عابس، شهيدى است نامور، دليرى است سخنور، بزرگى است از شيعيان على (ع). دلاور بود، خطيب بود، زاهد بود، عابد بود، شب زنده دار بود و رئيس قبيله شاكر بود. شاكريان، تيره اى از عشيره همدان مى باشند.
همدانيان، همگى از دوستان با وفا و فداكار اميرالمؤ منين (ع) به شمارند. حضرتش درباره آن ها فرمود: اگر شماره افراد آن ها به هزار مى رسيد، خداى، خوب عبادت مى شد.
شاكريان، با آن كه از نظر شماره اندك بودند، پناه عرب، لقب يافته بودند و از دليران روزگار به شمار مى آمدند. لقب ديگرى نيز بديشان داده شده بود و آن ((جوان مردان صبح گاهى)) بود.
بنى شاكر، اهل فهم بودند، اهل دانش و بينش بودند، اهل فضيلت و تقوا بودند، اهل بزم و رزم بودند. هنگامى كه مسلم به نمايندگى از طرف پيشواى شهيدان به كوفه آمد و مردم كوفه به خدمتش رسيدند، عابس از جاى برخاست و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد. سپس به مسلم چنين گفت:
من، از خود سخن مى گويم، نه از سوى مردم كوفه، چون من از دل آن ها آگاه نيستم. اينك سخن من: به خدا قسم كه من دعوت حسين را مى پذيرم و نداى حضرتش را لبيك مى گويم و با دشمنانش مى جنگم. در برابرش شمشير مى زنم، جان بازى مى كنم، تلاش مى كنم، مى كوشم، تا به ديدار حق نايل شوم. از تو كه نماينده حسين هستى، پاداشى نمى خواهم. آن چه خدا به من مى دهد، بس است.
عابس در زمره ياران مسلم قرار گرفت و به وعده اش وفا كرد و گفته اش را جامه عمل پوشانيد. مسلم، نامه اى براى حسين (ع) به مكه فرستاد. حامل نامه، عابس بود. عابس با دوست خود، شوذب، كه گويا ايرانى بوده، روانه مكه گرديد و نامه را تسليم كرد و نزد حسين بماند و از حضرتش جدا نشد، تا به كربلا آمد و روز شهادت رسيد. در آن روز، عابس از دوست خود شوذب پرسيد: چه مى خواهى بكنى؟
شوذب گفت: مى خواهم در پيش گاه حسين، جهاد كنم تا كشته شوم.
عابس گفت: به تو همين گمان را داشتم، پيش قدم شو، تا در برابر حسين شهادت يابى و او تو را در حساب خداى قرار دهد و من نيز تو را پاى خدا حساب كنم. امروز، روزى است كه من و تو، از خداى پاداش بگيريم. امروز، روز كار است و فردا روز شمار.
شوذب به ميدان تاخت و جنگ نمايانى كرد و بكوشيد تا شهيد گرديد. وى از دانشوران و سواران بنام بود.
نوبت به عابس رسيد. شرفياب شد و به پيشوا عرض كرد: در روى زمين، كسى را سراغ ندارم كه از تو، نزد من عزيزتر و گرامى تر و محترم تر باشد. اگر مى توانستم، ظلم را از تو دور كنم، مرگ را از تو دور كنم، مى كردم. سلام بر تو اى ابا عبدالله! شهادت مى دهم كه من به دين تو هستم و به دين پدرت على (ع). اين بگفت و سوى ميدان تاخت و زخم شمشيرى بر پيشانيش نمايان بود. زخمى كه در جهادهاى گذشته، در راه خدا برداشته بود. وقتى كه جلوى سپاه يزيد رسيد، هماورد خواست، مبارز طلبيد.
مردى از سپاه كوفه كه عابس را مى شناخت و نبردهاى او را ديده بود، فرياد برآورد: اين مرد، شير شيران است. اين عابس است. كسى با او هماورد نيست، از او بهراسيد. سر تا سر يزيديان را ترس فرا گرفت. كسى جراءت نكرد به ميدانش آيد و با وى بجنگد!
عابس فرياد برآورد: آخر در ميان شما يك مرد نيست! يك مرد! يك مرد! كسى به ميدانش نيامد. عمر، كه وضع را چنان ديد، فرياد كشيد: عابس را سنگ باران كنيد! (گويا تيرهاى يزيديان تمام شده بود).
عابس، زره را از تن بر كند، كله خود، از سر بينداخت و بر سپاه كوفه زد. مى رفت و مى دريد، مى كوشيد و مى بريد.
خبرنگار سپاه يزيد چنين مى گويد: سربازان را ديدم كه با گروه هاى دويست نفرى از پس عابس مى گريختند. عابس، داد مردى داد، تا كشته شد.
سرش را از تن جدا كردند. هر كسى مى گفت: من عابس را كشته ام و بدان مى نازيد!
عمر گفت: عابس را يك نفر نكشت، همه او را كشتيد.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر