جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى مولوى حفظه اللّه نقل فرمود: كه برادرم محمّد اسحاق در بچگى مسلول شد و از درمان نا اميد گرديديم .
پدرم او را به كربلا برد و در حرم حضرت اباالفضل (ع ) او را به ضريح مقدس بست و از آن بزرگوار خواست كه از خداوند متعال شفاء يا مرگ او را بخواهد. بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد.
هنگاميكه برمى گشت بچه گفت بابا گرسنه ام بصورتش نگاه كردم ديدم رخسارش تغيير كرده و شفا يافته است .
او را بيرون آورده و فرداى آنروز انار خواست و 8 دانه انار و يك قرص نان بزرگ خورد و اصلاً از آن مرض خبرى نشد.(1)
ما غريقيم و توئى هادى و كشتى نجات
دست ما گير كه يكقطره ز درياى توئيم
تو چراغ شب تارى و همه مانده براه
گمرهانيم كه هر دم به تمناى توئيم
------------------------------------------------
1-داستانهاى شگفت.
----------------------------------------
على مير خلف زاده