0

ازدواج حسين (ع)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

ازدواج حسين (ع)

سپاه پيروزمند اسلام به شهر مدينه وارد شد و اسيرانى گران قدر، همراه داشت. در ميان آن ها دختر يزدگرد شهريار ايران بود. پدر به سويى گريخته و دختر را گذارده و رفته بود؛ برادرانش به كشور چين پناه برده و خواهر را بى پناه گذارده بودند. ولى اسلام، پناه بى پناهان بود و بزرگ ترين پناه را براى شاه زاده خانم بى پناه فراهم كرد.
شه زاده اسير، همراه سربازان به درون مدينه قدم گذارد، خبر در مدينه پخش گرديد، دوشيزگان شهر به تماشا آمدند. پاره از از بام سر مى كشيدند، تا دختر شاهنشاه ايران را ببينند.
مردم مدينه در پى كاروان اسير، به سوى مسجد روانه گرديدند، تا ببينند شه زاده خانم چه مى كند و خليفه عمر با او چگونه رفتار مى كند.
خليفه، با تنى چند از ياران رسول خدا در مسجد نشسته بود كه كاروان به مسجد رسيد. سرپرست كاروان چنين گرازش داد: اين دختر يزدگرد است كه اسير شده، فاتح خراسان مار با فرمود كه به مدينه اش آورده تا خليفه سرنوشتش را معلوم سازد.
شه زاده را نزديك خليفه نشانيدند. شه زاده كه رنج سفر اسارت را كشيده بود و از آينده هم در بيم و هراس بود، به ناگاه ناله اى زد و گفت: بيروج باز هرمز! عمر كه سخن او را دشنام پنداشت، گفت اين گبر زاده به ما بد مى گويد!
على (ع) كه در آن مجلس حاضر بود، گفت: ((نه چنين نيست. به نياى خويش نفرين مى كند)). سپس سخن شه زاده را براى عمر، ترجمه كرده گفت: ((مى گويد: روز هرمز، سياه باد، كه نواده اش اسير شده؟!)).
على (ع) از كجا زبان فارسى مى دانست و نزد چه كسى آموخته بود؟!
فرمان خليفه صادر گرديد: اين دختر و همراهانش را، مانند اسيران به فروش ‍ برسانيد.
باز هم على به سخن آمد: ((اين سخن كار شايسته نيست، پيامبر فرمود: سران هر قومى را گرامى بداريد)).
عمر پرسيد: چه كنيم و با اين دختر چگونه رفتار كنيم.
على: ((به نظر خود واگذاريد، هر كه را بپسندد، به همسرى برگزيند)).
به شهربانو گفته شد: همسر خود را انتخاب كن و هر كه را خواهى برگزين.
شه زاده به اطراف نگاهى كرد و يكايك حاضران، غرق تماشاى او شده، تا ببينند كه هماى اسير بر سر كه مى نشيند. او حاضران را يكان يكان نگاه مى كرد، حاضران بدو دسته جمعى مى نگريستند، كه ديدند نگاه گذراى شاه زاده اسير، بر چهره جوانى بايستاد و گذر نكرد، جوانى كه بيش از هيجده بهار از عمرش نگذشته بود، رخسار زيبايش، هم چون خورشيد، مى درخشيد. نگاه دختر كه بر چهره جوان بايستاد، غم و اندوه خود را فراموش كرد.
سكوت عميقى سر تا سر مجلس را فرا گرفت؛ همگى به دختر مى نگريستند و دختر به پسر مى نگريست و با خود مى انديشيد كه آرام جانم را يافتم، آرامش قلبم را پيدا كردم. آيا ممكن است كه اين پسر، دخترى اسير را بپذيرد؟! مردان از زنان خواستگارى مى كنند، ولى اگر من از او خواستگارى كنم، اميد مرا نا اميد نخواهد كرد. باز هم به چهره جوان نگريست، با خود گفت چهره اش چهره اميد است و رخسارش، رخساره نويد، دست رد به سينه ام نخواهد گذارد. پس، به خود قدرتى داد و از جاى برخاست و به سوى جوان رفت. گام هايش لرزان و كوتاه بود، همان كه به كنار جوان رسيد، همه ديدند كه دست سپيد و ظريفش را بر روى سر حسين نهاد.
صداى احسنت و آفرين از مجلسيان بر خاست؛ تماشاچيان ديدند كه شه زاده اى پيغمبر زاده اى را برگزيد. حسين، تقاضاى دختر اسير را پذيرفت و وى را همسر خود قرار داد.
شهر بانو، براى حسين پسرى بياورد، كه تنها يادگار حسين بود؛ خليفه حسين بود و نسل حسين از وى به جاى ماند. اين پسر، امام چهارم امام زين العابدين بود كه على نام داشت.
شهر بانو، در عمر كوتاه خود، به وفا دارى با حسين پرداخت، هر چند كوتاه بود، ولى عمر شهر بانو كوتاه تر بود. شهر بانو كه پسرى بزاد، و حسين دومى به جهان بشريت تقديم داشت، خود، جهان را بدرود گفت و همسر بزرگ خود را در سوك خود نشانيد.
شه زاده، ناز پرورده بود و قدرت نداشت كه مصيبت جان گداز شوهر عزيزش را ببيند؛ به زودى از اين جهان سفر كرد، تا در آن جهان، خانه را آب و جارو كرده به انتظار شويش بنشيند. تاريخ نشان نمى دهد كه دوران انتظار چقدر طول كشيد، ولى آن چه قطعى است، روزى انتظار به سر آمد و فراق پايان يافت، همان روزى كه حسين افسر شهادت را به سر نهاد و پيشواى شهيدان گرديد.
2- همسر ديگر حسين، ليلاست كه براى حسين، پسرى آورد رشيد، دلير، زيبا، شبيه ترين كه به رسول خدا (ص). رويش روى رسول، خويش ‍ خوى رسول، گفت و گويش گفت و گوى رسول. هر كسى آه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت، بر چهره پسر ليلا مى نگريست.
اين پسر، على است و پسر بزرگ حسين كه در كربلا در ركاب پدر شهيد گرديد.
ليلا دختر ابومره ثقفى است و نواده عروة بن مسعود.
عروه نياى ليلا از بزرگان عرب و سران عشيره ثقيف بود كه در طائف سكونت داشتند. عروه نه تنها در ميان قوم خود، بلكه در ميان عرب مقامى بلند و منزلتى ارجمند داشت. عروه، به حضور مقدس پيغمبر اسلام، شرفياب شد و اسلام آورد. سپس به طائف بازگشت تا قوم خود را به اسلام دعوت كند. قوم ثقيف، با وى از در ستيزگى در آمدند و با دعوتش به دشمنى برخاستند، در برابر او مقاومت كردند و سر انجام سحر گاهى كه براى نماز برخاسته بود، به شهادتش رسانيدند. آرى، عروه به دست دوستان كشته شد، نه به دست دشمنان. حسين نيز چنين بود، به دست دوستان كشته شد.
ليلا، زمانى چند در خانه حسين به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين بزيست و نتوانست مصيبت جان سوز شوهر و داغ شهادت پسر را ببيند. به زودى از اين جهان رخت بربست و به جهان ديگر شتافت. در آن جا به خواهرش شهر بانو، بپيوست، و بزرگ زاده عرب با شاه زاده عجم، در انتظار حسين نشستند، تا حسين نيز بدان ها بپيوست.
3- رباب نيز همسرى با وفا، براى حسين بود. تا دم واپسين از حسين جدا نشد و بار شهادت شوهر والا مقام خود را، بر دوش كشيد و به منزل رسانيد.
رباب، پس از شهادت شوهر نيز دست از وفا بر نداشت و هم چنان به وفا دارى پرداخت و فراق را تحمل كرد، تا مرگش دگر باره به حسين رسانيد و جدايى را بر طرف ساخت.
رباب، دخت امراء القَيس كَلبى است و مادر سكينه (دختر دانشمند حسين) و عبدالله كودك شير خوار شهيد اوست. پس از شهادت حسين، رباب در حال اسارت به شام برده شد. هنگامى كه به مدينه بازگشت، مجلس عزايى براى حسين تشكلى داد و آن قدر گريست كه اشك ديدگانش خشك شد. بزرگان قريش از وى خواستگارى كردند، همه را رد كرد و گفت: پس از پسر پيغمبر قوم، شوهرى نمى خواهم.
رباب، بيش از يك سال، پس از حسين زنده نماند و در تمام مدت يك سال به سوك شوهر نشست. زير سقف نرفت، از گرما و سرما پرهيز نكرد، تا رنجور و بيمار گرديد و در غم حسين جان داد.
نقل است كه حسين درباره رباب و دخترش سُكينه چنين گفته:
لَعَمرى انَّنى لاءحب دارا

تحل بها السُكينة و الرباب

احبُهما و اءبذُل جلَّ مالى

و ليس للائمى عندى عِتاب

- به جان خود سوگند، كه خانه اى رادوست مى دارم، كه سكينه و رباب را ميزبانى كند.
- من اين دو را، دوست مى دارم و مالم را در ره آن ها مى دهم، و كسى حق ندارد مرا ملامت كند.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

یک شنبه 17 دی 1391  1:57 PM
تشکرات از این پست
1100408071
1100408071
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 97
محل سکونت : اصفهان
یک شنبه 17 دی 1391  2:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها