ابو برزه اسلمى(48) گفت: اى يزيد! واى بر تو! بر دندانهاى حسين پسر فاطمه چوب مىزنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همين لبها و دندانها را مىبوسيد و به حسن و حسين عليها السلام مىفرمود: شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد!
يزيد با شنيدن اين جملات در خشم شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند(49).
يزيد همانگونه كه با چوب بر لب و دهان مبارك امام حسين عليهالسلام مىزد، رو به سر مبارك كرده فرمود: اى جسين! نواختن مرا چگونه ديدى ؟!
كنيزى كه از قصر يزيد بيرون آمده بود، آن صحنه دلخراش را چون ديد، گفت: خدا دست و پايت را از بدن جدا كند و به آتش دينا پيش از آتش آخرت، بسوزاند، اى ملعون! دندانهايى كه رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم بارها آنها را مىبوسيد چوب مىزنى ؟!
يزيد گفت: اين چه سخنى است كه در اين مجلس بر زبان مىآورى ؟! خدا سر از بدنت جدا كند!
كنيزك گفت: اى يزيد! من در حالتى ميان خواب و بيدارى بودم، مشاهده كردم كه در آسمان گشوده شد و نردبانى از نور را ديدم كه بر زمين آمد، و دو نوجوان كه لباسهاى سبز رنگى در بر داشتند از آن نردبان به زير آمدند، بساطى از زبر جد بهشتى براى آنها گسترده شد كه نور آن از شرق تا غرب را فرا گرفت - و آن بساط در ميان خانهاى بود - به ناگاه مردى با صورتى همانند ماه و ميان قامت از آن نردبان به زيرآمد و در كنار آن سفره نشست و با صداى بلند فرمود: پدرم آدم! به زير آى! پدرم ابراهيم! و اى برادرم موسى! و اى برادم عيسى! به زير آئيد! سپس بانويى را ديدم كه ايستاده و موى خود را پريشان كرده و فرياد مىزند: حوا! ساره! خواهرم مريم! و مادرم خديجه! و زير آئيد، و هاتفى گفت: اين فاطمه زهرا، دختر محمد مصطفى و همسر على مرتضى و مادر سيد الشهداء حسين كشته زمين كربلا صلى الله عليهم اجمعين است.
آنگاه فاطمه زهرا عليها السلام گفت: اى پدر! نمى بينى كه امت تو با فرزندم حسين چه كردند ؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشدت گريست و همراهان او نيز با او گريستند، سپس روى به جانب حضرت آدم نمود و گفت: پدرم آدم! نمى بينى ستمگران بعد از من، با فرزندم حسين چه كردند ؟! شفاعت من در روز قيامت به آنان نخواهد رسيد.
حضرت آدم گريست و ديگران نيز گريه كردند و فرشتگان خدا به گريه در آمدند، سپس گروه زيادى را ديدم كه قريب به هشتاد هزار مرد بودند و در پيشاپيش آنها نوجوانى قرار داشت و پرچم سبز رنگى در دستش بود و در دست آن گروه بيشمار سلاحهاى آتشين بود و آنها را حركت مىدادند و مىگفتند: اى آتش! صاحب ابن خانه - يزيد بن معاويه - را بگير! و در آن هنگام، تو را ديدم كه فرياد مىزنى: آتش! آتش! و كجا راه گريزى از آتش است ؟!
يزيد چون خواب آن كنيزك را شنيد، گفت: واى بر تو! اين چه سخنى بود ؟! مىخواستى مرا در برابر مردم شرمنده كنى ؟! سپس دستور داد تا سر از بدن آن كنيزك جدا كردند!(50)
سپس يزيد آب جو طلب كرد(51) و از آن مىنوشيد و به ياران خود مىداد و مىگفت: اين شرابى است مبارك و از بركت آن اين است كه اولين بارى كه ما از آن مىنوشيم سر دشمنى ما (حسين) بر سر سفره ماست، و خوان طعام مابه همين خاطر گسترده است و با خيالى راحت و مطمئن غذا مىخوريم و شراب مىنوشيم.
سكينه عليها السلام مىفرمايد: بخدا سوگند من از يزيد كافرتر، ستمكارتر و سنگدلتر نديدهام!(52)
سفير روم و مجلس يزيد
سفير روم كه شاهد اين صحنههاى دلخراش بود، رو به يزيد كرد و گفت: اين سر كيست كه در مقابل توست ؟
يزيد با تعجب پرسيد: براى چه اين سؤال را مىكنى ؟
گفت: چون به روم بازگردم، از من درباره آنچه كه ديدهام سؤال كنند، و بايد علت اين شادى و سرور را بدانم كه با قيصر روم در ميان بگذارم تا او نيز خشنود گردد!
يزيد گفت: اين سر حسين پسر فاطمه دختر محمد است.
سفير پرسيد: اين محمد، همان پيغمبر شماست ؟!
يزيد گفت: آرى.
سفير دگرباره پرسيد: پدر او كيست ؟
يزيد گفت: على بن ابى طالب، پسر عموى رسول خدا است.
سفير گفت: نابود گرديد با چنين آئينى كه داريد!! دين من بهتر از دين توست! زيرا پدر من از نبيرگان داود است و ميان من و داود، پدران بسيار قرار گرفتهاند و مرا پيروان آئين احترام كنند و جاى سم آن خرى كه عيسى يك بار بر آن سوار شده بود در كلسائى است كه مردم به زيارت آن مىروند، و شما فرزند پيغمبر خويش را مىكشيد! با اينكه جز دخترى در ميانه واسطه نيست!! اين دين شما چگونه دينى است ؟!(53)