1- زن، موجودى است لطيف و نازنين، كار سنگين از او خواستن، ستمى است ناروا و بزرگ؛ به ويژه اگر دردمندى و خون ريزى ماهيانه اش را در نظر بياوريم.
بنايى و عملگى از زن خواستن ظلم است. بيل به دستش دادن ظلم است. ريل آهن بر دوشش نهادت ظلم است. از وى انتظار ناوه كشى كردن ظلم است. سلاح برداشتن ظلم است. جهاد سرخ، ظلم است. زن، آورنده بشر است و بايد نگه دارى شود، تا بشر بماند. زندگى او را در خطر قرار دادن، بشريت را در خطر قرار دادن است.
زن را در اسلام وظايفى است كه در خور اوست، جهاد سرخ از او در اسلام خواسته نشده است. جهاد زن، جهاد سپيد است و زن بر آن تواناست.
فاطمه زهرا (س) در زمان پدرش رسول خدا (ص) در هيچ يك از غزوات رسول شركت نكرد. همسران پيامبر در جهاد سرخ شركت نكردند، زنان مهاجر و انصار، در هيچ جنگى شركت نكردند، اگر جهاد سرخ شايسته زن بود، به يقين شركت مى كردند.
زينب دختر على (ع) خواهر حسين (ع) در جهادهاى پدرش شركت نكرد. همراه برادر به كربلا آمد، ناظر ميدان جنگ بود، ولى در جنگ شركت نكرد. اگر زينب در جنگ شركت مى كرد، بى گمان، شهادت حسين را به تاءخير مى انداخت و از ياوران حضرتش به شمار مى رفت، ولى در جنگ شركت نكرد. چرا؟ چون در اسلام، جهاد سرخ از زن خواسته نشده است.
عبدالله كلبى در كوفه ديد كه سرزمين نخيله لشكرگاه يزيديان شده و حكومت، مردم را در آن جا گرد مى آورد، تا براى كشتن پسر پيغمبر و يارانش بفرستد. كلبى با خود گفت: من در جهاد با كافران كوشا بودم و پاداش جهاد با يزيديان، از پاداش جهاد با كافران كمتر نخواهد بود. تصميم خود را گرفت و نزد همسرش ام وهب شد و قصه خود را بدو گفت:
ام وهب، شوهرش را تحسين كرده گفت: درست مى انديشى و به حقيقت رسيده اى، خدايت رهنمايى كرده و به حقيقت رسانيده، به يارى حسين بشتاب و مرا با خود ببر.
شبان گاهى، زن و شوهر، از كوفه بيرون شدند. عشق و دانش را رهنما قرار دادند، شب ها راه مى رفتند و روزها خود را نهان مى كردند، تا در كربلا به حضور حسين (ع) شرفياب شدند.
بامدادان روز شهادت، پس آن كه حمله تير بارانى سپاه يزيد پايان يافت و گروهى از ياران حسين (ع) به خاك افتاده به شهادت رسيدند، سالم، غلام امير كوفه و يسار غلام پدرش به ميدان آمده مبارز خواستند. حبيب و برير، دو سرباز پير حسين (ع) آماده نبرد با آن دو شدند، ولى حسين اجازه نداد.
كلبى، از جاى برخاست و اجازه خواست. حسين (ع) به سراپاى كلبى و اندام مردانه اش نگاهى انداخته، مردى را ديد رشيد و گندم گون، داراى قامتى رسا و ساعدى نيرومند و شانه هايى پهن، سپس گفت: گمانم آن است كه مرد است، دلير است و بر هماوردان پيروز است و به وى اجازه داد.
كلبى به ميدان رفت و در برابر آن دو قرار گرفت. آن ها پرسيدند: تو كيستى؟ كلبى نسبش را بگفت.
گفتند: ما تو را نمى شناسيم! بگو: زهير، يا حبيب، يا برير0، براى جنگ با ما بيايند!
كلبى گفت: شما نمى خواهيد، با فرد عادى بجنگيد؟! با كسى مى خواهيد بجنگيد كه بهتر و برتر باشد! پس آن گاه به يسار كه در پيش روى سالم قرار داشت حمله كرده او را بكشت. در آن حال، سالم از پشت سر، به وى حمله كرد، ياران حسين كه ناظر جنگ بودند فرياد زدند: سالم را بپاى! كلبى توجهى به سالم نكرد و كار يسار را پايان داد، ولى وقتى كه سالم شمشير خود را بر سر او فرود مى آورد، كلبى دست چپش را سپر قرار داد، شمشير سالم فرود آمد و انگشتان رادمرد دلاور را جدا كرد. كلبى كه از كار يسار، فراغت يافت، به سوى سالم برفت. وى را نيز بكشت و بازگشت. دست راست وى به دسته شمشيرش خشك شده بود و انگشتان دست چپش جدا شده بودند.
ام وهب همسر با وفا و شيردلش، ستون خيمه را از جاى كنده به سوى شوهر شده گفت: پدر و مادرم، فداى تو باد، از پاكيزگان و خاندان محمد، دفاع كن. و خواست از همسر جلوگيرى كند و او را نزد بانوان حرم، بازگرداند.
زن، دامان شوهر را بگرفت و به زارى گفت: دست از دامنت بر نمى دارم تا با تو كشته شوم.
كشمكشى ميان زن فداكار و شوهر مجروح و خون آلود در گرفت. شوهر نمى توانست از دست هاى خود، براى بازگردانيدن زن استفاده كند. دستى به شمشير خشك شده بود و دستى انگشتانش جدا شده بود. زنى كه به قله فداكارى رسيده بود و از عشق به شهادت آكنده، و بدين اميد به كربلا آمده بود.
كلبى نتوانست همسرش را برگرداند و كشمكش ادامه يافت.
تا حسين (ع) آرى حسين (ع)، پا در ميان نهاد و به كمك كلبى شتافت و به ام وهب فرمود: برو پيش زنان، و با آن ها باش، كشتن و كشته شدن، براى زن نيست.
ام وهب اطاعت كرد و به خيمه گه رفت.
كلبى به ميدان نبرد بازگشت و دليرانه نبرد كرد تا به شهادت رسيد.
همسرش كه از شهادت شوهر آگاه شد، از خيمه بيرون دويده خود را بر سر كشته شوهر رساندى. بر بالين شوهر نشست، خاك و خون ها را از چهره شوهر مى زدود و مى گفت: بهشت بر تو گوارا باد.از آن خداى كه بهشت را نصيب تو كرد، مى خواهم كه مرا نيز با تو همراه سازد تا از تو جدا نشوم.
دعايش به هدف اجابت رسيد؛ در حالى كه بر كشته شوهر مى گريست، شمر به غلامش رستم گفت: سر اين زن را با گرز بكوب!
رستم، گرز خود را بر سر زن فرود آورد و او را بكشت!
ام وهب شهيد شد، ولى جهاد نكرد و سلاح بر نداشت و فرمان حسين را اطاعت كرد. حسين فرمود: جهاد سرخ براى زن نيست. جهاد زن، انسان سازى است. وى مى تواند، از شوهرش انسان بسازد، از پسرش انسان بسازد، از برادرش انسان بسازد، از پدرش انسان بسازد. جهاد زن، شوهر دارى است، جهاد زن، مادرى است.
شوهر دارى بسيار سخت است؛ چون بسيارى از شوهران، مردمى ظالم و ستم گرند.
شوهر دارى براى زن، مانند جهاد سرخ براى مرد است، هر دو براى هر دو، فداكارى است.
شهادت براى مرد، جان بازى در برابر ظالم است، شوهر دارى براى زن نيز، جان بازى در برابر ظالم است. سعادتمندترين زن، كسى است كه بتواند، بار سنگين شوهر دارى، مادرى، انسان پرورى را به منزل برساند.
بانوى بانوان، زينب، خواهر حسين حسين (ع) در هنگامه كربلا يكتا پسرش عون را، روانه كوى شهادت كرد، ولى خود در جهاد شركت نكرد. زينب مى توانست خود را پيش مرگ برادر سازد، ولى نكرد.
عون، به ميدان آمد و خود را بدين گونه معرفى كرد:
من پسر جعفر طيار هستم. كسى كه در بهشت، بال هاى سبز پرواز مى كند، و همين افتخار، در روز محشر، براى من بس است.
عون، افتخارهاى بزرگ تر و برتر خود را نگفت. عون پسر زينب بود، نواده على بود. عون، خواهر زاده حسين بود. خواهر زاده حسن بود. عون، شهيد كربلا بود.
پس از معرفى، بر سپاه يزيد بتاخت و سه سوار و هيجده تن پياده را بكشت و شهيد گرديد.
جعفر طيار، نياى عون، برادر بزرگ على (ع) كه در اسلام لقب طيار يافت، سردار بزرگ اسلام، دو دستش را در ميدان جنگ با كفا از دست بداد و سپس شهيد گرديد.
رسول خدا فرمود: ((خداى در بهشت به جاى دو دست جعفر، دو بال به وى عنايت كرد)).
كافران رومى نخست دو دست جعفر را جدا كردند. سردار بزرگ، علم را با دو دست بريده بگرفت و پاى دارى كرد. پس، شمشيرى بر فرقش فرود آوردند و پيكرش را دو نيمه كردند.
2- روز شهادت، پدرى شهادت يافت. پسرش راهى ميدان شهادت گرديد. حسين او را بديد و صدا زد: اين نوجوان، پدرش كشته شده، بس است، خودش ديگر به ميدان نرود، شايد مادرش راضى نباشد.
پسر فرياد زد: به خدا سوگند، مادرم گفته كه به ميدان بروم.
سپس به ميدان رفت و كشته شد. يزيديان سرش را از تن جدا كردند و به لشكرگاه حسين (ع) بينداختند! مادر، به سوى سر بدويد، سر را برداشت و بوسيد و گفت: اى نور چشم من! اى خشنودى قلب مادر! آفرين پسرم. آن گاه ستون خيمه اش را از جاى بركند و بر سپاه يزيد حمله كرد!
حسين (ع) به زن اجازه جنگيدن نداد و فرمود: او را برگردانيد و در حق آن بيوه شهيد و آن مادر داغ ديده دعا كرد.
زهير، نابغه نظامى و سردار بزرگ اسلام، هنگامى كه آماده شهادت گرديد، همسرش (دلهم) را به سوى عشيره اش فرستاد و با خود همراه نبرد. همسر فداكار، كه آماده شهادت بود، نخواست با زهير به كربلا شود و شهيد گردد؛ چون مى دانست كه اسلام، شهادت را، براى زن نخواسته و اگر چنين بود، به يقين، زهير، همسرش را به كربلا مى برد و سربازى فداكار بر سربازانش مى افزود.
خانه بانو ((مارى)) در بصره، كانون شيعيان على بود و تنى چند از آن كانون تقوا و فضيلت به يارى حسين شتافتند و شهيد شدند، ولى خود مارى نيامد و اگر دخول در جنگ را اسلام براى زن پسنديده بود، با جان و دل، به يارى حسين مى شتافت. بانوانى كه در كاروان شهادت قرار داشتند، هيچ كدام در روز شهادت سلاح بر نداشتند و در جنگ شركت نكردند. همسران اصحاب حسين از پسران خود، براى دفاع از حسين و شركت در شهادت، دعوت كردند، ولى خواهر خود را، و دختر خود را دعوت نكردند. شايد در كار بانويى كه ستون خيمه را برداشت و به ميدان جنگ شتافت، رمزى باشد. چرا اين بانو، شمشير بر نداشت؟! چرا نيزه برنداشت و ستون خيمه را از جاى بركند؟!
او مى دانست كه زن نبايد سلاح بردارد، و ستون خيمه، سلاح نيست و برداشتنش باكى ندارد. حسين، زن را از اين هم منع كرد و فداكارى زن را بستود. ستودن حسين، ستودن خداى است چنان كه نهى حسين، نهى خداست.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر