0

درشام چه گذشت؟ (1)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

درشام چه گذشت؟ (1)

وضعيت اعتقادى مردم شام
در اينجا وضعيت روحى و اعتقادى مردم شام را به اختصار بيان مى‏كنيم:
شام و نواحى آن كه معاويه قريب چهل سال بر آن استيلا داشته و اهالى آن عموما" تازه مسلمان بودند و از روزى كه ار مسيحيت به اسلام گرويدند جز خاندان ابوسفيان و دست نشانده‏هاى آنان كه در اين منطقه حكومت مى‏كردند كسى را نمى شناختند، لذا اسلام مردم شام، اسلامى بود كه بنى اميه به آنها تعليم كرده بودند!
بنابراين اهل بيت عليه‏م السلام در چنين منطقه‏اى وارد شدند كه معاويه آنان را با اسلام دلخواه خود تربيت كرده بود و از نظر اخلاق و دستورات عملى اسلام از معاويه و دست نشانده‏هاى او پيروى مى‏كردند! فراموش نكنيم كه در جنگ صفين، معاويه با لطائف الحيل آن جمعيت فراوان را كه متجاوز از صد هزار نفر بودند، به مخالفت با امير المؤمنين عليه‏السلام بسيج كرد و آنچنان بر ضد على عليه‏السلام تبليغات كرده بود كه مردم شام او و خاندان او را واجب القتل مى‏دانستند! و بر منابر، على و خاندان او عليه‏م السلام را دشنام مى‏دادند!!
به همين جهت آنقدر بر اهل بيت عليه‏م السلام در شام سخت‏گذشت كه وقتى از يكى از اهل بيت سؤال كردند كه: در اين سفر در كجا به شما سخت‏تر گذشت ؟! در پاسخ فرمود: شام! و تا سه مرتبه آن را تكرار فرمود.
در همين رابطه نقل شده كه امام چهارم عليه‏السلام فرمود:
فياليت لم انظر دمشق و لم اكن
يرانى يزيد فى البلاد اسيره(1)(2)
البته در ميان اهالى شهرهاى شام افرادى علاقمند به خاندان پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم ‏السلام وجود داشته‏اند كه با طرفداران بنى اميه و احيانا" با حاملان سر مقدس امام حسين عليه‏السلام برخورد كرده و درگير شده‏اند، ولى تعداد آنها نسبت به مخالفان بسيار ناچيز بوده است!
شواهد بر اين مدعا زياد است از جمله وقتى كاروان اسيران را به درب مسجد شام آوردند، پير مردى شامى جلو آمد و گفت: خدا را سپاس مى‏گويم كه شما را كشت و نابود كرد!! و يزيد را بر شما مسلط ساخت! و شهرها را از مردان شما رهايى بخشيد!! على بن الحسين عليه‏السلام به او فرمود: اى پيرمرد! آيا قرآن خوانده‏اى ؟
گفت: آرى!
فرمود: آيا اين آيه را خوانده‏اى (قل لا اسئلكم عليه اجرا" الاَ المودة فى القربى) ؟!(3)
پيرمرد گفت: آرى تلاوت كرده‏ام!
امام سجاد عليه‏السلام فرمود: ما قربى هستيم ؛ اى پيرمرد! آيا اين آيه را قرائت كرده‏اى (و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى) ؟!(4)
گفت: آرى!
على بن الحسين عليه ‏السلام فرمود: قربى ما هستيم ؛ اى پيرمرد! آيا اين آيه را قرائت كرده‏اى (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا") ؟!(5)
آن پير مرد گفت: آرى!
على بن الحسين عليه‏ السلام فرمود: اى پيرمرد! ما اهل بيتى هستيم كه به آيه تطهير اختصاص داده شديم!
راوى مى‏گويد: آن پيرمرد سكوت كرد و از آن سخني كه گفته بود، پشيمان شد، آنگاه روى به على بن الحسين عليه‏السلام كرد و گفت: تو را بخدا سوگند! شما همان خاندان هستيد!؟علي بن الحسين (ع) فرمود: به خدا طهارت هستيم و بحق جدمان رسول خدا ما همان خاندانيم.
آن پيرمرد گريست و عمامه خود را از سر بر گرفت و سر بسوى آسمان برداشت و گفت: خدآيا! من از دشمنان ال محمد خواه از انسيان باشند و يا از جنيان به درگاه تو بيزارى مى‏جويم، سپس به حضرت عرض كرد: آيا براى من توبه و بازگشتى وجود دارد ؟
على بن الحسين عليه‏السلام فرمود: آرى! اگر توبه كنى خدا بر تو ببخشايد، و تو با ما خواهى بود.
آن پيرمرد گفت: من از آنچه گفته و كرده‏ام، توبه مى‏كنم.
راوى مى‏گويد: خبر توبه آن پيرمرد به يزيد بن معاويه رسيد و دستور داد تا او را بكشند!(6)
سهل بن سعد الساعدى(7)
سهل مى‏گويد: بسوى بيت المقدس حركت كردم تا به دمشق رسيدم، شهرى را ديدم با رودخانه‏هاى پر آب و درختان انبوه كه بر در و ديوار آن پرده‏هاى ديبا آويخته شده بود و مردم شادى مى‏كردند، و زنانى را ديدم كه دف و طبل مى‏زدند!! با خود گفتم براى شاميان عيدى نيست كه ما ندانيم! پس گروهى را ديدم كه با يكديگر سخن مى‏گفتند، به آنان گفتم: براى مردم شام عيدى هست كه ما از آن بى خبريم ؟!
گفتند: اى پيرمرد! گويا تو مردى اعرابى و بيانگردى !
گفتم: من سهل بن سعدم كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديده‏ام.
گفتند: اى سهل! تعجب نمى كنى كه چرا آسمان خون نمى بارد ؟ و زمين ساكنان خود را فرو نمى برد ؟!
گفتم: مگر چه روى داده است ؟!
گفتند: اين سر حسين فرزند محمد است كه از عراق به ارمغان آورده‏اند!
گفتم: واعجبا! سر حسين عليه‏السلام را آورده‏اند و مردم شادى مى‏كنند ؟ از كدام دوازده آنان را وارد مى‏كنند ؟ آنان اشاره به دروزه‏اى نمودند كه آن را باب ساعات مى‏گفتند.
در آن هنگام كه با آن افراد سرگرم گفتگو بودم، ديدم كه پرچمهاى يكى پس از ديگرى نمايان شد، ابتدا سرى نورانى و زيبا را بر سر نيزه ديدم احساس كردم مى‏خندد و آن سر مبارك حضرت ابوالفضل العباس بن على عليه‏السلام بود، سپس سوارى را ديدم كه نيزه‏اى در دست داشت و سر مبارك امام حسين عليه‏السلام بر آن قرار داشت!(8) و آن سر از نظر صورت، شبيه‏ترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، و شكوه و عظمتى فوق العاده داشت و نور از او مى‏تابيد، محاسنش حاكى از پيرى بود اما خضاب شده بود، چشمانى گشاده و ابروانى باريك و پيوسته د
اشت، پيشانى مباركش بلند و ميان بينى حضرت مقدارى برآمده بود، و در حالى كه لبخندى بر لبان مباركش داشت چشم بسوى شرق دوخته بود، و باد محاسن شريفش را به چپ و راست حركت مى‏داد، گويى امير المؤمنين عليه‏السلام بود(9) . و آن نيزه را مردى به نام عمرو بن منذر در دست گرفته و پيش مى‏آمد.
ام كلثوم را ديدم كه چادرى سخت كهنه بر سر گرفته و روى خود را بسته بود.
بر امام زين العابدين و اهل خاندان او سلام كرده خود را معرفى نمودم، گفتند: اگر بتوانى چيزى به اين نيزه دار كه سر امام را مى‏برد، بده تا بيشتر برود و در اينجا نايستد! كه ما از تماشاچيان در زحمتيم!
رفتم و يكصدر درهم به آن نيزده دار دادم كه شتاب كند و از بانوان دور شود ؛ كار بدين منوال بود تا سرها را به نزد يزيد بردند(10).

پنج شنبه 14 دی 1391  1:13 AM
تشکرات از این پست
siasport23
دسترسی سریع به انجمن ها