0

جوان مردى و بزرگوارى

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

جوان مردى و بزرگوارى

عنايت ويژه محمد (ص) و آغوش زهرا (س) و پرورش على (ع) و شايستگى هاى شخصى، در حسين (ع) جمع شد و او را نمونه اى از بزرگوارى و جان مردى و فضيلت قرار داد.
اسامه، دوست حسين (ع) نبود و با وى ميانه خوبى نداشت و براى خود مقامى عالى قايل بود. خود را پسر زيد شهيد مى دانست كه پسر خوانده رسول خدا (ص) بود. خود را كسى مى دانست كه پيامبر اسلام در آغاز جوانى بر ابوبكر و عمر و عثمان، فرمان فرمايش كرده بود.
اسامه، ديد شناخت حسين را نداشت. خود را با حسين همسر و برابر مى دانست.
اگر حسين، پسر على (ع) است، اسامه پسر زيد است. اگر على پيشواى مجاهدان بوده، زيد نيز سردار مجاهدان بوده است.
حسين، حسين بود و اسامه، اسامه بود. حسين كجا و اسامه كجا؟
به حسين خبر دادند كه اسامه بيمار شده، به عيادتش رفت و پرسش حال كرد. اسامه از وامى سنگين كه بر دوش داشت، شكايت كرد و گفت: شصت هزار درهم قرض دارم و مى ترسم كه بميرم و قرضم بماند و پرداخت نشود.
حسين گفت: ((اداى قرض تو با من، پيش از آن كه تو بميرى قرض تو را ادا خواهم كرد)).
و به عهد وفا كرد. اسامه هنوز زنده بود كه حسين (ع) قرضش را پرداخت. در اين جا، راه حسين (ع) از راه سرداران انقلابى جدا مى شود. در حضرتش، ويژگى هاى اخلاقى مى بينيم كه در آن ها نديده ايم. خواه انقلابيان چپ، مانند لنين، مائو، آلنده، چه گوارا، و خواه انقلابيان راست، ماند فرانكو، عبدالكريم ريفى، انورپاشا، آتاتورك، عبدالقادر جزائرى. حسين (ع) بر دوست و دشمن مهربان بود، ولى انقلابى، بر دوست مهربان است، و بر دشمن سخت گير، راه حسين (ع) راه مجاهدان بود، نه راه انقلابيان.
2- عربى بيابانى به مدينه وارد شد.از جوان مردترين مردم پرسيد، گفتند: حسين (ع).
عرب، به سراغ حسين (ع) رفت و وى را در مسجد بيافت كه در آن جا نماز مى خواند. عرب، عرض حاجت كرد و گفت: نا اميد نخواهد شد آن كس كه به تو اميد داشته باشد.
حسين (ع) از جاى بر خاست و به سوى خانه شتافت، عرب همراهش بود. حسين (ع) به درون خانه شد و عرب بر در خانه بايستاد. حسين (ع) بازگشت و چهار هزار دينار در پارچه اى پيچيده به عرب داد و از وى پوزش  طلبيد. عرب كه عطيه را بگرفت، گفت: حيف از اين جوان مردى كه زير خاك پنهان مى شود. عرب اشتباه كرد، جوان مردى زير خاك نمى رود و پنهان نمى گردد. هميشه در آسمان جاى دارد و مانند خورشيد مى درخشد و رهنمايى مى كند.
بر پشت حسين، پس از شهادت، تيرگى ديدند و راز آن را از فرزندش امام سجاد پرسيدند. پاسخ شنيدند: اين اثر پشته هايى است كه پدرم بر پشت مى نهاد و به خانه هاى بيچارگان و پدر مردگان، و بيوه زنان مى برد.
راه مجاهد و انقلابى، در اين جا نيز دو تا مى شود. مجاهد، جوان مردى مى كند. انقلابى مى گويد: كمك به بيچارگان و بينوايان، انقلاب را به تاءخير مى اندازد! البته انقلابى چپ.
مجاهد، سعادت فرد را مى خواهد و سعادت اجتماع را. انقلابى مى گويد: بايد فرد، فداى اجتماع گردد. پرسش: اگر هر فردى فداى اجتماع گردد، آيا اجتماعى باقى مى ماند؟!
3- روزى حسين بر سفره بينوايان گذر كرد كه تكه هاى نان خشكيده مى خوردند. بر ايشان سلام كرد. آن ها پاسخ دادند و دعوتش كردند كه با آن ها هم غذا شود. دعوت را پذيرفت و در كنارشان نشست و گفت: اگر غذاى شما صدقه نمى بود، مى خوردم. صدقه، بر آل محمد (ص) حرام است.
پس، ايشان را به خانه دعوت كرد. دعوت را پذيرفتند و به خانه حسين (ع) شدند و مورد پذيرايى قرار گرفتند و هر كدام را پوشاك و درم ها دادند.
4- از حسين (ع) نقل است كه گفت: بر من ثابت است كه رسول خدا (ص) فرموده: ((بهترين كارها پس از نماز، دل مؤ منى را شاد كردن است، اگر گناهى در كار نباشد)). روزى غلامى را ديدم كه با سگى غذا مى خورد. سبب پرسيدم. گفت: اى پسر رسول خدا (ص)،غم زده هستم، مى خواهم اين سگ را خوش دل ساخته تا خود دل خوش شوم. خواجه اى دارم كه يهودى است و آرزومندم كه از او جدا شوم. حسين دويست دينار نزد خواجه برد، و خواست بهاى غلام رابپردازد و بخرد. خواجه به عرض ‍ رساند: غلام فداى قدمت و اين باغ را هم بدو مى بخشم)).
همسر خواجه كه ناظر اين نيكو كارى ها بود، مسلمان شده گفت: من هم، مهرم را به شوهرم بخشيدم. سپس، خواجه نيز اسلام آورد و خانه اش را به همسرش ببخشيد.
گامى برداشته شد، برده اى آزاد شد، نيازمندى بى نياز گرديد، كافرى مسلمان شد، زن و شوهرى با هم صميمى شدند و همسرى خانه دار گرديد و زنى از نعمت ملك برخوردار.
اين گام، چگونه گامى بود؟!
5- عبدالله پسر عمرو بن عاص را از زاهدان صحابه گفته اند. گويند: روزى حسين (ع) را بر وى گذر افتاد. عبدالله گفت: هر كس مى خواهد محبوب ترين اهل زمين را نزد اهل آسمان ببيند، به اين مرد نگاه كند. ولى من، از شب هاى صفين تاكنون با وى سخن نگفته ام.
ابو سعيد كه از صحابه است، عبدالله را نزد حسين (ع) برد و حسين به عبدالله گفت: ((تو مى دانى كه من محبوب ترين اهل زمين، نزد اهل آسمان هستم و با من و پدرم، در صفين جنگ كردى! به خدا قسم كه پدرم، از من بهتر بود)).
عبدالله گفت: پدرم به من امر كرد و من اطاعت كردم و پيامبر فرمود: پدر را اطاعت كن. حسين (ع) گفت:
((آيا قرآن نخوانده اى: و ان جهداك على اءن تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما؛(1) اگر پدر و مادرت بخواهند كافرت سازند اطاعتشان مكن.
آيا سخن پيامبر را نشنيده اى: اطاعت در گناه نيست. آيا اين كلام حضرتش را به خاطر ندارى: مخلوق را نبايد با معصيت خداى، اطاعت كرد؟)).
6- نقل است، عربى نيازمند به حضور حسين (ع) شرفياب شد و نياز خود را بر زمين نوشت.
حسين، وى را نويسنده و اهل دانش يافت. بدو گفت: ((از پدرم على شنيدم: قيمت هر كسى به اندازه كار خوبى است كه انجام مى دهد. از رسول خدا (ص) شنيدم: نيكى به هر كس به اندازه شناخت وى بايد باشد.
اكنون، از تو سه پرسش مى كنم. اگر به هر سه پاسخ دادى، اين كيسه زر را كه برايم آورده اند، به تو مى دهم. اگر به دو تاى آن ها پاسخ دادى، دو سوم آن را به تو مى دهم و اگر به يكى پاسخ دادى، يك سومش را)).
عرب با نگرانى پيشنهاد حسين (ع) را پذيرفت.
حسين (ع) پرسيد: ((بهترين كارها كدام است؟)). عرب گفت: ايمان.
پرسيد: ((چه چيز، انسان را از هلاكت نجات مى دهد؟)) عرب گفت: اعتماد بر خدا.
پرسش سوم چنين بود: ((زيور انسان به چيست؟)) عرب گفت: دانشى كه با بردبارى همراه باشد.
حسين (ع) گفت: ((اگر نبود)). عرب گفت: ثروتى كه با بذل و بخشش ‍ همراه باشد.
گفت: ((اگر نبود)). عرب گفت: فقرى كه با استقامت همراه باشد.
گفت: ((اگر نبود)). عرب گفت: آذرخشى بيايد، وى را خاكستر كند.
حسين (ع) بخنديد و كيسه زر را به وى عطا كرد و انگشترى نيز به وى داد. كيسه، هزار دينار زر داشت و بهاى نگين انگشترى دويست درهم سيمين بود. عرب عطيه را بگرفت و گفت ((الله اءعلم حيثُ يَجعَل رسالته)). (2)
7- حسين (ع) برادرش امام مجتبى (ع) را، بسيار احترام مى كرد و با برادر، هميشه هم گام بود و همراه. هيچ گاه ميان دو برادر شكافى رخ نداد. آن چه حسن مى كرد، پسنديده حسين بود و آن چه حسين مى كرد، حسن مى پسنديد.
از امام محمد باقر (ع) نقل است: ((حسين (ع) به قدرى، برادرش امام مجتبى را گرامى مى داشت و بزرگ مى شمرد كه در حضور او هيچ وقت سخن نمى گفت)). روزى حسين (ع) نزد برادر شد، منظره اى عجيب و شگفت بديد: زنى را ديد كه در حضور برادر نشسته و مى گريد و برادر نيز مى گريد.
حسين نيز به گريستن پرداخت پرداخت، تا آن زن برفت، و دو برادر، از يك ديگر جدا شدند و حسين (ع) از احترامى كه براى برادر قايل بود، از سبب گريه نپرسيد.
روزى، امام حسن (ع) برادر را گفت: ((ديشب، يوسف پيغمبر را در خواب ديدم. به وى تهنيت گفتم كه تو كسى بودى كه با نيروى اراده، توانستى در برابر تقاضاى زليخا و اصرارهاى او پاى دارى كنى. يوسف گفت: تو هم نيز آن روز، در برابر تقاضاى آن زن استقامت كردى)).
در اين وقت، حسين دانست كه آن زن، از برادرش تقاضاى كام كرده بود و برادر نپذيرفته بود، و اصرار آن زن، برادر را از خوف خدا به گريه انداخته بود؛ گريه اش، زن را پشيمان ساخت و به گريه انداخت.
8- گويند: وقتى حسين (ع) در خدمت برادر، سفر حج را پياده آغاز كردند. مسافران خانه خدا كه آن دو را پياده ديدند، همگى پياده شده و پياده روى كردند. اين كار بر گروهى سخت و دشوار آمد؛ چون نمى توانستند پياده روند.
داستان را حضور امام مجتبى عرض كردند و تقاضا شد كه سوار شوند.
امام فرمود: ((ما نذر كرده ايم، پياده به سوى خانه خدا برويم و نمى خواهيم سوار شويم. اكنون راه را منحرف مى كنيم و از بيراهه مى رويم، تا همه مسافران آزاد باشند)).
وحدت كلمه و اتفاق نظر، پيوسته در ميان دو برادر بر قرار بود. حسن از جان و دل؛ حسين را دوست مى داشت. و حسين از دل و جان، حسن را دوست مى داشت.
هر دوگانه رفتار و يك گونه گفتار بودند و كمتر ديده شده كه دو برادرى، چنين با يك ديگر هماهنگ باشند. حسن (ع) با معاويه پيمان صلح بست، حسين آن را اجرا كرد. حسن با معاويه بيعت نكرد، حسن با او همراه بود و از او در برابر معاويه به دفاع بر خاست و تهديد كرد. دو برادر، يك روح بودند در دو پيكر.
امام حسن (ع) كه شهادت يافت، عراقيان براى امام حسين (ع) نامه ها نوشتند تا به پا خيزد و معاويه را خلع كند و براى خود بيعت ستاند.
حسين نپذيرفت و گفت: ((ميان من و معاويه پيمانى است و تا وى زنده است، پيمان را نخواهم شكست)). حسين پيمان صلح برادرش را، پيمان خود خواند، و برتر از آن بود كه پيمان شكن باشد.
9- عِصام بن مُصطَلق مى گويد: وارد شهر مدينه شدم. حسين را ديدم و جلال او. جمالش را ديدم و بزرگوارى او. رشك من بر انگيخت، و كينه اى كه از وى در دل داشتم، افروخته شد. از وى پرسيدم: تو پسر او تراب هستى؟! گفت: آرى. (ابو تراب دشنام شاميان به على (ع) بود)
به دشنام دادن وى و پدرش پرداختم و آن چه مى توانستم گفتم!
به من نگاهى كرد. چه نگاهى! نگاهى كه از مهر و عطوفت برخاسته بود. سپس گفت:
((اعوذ بالله من الشيطان ارجيم بسم الله الرحمن الرحيم. خُذ العَفو و اءمر بِالعرف و اءعرف و اءعرض عن الجاهلين. و امّا يَنزَغنك من الشيطان نَزع باستَعدد بالله انّه عليم؛))
آسوده باش، از خداى براى تو و خودم آمرزش مى طلبم. اگر از ما يارى بخواهى، يارت ات مى كنيم و اگر مهمان نوازى بخواهى، مهمان دارت مى شويم و اگر هدايت و رهنمايى بخواهى رهنمايى ات مى كنيم)).
در اين هنگام، از من پشيمانى احساس كرد و گفت: سرزنشى بر تو نيست، امروز خداى تو را مى آمرزد و او ارحم الراحمين است.
آيا اهل شام هستى؟ گفتم: آرى.
گفت: ((تبليغات سوء، تو را اين چنين كرده! و گناه از دگرى است، خداى ما را زنده بدارد، حاجتى دارى بگو، نيازمندى خود را بجوى، خواهى ديد كه با بهترين راه روا خواهد شد)).
عصام مى گويد: زمين پهناور بر من تنگ گرديد: آرزومند شدم كه زمين دهان باز كرده مرا فرو برد. به هر طور كه بود از حضورش گريختم كه مرا نبيند و نبينمش. پس از آن، ديگر نزد من محبوب تر از حسين و پدرش، در روى زمين كسى نبود.
اين حسين است. آيا در انقلابيون جهان، چنين رفتارى سراغ داريد. انقلابى مشت را با درفش پاسخ مى دهد، ولى حسين مشت را با بوسه پاسخ داد و با دشمن مهر ورزيد.
مردى به حضور امام مجتبى (ع) شرفياب گرديد و عرض حاجت كرد. حضرتش فرمود: ((عرض حاجت، در يكى از اين سه حالت رواست: وامى سنگين، فقرى ذلت خيز، تاوانى كه رسوايى كشاند)).
آن مرد عرض كرد: گرفتار به يكى از اين سه هستم! حضرتش صد دينار از زر عطا كرد.
پس، آن مرد به حضور حسين شرفياب گرديد و عرض حاجت كرد. از اين امام همام شنيد كه از آن امام شنيده بود و به حضرتش همان پاسخ گفت. حسين پرسيد: ((برادرم چقدر به تو داد؟)) گفت: صد دينار. حسين، نود و نه دينار به وى ارزانى داشت، نخواست با برادر بزرگتر، برابرى كند.
جوان مردى مى كردند، بزرگوارى مى كردند، راهنمايى مى كردند. انسان سازى مى كردند، پرورش مى دادند، خود، مكتب تربيتى بودند؛ با گفتارشان، با رفتارشان.
كنيزكى، دسته گلى به حضور حسين تقديم داشت. حسين آزادش ساخت. انَس عرض كرد: براى دسته گلى آزادش مى كنى؟! فرمود: ((خداى به ما چنين آموخته)). سپس تلاوت كرد:
((و اذا حُيّيتم بتحّية فَحَيوا باءحسن منها اءو ردوها)).(3) زيباتر از هديه او، آزادى او بود.
مكتب حسين، پاداش نيكى را نيكى برتر مى داند. آرى مكتب انسانيت چنين است. آنان كه نيكى را پاداش نمى دهند. انسان نخواهند بود و آنان كه سزاى نيكى را بدى مى دهند، از سگان پست ترند.
نافع ازرق، رهبر خوارج بود. خوارج دشمنان خون خوار على (ع) بوده و هستند. وقتى به حضور حسين شرف ياب گرديد. عرض كرد: خداى را براى من، وصف كن. حسين فرمود: ((خداى را با چشم نمى توان ديد، و با خلقش نمى توان سنجيد، به همه كس نزديك است، ولى جسم نيست، ولى نزديكى جسمانى نيست تا به كسى بچسبد. در مقامى بالا و شامخ قرار دارد، ولى از كسى دور نيست. يكى است و بس. تجزيه پذير نيست، آيات او، شناسنده اويند. نشانى هاى او توصيف كننده اويند، به جز او خدايى نيست، بزرگ است و از هر عيب و نقص پيراسته)).
نافع گفت: چه خوب سخن گفتى!
حسين گفت: شنيده ام كه تو مرا، و پدر و برادرم را كافر مى خوانى؟!
نافع گفت: همين طور است، ولى شماها پيشوايان اسلام و ستارگان دين هستيد.
وقتى حضرتش در كنار خانه كعبه ايستاده با خدايش نيايش مى كرد. شنيدنش كه چنين مى گفت: ((پروردگارا! نعمتت را بر من تمام كردى و شكرت را به جاى نياوردم، تو نعمتت را از من نبريدى. به بيمارى گرفتار شدم، صابر و شكيبا نبودم، تو گرفتارى ام را ادامه ندادى، از كريم، جز كرم، نمى باشد)).
---------------------------------------------
1-لقمان (31) آيه 15.
2-انعام (6) آيه 124.
3-نساء (4) آيه 86.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

یک شنبه 17 دی 1391  1:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها