0

كوفه و مردمش

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

كوفه و مردمش

خبر مرگ معاويه به كوفه رسيد و خبر خوددارى حسين (ع) از بيعت يزيد نيز به كوفه رسيد و رفتنش از مدينه و پناه بردنش به خانه خدا، در كوفه پخش گرديد.
مردم كوفه، از يزيد و معاويه، دل خوشى نداشتند و در شمار دوستان حسين و پدر حسين و برادر حسين قرار داشتند، ولى دوستان وفا نبودند و دوستى آن ها چندان ارزشى نداشت.
كوفيان، درخانه ((سليمان خزاعى)) كه از بزرگان كوفه بود جمع شدند، و به گفت و گو پرداختند، هر كدام، به زبانى به حسين اظهار عشق مى كردند.
سليمان كه كوفيان را مى شناخت، سخن آغاز كرده گفت: معاويه بمرد. حسين، يزيد را به خلافت نشناخت و با وى بيعت نكرد و از مدينه به مكه رفت. شما همگى شيعه او و پدرش هستيد. اگر اطمينان مى دهيد كه او را يارى كنيد و با دشمنش بجنگيد، به وى بنويسيد و از وى دعوت كنيد تا بدين شهر بياد و در ركابش جهاد كنيد. اگر اطمينان نمى دهيد و به سخن خود وفادار نيستيد، دروغ نگوييد و نامه ننويسيد و دعوت نكنيد.
پاسخ همگى اين بود: ما به خود اطمينان داريم و به تو اطمينان مى دهيم كه يارى اش كرده و در راهش جهاد كنيم.
سليمان گفت: حال كه چنين است بنويسيد و از حضرتش دعوت كنيد.
و اين نخستين نامه اى است كه از كوفه به سوى حسين، فرستاده شد:
حمد، خداوندى را سزاست كه دشمن ستم گر و كينه ورز تو را سر به نيست كرد. دشمنى كه بدون رضايت ملت، بر دوش مردم سوار شد! دشمنى كه حق ملت را غصب كرد و خود را فرمان روا قرار داد! دشمنى كه نيكو كاران را بكشت و بد كاران را بگذارد! دشمنى كه مال خداى را برد وخورد، و ميان زورگويان و توان گران پخش كرد! اين گونه مرد، نابود باد، نابودى قوم ثمود.
ما پيشوا نداريم، به سوى ما بيا، باشد كه خداى به وسيله تو ما را به حق برساند. ما نعمان بن بشير، امير كوفه را به امارت نمى شناسيم. به نماز جماعتش حاضر نمى شويم، حكومت او در كوفه، تنها در دارالاماره اش  است. نماز عيد و جمعه را، براى خود اقامه مى كند، نه براى ما. اگر بدانيم كه به سوى ما مى آيى. اون را از كوفه بيرونش كرده، به شام مى فرستيم.
اين نامه را چهار تن از بزرگان كوفه كه يكى از آن ها سليمان و ديگر حبيب بن مظاهر بود، به نمايندگى از سوى مردم كوفه امضا كردند و براى حسين (ع) فرستاده شد و در دهم ماه رمضان كه يك ماه و هفت روز، از ورود حسين به مكه مى گذشت، به دست حسين رسيد.
كوفيان، به همين وعده اى كه در نامه نوشته بودند، عمل نكرند! وقتى كه دانستند حسين مى آيد، امير كوفه را بيرون نكرده و او را به شام نفرستادند!
دو روز ديگر، صد و پنجاه نامه، به وسيله پيك هاى سه گانه، براى حسين فرستاده شد.
نامه ها يك امضايى بود و دو امضايى و سه امضايى و چهار امضايى.
دو روز ديگر، سومين گام را اهل كوفه برداشتند و نامه اى كوتاه و محكم، براى حسين فرستادند، نامه اين بود:
اى حسين بن على! زود بيا، مردم بى تابانه منتظر تو هستند و به جز تو كسى را رهبر نمى شناسند. شتاب، شتاب، شتاب.
امضا: شيعيان، مؤ منان حسين
نامه اى ديگر، از سوى سياست مداران كوفه، براى حسين فرستاده شد. بدين مضمون:
دشت ما سبز و خرم است، ميوه ها رسيده، به سوى ما زود بيا كه سپاهى آماده در انتظار فرمان توست... حجار بن ابجَر، شَبَث بن رِبعى، قَيس بن اشعث. اين سه تن و همكارانشان، از دوستان حيسن نبودند. هنگامى كه ديدند كوفه به جوش آمده و مردمش حسين را مى خواهند، خواستند از موقعيت استفاده كنند و براى خود، در حكومت حسين جايى باز كرده باشند. چار شاخ ‌دار لنجان، از هر سويى كه باد مى آيد، خرمن خود را باد مى دهد. اينان نيز چنين بودند و تابع قدرت. ديدند كه قدرت، در كوفه از آن حسين شده، حسينى شدند حسين را دعوت كردند. سپاهى را كه در نامه بدان اشاره شد، آنان آماده نكرده بودند. لشكرى كه در كوفه بود، به خودشان نسبت دادند. هنگامى كه ورق برگشت و قدرت از آن يزيد شد، يزيدى شدند و به روى حسين شمشير كشيدند!
نامه هاى مردم كوفه، پى در پى به مكه مى رسيد و حسين مى خواند. فرستادگان كوفه، همگى نزد حسين گرد آمدند و نامه ها را تقديم داشتند.
حسين، درباره مردم كوفه از فرستادگان، پرسش ها كرد و پاسخ ‌ها شنيد. هر چند خودش كوفيان را بهتر مى شناخت و نقاط ضعف آنان را به خوبى مى دانست و چيزى از احوال آن مردم، بر حسين پنهان نبود.و
پس از رسيدن نامه ها، حسين به كنار كعبه رفت و ميان ركن و مقام، دو ركعت نماز به جاى آورد و از خداى طلب خير كرد. پس عمو زاده اش مسلم را بخواند و وى را در جريان گذارد و به ماءموريت داد كه به نمايندگى او به كوفه برود و پاسخ نامه هاى كوفه را چنين نوشت:
((بسم الله الرحمن الرحيم
نامه اى است از حسين بن على، به سوى بزرگان مسلمانان و مؤمنان كوفه.
اما بعد، فرستادگان شما رسيدند و نامه هاى شما را آوردند. آخرين كس ‍ آن ها هانى و سعيد بودند. نامه ها را خواندم و بر آنچه نوشته شده بود آگاه گرديدم و دانستم سخن شما اين است:
ما امام و رهبر نداريم. به سوى ما بيا، شايد خداى به وسيله تو، ما را هدايت كند وبه حق برساند. اكنون، برادرم و پسر عمويم و شخصيت مورد اعتمادم، مسلم بن عقيل -را كه از اهل بيت من است - به سوى شما فرستادم، تا از حال شما به من خبر دهد و از نظر شما مرا آگاه كند و بداند كه سران شما و خردمندانتان همگى آن گويند كه در نامه هاى شما نوشته شده بود، تا به زودى به سوى شما بيايم. به جان خودم سوگند، پيشوا و امام كسى است كه به قرآن قضاوت كند و عدالت را در كشور بگستراند و مؤ من بدن حق باشد و خود را پاى بند فرمان خدا قرار دهد. والسلام)).
نامه را به همراه مسلم و يكى دو تن از فرستادگان كوفه فرستاد و به مسلم چنين وصيت كرد:
((پرهيزكارى كن و با تقوا باش، نرمش داشته و مهربانى به كار ببر، فعاليت هاى خود را پوشيده بدار، اگر مردم همگى، يك دل و يك جان بودند و شكافى در ميان آن ها نبود، گزارش بده)).
مسلم، در نيمه ماه رمضان، از مكه بيرون شد. نخست به مدينه رفت و از آن جا به سوى كوفه رهسپار گرديد. ديرى نپاييد كه نامه مسلم از كوفه رسيد و گزارش داد:
نامه هاى فرستاده شده، راست بود. فرستادگان همگى، درست گفتند و مردم كوفه آماده جهاد در راه خدا و جان بازى هستند. هم اكنون هيجده هزار تن، با من بيعت كرده اند و آماده اند كه در ركاب حضرتت فداكارى كنند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن.
از اين گزارش، چنين دانسته مى شود كه مردم كوفه، صد در صد اعتماد مسلم را به گفته هاى خود، جلب كرده بودند و بر مسلم مسلّم شده بود كه آنان راست مى گويند و دروغ نمى گويند. حق به جانب مسلم بود. كوفيا، از ته دل به مسلم خبر دادند و هيچ گونه نفاق و دوچهرگى به كار نبردند. پس ‍ گزارش مسلم نيز ضحيح بود و خطا نبوده است.
گفته هاى مردم كوفه، راستى سخن داشت ولى راستى وعده نداشت! كوفيان به وعده خود وفا نكردند و سر حرف خود نايستادند!
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

یک شنبه 17 دی 1391  3:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها