0

پيش گامان شهادت (2)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

پيش گامان شهادت (2)

ابن يقطر
ديگر از پيش گامان شهادت، ابن يقطر است.
وى را هم شير حسين (ع) گفته اند؛ با آن كه حسين (ع) به جز پستان فاطمه، از پستان زنى شير نخورده بود. ابن يقطر هم پستان فاطمه را به لب نگرفته بود. پس چرا او را هم شير حسين (ع) گفتند؟
چون مادر ابن يقطر، لله حسين (ع) و نگه دارنده او در كودكى بود.
وقتى كه نامه مسلم، از كوفه به دست حسين (ع) رسيد، نامه اى كه در آن تاءكيد شده بود كه هر چه زودتر، حسين (ع) به سوى كوفه روانه گردد، حسين، پاسخ نامه را نوشت و با ابن يقطر به كوفه فرستاد. ماءموران يزيد، در راه دستگيرش كردند و به كوفه اش بردند. ابن زياد، هر چه از او بازجويى كرد، چيزى به دست نياورد، بدو گفت:
برو بالاى بام قصر و در برابر مردم، دروغ گوى، پسر دروغ گو را، حسين پسر على را، لعنت كن و دشنام بده، تا درباره جانت فكر كنم.
ابن يقطر، بالاى بام رفت. وقتى كه با مردم كوفه رو به رو شد، فرياد برآورده گفت: اى مردم! من فرستاده حسين (ع) پسر فاطمه (س) دختر رسول خدايم. اى مردم! حسين را يارى كنيد و جهاد در ركاب حسين را در برابر پسر مرجانه به جان بخريد!
نام مادر ابن زياد، مرجانه بود و ابن يقطر از نسبت دادن به مادرش منظورى داشت كه پوشيده نيست.
پسر مرجانه، هم فرمان داد، تا ابن يقطر را از بالاى بام به زير انداختند و استخوانهايش بشكست، ولى هنوز رمقى در تنش باقى بود كه قاضى كوفه سرش را از تن جدا كرد!
قيس
قيس پسر مسهر، نيز از پيش گامان شهادت است. وى از مردم كوفه بود و دومين پيك كوفه، به سوى حسين (ع) و حامل طومار بود. در طومار، چنين آمده بود:
هر چه زودتر بيا، همگى انتظار مقدمت را داريم و جز به تو، به هيچ كس نظر نداريم، شتاب، شتاب، والسلام.
قيس، طومار را به حسين (ع) رسانيد و با مسلم به كوفه بازگشت و براى بار دوم از كوفه به حضور حسين (ع) رسانيد و با مسلم به كوفه بازگشت و نامه اش را براى حسين (ع) آورده بود. اكنون دومين بار بود كه قيس، از مكه به سوى كوفه باز مى گشت و پاسخ حسين (ع) را براى مسلم همراه داشت. ولى اين نامه به دست مسلم نرسيد.
ديده بانان راه، قيس را دستگير كردند و نزد ابن زيادش بردند. ابن زياد نامه حسين (ع) را بخواست. قيس گفت: پاره اش كردم.
- چرا پاره كردى؟
- تا تو از آن آگاه نشوى؟
- نامه براى چه كسانى بود؟
- براى كسانى كه نامشان را نمى دانم.
اكنون كه پاسخ نمى دهى، به مسجد برو و بر منبر شو و به دروغ گو زاده دروغ گو، حسين پسر على، دشنام بده!
قيس، به مسجد رفت و بر منبر بالا شد و چنين گفت:
اى مردم كوفه! من فرستاده حسين، پسر على هستم. بهترين خلق خدا، فرزند فاطمه دختر رسول خدا. حضرتش به سوى كوفه روان است، اى مردم يارى اش كنيد.
پس، ابن زياد را دشنام داد و به زياد ناسزا گفت و بر اميرالمؤ منين (ع) درود فرستاد.
قيس را بگرفتند و از بالاى بام قصر به زير انداختند. پيكرش قطعه قطعه گرديد و به شهادت رسيد.
كاروان شش نفره
اعلان قيس و اخبار او از خروج حسين (ع) به سوى عراق، شش تن را از كوفه به يارى حسين (ع) فرستاد. عمرو و صيداوى و سعد غلامش، سه و چهار، مجمع عائذى و پسرش عائذ، پنج و شش، جناده سمانى و غلام نافع بجلى كه اسب نافع را يدك مى كشيد چون نافع خودش، از پيش به حسين (ع) پيوسته بود.
اين شش تن، مى دانستند كه ديده بانان بر سر راه ها قرار دادند، تا هر كس كه به يارى حسين (ع) برود، دستگير سازند، طرماح شتربان را، دليل راه گرفتند، تا آن ها را از بيراهه به حسين برساند.
طرماح، آن ها را با سرعت از بيراهه مى برد و در راه براى شترها آواز حدى مى خواند و با آن ها سخت مى گفت:
اى شتر من! از تيز راندن من هراس مكن: يا ناقتى لا تذعرى عن زجرى.
و پيش از سپيده دم، براى سفر آماده باش: و شمرى قبل طلوع فجر.
تا بهترين مسافرها را با خود ببرى: بخير ركبان و خير سفر.
و به حضور حسين (ع) زاده كريمان شرف ياب سازى: حق تجلى بكريم النحر.
آن بزرگوار آزاده و جوان مردى كه: الماجد الحر رحيب الصدر.
خدايش براى بهترين كار فرستاده است: اءتى به الله لخير اءمر.
كاروان كوچك شش نفره، بيابان ها را در نورديدند و مى كوشيد كه خود را از ديدگان ماءموران نهاد دارد، تا به حضور حسين (ع) و لى خدا و امام عصر برسد. عاقبت، جوينده يابنده شد و كاروان، سعادت شرفيابى به حضور حسين (ع) را يافت و فراق به لقا تبديل گرديد.
كاروانيان هنگام شرفيابى، شعرهاى طرماح را براى امام بخواندند.
حضرتش فرمود:
((اميد است كه آن چه خداى براى ما خواسته، خير باشد: خواه كشته شويم، خواه پيروز گرديم)).
كاروان شش نفره، در آغاز با سخت گيرى حر رو به رو شد. او خواست كه اين شش تن را زندانى كرده و يا به كوفه باز گرداند!
حسين (ع) فرمود: ((نخواهيم گذارد و از ايشان دفاع مى كنيم، چنان كه)) از جان خود دفاع مى كنيم. اينان انصار منند، ياوران منند، تو وعده دادى، تا نامه ابن زياد نرسد، متعرض من و يارانم نشوى)).
حر گفت: چنين است، ولى اين ها همراه تو نيامده اند.
حسين گفت:
((اين ها ياران منند و مانند كسانى هستند كه همراه من بوده اند. بايد به وعده خود وفا كنى، و گرنه با تو پيكار مى كنم)).
حر كه وضع را چنين ديد، سخن خود را پس گرفت و دست از آن ها برداشت و ياران شش گانه به مقصود رسيدند و يار جاودانى حسين (ع) گرديدند.
دفاع حسين (ع) از اين گروه كوچك، در برابر حر، قدردانى بود، حسين (ع) كسى را نااميد نمى كند و مهر را با مهر، پاسخ مى دهد. چقدر سعادتمند است كسى كه حسين (ع) از او دفاع كند!
حسين (ع) مرد وفاست، دستگير است، مهربان است، از يارانش دفاع مى كند؛ به ويژه، يارانى كه در راه حسين (ع) رنج ها برده اند، سختى ها كشيده اند، بيابان ها پيموده اند، تا دست خود را به دامان حسين (ع) برسانند، حسين، دستشان را مى گيرد، او دستگير است، مهمان پذير است، مهر را با مهر پاسخ مى دهد. چه خوش بى مهربانى از دو سر بى. آنان عاشق حسين (ع) بودند و حسين نيز عاشق آن ها. عشق حسينى از هر دو سو بود. آيا عشق آن ها افزون تر بود يا عشق حسين (ع)؟ البته عشق حسين هر چه بود، عشق بود، مهر بود، اميد بود، عشق حسينى، سعادت است، اميد است، نويد است، سوداى با حسين (ع) چنين است، صد در صد سود است، در اين سودا، حسين (ع) براى خود چيزى نمى خواهد و بزرگوار همين است.
رفتار اين گروه شش نفره، حقيقتا شگفت انگيز است. انسان، رنج ها ببرد. بيابان ها در نور ديد و سفر خود را از ديد دشمن، نهان دارد، براى آن كه كشته شود براى آن كه شهادت يابد! صياد پى صيد دويدن عجيب نيست صيد از پى صياد دويدن مزه دارد صيادان از صيد خود حيات مى گيرند، ولى حسين (ع) حيات مى بخشد، راه حسين (ع) آب حيات است.
حسين (ع) با ياران نو رسيده به سخن پرداخت و حال كوفه و مردمش را بپرسيد. پاسخ حضرتش را مجمع بداد. او از ياران پدر حسين (ع) بود و پدر مجمع از ياران جد حسين، رسول خدا، مجمع كه چكيده دوستى اهل بيت بود، چنين گفت:
اشرافت كوفه، پول هاى گزاف و رشوه هاى كلان گرفتند و شكم ها را آكنده كردند و يك جا بر ضد تو شدند! و مردم ديگر، دلشان باقى است، ولى فردا، شمشيرشان به روى توست.
حسين (ع) از حال رسول خود جويا شد.
پرسيدند: رسول حضرتت كيست؟
فرمود: ((قيس)).
گفتند: قيس؟! قيس؟! قيس، در راه كوفه دستگير شد و نزد ابن زيادش ‍ بردند. وى از قيس خواست كه به مسجد برود و در حضور مردم، تو و پدرت را لعن كند! قيس به سوى مسجد رفت و بر منبر شد و بر تو درود فرستاد و بر پدرت درود فرستاد و ابن زياد را لعن كرد، زياد را لعن كرد. آمدنت را به سوى كوفه خبر داد و مردم را به يارى حضرتت دعوت كرد.
ماءموران، او را گرفتند و از بام قصرش بينداختند و بكشتند!
از شنيدن اين خبر، ديدگان حسين (ع) پر اشك شد و اين آينه را تلاوت كرد:
((فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر؛(1)
كسانى وظيفه خود را انجام دادند و كسانى آماده هستند)).
سپس به قيس دعا كرده گفت:
((پروردگارا! بهشت را، براى ما و آن ها منزل قرار بده و ما را در كانون مهرت و مقر رحمتت جاى ده و پاداشى كه اندوخته اى، نصيب گردان)).
گروه شش نفره، در خدمت حسين (ع) ماندند و همگى شهادت يافتند. آن ها نخستين افراد بودند كه در روز شهادت، شهيد شدند. در آغاز پيكار، مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. حسين (ع)، برادرش عباس، سردار سپاهش را فرمود: ((از محاصره نجاتشان ده)).
عباس اطاعت كرد و يك تنه بر سپاه دشمن زد و كوشيد و شمشير زد، تا خطر محاصره را بشكست و همگى را نجات داد و اين جوان مردان را با پيكرهاى آغشته به خون، به سوى حسين (ع) مى آورد و خود، در پشت سرشان، قرار داشت. سپاهيان يزيد، خواستند راه را بر اين جوان مردان مجروح ببندند. آن ها كه چنين ديدند، از عباس جدا شده حمله متقابل كردند و آن قدر جان بازى نمودند، تا همگى شهيد شدند.
عباس، به حضور حسين بازگشت و گزارش داد.
حسين، بر آن ها رحمت فرستاد، باز هم رحمت فرستاد، چند بار رحمت فرستاد.
پير مرد ايرانى
اميرالمؤ منين (ع) از نامش پرسيد. عرض كرد: سالم.
على (ع) گفت:
((پيغمبر (ص) به من خبر داده كه نام تو را با پدر و مادرت در ايران، ميثم نهاده اند)).
ميثم گفت: يا اميرالمؤ منين! آرى چنين است. رسول خدا راست گفته و تو راست مى گويى؛ نام من ميثم بوده است.
على هم گفت:
((به همان نامى كه پيامبر به تو داده، بازگرد و نام سالم را كنار بگذار)).
ميثم اطاعت كرد و خود را براى هميشه ميثم ناميد. او از پارسايان و دوستان بسيار نزديك على (ع) گرديد و از نظر مقام معنوى به پايه اى بلند رسيد، به طورى كه از آينده خبر مى داد. ميثم، در كوفه بزيست، تا عمر معاويه به سر آمد و يزيد خليفه شد.
هنگامى كه ابن زياد از بصره به كوفه آمد، به دستگيرى و زندان افكندن و كشتن دوستان امير المؤ منين پرداخت!
به وى گفتند:
ميثم، از نزديك ترين دوستان على (ع) و از بهترين فداييان اين خاندان است.
ابن زياد، با تعجب پرسيد:
همين مرد ايرانى؟
گفتند: آرى، همين مرد ايرانى.
فرمان دستگيرى ميثم صادر شد و ميثم دستگير شده در بند افتاد.
ابن زياد در بازجويى از او پرسيد:
خداى تو كجاست؟
ميثم گفت:
در كمين ظالمان و ستم گران است و تو از آن ها هستى!
ابن زياد گفت:
تو با اين كه عجم هستى، چنين گستاخانه سخن مى گويى؟! ميثم را به زندان ببريد.
ميثم را به زندان بردند و با مختار هم زندان كردند.
ميثم، در زندان، به مختار، اين مژده بداد:
تو از زندان آزاد خواهى شد و از حسين (ع) -كه تا چند روز ديگر كشته مى شود- خون خواهى مى كنى و كشندگان را به كيفر مى رسانى و همين ابن زياد تو را خواهد كشت.
ديرى نپاييد كه ابن زياد تصميم به قتل ميثم گرفت و فرمان داد: ميثم را به دار آويزيد.
ماءموران، اطاعت كردند، طناب هاى دار را به زير بازوانش انداختند و به دارش كشيدند، تا در اثر گرسنگى دراز، بر بالاى دار بميرد و چشمانش  طعمه مرغان هوا گردد.
ميثم، دار را منبر وعظ و ارشاد قرار داد و به راهنمايى پرداخت و از فضايل اهل بيت، دم زد. مردم به سخنان گوش مى دادند و از خرمن فضلش خوشه بر مى گرفتند.
چاپلوسى، ابن زياد را گفت:
اگر اين وضع ادامه يابد، ميثم، كوفه را بر تو بشوراند!
ابن زياد فرمان داد:
به دهانش لگام بزنيد، تا ديگر سخن گفتن نتواند! ماءموران اطاعت كردند و اين جنايت بى سابقه را در اسلام انجام دادند!
ميثم، نخستين كسى بود كه در اسلام به دهانش لگام زدند. سه شبانه روز، بر بالاى دار زنده بود. در روز سوم ظالمى زوبينى در پهلويش فرو كرد.
شام گاه روز سوم، از بينى و دهانش خون جارى شد و شهادت يافت.
---------------------------------------------
1-احزاب (33) آيه 23.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

دوشنبه 18 دی 1391  8:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها