امّ كلثوم وقتي وارد مدينه شد، گريه مي كرد ومي گفت:
مدينة جدّنا لاتقبلينا فبالحسرات والاحزان جئناا
اَلافاخبِرنارسول اللّه عنّا بانّا قدفجعنا في ابينا
وانّ رجالنا بالطفّ صَرعي 'بلارؤس وقدذبحوا البنينا
واَخبِر جدّنا انّا اَسرنا وبعدالاسر ياجدّاه سبينا
ورهطك يا رسول اللّه اضحوا عرايا بالطفوف مسلبينا
وقدذبحوا الحسين ولم يُراعواجنابك يارسول اللّه فينا
و...
يعني: اي مدينه پيامبر! مارا قبول نكن! ماباحسرت واندوههاآمده ايم. پيامبررا از حال ما باخبركن كه مادرمورد پدرماندچارفاجعه شده ايم. مردان ما در سرزمين داغ، بدون سر افتادهاند وپسران مارا سر بريده اند!
وبه جدّما خبربده كه ما اسيرشديم وبعداز اسارت، زندانيگشتيم! وگروه تو اي پيامبر! درحالي روز برآنان گذشت كهعريان وغارت زده، برريگهاي گرم، افتاده اند!
اي رسول خدا! حسين (ع) را ذبح كردند ومراعات تورا دربارةما نكردند!
همچنين نقل شده است كه امّ كلثوم به مسجد پيامبر رفت وباگريه عرض نمود: السلام يا جدّاه! من خبر شهادت فرزندتحسين (ع) را آورده ام.
دراين موقع، صداي ناله اي از قبر بلند شد كه مردم با شنيدن آنصدا گريه وزاري سر دادند.
امام سجّاد (ع) نيز بر قبر جدّش آمد وصورتش را برآن گذاشتوگريه كرد وفرمود: اي جدّ بزرگوارمن! اي بهترين انبياء مرسل! باتو درددل مي نمايم! محبوب تو، حسين (ع) كشته شد ونسلتو از بين رفته است! درحالي توراصدا مي زنم كه محزونوهراسان واسيرم واحدي نيست كه ازما حمايت كندوطرفداري نمايد! مارا اسير كردند، انگونه كه كنيزان را اسيرمي كنند وآنچنان ناراحتي وآزار به ما رسيد كه استخوانهاتحمّل ندارد.
عزاداري ام البنين
امّ البنين، مادر ابوالفضل (ع) وعبداللّه وعثمان وجعفر، بعد ازشنيدن خبر شهادت پسرانش، براي عزاداري به قبرستان بقيعمي رفت ومشغول نوحه وزاري مي شد. انچنان عزاداري اوسوزناك بود كه حتي'ّ مروان، دشمن اهل بيت با شنيدن ناله هاي به گريه مي افتاد. امّ البنين مي گفت:
لاتدعوني ويك امّ البنين تذكريني بليوث العرين
كانت بنون لي ادّعي' بهم واليوم اصبحتُ ولامِن بنين
اربعةٌ مثل نسور الربي' قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان اشلائهم فكلّهم امسي' صريعاً طعين
ياليت شعري اَكما اَخبروا انّ عبّاساً قطيع اليمين؟
يعني: ديگر بمن امّ البنين (مادرپسران) نگوئيد! زيرا بياد شيرانبيشه مي افتم! زماني پسراني داشتم كه به آنهامرا مي خواندند! ولي امروز من پسري ندارم! چهار فرزند كه مثل كركس ها، بلندهمّت بودند، ولي با قطع رگشان بشهادت رسيدند. نيزه هايباريك وتيز براي بشهادت رساندن آنها نزاع مي كردند وشبهمة آنان بشهادت رسيدند! اي كاش! همانطور كه بمن گفته اند، مي فهميدم كه دست راست عبّاس (ع) قطع شده است؟
-----------------------
محمد تقي صرفي