شعار شهادت را، بايد از دو لب پسر حسين (ع) بشنويم. شعارى كه پر ارزش تر از آن، كسى نشنيده و نخواهد شنيد. پسرى كه با قدم هاى استوار سورى شهادت رفت و شهيد شد. شعارى كه حسين (ع) با دو لب پسر سر داد.
پسر بزرگ حسن (ع) على است و اكبرش گفتند چنان كه نام برادر كوچكش امام سجاد نيز على است كه اصغر بوده و نام كودك شير خوار حسين (ع) عبدالله است و كنيه حسين (ع) ابو عبدالله، از نام اين كودك گرفته شده.
على، جوان بود و خوش خوى و خوش روى، شجاع و دلير، جوان مرد و كريم و از شايستگى هاى پدر ارث برده بود. مورد مدح و ستايش شاعران عرب بود و ابن ليلى كنيه اش بود. بيش از سى و هفت بهار، از عمر على نگذشته بود كه در ركاب پدر رهسپار كوى شهادت گرديد.
در راه كربلا وقتى ديدگان حسين (ع) به خواب رفت. از خواب كه برخاست گفت:
((انّا للّه و انا اليه راجعون، الحمدللّه؛
ما از آن خداييم و بازگشت ما به سوى اوست، حمد خداى را)).
على، از سبب سخن پرسيد. پدر گفت: ((مردى را به خواب ديدم كه بر اسبى سوار است و مى گويد: اين مردم مى روند و مرگ از پى ايشان دوان است! دانستم كه اين سخن، خبر مرگ ماست)).
على پرسيد: پدر! مگر ما بر حق نيستيم؟!
حسين پاسخ داد: ((چرا فرزندم، به خدا قسم كه ما بر حق هستيم)).
على گفت: پس ما از مرگ نمى هراسيم.
حسين گفت: ((پسرم! خداى به تو پاداش دهد، نيكوترين پاداشى كه از پدرى به پسرش رسيده باشد)).
شعار شهادت به وسيله على پسر حسين (ع) اعلام شد: ما از مرگ نمى هراسيم؛ چون بر حق هستيم.
على اعلام كرد و حسين امضا كرد. حسين با زبان على سخن گفت و على با زبان حسين (ع). على، زبان حسين بود، چشم حسين بود، جان حسين بود. وه كه چگونه پسرى و چگونه پدرى! پدر و پسر، شعار شهادت اعلام داشتند و پايش بايستادند. روش خدايى ها چنين است، مى گويند و عمل مى كنند و از گفتار بدون كردار، به دورند.
روز شهادت، على نخستين كس بود كه به شهادت رسيد. نخستين كس از دودمان رسول خدا و نخستين گل اين شجره طيبه بود كه پرپر گرديد و گلابش را بر جهان پاشيد.
حضور پدر شرفياب شده براى جهاد اجازه خواست، به زودى اجازه صادر گرديد، به سوى ميدان، تاختن آورد.
پدر با آه جان سوزى، از پسر بدرقه كرد و دمى خاموش گرديد. سپس گفت: ((بار خدايا! گواه باش كه جوانى به سوى اين مردم رفت كه در خوى و روى و گوى همانندترين كس به پيغمبرت بود. هر گاه شوق ديدار پيامبرت به ما دست مى داد، به چهره او نگاه مى كرديم)).
سپس، عمر سعد را نفرين كرده گفت:
((خداى نسل تو را قطع گرداند، چنان كه نسل مرا قطع كردى!)).
در مردان خدا، عواطف بشرى، به حد اعلا، موجود است و هيچ گونه كاهشى ندارد. مردان خدا بشرند؛ فرزندان خود را دوست مى دارند؛ همسران خود را دوست مى دارند، برادران خود را دوست مى دارند، دوستان خود را دوست مى دارند، ولى در راه خدا فدا مى كنند. از رنج آن ها، رنج مى برند و در غم آن ها مى سوزند و مى سازند و صبر پيشه مى كنند.
على، در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و خود را بشناسانيد: منم على، پسر حسين بن على. ما هستيم كه بر حقيم و پيرو پيامبريم. محال است كه زنازاده اى بر ما حكومت كند. آيا با اين سخن، سپاه كوفه هشيار شد؟! هرگز، ابدا. آن گاه بر سپاه يزيد بزد و نبردى دليرانه كرد و زخمى فراوان برداشت و به سوى پدر بازگشت و گفت: پدرم! تشنگى مرا كشت و سنگينى پولاد، توان مرا برد، آيا آبى پيدا مى شود؟!
حسين گفت: ((پسرم آب كجا و من كجا؟! به ميدان بازگرد و نبرد كن و پاى دار باش. به زودى به ديدار جدت نايل خواهى شد و با جام لبريزش سيرابت مى كند كه ديگر تشنه نشوى)).
على، مى دانست كه در خرگاه حسين (ع) آبى پيدانمى شود. پس چرا آب خواست؟!
آيا گمان مى برد كه از جيره پدر آبى باقى شد؟ چون مى دانست كه وقتى آب در سپاه حسين (ع) جيره بندى گرديد، پدرش از جيره خود لبى تر نكرد و آن را براى دگران بيندوخت.
آيا مى خواست به پدر بگويد، در نبرد كوتاهى نكرده و هر چه نيرو داشته به كار برده؟
آيا اجازه مى خواست كه به سوى فرات بتازد، مبادا تشنگى، او را بكشد؟
آيا اجازه مى خواست كه سلاح را از تن كنده، در نبر چابك باشد؟ يا آن كه آب خواستن بهانه بود، پسر مى خواست، از ديدار پدر بهره بردارد و نيرو بگيرد و پدر را، با زنده بودن خود دل خوش سازد؟ هرچه بود، على به ميدان بازگشت و ديدار پدر براى پسر، نيرو بخش بود.
على، با تجديد نيرو به جنگ ادامه داد و ديگر پدر را نديد.
گروهى از سپاه كوفه، از كشتن على پرهيز مى كردند، ولى على به سوى شهادت مى تازيد. در اين بار، جنگى كرد كه دشمن را به حيرت انداخت، تير و نيزه و شمشير، به سوى او مى باريد، ولى على نمى هراسيد و استقامت كرد، تا با عروس شهادت هماغوش گرديد!
وه كه عروس شهادت چقدر زيباست!
تيرى به سوى على آمد، گلويش را بشكافت و در آن جا گرفت. على كه با آخرين نيرو مى جنگيد و تاب و توان را از دست داده بود، نتوانست تير را بيرون بكشد و نتوانست خود را بر پشت اسب نگه دارد. به ناچار خم شد و دست به گردن اسب انداخت؛ شايد بتواند به روى زين بماند.
مردمى كه زخم شمشير على را چشيده و كشته هاى بسيارى از شمشيرش، ديده بودند و كينه ها از وى در دل داشتند، گردش را گرفته و پيكرش را با نيزه و شمشير قطعه قطعه كردند!
على در آن دم واپسين، پدر را ندا كرده گفت: پدرم! درود بر تو باد. اينك جدم مصطفى، با جام لبريزش، مرا سيراب كرد و امشب را در انتظار توست. على، در آخرين نفس، مژده سيرابى خود را به پدر داد. حسين، با سرعتى هرچه تمام تر به سوى ميدان شتافت، شايد، پسر را زنده ببيند. وقتى به على رسيد كه پيكرش، پاره پاره، به روى زمين افتاده بود.
با پيكر فرزند چنين گفت: ((پسرم! خداى بكشد، مردمى كه تو را كشتند، چقدر بى شرمند و از خدا ترسى ندارند و احترامى براى پيغمبر نگاه نمى دارند. فرزندم! پس از تو، خاك بر اين دنيا!)) سپس چهره به چهره على نهاد. چهره اى پاره پاره و خونين. هنوز حسين (ع) بر سر كشته على بود كه خواهرش زينب از خيمه گه بيرون شد به سوى كشته على روان گشته مى گفت: حبيب من على! جان من على!
آمد و آمد، تا خود را بر پيكر پاره پاره على بينداخت و بوسيدن گرفت؛ پاره ها را مى بوسيد و مى گريست و مى ناليد.
حسين (ع) خواهر را از روى كشته پسر برداشت و دست زينب را گرفت و به سوى خيمه روانه ساخت. سپس، جوانان هاشمى را صدا زده گفت:
((بياييد پيكر برادرتان را به خيمه شهيدان ببريد)).
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر