0

عاشوراى حسينى (1)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

عاشوراى حسينى (1)

بالاخره، حوادث پست سر هم مانند حلقه هاى زنجير قرار گرفت و در حقيقت ، داستان بدين جا رسيد و مشخص و يقينى شد كه دو رديف حق و باطل ، به طور جدى مقابل هم قرار گرفته اند. البته منظور از دو رديف حق و باطل ، حمايتگران حق و حمايتگران باطل است . چون باطل پست تر از آن است كه در مقابل حق قرار بگيرد و با آن جنگ تن به تن داشته باشد. پس ‍ باطل و حق مقابل هم قرار نمى گيرند، بلكه حاميان حق و حمايتگران حقيقت در مقابل حمايتگران باطل قرار مى گيرند. گاهى قدرت با حمايتگران حق است و اينان پيروز مى شوند. گاهى قدرت با حمايتگران باطل است ، كه در ظاهر پيروزند ولى در واقع، شكستى جبران ناپذير نصيب آن ها مى شود، اگرچه در ظاهر، قدرت دست آن ها باشد و حمايتگران حق را از بين ببرند و متلاشى كنند. اين منطق بسيار ضعيفى است كه ناشى از عدم توجه يا عدم دقت است كه بعضى به عنوان صاحب نظر در تاريخ معروف شدند و گفتند: هميشه حق با باطل روياروى مى شود، و قدرت هميشه بر حق پيروز است . اين مطلب عاميانه است. خود قدرت، مقابل حق نيست و باطل هم مقابل حق نيست . آن چه مقابل حق است ، حمايتگران باطل است . حمايتگران باطل در مقابل حمايتگران حق قرار مى گيرند. مثلا شما تصور كنيد فردا ويروسى در مغز تمام نفوس روى زمين بيفتد و بگويند: 5/7=2*2. آيا در اين صورت ؛ 4=2*2 شكست مى خورد؟ اگرچه يك نفر هم نباشد كه بگويد ((دو ضرب در دو مساوى با چهار است ))، قطعا شكست نمى خورد. يا اين كه فردا تمام مردم روى زمين ، نه فقط فردا، بلكه از آغاز تاريخ ، هر انسانى كه در روى زمين متولد شده ، اگر اشتباه كند و بگويد كه شر بهتر از خير است ، آيا اين قانون كه خير بهتر از شر است شكست مى خورد؟ اين مردم هستند كه شكست مى خورند. خير از شر بهتر است . همه انسان ها طالب خير هستند. مثلا فردا تمام مردم اتفاق كنند كه جبر بهتر از آزادى است - البته منظورم از آزادى ، آزادى مسؤ ولانه است ، نه بى بندوبارى . آن بى بندوبارى اصلا بدترين زنجير است .
آزادى مسؤ ولانه و معقولانه اى كه باعث افزايش كمالات انسانى است - اگر تمام دنيا بر اين عقيده (جبر بهتر از آزادى است )، اتفاق نظر داشته باشند، سخنى دروغ مى گويند. اگر چنين چيزى باشد، خطا رفته اند.
آزادى مسؤ ولانه و آزادى معقولانه ، در جوهر شخصيت كمالجوى انسان هاست .
به هر حال، جريان به همين جا رسيد كه تواريخ دارند. چون بعضى از جوانان هاى ما از خود حادثه به طور مرتب اطلاعى ندارند، و خوب است اگر امكان داشته باشد، چنين كلاسى در سال هاى آينده براى امام حسين (عليه السلام) تشكيل شود و انسان آن حادثه را هم از ابتدا بيان كند، سپس ‍ آن را قطعه قطعه تفسير كند، زيرا ما از همان آغاز با اين داستان ماءنوس بوديم و آن هايى كه سنشان تا حدودى گذشته است، مى دانند كلا حادثه چيست. ولى جوانان ما با اين حادثه {به صورت} تكه تكه روبه رو هستند. مثلا يك چيزى شنيده اند، اما نمى دانند قضيه اش چيست. يا مطالبى شنيده و نشنيده ايد. با اجازه شما، آن چه را كه انجام شده است، بيان مى كنم. {البته} با يك توضيح كه آن را مرحوم محدث قمى (رحمه الله تعالى عليه)، در نفس ‍ المهموم آورده، و تقريبا مورد اتفاق تواريخ است. علاوه بر تاريخ طبرى، اغلب تواريخى كه در دست مسلمان هاست، نقل كرده اند.
نزديك شب بود و هوا كم كم تاريك مى شد. امام حسين (عليه السلام) اصحاب خود را جمع كرد. جدى ترين لحظات اولاد آدم ، موقع نزديكى شهادت با شرافت است اوست . حسين به جهت اين كه پسر على بود، يك لحظه از عمرش بدون جدى بودن نگذشت . به خصوص حادثه اى بزرگ كه در پيش است . انسان با تمام شخصيت در اين حادثه حركت مى كند، و ديگر هيچ بعدى از شخصيت آدمى بيكار نيست . تمام قواى مغزى و روانى متمركز است . حضرت سجاد مى گويد:
فدنوت منه لاسمع ما يقول لهم و انا اذ ذاك مريض فسمعت اءبى يقول لاصحابه (1)
((من بيمار بودم ، ولى نزديك شدم تا ببينم چه مى گويد. ديدم پدرم به يارانش اين طور مى فرمود)):
اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء. اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فى الدين و جعلت لنا اسماعا وابصارا و افئده فاجعلنا من الشاكرين (2)
((من شكر و ثناى خداوندى را به جاى مى آورم (بهترين ثنا و شكر). ستايش ‍ او را مى گويم براى هر شادى و اندوهى (براى هرگونه گشايش و گرفتارى ). خداوندا، حمد تو را مى گويم كه ما را تكريم فرمودى به نبوت (ما را در دودمان پيغمبر قرار دادى ). قرآن را بر ما تعليم فرمودى . دين را بر ما تفهيم نمودى و براى ما گوش هاى شنوا و چشم هاى بينا و دل هاى نيك (جوان ) قرار دادى . اينك ، در ميان اين همه بلا و خطر، از تو مى خواهيم كه ما را از بندگان شكر گزارت محسوب نمايى .))
يعنى من همان حسين هستم كه در موقع شادى ، آن گونه خدا را حمد مى كردم ، و الان هم كه تمام زمين و آسمان را بر من تنگ گرفته اند، خدا را همان گونه حمد مى گويم . هيچ روزنه رهايى ديده نمى شود، اما حمد من در اين موقع به خدايم ، همان حمد است و هيچ فرقى نكرده است . احمده على السراء و الضراء، ((ستايش او را مى گويم براى هر شادى و اندوهى )). اگر حمد و ثنا و عبادتش فقط موقع شادى ها بود، آن وقت ، ديگر او حسين نبود.
اين جمله را مختصرى تفسير مى كنم و دقت بفرماييد. يعنى همان گونه كه قرار گرفتن در دودمان نبوت عنايت خداوندى است ، آدمى بايد صفا و خلوص داشته باشد تا خدا به او كمك كند كه قرآن و دين را بفهمد، و خود سر وارد اين مسائل سازنده نشود. {حضرت مى فرمايد}: ((تو به ما قرآن را تفهيم فرمودى و ما را در دين آگاه ساختى . خدايا، تو به ما گوش هايى شنوا دادى . بينايى ها دادى . دل هايى دادى )). فاجعلنا من الشاكرين . ((ما را از شكرگزاران قرار بده )). شما خودتان به اين دعاى با اين آرامش دقت كنيد. مثل اين است كه در كنار دودمانش و در وطنش ، در آرام ترين حال با خدا نيايش مى كند. اين است كه مى گويند و در تواريخ هم هست : در روز عاشورا ديديم كه حالت روانى اين مرد، ذره اى مختل نيست . كاملا طبيعى و جدى است و حتى بعضى از تواريخ دارد؛ هرچه كه مصيبت ايشان بيشتر مى شد، برافروخته تر مى شد و حالت درخشندگى بيشترى پيدا مى كرد. آرامش را ملاحظه كنيد:
اما بعد، فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل و لا افضل من اهل بيتى ، فجزاكم الله عنى خيرا. الا و انى لاظن يوما لنا من هولاء(3)
((من سراغ ندارم ، {نمى دانم } يارانى با وفاتر از ياران من ، و يارانى بهتر از ياران من ، و اهل بيتى نيكوكارتر از اهل بيت من . خداوند از طرف من ، خودش به شما پاداش بدهد. آگاه باشيد! كه گمان من آن است كه روز سختى را با اينان دارم .))
تمام حوادث دست به هم داده ، و فردا را براى من پيش آورده است . من آشكارا به شما مى گويم ، صريح و بى پرده ، نه با اشاره ، نه با ترس و وحشت كه به ترس و وحشت من رحم كنيد و بگوييد كه حسين از يك حال وحشت خبر مى داد، كه فردايش چه خواهد شد؛ پس بنشينيم اين مرد را تنها نگذاريم . اين ها فردا فقط با من كار دارند. اين جمله را تمام تواريخ دارند. به قدرى اين سخنان لحظات اول امشب متواتر است كه مثل اين كه شما خودتان مشاهده مى كنيد. يعنى در تمام تواريخ ، چه عالم تشيع و چه برادران تسنن ، اين قضيه را گفته اند كه صريح و بى پرده ، سخنان خود را فرمود، سپس آنان را آزاد گذاشت . فرمود: من گمان دارم ، يعنى به نظرم مى رسد، فردا آخرين روز من است . يعنى روزى است كه ديگر معلوم نيست به غروب برسد. معلوم نيست تا پايان روز، ما در اين دنيا زنده بمانيم . من در مورد فردا، اين طور حدس مى زنم :
الا و انى قد اذنت لكم فانطلقوا جميعا فى حل ليس عليكم منى ذمام و هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملا و لياءخذ كل واحد منكم بيد رجل من اهل بيتى و تفرقوا فى سواد هذا الليل و ذرونى و هؤ لاء القوم فانهم لا يريدون (يطلبون ) غيرى (4)
((آگاه باشيد! به همه شما اجازه دادم ، اعلام مى كنم ، اذن دادم كه برخيزيد و برويد، بدون اين كه هيچ بيعتى از من بر شما باشد. شب فرا رسيده است ، آن را غنيمت بشماريد و در تمام شب به راه ادامه دهيد. هر يك از شما نيز دست مردى از خاندانم را بگيرد و در سياهى شب متفرق شويد، و مرا با اين قوم كه جز مرا نمى خواهند، واگذاريد.))
از طرف من ، اين عهد و تعهد باز است . اينك ، شب است و ما در شب قرار گرفته ايم . تاريكى شب همه جا را فرا گرفته است . برخيزيد اين شب را براى خود سپر قرار بدهيد تا همديگر را نبينيد كه اگر خيال مى كنيد من نگاه كنم ، از من خجالت بكشيد. شايد مضمون فرمايش ايشان ، اين باشد كه من هم نگاه نمى كنم ، چون هوا هم تاريك است. متفرق شويد. در سياهى اين شب ، رو به شهرها و آبادى هاى خود برويد تا خداوند شما، اين قضيه را باز كند و برطرف كند. فانهم لا يريدون (يطلبون) غيرى. ((اين مردم مرا مى خواهند و فقط اگر ضربه به من بزنند، اگر مرا بكشند، ديگر از طلب كردن غير من، دست خواهند برداشت)).
بداءهم بهذا القول العباس بن على . اين سخن را عباس بن على (برادرش ‍ ابوالفضل ) شروع كرده است ، و بقيه هم اظهار موافقت كردند. برادرانش ، فرزندانش ، پسران برادرش و دو فرزند عبدالله بن جعفر، كه دو فرزند حضرت زينب (عليه السلام) مى شوند، اولين كسانى هستند كه سخن گفتند، اين ها بودند كه گفتند: آيا ما اين كار را بكنيم؟ آيا درست است كه ما شما را تنها بگذاريم؟
لم نفعل هذا؟ لنبقى بعدك ؟ لا ارانا الله ذلك اءبدا(5)
((ما چنين نخواهيم كرد. ما بعد از تو زنده نخواهيم ماند و خداوند ما را زنده ندارد.))
كه بعد از شما بخواهيم زنده باشيم . مثال : ماهى را از دريا بيرون بيندازيد و بگوييد زنده بمان . {قطعا ماهى بدون آب ، حيات و زندگى نخواهد داشت}. منظور ياران حسين هم اين بود: الان حيات ما وابسته به توست . زندگى ما يعنى چه ؟ آيا ما تو را در اين حال بگذاريم و برويم ؟ آيا بعد از آن ، ما زنده ايم ؟ اصلا همان طور كه عرض كردم ، زندگى ، چهره تمام نماى هستى را دارد. گاهى زندگى، از يك قطره آب هم ناچيزتر مى شود. آن موقعى است كه انسان از معشوق و از مبداء فيض خود ببرد، همان گونه كه كودك از پستان مادر و ماهى از آب دريا ببرد. لم نفعل هذا (ذلك)؟ لنبقى بعدك؟ اين كار را چه طور انجام دهيم؟ به امام حسين عرض كردند: لنحيا (لنبقى) بعدك ؟. ((آيا بعد از تو زنده بمانيم ؟! يا اباعبدالله ، تفسير آن زندگى بعد از تو چيست ؟ ما براى آن زندگى تفسير نداريم . آيا اصلا قيافه تو، از چشمان ما دور خواهد شد؟ اگر قرن ها در اين دنيا زندگى كنيم، اين لحظه تو، اين نگاه هاى تو، اين حالت ربانى ، آيا خواهد گذاشت تا ما نفس بكشيم و بگويد {حسين را تنها} گذاشتيد و رفتيد؟ لنبقى بعدك ؟ لا ارانا الله ذلك ابدا. ((خدا چنين زندگى اى را به ما نشان ندهد.)) بقيه اصحاب نيز سخنانى در همان مضمون گفتند كه :
والله لا نفارقك ولكن انفسنا لك الفداء، نقيك بنحورنا و جباهنا و ايدينا فاذا نحن قتلنا كنا و فينا و قضينا ما علينا(6)
(((اى حسين ) به خدا سوگند، ما از تو جدا نمى شويم . ما جان هاى خود را فداى تو مى كنيم و گردن ها و روى ها و دستانمان را سپر تو مى نماييم و آن گاه كه در راه جهاد تو كشته شويم ، افتخار مى كنيم كه به پيمان الهى وفا نموده و به وظيفه دينى و انسانى خود عمل كرده ايم .))
سپس امام حسين (عليه السلام) رو به فرزندان عقيل كرد و فرمود:
حسبكم من القتل بمسلم ، اذهبوا فقد اذنت لكم (7)
((قتل يار شما براى شما كافى است (مسلم شما شهيد شده است و شما به همين شهادت او قناعت كنيد).
برويد كه من محققا به شما اجازه دادم .))
آن ها گفتند: سبحان الله . مردم و تاريخ به ما چه خواهند گفت ؟ و ما نقول للناس . ((ما به مردم چه خواهيم گفت ))؟ به مردم زنده و مردمى كه خواهند آمد و زنده خواهند شد، به نام تاريخ ، آن ها به ما چه خواهند گفت ؟ يا اباعبدالله ، به ما خواهند گفت كه اين ها انسان هايى بودند كه ؛ بزرگ و سرور و آقاى مطلق شان را رها كردند و در حال شدت احتياج به دفاع ، از آن مرد دفاع نكردند. و الله لا نفعل ، ((سوگند به خدا چنين كارى نمى كنيم )). ما جان هاى خودمان را براى تو فدا مى كنيم . اموال و دودمانمان را فدا خواهيم كرد تا به همان مقصدى كه تو مى روى ، ما هم به دنبال تو برويم . اين هم از پاسخ بچه هاى مسلم و اولاد عقيل .
مسلم بن عوسجه برخاست و گفت :
اءنحن نخلى عنك ؟ فبما نعتذر الى الله فى اداء حقك ؟ لا والله حتى اءطعن فى صدورهم برمحى و اضربهم بسيفى ما ثبت قائمه فى يدى ولو لم يكن معى سلاحى اقاتلهم به ، لقذفتهم بالحجاره والله لا نخليك حتى يعلم الله اءنا قد حفظنا غيبه رسول الله فيك ، والله لو علمت انى اقتل ثم احيى ثم احرق حياثم اذرى - يفعل ذلك بى سبعين مره - ما فارقتك حتى القى حمامى دونك ، فكيف لا افعل ذلك و انما هى قتله واحده ، ثم هى الكرامه التى لا انقضاء لها اءبدا(8)
((آيا ما از تو دست برداريم ؟ آن گاه ، ما چه عذر و بهانه اى درباره پرداختن حق تو، به درگاه خدا ببريم ؟ به خدا قسم (دست از تو برندارم ) تا نيزه به سينه دشمنانت بكوبم و با شمشير خود، اينان را بزنم تا قائمه اش در دست من است ، و اگر سلاح جنگ نيز نداشته باشم ، با سنگ جنگ خواهم كرد. به خدا دست از تو برندارم تا خدا بداند كه ما حرمت پيغمبرش را درباره تو رعايت نموديم . به خدا سوگند اگر بدانم كه كشته خواهم شد، سپس زنده شوم ، آن گاه مرا بسوزانند و دوباره زنده ام كنند و به بادم دهند، و هفتادبار اين كار را با من بكنند، دست از تو برندارم تا مرگ خويش را در يارى تو دريابم . چگونه اين كار را نكنم ، با اين كه جز يك كشتن بيش نيست ، سپس ‍ آن را كرامتى است كه هرگز پايان ندارد.
تو بر ما حق دارى ، حق امامت و حق تعليم طرق كمال دارى . تو بر ما حق حيات دارى . چگونه اين حق را به جاى نياورده ، تو را رها كنيم و برويم ؟ سوگند به خدا، من با نيزه و شمشيرى كه در دست دارم ، مادام كه دسته اى از اين ها در دستم مانده است ، مبارزه خواهم كرد، اگر هم سلاحى نداشته باشم ، با سنگ با اين ها مبارزه خواهم كرد. ولو لم يكن معى سلاحى اقاتلهم به ، لقذفتهم بالحجاره . من با اين ها (يزيديان ) با سنگ جنگ خواهم كرد. سوگند به خدا، ما تو را رها نخواهيم كرد، تا خدا بداند كه ما حق پيغمبر را حفظ كرديم و در مقابل پيامبرش شرمنده نيستيم . به خدا سوگند، اگر بدانم كشته مى شوم ، سپس زنده مى شوم ، سپس كشته مى شوم ، بعد سوزانده مى شوم و گرد و خاكستر وجودم به هوا مى رود، هرگز از تو رها نخواهم شد و تو را رها نخواهم كرد.
اين جاذبيت از چيست ؟ امام هم كه آنان را از قيد تعهد آزاد كرده بود، پس ‍ اين جذبه چيست ؟ خدايا!
انسان شناسان ما را بيدار كن ! چنان كه قبلا در اين درسمان ، فرياد ما بر سر همين بود كه حيات چه دارد؟
عكس العملى هم كه ياران حسين از خود بروز مى دهند، عواطف محض و عواطف عاميانه و احساسات خام نيست . پس چه جاذبيتى در آن مرد ديده اند كه مى گويند: تو را رها نخواهيم كرد. آيا مى دانيد ((تو را)) يعنى چه ؟ يعنى سعادت ابدى را رها نخواهيم كرد. تو اكنون تجسمى از سعادت ابدى ما و تاريخ گوياى كمال انسانى هستى . چه طور ما ايمان را رها كنيم ! در چهره مبارك حسين چه اثرى از حيات مى ديدند كه وقتى در هدف حيات خودشان غوطه ور بودند، او را مى ديدند و با ديدن او، هدف زندگى خود را نيز مشاهده مى كردند؟ آنان دقيقا او را يك زنده مى ديدند، نه يك مرده . طعم زندگى خود را احساس نموده و هدف زندگى خودشان را مى ديدند و مى گفتند: اين هم هدفى است كه اكنون در درون آن غوطه وريم .
يا اباعبدالله كجا برويم ؟ چگونه ما اين كار را نكنيم (از تو دفاع نكنيم ؟) بالاخره ، مرگ فراخواهد رسيد و حيات را از ما خواهد گرفت . بعد از آن هم ابديت است .
همه شما داستان حر را مى دانيد كه در روز عاشورا، اين مرد چه كار كرد و حسين چه كار كرد. اين جا مجددا بياييد سرى به زندگى بزنيم . تمام بحث من در اين مدت پيرامون همين زندگى بود، كه بياييد زندگى را به شوخى نگيريم . فرداى آن روز، يكى از روات كه در دستگاه عمربن سعد بود، مى گفت : ديدم حر مى لرزد و مضطرب است . در صورتى كه او از شجاعان و بزرگ ترين دلاوران عراق و كوفه ، هم چنين فرمانده بسيار مهم همان لشكر بود، و آن قدر اهميت داشت كه او را فرستادند براى اين كه حسين را در مسير گرفتار كند. مى گويد: در راه ديدم كه او (حر) مى لرزد. اى حيات ، چگونه شكوفا مى شوى ، وقتى كه مى گويى آينده و فردايى هم هست ؟ اى حيات ، در اين موقعيت با ما با چه منطقى صحبت مى كنى ؟ اى حيات و اى زندگى ، منطق خود را با ما آشنا فرما. لرزش حر براى چه بود؟ لرزش و اضطراب او مربوط به آن روز نيست . اگر كناره گيرى هم مى كرد، هيچ طورى نمى شد. حتى به همسر و فرزندان خود هم مى گفت ، من فرماندهى ام را به جاى آوردم و پيروز برگشتم . آيا اين پيروزى يا شكست ابدى يك انسان بود؟
مى گويد: ديدم حر خيلى مضطرب است . چون احساس كرد، يا گمان داشت كه من خواهم گفت كه حر از لشكر عمربن سعد دور مى شود، و گزارش مى دهم و او را دستگير مى كنند. {حر} به من گفت : آيا امروز اسب خود را آب دادى يا نه ؟ گفتم بله . سپس رو به طرف فرات عقب عقب كشيد كه مثلا مى روم تا به اسبم آب بدهم . ناگهان تدريجا با چند دقيقه فكر و با چند دقيقه انديشه ، از منهاى بى نهايت رو به مثبت بى نهايت حركت كرد. چند دقيقه فكر و چند دقيقه انديشه ، چه كار مى كند؟ شقاوت بى نهايت را به سعادت ابدى مبدل مى كند. نام او هم حربن يزيد رياحى بود. همان گونه كه چنان كرد و تاريخ هم چنان نشان مى دهد و در مقابل چشمان ماست . متاءسفانه به علت ضيق وقت ، اين حقايق را نتوانسته ام در بحث حقيقت حيات بيان كنم . ان شاءالله دعا كنيد كه بعدا اين مسائل فلسفه حيات ، دقيقا مطرح شود.
ممكن است درباره فلسفه حيات ، بيست جلد كتاب بخوانيم ، اما اين طور مغز قضيه عملا به دست ما نيايد. اين عمل است كه اين (حر) لرزيده است . حالا برگردد و چه بگويد؟ آيا برگردد به حسين بگويد من توبه كردم ؟ آيا خجالت نمى كشد؟ در حالى كه {ظاهرا} اين حادثه را به وجود آورده است . ارزش حيات به قدرى است كه مى گويد ولو خجالت بكشم ، اگرچه از شرم سرافكنده بشوم ، اما بايد بروم و اين زندگى ام را كه اكنون به توفان افتاده است ، نجات بدهم . حر وقتى مراجعت كرد، گفت : ((اى مردم ، من خيال نمى كردم {چنين باشد}. آيا واقعا شما مى خواهيد با اين مرد (حسين ) بجنگيد؟)) تواريخ مى گويند، معلوم مى شود كه حر اصلا اطمينان نداشت كه كار به جنگ بكشد. فكر مى كرد وقتى مساءله به جاى حساس رسيد، اين ها (لشكر عمربن سعد) خواهند گفت بسيار خوب ، يا اباعبدالله شما آزاديد كه هر جا مى خواهيد برويد.
همان طور كه امام حسين در موقع رويارويى با حر گفت : رهايم كن و دست بردار تا من به طرف بيابان بروم و ببينم كار مسلمان ها به كجا مى رسد. در بعضى از تاريخ ‌ها آمده است كه حر قسم خورد و گفت : يا اباعبدالله من نمى دانستم ، اصلا احتمال نمى دادم كه اين مردم اين گونه با تو روبه رو بشوند.


همان گونه كه تواريخ مى گويند، حر بسيار مؤ دب رفتار كرد. حتى حضرت فرمود: برو نمازت را بخوان و ما هم با خودمان نمازمان را مى خوانيم . حر گفت نه ، اى پسر فاطمه ! شما نماز را اقامه مى كنيد، ما نيز پشت سر شما نماز خواهيم خواند. بياييد ما اين كار را از حربن يزيد بياموزيم كه ادب را رها نكنيم و ادب شخصيت را از دست ندهيم . از خدا توفيق ادب مى جوييم . ادب و حيا و شرم ، حر را به اين جا كشانيد.
از خدا جوييم توفيق ادب

بى ادب محروم ماند از لطف رب

مى رود هر روز در حجره ى برين

تاببيند چارقى با پوستين

زان كه هستى سخت مستى آورد

عقل از سر شرم از دل مى برد

نگذاريد اين شرم از بين برود. شرم و حيا را حفظ كنيد. حربن يزيد رياحى را، شرم و حيا نجات داد. از اول با شرم به حسين نگاه مى كرد. لذا، {در آن جا كه حر با لشكريانش جلوى امام حسين را گرفت }، حضرت فرمود برو كنار؛ ثكلتك امك ((مادرت به عزايت بنشيند)). حر عرض كرد: يا ابا عبدالله ، مادر من يك زن معمولى عرب است . اگر كسى ديگر در اين حال بود و مادرم را اين طور ذكر مى كرد، من نمى گذشتم و انتقام اين سخن را از او مى گرفتم . اما تو پسر فاطمه هستى . حر، اين ادب را داشت . {بياييد} در ادب سبك نباشيم و اخلاق تاءدب داشته باشيم .
اين طور كه مرحوم محدث قمى رحمة الله عليه مى فرمايد: فتكلم جماعه اصحابه ، ((پس با جماعتى از اصحاب خودش صحبت كرد)). سخن همه آنان (ياران حسين ) شبيه به هم بود. مثل اين كه به يك كانون نور وصل بودند.
مركزشان يك كانون بود و كارشان روى تقليد نبود، كه چون او گفت ، من هم همان را مى گويم . همان گونه كه وقتى كليد برق را مى زنيد، صد عدد لامپ ، بدون تقليد يك لامپ از لامپى ديگر روشن مى شود، لامپ اين مساءله هم از مركز روشن شده بود. در واقع ، مركز، لامپ آنان را روشن كرد. همه آن ها يك مطلب شبيه به هم گفتند: ((سوگند به خدا، از تو جدا نخواهيم شد، و ما جان هايمان را براى تو فدا خواهيم كرد. يا اباعبدالله !
آيا مى دانى با چه چيزى دفاع خواهيم كرد؟ با دل ها و با پيشانى هايمان كه تيرها به آن ها بخورد. با اين بدن هايمان كه شمشيرها تكه تكه اش كنند. از تو دفاع خواهيم كرد)).
لبسوا القلوب على الدروع و اقبلوا

يتهافتون على ذهاب الانفس ‍

((آنان دل ها را از روى زره ها پوشيده بودند و در سبقت به كشته شدن ، رو در روى يكديگر قرار داشتند.))
ياران امام حسين ، به جاى اين كه زره بپوشند، قلب خود را روى زره قرار داده بودند. مى گفتند: ((با قلب ، با پيشانى و با سينه هايمان از تو دفاع خواهيم كرد)). اين مطلب ، مورد اتفاق همه آنان بود.))
گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر

اين مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم ؟

اى حسين ، اى اباعبدالله ! مى خواهم بعد از تو به يك نفر محبت بورزم ، به چه كسى محبت بورزم ؟
مى خواهم بعد از تو عشقى بورزم . مى خواهم بعد از تو گرايشى پيدا كنم . مى خواهم از اين جا، از تو روى گردان شوم و در اين دنيا يك بلى بگويم ، به چه كسى بله بگويم ؟ خدايا اينان در چه مغناطيس و در چه جاذبه اى قرار گرفته بودند؟ جريان اين ها چه بوده است ؟ اگر زندگى معنا شود، اصلا هيچ كس بحث از هدف زندگى نمى كند، زيرا در درون ماهيت اين زندگى ، هدفش نهفته است . والا، اشخاصى را مى بينيد كه هفتاد يا هشتاد سال ، مقدارى خوردند و خوابيدند و حقوق مردم را پايمال كردند. هم چنين، زندگى را با كمى شوخى و كمى هم جدى سپرى كردند؛ حال، فلسفه اين زندگى چيست؟ معطل نشويد! اين نوع زندگى پوچ است و فلسفه ندارد. آقاى آلبركامو، چرا وقت خود را تلف مى كنيد و انرژى مغزتان را حفظ نمى كنيد؟
هم چنين ، بعضى از غربى ها و شرقى هاى دنباله رو، چرا مغزتان را خراب مى كنيد؟ اين زندگى معلوم است كه فلسفه و هدف ندارد. از آن زندگى بحث كنيد كه درباره زندگى ، حقايقى را مى گويد كه همان شعر حافظ را به ياد آدمى مى آورد:
هنگام تنگدستى در عيش و كوش و مستى

كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را

آيا فلسفه اى بالاتر از اين عمل حسين بن على سراغ داريد؟ حركت حسين، موج فلسفه و موج حيات است. هيهات منا الذله. تاريخ هم نيست، زيرا با چشم خودمان، چند سال پيش ديديم كه همين جوانان و مردم، هيهات مناالذله گفتند و روى تمام اين جامعه را - به اصطلاح تا چند نسل - سفيد كردند. خدا روى آنان را سفيد كند و آن هايى كه شهيد شدند، خدا واقعا رحمتشان كند.
هيهات مناالذله . محال است ما به ذلت تن بدهيم . آنان منطق حيات را شكوفا كردند و حيات شكوفا شد. اين بحث مورد نظر ماست. در آن وضعيت حساس ، به محمدبن بشر حضرمى كه از صحابه بود، گفتند پسر تو در سر حدات رى اسير شده است .
گفت : به خدا، هم او را و هم جان خود را در راه خدا حساب مى كنم . حسين را كجا رها كنم و بروم ؟
بگذاريد پسرم اسير شود. آيا من بعد از حسين زنده بمانم ؟ حسين سخن او را شنيد و فرمود: خدايت رحمت كند، من تو را حلال كردم ، برو پسرت را نجات بده .
معناى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق اين است . فلسفه بعثت من پيغمبر، كه پشت سر ابراهيم آمده ام ، كه او پشت سر نوح آمده است ، كه او پشت سر آدم آمده است . لاتمم مكارم الاخلاق است . براى اين كه اخلاق را تكميل كنم . كار اخلاق اين است . امروز به بعضى از دوستان عرض كردم كه اخلاق چيست ؟ آيا بايد آن را در پانصد صفحه تعريف كنيم ؟ در يك جمله ؛ اخلاق يعنى ؛ شكوفايى حقيقت درون آدمى ، كه نشاء و بذر آن را خود خداوند كاشته است .
حضرت به محمدبن بشر حضر مى فرمود: برو و او (پسرت ) را آزاد كن . گفت : كجا بروم ؟ چگونه تو را در اين حال رها كنم ؟ اكلتنى السباع ...، ((اگر درنده ها مرا تكه تكه كنند، از تو دست برنمى دارم)). سباع جمع سَبع (يعنى درنده ها). پسر كدام است ؟ تمام موجوديت من و دودمانم الان در جاذبيت تو هستيم . حضرت فرمود: پس اين چند تكه لباس را بگير و بده به پسر ديگر خود، يعنى آن برادر ديگر را آن جا بفرست، بلكه بتواند او را آزاد كند. آن لباس ها در حدود هزار دينار قيمت داشت . آن پدر در چه حالى و در چه وضعى امام خود را رها نمى كند، و مى گويد: من گذشتم. يعنى بگذار پسرم اسير شود و اقلا من اسير نفسم نشوم .
حالا او (پسرم ) اسير فيزيكى شده است ، آيا من اسير روحى شوم ؟ حضرت او را واقعا آزاد كرد. منظور حضرت ، اين نبود كه خداوند تو را رحمت كند، يا اين كه من از شما راضى هستم . فرمود اگر راهى دارد كه او را آزاد كنيم ، بيا اين لباس هاى من . برو به برادرش بگو او را آزاد كند. اين است شكوفايى گل حقيقت درون انسان ها كه از ديدگاه انبيا، ((اخلاق )) ناميده مى شود.
سيد بحرانى رحمة الله عليه در مدينه المعاجز و در روايتى مرسل ، مى گويد كه : اين روايت از حضرت سجاد (عليه السلام) شنيده شد كه مى گفت : روزى كه پدرم در آن روز شهيد شد، شب قبل از آن ، اهل بيت و تمام ياران خود را جمع كرد و گفت: ((اين تاريكى را براى خودتان سپر بگيريد و از دورِ من برويد، من شما را آزاد كردم )). البته جمله مزبور را قبلا نيز عرض كرده بودم و براى تاءكيد عبارات ، مجددا بيان شد.
وقتى كه حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) فرمود همه شما فردا شهيد مى شويد، قاسم بن الحسن ، عليه و على ابيه السلام و الصلوه گفت : عمو جان ، آيا من هم شهيد مى شوم ؟ او هنوز به بلوغ نرسيده بود. حالا ابا عبدالله چه كار كند؟ آيا بگويد تو هم بايد شهيد بشوى ؟ عين همان سخنان ابراهيم {كه به فرزندش اسماعيل گفت }.
دين ابراهيم اين است - فاءنظر ماذا ترى (9) - ابراهيم به پسرش گفت: ((من در خواب مى بينم كه تو را ذبح مى كنم، نظر تو چيست ؟))
حضرت فرمود: قاسم ، مرگ در نظر تو چيست ؟ وحدت منطق را ملاحظه كنيد كه چه طور همه اين ها با هم وفق دارند، واقعه عاشورا، چند سال بعد از دوران حضرت ابراهيم بود؟ به نظرم شايد بيش از دو هزار سال . البته رقم دقيق عرض نمى كنم ، قرن ها گذشته است. اما منطق، يك منطق است. حضرت گفت : فرزند برادرم ، مرگ براى تو چگونه است ؟ او هم عرض كرد: عموجان ؛ احلى من العسل ((از عسل شيرين تر است )).
فرمود تو هم شهيد مى شوى ، اما بعد از يك سختى بسيار ناگوار كه شايد بقيه به آن سختى دچار نشوند. روز عاشورا، به حضرت قاسم خيلى سخت گذشت . اما او قبول كرد و پذيرفت .
در همين تاريخ است كه شهادت آن طفل شيرخوار را هم حضرت خبر داد و فرمود: من فردا به طرف خيمه ها برمى گردم كه ببينم آيا مى توان آبى پيدا كرد؟ و اين طفل شيرخوار را به دستم مى گيرم ، او را هم شهيد مى كنند. در تاريخ است كه شب قبل ، خبر آن را داده بود.
يك بار يا چندبار، قطعا با عمربن سعد صحبت كرده اند. سى نفر از ايشان با هم آمدند. هر دو گفتند عقب برويد تا بنشينيم و صحبت كنيم . امام حسين و عمربن سعد با هم صحبت كردند، و حامى حق با حامى باطل ، هر دو به راه خود بازگشتند. او به راه خود و اين هم به راه خود. كلمات حسين در عمربن سعد تاءثير نكرد. البته در تواريخ نقل است كه معلوم نشده است كه اين دو چه صحبتى كردند، ولى اين مقدار هست كه حسين ، دليل و منطق خود را روشن كرده بود كه بگذار من بروم به يك طرفى و كارى ندارم ، تا ببينم كار به كجا مى رسد. مسلما اين هم در تواريخ ذكر شده كه چنين ملاقاتى صورت گرفته است .
شيخ مفيد مى گويد، حضرت سجاد (عليه السلام) فرمود: شب قبل از شهادت پدرم ، من بيمار بودم و پرستارى ام را عمه ام به عهده گرفته بود. من ديدم پدرم ، آرام از كنارى عبور مى كرد و در گوشه اى از خيمه ها نشست .
همان لحظه ديدم كه وابسته ابوذر غفارى (10) هم با حسين بود و شمشير خود را اصلاح مى كرد. رفتم و ديدم پدرم اين اشعار را مى خواند:
1- يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

2- من طالب و صاحب قتيل

والدهر لايقنع بالبديل

3- و انما الامر الى الجليل

و كل حى سالك سبيلى (11)

1- ((اى روزگار! اف بر تو كه چنين يارى هستى . چه قدر آغاز (صبح ) و انجام (شب ) دارى .))
2- ((چه قدر طالب و صاحب {حق } را كشتى . و روزگار هرگز به جانشينى قانع نمى شود.))
3- ((و هر زنده اى راه مرا خواهد پيمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جليل ختم مى شود.))
حضرت سجاد مى گويد: من نتوانستم خوددارى كنم ، منقلب شدم و اشك ام جارى شد. عمه ام زينب زن بود، قلب او خيلى رقيق بود و بسيار شديد ناراحت شد. وقتى به حضور پدرم رسيد، انقلاب خيلى عميق عمه ام را ديد و دست خود را به قلب او كشيد و گفت : ((خواهرم ! مالكيت به خود را از دست نده . خودت را داشته باش . پدرم ، جدم ، مادرم ، همه از من بهتر بودند، اما آنان نيز رفتند. اين راه ، راه الهى است )). تفسير آن را عرض ‍ مى كنم :
{اى زينب!} تو بايد اين ماءموريت را به آخر برسانى . اى قهرمان دوم داستان كربلا، زنده كننده داستان تويى . چرا اين قدر دستپاچه شده اى ؟ {حضرت سجاد} مى گفت من توانستم خودم را آرام كنم ، ولى عمه ام زينب از حال رفت . حال غش به او دست داد، زيرا زياد گريه كرد. اين جمله هم در تاريخ عاشورا آمده است :
وقتى آن ها خواستند حمله را شروع كنند، حضرت به ابوالفضل فرمود: برادر برو به آن ها بگو چرا حمله كرديد و چه مى خواهيد؟ آن ها همان سخن خبيث خود را تكرار كردند كه : ما مى خواهيم تو بيعت كنى ، يا تو را پيش ‍ عبيدالله بن زياد ببريم . حضرت فرمود: برادر، به آن ها بگو امشب را به ما مهلت بدهند.
بعضى از آن ها كه خبيث ترين افراد بودند، خواستند مهلت ندهند. درباره اين موضوع ميان آنان اختلاف افتاد. بعضى گفتند: اگر غير مسلمان ها از ما مهلت مى خواستند، ما مهلت مى داديم . اين پسر پيغمبر است .
آدم تعجب مى كند كه مى گويند پسر پيغمبر! كدام حلالتان را حرام كرده و كدام حرامتان را حلال كرده است ؟
چه خون ناحقى ريخته است ؟
اى جوانان ! هوى و هوس ، انسان را به اين مراحل مى رساند. با اين كه مى دانستند، اما استدلال كردند.
گفتند اين پسر پيغمبر است و مهلت مى خواهد، آيا شما مهلت نمى دهيد؟ و همان طور كه مى دانيد، در روز عاشورا، هرچه امام حسين به آن ها احتجاج كرد، هيچ كدام را نتوانستند جواب بدهند. شرم باد بر شما!
سرافكنده باشيد اى جنايتكاران تاريخ ! به اين مرد نتوانستند جواب بدهند. امام حسين (عليه السلام) گفت : ((من چه كرده ام ؟ شما مى گوييد جابربن عبدالله انصارى ، ابوسعيد خدرى ، سهل بن سعد انصارى و زيدبن ارقم ، از صحابه پيغمبر هستند. از آنان بپرسيد من چه كسى هستم ؟ آيا شما مرا نمى شناسيد و به جاى نمى آوريد؟
{از آنان} بپرسيد كه گناه من چيست ؟ مگر شما به من نامه ننوشته ايد؟)) حر هم گفت شما نامه نوشته ايد و اين فرد (حسين) را به اين جا آورده ايد، من كه نامه ننوشته ام .
(حر وقتى برگشت ، توبه اش قبول شد. برگشت بجنگد و جنگيد. گفت من كه نامه ننوشته بودم ، شما نوشته بوديد. اين چه وقاحتى است ؟ البته كلمه وقاحت را من عرض مى كنم . گفت : آيا واقعا با حسين مى خواهيد بجنگيد؟)
بالاخره . غلبه با كسانى بود كه گفتند مهلت بدهيد. آن وقت تا صبح اين ها (حسينيان ) معلوم است چه كردند. شبى كه ديگر روز آن ، آخرين روز آنان بود. آخرين شبى بود كه به خود مى ديدند و شب وداع با جهان هستى بود. شب وداع با اين ستارگانى بود كه ميليون ها سال درخشيدند. زير آن ها چه حوادثى اتفاق افتاده و آن شب هم شاهد چنين حادثه اى بودند.
همه آن ها تا صبح نخوابيدند. نماز قيام مى خواندند و يا از خدا طلب استغفار مى كردند. استغفرالله ربى و اتوب اليه . معناى استغفار چنين است : ((خدايا بازگشت ما به سوى توست )). و چه حالتى روحانى است . در آن هنگام ، اين طرف (حسينيان) در چه حال و آن طرف (يزيديان ) در چه حال بودند!؟
رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور

در خلايق مى رود تا نفخ صور(12)

از جهان دو بانگ مى آيد به ضد

تا كدامين را تو باشى مستعد(13)

پروردگارا! ما را از طرفداران بانگ حق بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از پيروان آنان كه صداى حق را در اين تاريخ طنين انداز كرده اند، قرار بده .
خداوندا! پروردگارا! خدماتى كه در اين روزها - آقايان و خواهران - درباره بنده تو حسين انجام مى دهند و سال به سال هم رونقش بيشتر مى شود (هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ) نه فقط نمى ميرد، بلكه روز به روز انبساطش بيشتر مى شود، قبول بفرما. خدايا! از كسانى كه كلمه عشق را به مسائل پايين تنزل داده و مردم را از عظمت اين كلمه سازنده محروم كردند، انتقام بگير.
خدايا! پروردگارا! اين عشق حسينى و الهى را از ما مگير. پروردگارا! ما را موفق بدار تا از اين عشق، حداكثر بهره بردارى را بنماييم .
خداوندا! پروردگارا! همان طور كه پدران ما را موفق كردى دامان حسين را به دست ما دادند، ما را نيز موفق بدار، تا دامان حسين را به اين جوانانمان بسپاريم .
((آمين))
---------------------------------------------
1-نفس المهموم قمى ، ص 227 - بحارالانوار، مجلسى ، ج 44، صص 392 و 393.
2-نفس المهموم ، ص 227 - تاريخ طبرى ، ج 5، ص 418 - الكامل ، ابن اثير، چاپ 1387 هق ، چاپ بيروت ، ج 3، ص 285.
3-همان ماءخذ.
4-همان ماءخذ.
5-نفس المهموم ، قمى ، ص 227 و 228 - الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 3، ص 285، چاپ 1387 هق بيروت .
6-تاريخ طبرى ، ج 5، صص 419 و 420 - لهوف ، ص 40.
7-الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ص 285 - نفس المهموم ، قمى ، ص 228 - نهايه الارب ، النويرى ، ج 20، صص 434، 435.
8-نفس المهموم ، قمى ، صص 228 و 229 - الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، چاپ 1387 هق ، بيروت ، ج 3، ص 285.
9-سوره صافات ، آيه 102.
10-در تاريخ طبرى ، نام هُوَى و در ارشاد شيخ مفيد، نام جون ، وابسته ابوذر غفارى ذكر شده است .
11-تاريخ طبرى ، ج 5، صص 420 و 421 - نفس المهموم ، قمى ، صص 232 و 233.
12-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج 1، ص 343.
13-همان ماءخذ. ج 10، ص 242.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى

سه شنبه 12 دی 1391  4:15 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها