در نقل ديگرى آمده است كه: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد عليهالسلام عمامه خويش از سر گرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق اين محمد كه لحظهاى درنگ كن، آنگاه روى به يزيد كرد و گفت: اى يزيد! اين پيغمبر، جد من است و يا جد تو ؟ اگر گوى جد من است، همه مىدانند كه دروغ مىگوئى، و اگر جد من است پس چرا مرا از روى ستم كشتى و مال او را تاراج كردى و اهل بيت او را به اسارت گرفتى ؟ اين جملات را گفت و دست برد و گريبان چاك زد و گريست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان كسى باشد كه جدش رسول خداست، آن منهم، پس چرا اين مرد، پدرم را كشت و ما را مانند روميان اسير كرد ؟! آنگاه فرمود: اى يزيد! اين جنايت را مرتكب شدى و باز مىگويى: محمد رسول خداست ؟! و روى به قبله مىايستى ؟! واى بر تو! در روز قيامت جد و پدرمن دذر آن روز دشمن تو هستند.
پس يزيد فرياد زد كه مؤذن اقامه بگويد! در ميان مردم هياهويى برخاست، بعضى نمازگزاردند و گروهى نماز خوانده پراكنده شدند(75).
و در نقل ديگر آمده است كه امام سجاد عليهالسلام فرمود:
انا ابن الحسين القتيل بكربلا، انا ابن على المرتضى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خديجة الكبرى، انا ابن سدرة المنتهى، انا ابن شجرة طوبى، انا ابن المرمل بالدمائ، انا ابن من بكى عليه الجن فى الظلماء، انا ابن ناح عليه الطيور فى الهواء(76).
من فرزند حسين شهيد كربلايم، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرايم، و فرزند خديجه كبرايم، من فرزند سدرة المنتهى و شجره طوبايم، من فرزند آنم كه در خون آغشته شد، و پسر آنم كه پريان در ماتم او گريستند، و من فرزند آنم كه پرندگان در ماتم او شيون كردند.
هنگامى كه اما سجاد عليهالسلام آن خطبه رسا را ايراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثير قرار داد و انگيزه بيدارى را در آنان بر انگيخت و به آنان جرأت و حسارت بخشيد، يكى از علماى بزرگ يهود كه در مجلس يزيد حضور داشت از يزير پرسيد: اين نوجوان كيست ؟!
يزيد گفت: على بن الحسين است.
سؤال كرد: حسين كيست ؟
يزيد گفت: فرزند على بن ابى طالب است.
باز پرسيد: مادر او كيست ؟
يزيد گفت: دختر محمد.
يهودى گفت: سبحان الله!! اين فرزند دختر پيامبر است كه او را كشتهايد ؟! شما چه جانشين بدى براى فرزندان رسول خدا بوديد ؟! بخدا سوگند كه اگر پيامبر ما موسى بن عمران در ميان ما فرزندى مىگذاشت، ما گمان مىكرديم كه او را تا سرحد پرستش بايد احترام كنيم، و شما ديروز پيامبرتان از دنيا رفت و امروز بر فرزند او شوريده و او را از دم شمشير خود گذرانديد ؟! واى بر شما امت!!
يزيد در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ يهودى بپاى خاست در حالى كه مىگفت: اگر مىخواهيد مرا بكشيد، باكى ندارم! من در تورات يافتهام كسى كه فرزند پيامبر را مىكشد او هميشه ملعون خواهد بود و جايگاه او در آتش جهنم است(77).
سپس يزيد دستور داد تا سر مقدس امام حسين عليهالسلام را بر سر درب كاخ خود بياويزند.
هند - دختر عبدالله بن عامر - همسر يزيد، چون شنيد كه يزيد سر امام حسين عليهالسلام را بر سر در خانهاش آويخته است، پردهاى ك يزيد را از حرمسراى او جدا مىكرد، پاره كرد و بدون روسرى بسوى يزيد دويد، در آن هنگام يزيد در مجلس عمومى نشسته بود، هند به يزيد گفت: اى يزيد! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا بايد بر سر در خانه من آويخته شود ؟! يزيد از جاى خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آرى براى حسين ناله كن! و بر فرزند دختر پيامبر اشك بريز! كه همه قريش بر او گريه مىكنند! عبيدالله بن زياد در كشتن او شتاب كرد كه خدا او را بكشد!(78) - بحار الانوار 45/142.
اينگونه امور باعث گرديد كه يزيد از آن غرور و شادى كه در آغاز كار داشت و بر لبان امام حسين چوب مىزد و شعر مىخواند دست بردارد و با نسبت دادن قتل امام حسين عليهالسلام به عبيدالله بن زياد خود را تبرئه كند! هم در كتاب تذكره سبط ابن جوزى و هم در كامل ابن اثير نقل شده است كه: چون سر امام را به شام آوردند، نخست يزيد شاد شد و از كار ابن زياد اظهار خشنودى نمود و براى ابن زياد جوايز و هدايايى فرستاد، اندكى كه از ماجرا گذشت، نفرت و خشم مردم را از اين عمل زشت احساس كرد و ديد كه مردم به او دشنام مىدهند، از كرده و گفته خود پيشمان شد و مىگفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت كند كه كار را آنچنان بر حسين سخت گرفت كه راه مرگ را آسانتر شمرد و شهيد گرديد! و مىگفت: مگر در ميان من و ابن زياد چه بود كه مرا چنين مورد خشم مردم قرار دادو تخم دشمنى مرا در دل نيكوكار و بزهكار كاشت ؟! (قمقام زخار 577).
سيوطى مىگويد: «فسر بقتلهم اولا ثم ندم لما مقته المسلمون على ذلك و ابغضه الناس و حق لهم ان يبغضوه!». (تاريخ الخلفاء 208).
البته اين امر در تاريخ سابقه دارد كه اميران و فرمانروايان و پادشاهان چون عملى انجام مىدادند كه مردم را به خشم مىآرود، تلاش مىكردند كه براى تثبيت اقتدار خود انجام آن عمل زشت را به ديگران نسبت داده و خود را تبرئه كنند! و در همين راستا يزيد پس از خطبه عقيله زينب عليها السلام و خطبه على بن الحسين عليهالسلام و اعتراض ابو برزه اسلمى و همسر خود هند دختر عبدالله بن عامر و ديگران، به ناگهان مشى سياسى خود را تغيير داد و قتل امام حسين عليهالسلام را به عبيدالله بن زياد نسبت داد! و مىگفت: «لعن الله ابن مرجانة!»، در حالى كه پس از ماجراى عاشورا عبيدالله بن ز منهال بن عمرو
امام سجاد عليهالسلام روزى در بازار شام با منهال بن عمرو ملاقات كرد. منهال به خدمت امام آمد و سؤال كرد: «كيف امسيت يابن رسول الله ؟!» «اى پسر رسول خدا! شب را چگونه سپرى كردى ؟!»، امام سجاد عليهالسلام فرمود: در اين امت، ما همانند بنى اسرائيل گرفتار و فرعونيانيم! مردان را كشتند! و زنان را بيوه كردند! اى منهال! عرب بر عجم مىبالد كه محمد مصطفى از ماست! و قبيله قريش بر ديگر قبايل مباهات مىكند كه رسول خدا قرشى است! و اينك ما فرزندان اوئيم كه حق ما غصب گرديده و خون ما به ناحق ريخته شده! و ما را از خانمان خود آواره كردهاند! فانالله و انا اليه راجعون از اين مصيبت كه بر ما گذشت(79)
حرث بن كعب نيز از فاطمه دختر امام حسين عليهالسلام نقل كرده كه مىگفت: يزيد ما را در مكانى جاى داد كه آفتاب بطور مستقيم به ما مىتابيد به حدى كه پوست بدن ما سوخته و ريخته مىشد(80).
نفرت مردم شام از يزيد
مردم شام چون از ستمهاى نارواى يزيد نسبت به خاندان پيامبر آگاه شدند، از او متفر شده و او را دشنام مىدادند! و يزيد چون چنين ديد، دفتار خود را نسبت به اهل بيت تغيير داد(81) ، بطورى كه طبرى نقل مىكند: يزيد بر سر سفره غذا نمى نشست مگر اينكه على بن الحسين عليهالسلام را فرا مىخواند! و او را بر سر همان سفره مىنشاند كه با او غذا بخورد!!(82)
يزيد به على بن الحسين عليهالسلام گفت: من از پدرت حسين در شگفتم كه چرا فرزندان خود را على نام نهاده است ؟!
حضرت سجاد عليهالسلام فرمود: پدرم حسين، پدرش را بسيار دوست مىداشت و بدين علت فرزندانش را على نام نهاد(83).
رؤياى هند
هند - همسر يزيد - مىگويد: شبى در خواب ديدم كه درى از آسمان گشوده شد و فرشتگان گروه گروه فرود آمده و در كنار سر مقدس امام حسين عليهالسلام گرد آمدند و زمزمه مىكردند كه: «السلام عليك يا ابا عبدالله! السلام عليك يا بن رسول الله!» در اين حال پاره ابرى را ديدم كه گويا از آسمان فرود آمد كه مردان زيادى بر آن سوار بودند و در ميان آنان مردى را ديدم نورانى، با چهرهاى همانند قرص ماه كه خود را بر روى سر مبارك امام انداخت و لب دندانهاى حسين عليهالسلام را مىبوسيد و مىگفت: اى فرزندم! تو را كشتند، و تو را نشناختند، و تو را از خوردن آب بازداشتند ؟ اى فرزندم! من جد تو رسول خدايم، و اين پدرت على مرتضى، و اين برادرت حسن، و اين عمويت جعفر، و اين عقيل و اينان حمزه و عباس هستند، سپس نام ساير اهل بيت را يكى پس از ديگرى بر شمرد(84).
هند گويد: از خواب وحشت زده بيدار شدم و متوجه سر مقدس حسين عليهالسلام شدم، ديدم اطراف آن سر مقدس را هاله نورى احاطه كرده است، به سراغ يزيد رفتم و او به اطاقى تاريك رفته بود و صورت خود را به جانب ديوار نموده و مىگفت: «ما لى و للحسين» ؟ «مرا با حسين چكار ؟!» چون در چهره او نگاه كردم، آثار اندوه و ناراحتى را در آن آشكار ديدم و خواب خود را براى او تعريف كردم، و او در حالى كه سر به زير انداخته بوده و به حرفهاى من گوش مىكرد!(85)