0

كوچولوى شهيد

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

كوچولوى شهيد

كوچولوها ناتوانند و نياز به كمك دارند، بار سنگين جنگ را بر دوش آن ها گذاردن، دشمنى با انسانيت است. كشتن كوچولوها، بزرگ ترين جنايت است. ناتوان كشى در هيچ مذهبى روا نيست. كوچولو اگر گناهى مرتكب شود، كيفر نخواهد داش، بلكه تنبيه مى شود. ميان كيفر و تنبيه فاصله بسيار است. كوچولوى بى گناه را كشتن، زشت ترين جنايات و بزرگ ترين گناه است.
بشرى كه كوچولويى را بكشد بشر نيست، درنده تر از پلنگ و سمى تر از مار كبرى و نجس تر از سگ هار است. در قانون شكار حيوانات، شكار جان داران خرد،ممنوع است، پس، شكار انسان هاى خرد چگونه خواهد بود! ولى يزيديان، همه قوانين انسانيت و عواطف بشريت را زير پا نهادند و از كشتار كوچولوهاى حسينى دريغ نكردند! كوچولويى كه اكثر از حور و پاكيزه تر از نور بود! كوچولويى كه قدرت بر حمل سلاح نداشت، سپر در دست نداشت، دستش را سپر قرار داد و يزيدى پليد، دست كودك را قطع كرد!
كوچولو، يتيم هم بود، يتيمى كه پدر را نديده و در دامان عمو، پرورش يافته بود. پس، حسين، هم عموى عبدالله بود و هم پدر او. كوچولو در شكم مادر بود كه پدرش امام مجتبى را شهيد كردند. و عبدالله يتيم زاييده شد و در آغوش عموى مهربان جاى گرفت و بزرگ شد. هر چند بزرگ بود و بزرگ زاده شده بود بيش از ده بهار از عمرش نگذشته بود كه با عمو به كوى شهادت سفر كرد و با پاى خود، به سوى شهادت دويدن گرفت.
از روز شهادت، ساعتى چند گذشت كه كوچولو عمو را نديد و دست پر مهر بر سرش كشيده نشد. فراق عمو، تاب را از وى ربود، و شكيبايى نيارست. چرا؟! حسين روح بود و عبدالله پيكر؛ پيكر، بدون روح نمى تواند زيست كند.
عبدالله به سوى ميدان دويد؛ چون عمو به ميدان رفته بود و ديگر باز نگشته بود. كوچولو، وقتى به عمو رسيد، كه حسين با پيكر پاره پاره، بر زمين افتاده بود و نيرو و توانايى اش را، از دست داده بود، ديگر قدرت بر حركت نداشت ولى اراده آهنين، هم چون كوه پا بر جا بود.
وقتى - عبدالله به سوى عمو مى دويد،حسين او را بديد. زينب را صدا رد و گفت:
((خواهرم! عبدالله را نگه دار نگذار بيايد)). زينب بدويد و عبدالله را بگرفت و خواست بازگرداند.
عبدالله به مقاومت پرداخت و گفت: به خدا سوگند، از عمويم جدا نخواهم شد. زينب او را به خود وا گذارد. عبدالله، خود را به عمو رسانيد و در كنار عمو بايستاد. ناگهان بديد كه ظالمى با شمشيرى، آهنگ حسين كرده، عبدالله گفت:
مى خواهى عمويم را بكشى؟! و دست كوچكش را براى عمو سپر قرار داد. آن بى رحم دور از انسانيت، دريغ نكرد و شمشير را فرود آورد و دست كوچك عبدالله را دو نيمه كرد و به پوستى آويزان گرديد! كوچولو به گريه در افتاد و مادر را صدا زد و يارى طلبيد.
حسين با كمال ناتوانى، كوچولو را در آغوش گرفت و به نوازش پرداخت و گفت: ((صبر كن و در راه خدا حساب كن. خدا تو را به دران پارسايت ملحق خواهد كرد)). پس دست هاى حسين، به سوى آسمان بلند شد و با خدايش به سخن پرداخت:
((با خدايا! باران آسمانت را، از اين مردم دريغ كن و از بهره هاى زمين محرومشان گردان و به حكومت هاى ظلم و ستم دچارشان ساز. اين مردم، دعوتمان كردند كه يارمان كنند، ولى بر ما تاختند و به كشتارمان پرداختند)).
يزيديان، كوچولو را سر بريدند و به پدران بزرگوارش ملحق كردند! كوچولو همان گونه كه براى عمه سوگند خورده بود، از عمو جدا نگرديد و با عمو به سوى بهشت جاويدان رفت. پند عمو را بپذيرفت، تاب آورد، صبر كرد و به مقامى عالى برسيد. هر چند شهادت بر كوچولو نيست، ولى عبدالله شهيد گرديد.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

دوشنبه 18 دی 1391  11:23 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها