در نقل ديگرى آمده است كه: يزيد چون اين سخنان را شنيد گفت: بايد اين نصرانى را كشت كه ما را در مملكت خود رسوا نمود!
سفير چون چنان ديد گفت: اكنون كه مرا خواهى كشت پس اين سخن را نيز گوش كن! شب گذشته رسول خدا را در خواب ديدم و او مرا به بهشت مژده داد، و من از اين خواب بسى در حيرت بودم، اكنون تعبير آن خواب بر من آشكار شد كه آن بشارت درست بوده است. سپس شهادتين را گفت و سر مبارك امام را به سينه گرفت و مىبوسيد و مىگريست تا او را كشتند(54).
در روايتى آمده است كه: اهل مجلس به هنگام قتل فرستاده پادشاه روم، از سر مقدس شنيدند كه با صدايى رسا و بيانى شيوا فرمود: «لا حول و لا قوة الا بالله»!(55)
خطبه زينب كبرى عليها السلام
حضرت زينب عقيله بنى هاشم عليهالسلام چون جسارت و بى حيائى يزيد را تا اين حد ديد، و از طرف ديگر جو و فضاى مجلس را بسيار مناسب ديد بپاخاست و فرمود:
الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين، صدق الله كذلك يقول (ثم كان عقبة الذين اساؤا السؤى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها ستهزون)(56).
اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا و بك عليه كرامة و ان ذلك لعظم خظرك عنده فشمخت بلنفك و نطرت فى عطفك حذلا مسرورا حيث رايت الدنيا لك مستوثقة و الامور متسقة و حين صفا لك ملكنا و سلطاننا، فمهلا مهلا انسيت قول الله عزوجل (و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خيرا لأنفسهم انما نملى لهم ليزداوا اثما و لهم عذاب مهين)(57).
امن العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائرك و امائك و سوقلك بنات رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم سبايا قد هتكت ستورهن و ابديت وجوههن، بخدو بهن الاعداء من بلد الى بلد يستشرفهن اهل المناهل و المناقل و يتصفح وجوههن القريب و البعيد و الدنى و الشريف، ليس معهن من رجالهن ولى و لا من حماتهن حمى، و كيف يرتجى مراقبة من لفظ فوه اكباد الازكياء و نبت لحمه من دماء الشهداء، و كيف لا يستبطأ فى بغضنا اهل البيت من نظر الينا بالشف و الشنآن و الاحن و لاضعان ثم تقول غير متأثم و لا مستعظم:
لا هلوا و استهلوا فرحا
ثم قالوا يا يزيد لا تشل
منتحيا على ثنايا ابى عبدالله سيد شباب اهل الجنة تنكتها بمخصرتك و كيف لا تقول ذلك و قد نكات القرحة و استأصلت الشافتة باراقتك دماء ذرية محمد صلى الله عليه و آله و سلم و نجوم الارض من آل عبدالمطلب، و تهتف باشياخك زعمت انك تناديهم، فلتردن و شيكا موردهم و لتودن انك شللت و بكمت، و لم تكن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت.
اللهم حذ بحقنا و انتقم من ظالمنا و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا، فوالله ما فريت الا جلدك و لا حزرت الا لحمك و لتردن على رسول الله بما تحملت من سفك دماء ذريته و انتهكت من حرمته فى عترته و لحمته حيث يجمع الله شملهم و يلم شعثهم و يأحد بحقهم (و لا تحسبن الذين قلتوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون)(58) و كفى بالله حاكما و بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم خصيما و بجبرئيل ظهيرا و سيعلم من سوى لك و مكنك من رقاب المسلمين، بئس للظالمين بدلا و ايكم شر مكانا و اضعف جندا.
و لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لا ستصغر قدرك و استعظم تقريعك و استكثر توبيخك، لكن العيون عبرى و الصدور حرى، الا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء، فهذه الايدى تنطف من دمائنا و الافواه تتحلب من لحومنا و تلك الجثث الطواهر الزواكى تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل.
و لئن اتخذتنا مغنما لتجد بنا و شيكا مغرما حين لا تجد الا ما قدمت يداك و ما ربك بظلام للعبيد والى الله المشتكى و عليه المعول، فكد كيدك و اسع سعيك و ناصب جهدك فوالله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا و لا تردك امدنا و لا ترحض عنك عارها، و هل رأيك الا فند و ايامك الا عدد، و جمعك الا بدد ؟ يوم ينادى المنادى: الا لغنة الله على الظالمين.
و الحمد لله رب العالمين الذى ختم لاولنا بالسعادةو المغفرة و لاخرنا بالشهادة و الرحمة، و نسأل الله ان يكمل لهم الثواب و يوجب الهم المزيد و يحسن علينا الخلافة انه رحيم و دود، حسبنا الله و نعم الوكيل(60).
سپاس خدايى را سزد كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او باد! خداى تعالى راست گفت كه فرمود: عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدا را تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند، اى يزيد! اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفتهاى و را اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بستهاى، و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى، مىپندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟! و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟! پس از روى كبر مىخرامى و با نظر عجب و تكبر مىنگرى! و به خود مىبالى خرم و شادان كه دينا به تو روى آورده، و كارهاى تو آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است! اندكى آهستهتر! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كردهاى كه فرمود: «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده، اى پسرآزاد شده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و پردگيان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اسير كر
ده و از شهرى شهر ديگر ببرى ؟! گرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشائى كه مردم چشم بدآنها دوزند، و نزديك و دور و فرومايه و شريف، چهره آنها را بنگرند ؛ از مردان آنان كسى به همراهشان نيست، نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى.
چگونه مىتوان اميد بست به دلسوزى و غمگسارى كسى كه مادرش جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روئيده ؟! و اين رفتار از آنكس كه پيوسته چشم دشمنى به ما دوخته است بعيد بناشد، و اين گناه بزرگ را چيزى نشمارى، و خود را بر اين كردار ناپسند و زشت، بزهكار نپندارى، و به اجداد كافر خويش مباهات و تمناى حضورشان را كنى تا كشتار بيرحمانه تو را ببينند و شاد شوند و از تو تشكر كنند! و با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهتش مىزنى! و چرا چنين نكنى و نگوئى كه اين جراحت را ناسور كردى و ريشهاش را ريشه كن ساختى و سوختى و خون فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را - كه از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمين بودند - ريختى و اكنون گذشتگان خويش را مىخوانى.
شكيبائى بايد كرد كه ديرى نگذرد كه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كهاى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمى آوردى و آن كرا زشت را انجام نمى دادى! بارالها! حق ما را بستان و انتقام ما تو بكش و بر اين ستمكاران كه خون ما ريختهاند خشم و عذاب خود را فرو فرست!
بخدا سوگند اى يزيد! كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى ؛ و رسول خدا را ملاقات خواهيد كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى، خون دودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى، در جائى كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيت مبدل كرده و داد آنها رابستاند، «و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند بلكه زنده و نزد خدا روزى مىخورند» همين بس كه خداوند حاكم و محمد صلى الله عليه و آله و سلم خصم اوست و جبرئيل پشتيبان اوست و همان كس كه راه را براى ستمكاران چه بد پاداشى است، و خواهد دانست كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است.
اگر مصائب رزوگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم، اما من ارزش تو را ناچيز و سرزنش تو را بزرگ مىدانم و تو را بسيار نكوهش مىكنم، چه كنم ؟!
ديدههاى گريان و دلها سوزان است، بسى جاى شگفتى است كه حزب خدا بدست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجههاى شما بچكد، پارههاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذگاه دام و ددان قرار گيرد!!
آنچه امروز غنيمت مىدانى فردا براى تو غرامت است، و آنچه را از پيش فرستادهاى، خواهى يافت، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شكون مىكنم و بر او اعتماد مىجويم، پس هر نيرنگى كه دارى بكن و هر تلاشى كه مىتوانى بنما و هر كوششى كه دارى بكار گير، بخدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى كرد، و به جلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود تنوانى شست ؛ رأى و نظر تو بى اعتبار و ناپيدار و زمان دولت تو اندك و جمعيت تو به پريشانى خواهد كشيد، در آن روز كه هاتفى فرياد زند: الا لعنة الله على القوم الظالمنى و الحمد الله رب العالمين.
سپاس خداى را كه اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد و از خدا مىخواهم كه آنان را اجر جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزايد، خود او بر ما نيكو خليفهاى است، و او مهربانترين مهربانان است و فقط بر او توكل مىكنيم.
آنگاه يزيد رو به شاميان كرد و گفت: نظر شما درباره اين اسيران چيست ؟ ايشان را از دم شمشير بگذرانيم ؟
يكى از ملازمان او گفت: ايشان را بكش.
نعمان بن بشير(61) گفت: ببين اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود با آنان چه مىكرد، همان كن(62).
مسعودى نقل مىكند كه: امام باقر عليهالسلام - كه در آن هنگام فقط دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود - در مقابل يزيد ايستاد و پس از حمد و ثناى خدا فرمود: اطرافيان و كسان تو برخلاف مشاوران فرعون رأى دادند! چون او وقتى از اطرافيان خود درباره موسى و هارون نظر خواهى كرد، گفتند (ارجه و اخاه و ارسل فى المدائن حاشرين)(63) «او و برادرش را مهلت ده و رسولانى رهسپار شهرها گردان تا جادوگران گرد آيند، پس از اينكه جادوگران آمدند آنان را آزمايش كن!» و اينان به قتل ما اشارت كردند! و اين بى سبب نيست!
يزيد پرسيد: سبب چيست ؟
امام باقر عليهالسلام فرمود: آنان زيرك و عاقل بودند، و اينان فريفته شده و نادان! چرا كه جز ناپاكان، پيامبران و فرزندان آنان را كسى نمى كشد!
يزيد سر به زير انداخت، پس دستور داد آنان را از مجلس بيرون برند(64).
فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليهالسلام كه به سر پدر نگاه مىكردند ديگر تاب تحمل نداشتند، فاطمه فرياد كشيد: «يا يزيد! بنات رسول الله سبايا ؟!» «اين يزيد! دختران پيامبر ار اسير مىكنى ؟! كه ديگر بار صداى ناله و گريه حاضران بلند شد و زمزمههاى اعتراض از اطراف مجلس به گوش مىرسيد.
يزى كه حو مجلس را بشدت بر عليه خود مىديد، رو به دختران امام حسين عليهالسلام كرد و گفت: «ابنة اخى! انا لهذا كنت اكره» «اى دختر برادرم! من بدانچه كردهاند، راضى نبودم»(65) ، به قولى به اين مرجانه بد گفت و همه چيز را به او نسبت داد!(66)
بهر حال دستور داد تا سر مقدس امام حسين عليهالسلام را در قصر بياويزند(67) و اهل بيت را به خانهاى كه براى آنها آماده شده بود، ببرند، و على بن الحسين عليهالسلام نيز با آنان بود، و آن خانه در كنار قصر يزيد بود(68).
صداى ناله جانگداز زنان و دختران اهل بيت عليهالسلام همه جا را پر كرده بود و مردم شام با ايشان هم ناله شده بودند. زنان يزيد، دختران معاويه و ابوسفيان نيز زيور آلات خود را به دور افكندند و لباس عز پوشيده و در كنار اهل بيت عليهالسلام به ناله و عزا پرداختند(69).