0

اى حسين (ع ) يا مرگ يا شفا

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

اى حسين (ع ) يا مرگ يا شفا

جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى مولوى دامت بركاته نقل فرمود: در قندهار حسينيه ايست از اجداد ما كه در آنجا اقامه عزاى حضرت سيدالشهداء(ع ) بر پا مى باشد.
دختر عموى مادرم بنام (عالم تاب ) كه عمه مرحوم حاج شيخ محمّد طاهر قندهارى بود با اينكه به مكتب نرفته بود و درسى هم نخوانده و نمى توانست خط بخواند.
بواسطه صفاى عقيده اى كه داشت وضو مى گرفت و يك صلوات مى فرستاد و دست روى سطر قرآن مجيد گذارده و آنرا تلاوت مى كرد و براى هر سطرى صلوات مى فرستاد و آنرا مى خواند و باين ترتيب قرآن را مى خواند و الان هم چنين است .
اين زن پسرى دارد بنام عبدالرؤ ف كه در بچگى در سينه و پشت او كاملاً بر آمدگى (قوز) داشت و من خود بارها مشاهده كرده بودم كه در حسينيه مزبور شب عاشوراء براى عزادارى بچه چهار ساله خودش را همراه مى آورد.
پدر و مادرش آرزوى مرگش را داشتند چون هم خودش و هم آنان ناراحت بودند.
پس از پايان عزادارى گردنش را بمنبر مى بندند و مى گويند يا حسين از خدا بخواه كه اين بچه را تا فردا يا مرگ يا شفاى ده .
ما خواب بوديم كه ناگهان از صداى غرش همه بيدار شديم ديديم بدن بچه مى لرزد و بلند مى شود و مى افتد و نعره مى زند ما پريشان شديم .
مادر به عالم تاب گفت : بچه را به خانه رسان كه آنجا بميرد تا پدرش كه عصبانيست اعتراض نكند مادر بچه را در بر گرفت از شدت لرزش بچه مادر هم مى لرزيد تا اينكه منزلش رفتم لرزش بچه تا سه چهار روز ادامه داشت پس از اين لرزشهاى متوالى گوشتهاى زيادتى آب شد و سينه و پشت او صاف گرديد بطوريكه هيچ اثرى از بر آمدگى نماند.
چندى قبل كه بزيارت باتفاق مادرش بعراق آمده بود او را ملاقات كردم جوان رشيد و بلندقدى شده بود.(1)
حسين جان گر تهى دستم بدل مهر ترا دارم

ندارم صبر و آرامى چو در عشقت گرفتارم

گداى كوى تو دارد مقام بى نيازى را

من اين سرمايه جاويد را از دست مگذارم

نبودم بر حذر آنى ز دام صيل نفسانى

كنون با نفس سركش همچو خصمى گرم و پيكارم

شب تاريك و ره باريك و من گمراه و سر گردان

تو مصباح الهدى هستى فروزان كن شب تارم

پليديها ز دريا مى شود پاكيزه و بى غش

اگر آلوده ام درياى رحمت چون توئى دارم

گلى بى خار و روح افزا اگر مهرت هست بر دلها

منم آن عاشق زارى كه پاى گلبنت خارم

توئى يكتا گل گلزار هستى باغبان حيدر

فداى آن گل و آن باغبان و خاك گلزارم

ندارم توشه راهى به غير از عشق جانكاهى

بروز حشر اين ره توشه را سوى تو مى آرم

بسويت آمدم اى هادى گم گشتگان رحمى

كمر خم گشته از عصيان و هم سنگينى بارم

توسل بر شه خوبان مراد حامدست امروز

كه فردا او شفيع و من سيه روى گنه كارم

------------------------------------------------
1-داستانهاى شگفت.
----------------------------------------
على مير خلف زاده

جمعه 15 دی 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها