كاروان، از شام به مدينه، باز مى گردد. چگونه از مدينه، بيرون شد و چگونه بازگشت؟! كاروان شهادت بود، كاروان اسارت شد و كاروان مصيبت و غم گرديد.
از مدينه تا كربلا، حسين همراه كاروان بود، از كوفه تا شام، سر حسين چراغ نو افكن كاروان بود. از شام تا مدينه، تنها يادگار حسين، خورشيد درخشان كاروان بود. آرى همه جا با حسين هفت روز سوگوارى، كه در شهر شام سپرى گرديد. يزيد با مصيبت زدگان ديدار كرد و از ايشان خواست كه در شام نزد او بمانند. پذيرفته نشد؛ همگى خواستار بازگشت به مدينه بودند. يزيد پذيرفت و نعمان را با عده اى نگهبان، خدمت گزار كاروان غم ساخت، تا در ركاب آن ها باشد و تا مدينه همراهى كند.
پيش از حركت كاروان، يزيد با على، يادگار حسين، خلوت كرد و خواست دل جويى كند؛ گفت: لعنت خداى بر پسر مرجانه باد كه با پدرت چنين كرد، اگر من با پدرت رو به رو مى شدم، هر پيشنهادى داشت، قبول مى كردم، و مرگ را به هر وسيله، از او دور مى كردم، ولى شد آن چه شد!
امام سجاد، سر پدر را خواست تا ببرد به تن ملحق كند. يزيد نداد! خواست در خزانه نگه دارد و افتخار خود را ابدى سازد! و گواه بر دروغ او باشد كه اظهار ندامت بود. سرهاى ديگر شهيدان، در شام به خاك سپرده شد.
كاروان غم، از شام بيرون رفت. نگهبانان، كه تحت فرمان نعمان بودند، از پى كاروان حركت مى كردند؛ همواره آماده اطاعت اوامر كاروانيان بودند. وقتى كاروانيان، در منزلى پياده مى شدند، نگهبانان دور مى شدند كه اگر بانويى بخواهد قضاى حاجتى كند، يا وضويى بگيرد، به راحتى مقصودش را انجام دهد.
كاروان، بيابان ها پيمود و كاروانيان طى منازل مى كردند، تا به دو راهى عراق و حجاز رسيدند، از نگهبانان خواستند كه آنان را از كربلا عبور دهند. اطاعت شد. كاروان غم، روزى چند، بر مزار شهيدان گريست و دومين عزاى حسين را بر پا كرد. نخستين عزا، در شهر دشمن، دومين عزا، بر مزار دست. عزاى سوم، در شهر مدينه. پس از انجام عزادارى، كاروان رهسپار مدينه گرديد. مدينه اى كه هشت ماه از او دور شده بود و مردمش در آرزوى ديدار حسين، به سر مى بردند.
در اين مدت شهر مدينه، پر از دلهره بود و سكوتى هراس انگيز، بر آن سايه انداخته بود. مردم مدينه، نا خود آگاه، پى برده بودند كه بر سر حسين چه آمده، ولى نمى خواستند باور كنند؛ چون حسين را دوست مى داشتند و باور كردن خبر بد، درباره عزيز، بسيار دشوار است. حسين، بر حسب دعوت شيعيانش، به سوى كوفه رفته بود.
مردم كوفه مهمان دارى كردند! خوب پذيرايى كردند! از حسين! از حرم حسين! از زاد و رود حسين! كاروان غم، نزديكى شهر مدينه رسيد. يادگار حسين، اخبار شهر مدينه را لازم ديد. بشير را خواست و فرمود: به مدينه برو، خبر شهادت پدرم را اعلام كن.
بشير اطاعت كرد. سوار بر اسب شد و سوى مدينه تاخت كرد، تا به شهر رسيد. يك سر به سوى مسجد پيامبر رفت و اشك ريزان، با دو فرد شعر، شهادت حسين (ع) را اعلام داشت:
اى مردم مدينه، ديگر اين شهر، جاى ماندن نيست! تاريك است، ظلمانى است!
چرا كه، حسين را كشتند و من اشك مى ريزم!
تن حسين را در كربلا در خاك و خون غلتانيدند! و من اشك مى ريزم!
و سرش را سر نيزه، شهر به شهر گردانيدند! و من اشك مى ريزم.
پس، اعلام كرد كه كاروان غم، در نزديكى مدينه، فرود آمده و كاروان سالار، تنها يادگار حسين على، زين العابدين است.
خبر، هم چون توفانى، سراسر مدينه را فرا گرفت. مردم مدينه، از زن و مرد، كوچك و بزرگ، پير و برنا، شيون كنان، ناله زنان، از شهر بيرون ريختند و به سوى كاروان بلاكش و مصيبت زده شتافتند. پرده نشينى، در مدينه نماند مگر آن كه، از پرده برون آمد و زارى كنان به راه افتاد. تا آن روز، در مدينه پيامبر، چنان منظره عزا و سوگوارى ديده نشده بود. مدينه تا آن روز آن قدر زن و مرد اشك ريز به خاطر نداشت و پس از آن روز هم ديده نشد.
مردم مدينه كه به كاروان مصيبت رسيدند، يادگار حسين، با ديده هاى اشك بار از چادر بيرون آمد. حضرتش با دستمالى كه در دست داشت، اشك هاى خود را از ديدگان پاك مى كرد. چشم مردم كه بر چهره غم زده امام سجاد افتاد، گريه و زارى افزون گشت و ناله و آه از حد گذشت. دقيقه اى چند بر اين حال گذشت. سپس، امام با اشاره دست فرمان سكوت داد. همگى خاموش شدند و آماده شنيدن سخنان امام گرديدند.
امام، در آغاز حمد و ثناى الهى را به جاى آورد، و ذات مقدس احديت را ستايش كرد و سپاس گفت. آن گاه چنين گفت:
((مصايبى بزرگ و سهم گين، بر ما فرود آمد! و شكافى خطرناك بر پيكر اسلام رخ داد! ابو عبدالله الحسين را كشتند، كسانش را كشتند، زنان و دختران را اسير كردند، سرش را بر سر نيزه، شهر به شهر گردانيدند. چنين مصيبتى، مثل و مانند ندارد! كسى كه گناه كشتن حسين را بزرگ نشمرد و كدام دلى است كه در اين مصيبت نسوزد و كدام چشمى است كه نگريد؟!
افلاك گريستند، درياها گريستند، فرشتگان گريستند، زمين بگريست! ما را به اسارت گرفتند، از خانه و كاشانه، آواره ساختند! ما جرمى نداشتيم، گناهى مرتكب نشده بوديم. پيامبر، سفارش ما را كرده بود، كه با ما مهربانى كنند. اينان چنين كردند! اگر سفارش كرده بود كه با ما دشمنى كنند، از اين بدتر نمى كردند)).
پس از پايان سخنان امام، همگى با هم به سوى مدينه رهسپار شدند. زينب كه به مسجد پيغمبر رسيد، در مسجد را بگرفت و از دل ناله اى بر آورده گفت: ((يا جدا! برادرم حسين را كشتند!)).
مدينه، شهر شيون شد، شهر ناله، شهر اشك و آه، شهر سياه پوشان، شهر مصيبت زدگان گرديد! شب ها و روزها، گواه مجالس ماتم و سوگوارى بود، نوحه گران، نوحه هاى جان سوز مى سرودند و زمين پاك آن شهر، اشك هاى ديدگان را، در دل فرو مى برد!
بانوى بانوان كه خود را، در گرو مهربانى هاى نعمان، در بين راه مى ديد، زر و زيور خود را به نام پاداش و شكرانه، براى وى فرستاد و از كمى و ناچيزى آن پوزش خواست!
نعمان نپذيرفت و پس داد و گفت: من، براى خدا، كارى كردم، و مزد آن را خواهم گرفت و اگر براى دنيا، كارى كرده بودم، عطيه شما، بيش از پاداش من ارزش داشت.
اين هم شاهكار انسانى، از بانوى بانوان، زينب.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر