه بندگان خدا را پند و موعظه كرد، دستوراتى را كه برايش فرستاده شده بود به مردم رساند، روح مقدس او را قبض نمود. ما خاندان و اوصيا و وارثان آن حضرت و سزاوارترين مردم به جانشينى آن بزرگوار ميان مردم به شمار مى آمديم، ولى مردم، ديگران را بر ما ترجيح دادند ولى به جهت پرهيز از تفرقه و پراكندگى و عافيت شما، بدان تن در داديم و به خوبى مى دانيم كه ما از همه مردم به حقى كه متعلق به ماست، سزاوارتريم؛ فرستاده ام را با اين نامه به سوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت رسولش فرا مى خوانم؛ زيرا سنت، به نابودى گراييده و بدعت، پايدار گشته است، اگر سخنم را بپذيريد و اطاعتم نماييد شما را به راه راست رهنمون خواهم شد.))
برخى، اين ماجرا را پوشيده نگاه داشته و عذرتراشى نمودند و يا قول اطاعت و فرمانبردارى دادند، منذر بن جارود تصور كرد توطئه اى از ناحيه عبيدالله در كار است؛ زيرا عبيدالله داماد منذر و شوهر بحريه دختر او به شمار مى آمد. از اين رو، در همان شبى كه عبيدالله تصميم داشت بامدادان راهى كوفه شود، نامه و پيك را تسليم عبيدالله نمود، وقتى عبيدالله نامه را خواند، سليمان، پيك امام (عليه السلام) را حاضر كرده و او را گردن زد و صبح همان روز بر فراز منبر رفت و مردم را تهديد نمود و سپس بصره را به قصد كوفه ترك كرد تا در ورود به آن شهر، بر حسين عليه السلام پيشى گيرد.