10- سپاه كوفه، اندكى بيارميدند، تا ظهر شد. مؤذن حسين، بانگ اذان برداشت. حسين، با پيراهنى و ردايى و نعلينى از خيمه بيرون شد، سپاه كوفه را مخاطب قرار داده، به ارشاد پرداخت:
((من به سوى شما نيامدم، تا وقتى كه دعوت كرديد و نامه هاى شما رسيد و فرستاده هاتان آمدند كه به كوفه بيا، ما رهبر نداريم، به سوى ما بيا، شايد به وسيله تو هدايت شده، رستگار شويم.
اكنون من به سوى شما مى آيم. اگر نظر شما همان نظر باشد و اطمينان بدهيد كه به پيمان خود، پايبند مى باشيد و اگر با آن نظر موافق نيستيد و از آمدن من كراهت داريد، بر مى گردم)).(4)
كوفيان، خاموش شده، پاسخى نگفتند.
مؤ ذن حسين اقامه نماز گفت. حسين رو به حر كرده گفت: با لشكرت، نماز به جماعت بخوان. حر گفت: نمى شود، شما بخوانيد و ما همگى به شما اقتدا مى كنيم. حسين، نماز ظهر را بخواند و حر و سپاهش اقتدا كردند. و اين نخستين گام حر، به سوى حسين بود. نماز كه پايان يافت، حر به سراپرده اش رفت و سربازانش، در سايه اسبان، خود را از گرماى آفتاب سوزان بيابان نگه مى داشتند.
جهل و نادانى به قدرى بر سپاه حر، حكومت مى كرد كه اين زندگى طبقاتى را نمى ديدند كه حر در سراپرده آسايش يابد و آنان، در زير سايه اسب مسكن كنند. چنان كه نمى ديدند كه حسين با سربازانش يك سان و يك جور زندگى مى كند و مساوات بر قرار است.
وقت نماز عصر فرا رسيد و نماز عصر مانند نماز ظهر خوانده شد و مهر حسينى جوشيدن گرفت. همان مهرى كه هم چون خورشيد، بر دوست و دشمن مى تابد. بار دگر، حر و لشكريانش را مخاطب قرار داده، و وعظ و ارشاد پرداخت:
((اى مردم! اگر تقوا را پيشه كنيد و حق و حقيقت را بشناسيد، خدا را راضى كرده ايد. ما اهل بيت پيغمبر شما هستيم و ماييم كه رهبرى امت را بايد به دست بگيريم. بنى اميه كه دعواى رهبرى مى كنند، شايستگى ندارند. ظالم و ستم گرند، با عدل و داد سرو كارى ندارند. اگر از دعوتى كه كرده ايد پشيمان شده و از آمدن ما كراهت داريد و حق ما را نمى شناسيد و نظر امروز با نظر ديروزتان تفاوت دارد، من بر مى گردم)).
حر، به سخن آمد و گفت: من از اين نامه ها و فرستاده ها اطلاعى ندارم. حسين فرمود: نامه هاى اهل كوفه را آوردند و پيش حر بريختند. بسيار بود و بى شما. حر گفت: من دعوتى نكرده ام و از نويسندگان نامه نيستم. آن چه از طرف امير، به من امر شده انجام مى دهم. امر شده كه وقتى با تو رو به رو شديم، از تو دست بر نداريم. تا تو را به كوفه نزد امير ببريم.
حسين گفت: مرگ، به تو از اين كار نزديك تر است! سخن حسين حقيقت داشت، حر كشته شد و حسين را به كوفه نبرد. فرمان حسين صادر شد: سوار شويد. و ياران همگى سوار شدند. حسين درنگى كرد، تا زنان نيز سوار شدند، آن گه فرمان حركت داد. سپاه كوفه مانع شد! حسين به حر روى كرد و گفت: مادرت داغت را ببيند! چه مى خواهى؟ حر از شنيدن اين سخن بر آشفت و تكانى خورد و يك گام ديگر به سوى حق جلو آمد. پس گفت: هر كس از عرب، نام مادرم را مى برد، نام مادرش را به حقارت مى بردم، ولى چه كنم كه مادر تو زهراست جز به احترام نمى توانم نامش را ببرم.
حسين پرسيد: ((مقصودت از اين جلوگيرى چيست؟!)).
حر: مى خواهم، تو را نزد امير ببرم.
حسين: ((من تسليم تو نخواهم شد)).
حر: من هم تو را وا نمى گذارم. سه بار اين سخنان ميان حسين و حر، رفت و برگشت. پس حر گفت: من به جنگ با تو ماءمور نيستم. پس ماءمورم كه از تو جدا نشده، تا تو را به كوفه برسانم. اگر نمى خواهى راهى پيش گير كه نه به كوفه برود و نه به مدينه. تا من به امير گزارش دهم و كسب تكليف كنم. خودت نيز نامه اى براى يزيد و يا براى امير بنويس، شايد مشكل حل گردد و من از اين بد بختى نجات يافته، دستم به خون آلوده نشود.اكنون مى توانى از اين راه بروى كه به عذيب و قادسيه منتهى مى شود.
پيشنهاد حر مورد قبول قرار گرفت. حسين راه قادسيه را پيش گرفت و بدان سوى رهسپار گرديد. به منزلى به نام بَيضه رسيدند. حسين از موقع استفاده كرد، براى لشكر كوفه به وعظ و ارشاد پرداخت: نخست حمد و سپاس خداى را به جا آورد و سپس گفت:
((اى مردم! رسول خدا فرمود: "كسى كه ستم كارى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده و عهد و پيمان الهى را شكسته و با سنت پيامبر مخالفت كرده و با بندگان خدا با ستم و گناه رفتار مى كند، با زبان بر وى نتازد و با رفتار و كردار به مبارزه اش نپردازد، شايسته است كه خداى با همان ظالم محشورش گرداند". بنى اميه اطاعت شيطان مى كند و با اطاعت رحمان سر و كارى ندارند. آشكارا فساد مى كنند! مرزهاى حق و عدالت را شكسته و مال مردم را برده اند و خورده اند! حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده اند! و شايسته ترين كس،براى جهاد و نبر با آن ها من هستم، بايد با گفتار و رفتار به مبارزه پردازم.
نامه هاى شما به من رسيد، فرستاده هاى شما به من خبر دادند كه با من بيعت كرده و پسمان بسته ايد كه مرا تسليم دشمن نكنيد و از يارى من دريغ نورزيد. اگر پابند بدين عهد و پيمان شويد رستگار خواهيد بود. من حسين هستم، پسر على هستم، فرزند فاطمه، خداى مرا امام و رهبر و پيشوا قرار داده است. اما اگر پيمان خود را شكستيد و از بيعت من دور شديد و خيانت كرديد، تازگى ندارد، با پدرم چنين كرديد، با برادرم چنين كرديد، با پسر عمويم مسلم چنين كرديد. غافل، كسى است كه به شما مردم كوفه اعتماد كند. شما خودتان را با دست خودتان بد بخت ساختيد و سعادت خود را از دست داديد. آن كس كه بيعت خود را، با خدايش بكشند خودش را شكسته اس، چون خداى، بى نياز است. درود بر شما و رحمت خداى، و بركات او)).(5)
اين سخنرانى نشان مى دهد كه حسين مردم كوفه را مى شناسد و چيزى از رفتار آن ها بر حسين پنهان نيست و به هيچ وجه حضرتش، بر آنها اعتماد نكرده است. چنان كه هدف حسين، نيز شناخته مى شود. حسين مى خواهد، با گفتار و رفتارش با طاغيان و ستم كاران و گنه كاران، به جهاد پردازد و دست ظلم و ستم ايشان را قطع گرداند. يزيد و يزيديان را ريشه كن سازد و ننگين ترين نام را در تاريخ بشرى به آن ها بدهد تا كار به جايى برسد كه پسر يزيد بگويد: كاش خون حيض بودم و در منجلابى افتاده بودم و بچه يزيد نمى شدم!
11- دو كاروان در جايى فرود آمدند. باز هم حسين (ع) به وعظ و ارشاد پرداخت، نخست حمد و ستايش خداى را به جا آورد و درود بر جدش فرستاد. سپس گفت:
((بر ما حوادثى رخ داد كه بر همه آشكار است و از كسى چيزى پنهان نيست. دنيا چهره زشت خود را نشان داده و از نيكى و زيبايى، روى بر تافته و به سرعت دور شده و به جز ته مانده، چيزى در اين كاسه نمانده و آن چه مانده همان زندگى تلخ و پست است. آيا نمى بينيد، به حق عمل نمى شود؟! و كسى از باطل رو نمى گرداند، اين جاست كه مرد ايمان، آرزومند لقا خدا و ديدار خدا مى گردد. من مرگ را به جز خوش بختى، و زندگى با ستم گران را جز ستوه و بد بختى نمى دانم)).
پس از پايان سخن حسن، زهير از جاى برخاست. همان نابغه نظامى، سخنور نامى، عثمانى ديروز و حسينى امروز. نخست حمد و ثناى خداى را به جاى آورد، سپس چنين پاسخ داد:
اى زاده رسول خدا (ص) آن چه گفتى همه شنيديم. اگر دنيا، براى ما پاى دار مى بود و ما در آن هميشه مى بوديم و جاويدان مى زيستيم و يارى تو ما را از حيات جاودانى جدا مى ساخت، به خدا از حيات دست بر مى داشتيم و با تو شهادت مى جستيم. چه رسد كه دنيا براى هيچ كس جاودانى نمى باشد و همه مى ميرند. حسين، براى وى دعا كرد. سپس پسر هلال بَجَلى نافع، يكه سوار تير انداز، از جاى برخاست و گفت:
به خدا قسم كه ما آرزومند لقاى حق هستيم و به عقيده و ايمان خود پا بنديم. آن كس كه با تو دوست باشد، با او دوستيم و آن كه با تو دشمن باشد، دشمن او خواهيم بود.
آن گاه استاد قرائت، بُرَيرِ پير، از جاى برخاست و چنين گفت:
يا بن رسول الله! ما كه در خدمت توايم، بر تو منتى نداريم. خداى بر ما منت دارد كه چنين سعادتى عنايت كرده كه در ركاب تو جهاد كنيم و اعضاى ما قطعه قطعه گردد. باشد كه روز رستاخيز، جدت ما را شفاعت كند.
مردان ايمان چنين پاسخ دادند.
12- كاروان به راه افتاد. حر، در ركاب حسين، قرار گرفت و زبان به خواهش گشود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه بر جان خودت رحم كن و از جنگ بپرهيز كه كشته خواهى شد. پاسخ حسين چنين بود: ((مرا از مرگ مى ترسانى؟! كار شما به جايى رسيده كه مرا بكشيد؟!))(6) آن گاه حضرتش به داستانى اشاره كرد و داستان چنين بود:
((يكى از ياران رسول خدا، عازم جهاد بود. پسر عمويش به وى پند داد كه از عزم جهاد برگرد و بدو گفت: اگر بروى كشته مى شوى! مرد مجاهد پاسخ داد: من مى روم و به سوى مرگ مى روم. مرگ بر جوان مرد ننگ نيست، وقتى كه به سوى خدا برود، وقتى كه قصد جهاد داشته باشد، وقتى كه از خوبان دفاع كند و از بدان دورى گزيند. من اگر زنده بازگشتم، پشيمان نخواهم بود و اگر كشته شدم، سرزنش نخواهم شد. زنده ماندن، براى تو ذلت است و خوارى، نه براى من!)).
حر كه اين سخن را شنيد، ادب كرد و خاموش شد و به راه ادامه داد. حر و سربازانش كنارى مى رفتند و حسين و ياران از كنارى، هر دو به سوى كوى شهادت مى رفتند، حسين دانسته و حر ندانسته.
13- رفتند و رفتند، تا به منزل عُذيب هِجانات رسيدند. آن جا چراگاه شتران نُعمان بن مُنذِر پادشاه سابق حيره بوده. در اين منزل، با پنج تن رو به رو شد كه از كوفه به يارى حسين آمده بودند. دليل راه ايشان مردى بود بنام طِرِماح عدى.
رسم است كه فرماندهان سربازگيرى كنند، نويد دهند، تهديد كنند، تا سربازى بر سربازان خود بيفزايند و اگر سربازى از آن ها كناره بگيرد، محاكمه اش كنند. ولى حسين از اين فرماندهان نبود و چنان نمى كرد، سربازان به سراغ وى مى رفتند، او به سراغ سرباز نمى رفت. سربازان، در پى او مى دويدند، از خانه و آشيانه خود دست كشيده، از زن و فرزند مى بريدند و به سوى حسين مى شتافتند و مى گفتند: حسين! ما بر تو منت نداريم، خدا بر ما منت دارد كه يارى تو را نصيب ما كرده است.
آن چهار تن، پنهانى از كوفه بيرون شده، بيراه آمده بودند، ولى در راه بودند. سرباز حسين بيراهه نمى رود. راه، راه آن ها بود و بيراهه، راه سپاه يزيد. آن ها سفر خود را از ديد دشمن نهان داشته، از كوفيان بى وفا، نهان داشته، از ديده بان ها، خود را مخفى كرده بودند، تا كه به حسين رسيدند. حسين از ايشان استقبال كرد، چه خوش بى مهربانى از دو سربى.
مهربانى حسين هميشه دو سره بود. هر كس به سوى حسين گامى بر مى داشت، آغوش حسين براى وى گشاده بود. حسين، به قصد انتقام نبود، خون خواهى نمى كرد. حسين، به وسيله شهادتش، مقدس ترين ارمغان را به بشر ارزانى داشت. ارمغان سعادت، ارمغان خوش بختى، ارمغان شرف، ارمغان فداكارى، ارمغان ايمان.
گروه چهار نفره، به آسانى نتوانسته بودند، خود را به حسين برسانند، رنج ها برده، سختى ها كشيده، راه ها پيموده، بيابان ها در نورديده، جست و جوها كرده، تا به حسين (ع) رسيدند. در راه براى شتر سواران چهار گانه حدى مى خواند، كه شترها بهتر بروند و تيزتر بدوند. شتر، آواز خوش را دوست مى دارد، به شوق مى آيد. آواز حدى را، در زبان فارسى زنگ شتر مى نامند. طرماح، با آواز خوشش، در زبان شعر، با شتر سخن مى گفت:
اى شتر من، از هى كردن من آزرده مشو، خسته مشو، مقصد نزديك شده. در اين شب تاريك، از تو مى خواهم كه پيش از سپيده دم، ما را به مقصد برسانى. شتر من! آيا ميدانى مقصد ما چيست و مقصود ما كيست؟ مقصود، كاروانى است كه راه مى پيمايد و به سويى مى رود. كاروانى كه بهترين كاروان هاست. كاروانى كه زاده پاكان را در برگرفته.و زاده اى آزاده، بزرگوار، جوان مرد، يادگار رسول خدا.
شعر طرماح كه بدين جا مى رسد، حالش دگرگونه مى شود، نورى در دلش تابان مى گردد، با شتر سخن گفتن را كنار مى گذارد و با خداى شتر، به سخن مى پردازد و با همان آواز خوش نيايش كرده و با خدا راز و نياز مى كند: اى كسى كه سود و زيان، در دست توس. حسين ما را يارى فرما و بر ستم گران و كافر زادگان پيروزش گردان.(7)
كاروان پنج نفره به مقصد رسيد و دست مقصود را بوسيد. عاقبت، جوينده يابنده شود. حسين، خواست آن ها را در سپاه خود جاى دهد كه حر به ممانعت پرداخته گفت: اين ها كه از كوفه آمده اند. توقيفشان مى كنم و يا به كوفه بر مى گردانم. چون همراه تو نبوده و از مكه نيامده اند! حسين گفت: اين ها ياران منند و مانند كسانى هستيد كه از حجاز با من بوده اند و نخواهم گذارد كه توقيفشان كنى و يا به كوفه برگردانى، از اين ها دفاع مى كنم. به پيمانى كه با من بسته اى وفادار باش و گرنه با تو نبرد خواهم كرد. حر كه شرافت ذاتى داشت، وقتى كه با سخن جدى و قاطع حسين، رو به رو شد، از مسافران كوفه دست برداشت. حسين، پس از آنكه ابو خالد و غلامش سعد و مُجمع پسرش عائذ و جنادة، مسافران كوفه را از خطر دستگيرى حر نجات داد، با آن ها بنشست و به سخن پرداخت و دل جويى و مهربانى كرد واز كوفه پرسيد و چنين پاسخ شنيد: سران كوفه را با رشوه خريدند! شكم هاى آنان را سير كردند! و همگى را با پول براى جنگ با تو آماده ساختند! و مردم كوفه، هر چند دل، با تو دارند ولى شمشيرشان به سود دشمنت، به كار خواهد افتاد.
حسين، از حال فرستاده اش قَيس پرسيد، و چنين پاسخ شنيد: قَيس را در ميان راه گرفتند و او را نزد ابن زياد بردند. ابن زياد بدو گفت: برو منبر و حسين و پدرش را لعنت كن! قيس پذيرفت و بر منبر شد و بر تو و بر پدرت على درود فرستاد و مردم كوفه را به يارى حضرتت دعوت كرد و از آمدنت خبر داد. ابن زياد، وى را از بالاى قصر دارالامراه به زير انداخت و بكشت!
از شنيدن خبر شهادت قيس، ديدگان حسين، پر از اشك شد و آيه اى از قرآن تلاوت كرد، و در حق قيس دعا كرد و از خدا خواست كه بهشت را منزل گاه خودش و قيس قرار دهد.
14- طِرِماح، دليل راه گروه پنج نفره، به اوضاح و احوال عرب آشنا بود و جغرافياى سرزمين عربستان را خوب مى دانست؛ از حسين به طور خصوصى، تقاضاى ملاقات كرد و چنين گفت: سرور من! مى بينم بى كس هستى و يار و ياورى ندارى. همين حر و سربازانش، براى كشتن حضرتت و يارانت، بس خواهند بود. چه رسد به سپاهى كه پس از من از كوفه خواهد آمد. به چشم خويش ديدم كه در كنار شهر كوفه لشكر گاهى است و سربازانى بسيار در آن جا گرد آورده و آهنگ پيكار با تو را دارند و به همين زودى به سوى تو گسيل خواهند شد. تو را به خدا سوگند مى دهم كه به كوفه مرو و يك قدم بدان شهر نزديك مشو، اگر مى خواهى به جايى بروى كه در امان باشى و بتوانى آسايشى يابى و اندكى بينديشى و نقشه اى طرح كنى و به جمع سپاه پردازى، اكنون من آماده هستم كه تو را به جايى ببرم و در پناه دژى فرود آورم كه هيچ قدرتى نتواند بر تو پيروز شود.
در سرزمين طى، كوهى است به نام ((اءجا)) كه محكم ترين سنگر دفاعى است. ما سال هاى بسيارى در برابر شاهان غَسان و نُعمان بن منذر، به وسيله همين كوه از خود دفاع كرديم و توانستيم در مقابل نيروهاى دولتى پاى دارى كنيم و تسليم نشويم. ((اءجا)) بود كه را از گزند دشمن سرخ و سپيد محفوظ داشت. ((اءجا)) براى ما عزت و شوكت بود، سپر بود، اين كوه بود كه عشيره طى تا كنون رنگ شكست و خوارى به خود نديده است. اكنون در خدمتت هستم و چند روز نخواهد گذشت كه دعوتت را لبيك گويند و پياده و سواره به ياريت بيايند. ما طائيان همگى خدمت گزار توايم و فرمانبر و فداكار راه تو خواهيم بود. قول مى دهم كه بيست هزار مرد از عشيره طى به ياريت بشتابند و در ركابت جان افشانند. به خدا قسم، تا وقتى كه يك تن از ما طائيان زنده باشد، دست كسى به تو نخواهد رسيد.
حين براى طِرماح دعا كرده گفت: خداى به تو و عشيره تو، خير دهاد. ميان من و اين مردم، قول و قرارى بوده كه از آن بر نمى گردم. تا عاقبت كار، چه خواهد شد.
پيشنهاد طرماح، بسيار صحيح و محكم بود. اگر بدان عمل مى شد، پيروزى را در بر داشت، چون كه پيروزى حسين، با يكى دو ماه زنده ماندنش قطعى بود، تا جهان اسلام به خود آيد و جنبشى كند و به يارى اش بشتابد. پسران عرب و دنيا پرستان كه يقين داشتند حسين كشته خواهد شد، بدانند خطا كرده اند و به سوى حسين بگرايند. حسين پيشنهاد طرماح را نپذيرفت و به عذرى متعذر گرديد كه طرماح قانع شود. پيشنهاد طرماح، راه پيروزى بود، نه راه شهادت. و راه حسين (ع) راه شهادت بود، نه راه پيروزى. پيروزى حسين، در شهادت بود نه در فتح و ظفر. پيروزى شهيد، پيروزى هدف است، نه پيروزى شخص. هدف و آرمان حسين، در چارچوب خودش نبود، محدود به شخص نبود، محدود به زمان نبود، محدود به كوفه و شام نبود؛ همگانى بود و جهانى، ابدى بود و جاودانى، هدف حسين ايمان بود، حقيقت بود، خدا بود، اسلام بود، سعادت بشر بود، تسخير دل ها بود، نه تسخير شهرها و پيكرها.
حسين، اگر مانند جنگ جويان پيروز مى شد و شهرها را تسخير مى كرد و پيكرها را زير فرمان مى آورد، سر انجام جهان را بدرود مى گفت و آرمان و هدفش با خودش به زير خاك مى رفت. اگر دعوت حق با قدرت همراه باشد، قدرت كه رفت، دعوت هم مى رود. حسين شهادت يافت و براى هميشه زنده ماند و مرد جاويدان بشر گرديد. شهادت يافت و دين حق را زنده كرد و به جهانيان شناسانيد و اسلام را آيين جاودانى قرار داد.
15- كاروان به راه افتاد، به منزلگاهى رسيد به نام ((قصر بنى مقاتل)) در آنجا فرود آمده، تا آسايش يابند و خستگى سفر را، از خود دور كنند. در اينجا عبيدالله جعفى را ديدند. او از دليران عرب و دوستان اهل بيت و از مردم دنيا پرست بود. از وى دعوت شد كه به سوى كوى شهادت سفر كند، نپذيرفت و به گمانش سلامت را بر شهادت بر گزيد. ولى پس از شهادت حسين، بسيار پشيمان گرديد كه پشيمانى سودى نداشت.
پاسى از شب گذشته بود كه حسين فرمان حركت داد و ياران را فرمود، آب بردارند. فرمان اطاعت شد و كاروان در تاريكى شب به راه افتاد. ديرى نگذشت كه حسين (ع) را ديدگان بر هم آمد و هم چنان كه سوار بود، به خواب رفت و به زودى ديدگانش باز گرديد و آيه استرجاع را سه بار بخواند! و حمد خداى را، سه بار تكرار كرد!
پسر بزرگش على، سبب پرسيد. حسين پاسخ داد: ((سوارى را در خواب ديدم كه مى رفت و مى گفت: اين كاروان مى رود و مرگ در پى آن مى دود. دانستم كه مقصود ماييم. اين، قاصد مرگ ماست.
على گفت: پدر! الهى بد نبينى، مگر ما بر حق نيستيم؟! حسين گفت: ((به خدا كه ما بر حق هستيم)). على گفت: پس، ما از مرگ هراسى نداريم و بر حق جان مى دهيم. حسين، در حق فرزند دعا كرده، گفت: ((خداى به تو پاداش دهد، بهترين پاداشى كه پدرى به پسرش بدهد)).
16- كاروان شهادت در راه بود كه سپيده دم نمايان گرديد. همگى پياده شدند و دو گانه بهر يگانه به جاى آوردند.سپس با شتاب سوار شده روان گرديدند. حسين، راهى را پيش گرفت و يارانش به دنبالش رهسپار گرديدند. حر با لشكريانش جلو آمده به ممانعت بر خاست، شهادت جويان پاى دارى كردند و اين كار ادامه يافت.
ناگهان، از دور سوارى ديدند كه از كوفه مى آيد و لباس جنگ پوشيده است: شمشيرى بر كمر، كمانى بر شانه، سپرى بر پشت، زرهى بر تن، خودى بر سر. سوار نزديك شد، تا برسيد و بر حر سلام كرد، نه بر حسين (ع)! سوار، ماءمور نبود كه بر حر سلام كند و بر حسين سلام نكند، ولى چنين كرد! امير كه پليد شد، ماءمور هم پليد مى شود، آرى، پليد، پليد پرور است!
سوار، نامه اى به حر داد كه امير كوفه نوشته بود و نامه چنين آمده بود:
وقتى كه اين نامه به تو رسيد، بر حسين تنگ بگير! و در بيابانى خشك و سوزان فرودش آور! بيابانى كه: در آن آبى يافت نشود، دژى نباشد، پناهگاهى پيدا نگردد. به فرستاده ام امر كردم كه با تو باشد و از تو جدا نگردد، تا ببيند فرمان مرا اطاعت كرده اى. والسلام.
حر، نامه را بخواند، و آن را همراه فرستاده، نزد حسين آورده و بگفت: اين نامه و اين فرستاده امير، و با من خواهد بود و رفتار مرا زير نظر خواهد داشت، تا زمانى كه امر او اطاعت شود، باز خواهد گشت. پس، حر بر حسين سخت گرفت.
17- ابو شعثاء كندى از ياران حسين است. وى نهانى از كوفه بيرون شده و نهانى راه پيمايى كرده تا به حسين رسيده و در خدمتش رهسپار كوى شهادت گرديد. ابو شعثاء فرستاده امير كوفه را بشناخت كه از عشيره خودش است و با او از يك تيره هستند.
ابو شعثاء فرستاده را به كنارى كشيده گفت: تو مالك بن نسر هستى؟ گفت: آرى.
ابو شعثاء گفت: اى كاش مرده بودى و يار امير كوفه نشده بودى! آيا مى دانى چه كردى و چه نامه اى آوردى؟! آيا مى دانى، از سوى چه كسى، نامه آورده اى و در نامه چه نوشته است؟!
مالك گفت: كارى نكرده ام، امام را اطاعت كرده ام و به بيعتى كه كردم، وفا كردم.
ابو شعثاء گفت: خطا كردى و پروردگارت را معصيت كردى! با اطاعت اين امام، خود را هلاك ساخته و ننگ دنيا و آتش دوزخ را براى خود خريد! امام تو بد امامى است. خداى در قرآن مى گويد: امامانى هستند كه مردم را به سوى آتش دوزخ دعوت مى كنند و آن ها روز قيامت يارى نمى شوند. امام تو از اين گروه امامان است.
رهنمايى ابو شعثاء مؤ ثر واقع نشد و مالك به راه باطل ادامه داد! چه كند؟! دلش چنين مى خواست! به دنبال خواهش دل رفتن، ننگ دو جهان را خريدن است. مالك، با ناريان بزيست، چون دلش مى خواست. به نوريان نپيوست، چون دلش مى خواست، رهنمايى و پند، در وى اثر نكرد، چون دلش مى خواست. اى واى از اين دل! فرياد از اين دل!
ابو شعثاء و مالك، از يك ريشه بودند، مالك از راه دل رفت و ابو شعثاء خواهش دل را زير پا گذارد. از زن و فرزند دست كشيده از سردارى و فرماندهى دست كشيد. سرباز حسين شد و به شهادت رسيد.
مالك، زندگى ابدى نيافت و سرانجام بمرد، ولى او كجا و ابو شعثاء كجا!
18- حّر آن چنان سخت گرفت كه حسين را در همان سرزمين فرود آمد!
حسين گفت: بگذار به دهكده نينوا برويم و يا به روستاى غاضريّه و يا به دهستان شفيّه.
حّر نپذيرفت و گفت: چنين اختيارى ندارم، اين مرد را مى بينيد، بازرس بر من است.
آن چه كنم گزارش خواهد كرد.
در اين هنگام، زهير سردار بزرگ پيش آمده و اجازه جنگ خواست و گفت:
يابن رسول اللّه! اكنون جنگيدن با اين ها آسان است، در آينده كمك هايى براى ايشان خواهد رسيد؛ شايد نتوانيم، از عهده بر آييم.
پاسخ حسين چنين بود: ((من جنگ را آغاز نمى كنم)).
زُهير، آن نابغه نظامى، حساب شده سخن گفت. سپاه حر را، در اين مدت، در نظر آورده بود؛ مقدار توانايى و نيروى جنگى ايشان را حساب كرده بود و اطمينان به پيروزى يافته بود كه جنگ را پيشنهاد كرد.
اين پيروزى موقت، اگر رخ مى داد، سير تاريخ عوض مى گشت. خبر به كوفه مى رسيد، دنيا پرستان كه به گرد والى كوفه حلقه زده بودند، بر خود هراسان مى شدند و از كمك وى دريغ مى كردند. كوفيانى كه قلبشان با حسين بود و شمشيرشان با يزيد، شمشير شان نيز با حسين مى شد، مى توانستند حمله كنند و امير كوفه را از ميان بردارند. به زودى خبر به بصره مى رسيد و وضع دگرگون مى شد و اين پيروزى نظامى، پيروزى سياسى را در بر داشت.
ولى حسين نپذيرفت، چون هدف حسين، پيروزى نبود، آدم كشى نبود، حكومت غير الهى نبود. هدايت بود، وفا بود، صفا بود. اين جاست كه راه حسين، از راه انقلابى جدا مى شود.
انقلابى نمى گويد: من آغاز جنگ نمى كنم بلكه مى گويد: هر جا كه بتوانم بر دشمن مى تازم. اگر پيروزى روشن باشد، صد در صد به سوى جنگ مى روم. لنين در ساعتى كه پيروزى برايش روشن بود، به روسيه بر گشت و عَلَم انقلاب را بر افراشت. مائو نيز، در چين چنين كرد. كاسترو در كوبا چنين كرد.
19- سرزمينى كه حر، حسين (ع) را وادار به فرود كرد، نامش كربلا بود. و نزول حسين، روز پنج شنبه دوم محرم 61 از هجرت جدش رسول خدا بود. كربلا كوى شهادت گرديد.
زهير، نابغه نظامى، پيشنهاد تازه اى اين كرد. پيشنهاد نخست او پيشنهاد حمله بود كه با يك حركت برق آسا، سپاه حر را نابود سازند و مورد قبول قرار نرفت.
پيشنهاد اخير او، نقشه دفاعى بود و چنين عرض كرد: دهكده ((عَقر)) بدين جا نزديك است و دژى است محكم در كنار رود فرات. موقعيت دفاعى بسيار مناسبى دارد. بدان جا برويم و حالت دفاعى به خود بگيريم. اين پيشنهاد هم پذيرفته نشد، چون با شهادت منافات داشت و عمل كردن بدان، انحراف از راه شهادت بود.
راه حسين، از راه انقلابيون و راه حكومت طلبان جداست، آن ها، در برابر حكومت هاى ديكتاتورى قوى، گاه در جنگل موضع مى گيرند و يا كوه بلندى را پايگاه قرار مى دهند كه غير قابل تسخير تشخيص داده، به مقاومت طولانى بپردازند و ديكتاتور نيرومند را خسته و كوفته ساخته و ناتوان شود؛ پس بر او بتازند و نابودش سازند.
كاسترو در كوبا، با باتيستا، چنين كرد. مائو در چين با چيانكاى شك چنين كرد. زهير، در هزار و اندى سال پيش، اين نقشه را در نظر داشت، اگر نقشه زهير، پياده مى شد و قلعه عقر، پايگاه قرار مى گرفت، نه تنها حسين كشته نمى شد، بلكه پيروز مى گرديد.
در گذشته قلعه هاى كوهستانى، از نظر نظامى غير قابل تسخير بود. تنها راهى كه سپاه مهاجم براى تسخير آن ها به كار مى برد، محاصره قلعه بود. تا متحصنان را در اثر تشنگى و يا گرسنگى به ستوه آورده و تسليم شوند، ولى اين خطر، در قلعه ((عقر)) وجود نداشت، چون در كنار رود فرات بود، آب در اختيار بود و آذوقه در ذخيره بود و مى رسيد و تحصن هم طول نمى كشيد.
پيشنهاد زُهير پذيرفته نشد؛ چون حسين انقلابى نبود، جوياى حكومت نبود، نمى خواست تشكيل دولت بدهد و در راءس حكومت قرار گيرد.
اگر حسين پيروز مى شد، مى گفتند: پسر پيغمبر، با خليفه بر سر ملك نزاع كردند و خليفه پيغمبر شكست خورد و پسر پيغمبر حكومت را در دست گرفت يا چنين مى گفتند: هر دو مسلمان بودند، هر دو مجتهد بودند، هر دو به راه حق رفتند، هر دو اهل بهشت بودند.
حق از باطل شناخته نمى شد، رحمانى از شيطانى شناخته نمى شد، يزيد شناخته نمى شد، حسين شناخته نمى شد، اسلام دين تشريفاتى مى شد. مردم براى هميشه در خواب گران مى ماندند و بيدارى در كار نبود. شهادت، مردم خواب را بيدار كرد و غافلان را هشيار ساخت، جنبش ايجاد كرد، بشريت را تكان داد، حقيقت را نشان داد.
---------------------------------------------
1-در بخش شهيدان به تفصيل، از زُهير سخن خواهيم گفت.
2-علامه شعرانى در حاشيه نفس المهموم، ص 87 مى نويسد: بُقطُر به باء موحده بر وزن بُرثُن صحيح است (مصحح).
3-تاريخ طبرى، ج 7، ص 294؛ الارشاد، مفيد، ص 223.
4-الارشاد، ص 207.
5-تاريخ طبرى، ج 7، ص 300؛ كامل ابن اثير، ص 280؛ انساب الاشراف، ج 3. ص 171.
6-انساب الاشراف، ج 2، ص 171.
7-انساب الاشراف، ج 3، ص 172.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر