اين منطق اسلام بود: و شاورهم فى الامر(6) ((در كار {ها} با آنان مشورت كن)).
همه چيز را همگان دانند، و امرهم شورى بينهم (7) ((امر بين مسلمانان ، مربوط به مشورت است )).
آيت الله العظمى مرحوم آقا ميرزا محمدحسين نائينى رحمة الله عليه ، استاد مسلم اساتيد ما در نجف ، (خدا واقعا روح او را شاد كند، كه آن موقع چه قدر روشن بود) در تنبيه الامه و تنزيه المله ، موارد بسيارى را ذكر مى كند كه پيغمبر با انسان ها و با تابعين خودش مشورت كرد. نه اين كه پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) بگويد: ((فقط من مى دانم ! فقط هرچه كه من مى گويم .)) اعتبار و ارزش انسان ها را اصلا ناديده گرفتن ، اولين قانون و اين كه انسان به انسان ها به نحوى ديگر نگاه كند و بگويد: اين ها وسيله ، من هم هدف ، {درست نيست}. (خدايا! خودت مغز ما را از ضرر اين درد حفظ فرما). گاهى با همين ديدگاه ، ما به ديگران نگاه مى كنيم ، كه وسيله من باشند، چرا؟ عين همان ارزشى كه تو پيش خدا دارى ، او هم دارد. آيا من فقط آتش بيار معركه تو و تو آتش بيار معركه من باشى ؟ آيا حساب نمى كنى كه :
- همان خدايى كه تو را آفريد، مرا نيز آفريده است .
- همان هدف اعلاى زندگى كه بر بالاى سر تو پر مى زند، روى سر من هم پر مى زند.
- همان ماده خاكى كه با آن ، پدر و مادر بزرگ ما سلام الله عليهما آفريده شده اند، همه ما نيز از آن خاك آفريده شده ايم .
- همه ما در استعداد و سرمايه انسانى شريكيم . تو بر من چه برترى دارى ؟ مگر با تقوا!
ان اكرمكم عندالله اتقيكم (8)
((ارجمندترين شما نزد خدا، پرهيزكارترين شماست .))
- كرامت ذاتى را بنده هم دارم ، همان گونه كه تو دارى ! در قرآن مجيد و لقد كرمنا بنى هاشم ! يا؛ و لقد كرمنا عرب ! و لقد كرمنا العرب ! يا؛ و لقد كرمنا فلان نژاد نيست . قرآن مى فرمايد:
و لقد كرمنا بنى آدم (9)
((به راستى ، ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم .))
از آغاز خلقت ، اين موجود بزرگ در روى زمين ، به عنوان خليفه الله فى الارض است . لذا، همه از اين جهت مساويند.
اين همه عربده و مستى و ناسازى چيست
نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
اى يزيديانِ روزگاران ، آيا نمى دانيد كه ؛ نه همه همره و هم قافله و همزادند؟
آيا چنين نيست كه اگر يك انسان را بدون دليل بكشيد، مثل اين است كه همه انسان ها را كشته ايد، و اگر كسى را احيا كرديد، مثل اين است كه همه انسان ها را احيا كرده ايد؟ اين دليل بر اين نمى شود كه همه انسان ها زير يك مشيت حركت مى كنند؟ اما اگر برترى دارى ، بر مبناى برترى تقواست .
3- نقض قانون تساوى و عدل در حقوق و تكاليف ، ميان طبقات و افراد.
بياييد ما همين چند نفر، از اين درسى كه مى خوانيم ، نكته اى ياد بگيريم و آن اين است : به قانون احترام بگذاريم . اگر قانون، قانون است، احترام بگذاريم. والله، يكى از انگيزه هاى كشته شدن حسين ، همين قضيه است كه قانون را زير پا گذاشته بودند. قسم خوردم ، بياييد به مساءله قانون اهميت بدهيد. اگر بحث در خود قانون است . {البته} آن يكى بحثى است ، كه بايد در مورد قانون بحث شود. اما وقتى جامعه ، يك حقيقتى را به عنوان قانون تلقى كرد، شما را به جان حسين، {به آن قانون} احترام بگذاريد. شما را به خون حسين ، بياييد احترام بگذاريد و در مقابل قانون ، آن قدر شوخى نكنيد.
حكمت آموز نخستين سقراط
كه غبار از رخ حكمت بستر
مشعلى بود كه در تاريكى
خوش درخشيد و بفرسود و فسرد
سرو آزاد حكيمان روزى
كه خرافات به زندانش برد
زود بودش سفر مرگ ولى
گل مگر دير تواند پژمرد
پس {سقراط} حرفش چه بود سم شوكران را به اختيار گرفت و آشاميد؟
گفت بايد همه جا قانون را
محترم ديد و مقدس بشمرد
همه تواريخ نوشته اند، كه افلاطون مى توانست اين پيرمرد (سقراط) را از زندان نجات بدهد. چون شخصيت افلاطون خيلى قوى بود. پدر سقراط يك مجسمه ساز و مادرش هم يك ماما بود. اما افلاطون به عنوان يك استاد در آتن شناخته شده بود، به عنوان شخصيتى كه مى توانست آتن را بر هم بزند. چون پدرِ مادريش سولون، قانون گذار يونان بود، و به او مى گفتند افلاطون الهى. يعنى از طرف مادر، يك شخصيت بسيار جا افتاده اى داشت. افلاطون چند بار گفت استاد، من تو را مى توانم نجات بدهم. اما او (سقراط) پاسخ داد كه؛ يك عمر همين قانون مرا زنده نگه داشته است، اگر چه خطا باشد، من به احترام اين قانون، زهر را خواهم خورد.
آيا متوجه مى شويد؟ مخصوصا من با جوان ترها صحبت مى كنم . (سقراط) گفت من نمى توانم . البته استدلال ايشان ، الان براى ما مورد بحث است . اما مى خواهم احترام قانون را بگويم . حالا آيا اين كار ايشان درست بود يا نه ، يك بحث كلاسيكى و آكادميكى مى خواهد كه طلبتان باشد. نيز تحليل تاريخى مى خواهد كه مساءله ديگرى است . اما اين كه احترام به قانون گذاشت ، مهم است . {سقراط} به افلاطون گفت :
تو مى بينى كه من به سوى ابديت حركت مى كنم، آيا مى خواهى مرا برگردانى و دوباره كلاف اين ماده و ماديات را به گردن من بپيچانى؟ بگذار حركتم را بكنم و بروم، لذا، غربى ها نوشته اند، ارسطو به ما خيلى نكته ها آموخت، ولى سقراط انسان ساخت.
ان شاءالله جوانان و بزرگان ما قول مى دهند كه ما از امسال در كلاس هاى آكادميك و دانشگاهى حسين (عليه السلام) اين {احترام به قانون} را ياد بگيريم و بيشتر فكر كنيم كه قانون يعنى چه و عظمت آن چيست ؟
شما مى توانيد به عظمت خدا سوگند بخوريد كه يكى از انگيزه هاى كشته شدن حسين ، اين بود كه قانون به هم خورده و عظمت قانون از بين رفته بود.
در رابطه با احترام به قانون ، مثلا چراغ قرمز است و شخصى اين قانون را نقض مى كند. بايد بررسى كرد آيا چشم او داراى است ، يا مغزش دچار اختلال شده است ؟ اگر مغز سالم است ، پس چشم ايراد دارد. اگر چشم سالم است ، پس مغز خراب است و بهتر است اين شخص زودتر به پزشك مراجعه كند.
منظورم از احترام به قانون ، مثالى بود كه عرض كردم و ان شاءالله كه مى بخشيد:
زان حديث تلخ مى گويم تو را
تا ز تلخى ها فرو شويم تو را
حركت حسين درس است و با درس نمى توان شوخى كرد. ما مى خواهيم ببينيم از حسين چه درس هايى مى توانيم فرا بگيريم ؟ در آن زمان ، قانون شكنى راه افتاده بود. قوانين پشت سر هم ، يكى پس از ديگرى مى شكست و مى افتاد زير پاى مى خواهم هاى نژادپرستى ! ببينيد اين مطلب چه قدر براى عرب مفيد است . اسلام آمد عرب و عجم را برداشت . اسلام آمد مرزها را برداشت . در صورتى كه قرآن مى گفت :
فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى (10)
((پس حكم كن به حق ، و پيروى مكن هواى (خواهش ) نفس را.))
اين {به ظاهر} شكست دادن حق ، شكست دادن خويش است ، زيرا حق شكست نمى خورد.
من سؤ الى از شما دارم و مى دانم جواب همه شما چيست . فرض كنيم اگر فردا صبح (يك فرض محال در مسائل علمى به ما كمك مى كند، اگرچه امكان پذير نباشد)، خبر رسيد كه پنج ميليارد و نيم نفوس روى زمين بلند شدند و گفتند: حاصل 2*2، رقم هفت مميز پانصد صفر و سه مى شود. ما خواهيم گفت : پنج ميليارد و نيم نفر اشتباه فرمودند؛ زيرا خلاف حق گفتند. 4=2*2 است . آيا تصديق خواهيد نمود يا نه ؟
بگذاريد بگويند. حقيقت كه شكست نمى خورد. حاميان حقيقت به زحمت مى افتند - همان گونه كه شايد قبلا عرض كردم - حاميان حقيقت به زحمت افتاده و كالبد قفس بدنشان را تقديم مى كنند. شمشير آن قفس را مى شكند، روح از آن رها مى شود و به مركز خودش مى رود. حق از بين نمى رود. ممكن نشد تا اين سوءتفاهم را از مغز بشر بيرون بياوريم ! مى گويند: قدرت ، بر حق غلبه مى كند. قدرت ، بر حق پيروز است ؟!
اين نظرات را در كتاب هاى سياسى ، در فلسفه هاى سياسى و در فلسفه هاى جامعه شناسى هم مى بينيم . اگر در يك كتاب رمانتيك ببينيم يا در يك كتاب ادبى ببينيم ، آدم متاءثر نمى شود. اما شما چرا اين را در فلسفه هاى سياسى و در فلسفه هاى جامعه شناسى مى نويسيد؟ در مقابل حق ، ايستادگى نكنيد، زيرا خود قدرت يك حق و حقيقتى بزرگ است . هم اينك ، هستى براساس قدرت مى گردد. يكى از بزرگ ترين صفات ذاتى خدا، اين است كه قادر است . خداوند قادر است و قدرت دست اوست . يعنى يكى از بزرگ ترين حق ها، در اختيار اوست كه قدرت است . آن دست كيست كه قدرت را در مقابل حق قرار داده است . قدرت ، خودش حق است . منتها، بسته به اين است كه در اختيار چه كسى باشد؟
همين الكتريسيته كه ما اكنون در روشنايى آن مى نشينيم و بحث علمى ، بحث دينى ، يا بحث تاريخى مى كنيم ، قدرت در جريان است و انرژى مصرف مى شود. اين را بدانيد كه هيچ وقت ، حق با باطل جنگ تن به تن ندارد. جوانان عزيز، حق با باطل نمى ستيزد. باطل غلط مى كند كه در مقابل حق بايستد. اصلا امكان ندارد، زيرا باطل پوچ است .
جاء الحق و زهق الباطل (11)
((حق آمد و باطل ناچيز شد.))
باطل هميشه باطل است . معناى قدرت ، حق و حقيقت است . بطلان و تناقض باطل ، در درون آن است .
آن چه كه هست اين است : حمايتگران حق در طول تاريخ در مقابل حمايتگران باطل صف مى بندند. گاهى قدرت فيزيكى با اين هاست كه با باطل هستند و آن حمايتگران حق در ظاهر جا خالى مى كنند، ولى 4=2*2 است . اما به نحوى شبهه آوردند كه مردم بگويند 7=2*2 مى شود، ولى 4=2*2 هرگز در مقابل آن (7=2*2) نمى ايستد. اين نيست كه حق در مقابل باطل ايستاد و هر كس كه قدرت داشت ، پيروز شد.
اين را در نظر داشته باشيد كه سوءتفاهم نشود، حمايتگران چنين مى شوند. اگر دانش آموزى اين مطلب را مطرح كند، مى گويند دانش آموز است . اشخاصى اين مسائل را مطرح كردند كه بايد گفت اى آقاى محترم ؛
شما كه مى گوييد من متفكرم ، چگونه قدرت مى تواند در مقابل حق بايستد؟ نيچه و امثال ايشان ، اين مساءله را در نظر دارند، كه ناشى از عدم فهم است . نور درونى نيست . اگر در درون نور باشد، حقايق هم در مقابل انسان تسليم مى شوند و انسان با حقيقت در ارتباط قرار مى گيرد.
{پس همان طور كه گفته شد}: قانون تساوى و عدل در حقوق و تكاليف ، ميان طبقات و افراد، نقض شده بود؛ يعنى اين قانون هم زير پا رفته بود. قوم و خويش ها سر كار آمده بودند. كسانى كه فقط و فقط به سود طاغوت آن زمان و جباران آن زمان بودند و امتيازات زندگى را به آن ها (قوم و خويش ها) مى دادند. از اسلام ديگر چيزى نمانده بود. حسين بن على (عليه السلام) با چشم مباركش ديد كه آنان (ياران على ) رفتند و حالا هم مى ديد كه خود اصول پايمال مى شود.
و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل (12)
((اگر بين مردم حكم مى كنيد، به عدالت حكم كنيد.))
در بعضى از روايات دارد كه وقتى حاكم ، به عدالت حكم نكند، عرش خدا مى لرزد. يعنى زيربناى هستى متزلزل مى شود. عرش يعنى زيربنا (اگر به اصطلاح امروزى به كار ببريم ). عدالت است ، شوخى كه نيست . اين عبارت نمى دانم گفته كدام يك از بزرگان است :
((اى عدالت ، اگر بنا شود كه بگوييم در صفات عالى خداوندى ، بعد از صفات او، چه حقيقتى كرسىِ عظمت را زير خود دارد، مى گوييم تويى اى داد و دادگرى .))
امام حسين (عليه السلام) ديد كه دادگرى و عدالت را نيز به هم زده اند و عدل ، عدالت هم داشت پايمال مى شد.
اين درس ها متعلق به بشريت است ، اگر هوا و هوس بگذارد. مى خواهيد مطرح بفرماييد و بحث كنيد.
اين را درس قرار بدهيد و بگذاريد بشر بيدار بشود. اگر شما با بيدارها سروكار داشته باشيد، بهتر از تخدير شده هاست .
اى گردانندگان دنيا! بگذاريد انسان ها بيدار شوند و با انسان هاى بيدار سرو كار داشته باشيد، تا وجدان يك انسان هوشيار به شما تسليم شود و شما بر انسان ها حكومت كنيد. شما بر انسان هايى كه به حد كمال رسيده اند آقايى كنيد، سپس ببينيد خود شما چه عظمتى خواهيد داشت .
4. نقض شايستگى و استقامت در مديريت امور جامعه اسلامى .
اين كه هر انسان در جامعه ، ارزش خود را دريابد و ارزش ها مصنوعى نشود. ارزش هاى حقيقى باشند و كارها به ارزش برسند. خدايا، چه عظمتى است وقتى كه انسان ها بيايند و ارزش حقيقى كار خودشان را پيدا كنند، نه اين كه فقط رضايت داشته باشند. حمايت كننده ترين مكاتب از {قانون و ارزش كار}، به اين جا رسيده است كه مثلا كارگر رضايت داشته باشد. شايد كارگر از قيمت كارش باخبر نيست . اصلا شايد اضطرار دارد و نمى فهمد كارش يعنى چه . حالا ملاحظه كنيد در اسلام ارزش كار چيست :
و لا تبخسوا الناس اشيائهم (13)
((اشياء مردم را {اعم از كار و كالا}، از ارزش نيندازيد.))
اگر شما مى خواهيد به ايده اسلام و در مكتب اسلام زندگى كنيد، اين ها را از ارزش نيندازيد. اين نكته (آيه مذكور) در سه سوره ذكر شده است ، كه واقعا عجيب است .
هم چنين ، در آن زمان (حكومت آل اميه ) دانش انسان هايى كه واقعا دانشمند بودند {و شايستگى مديريت امور جامعه اسلامى را داشتند}، بى ارزش شده بود. در آن زمان (زمان پسر معاويه ، زمان آل اميه )، جاهل ها سر كار مى آمدند. معلوم است كه وقتى ارزش ها به هم خورد، جامعه ديگر روى صلاح نمى بيند.
مثلا اين آقا براى اين كار ارزش ندارد و آن يكى ارزش دارد. روايتى هست خيلى معروف و خيلى هم معتبر كه مضمونش خيلى عالى است . گاهى در فقه روايتى مى گوييم كه خودش مى گويد من از معصوم صادر شدم . خود روايت مى گويد كه من به رسول الهى مستندم . مى فرمايد:
((كسى كه در جامعه اى كارى را به عهده گرفت ، در حالى كه مى داند كسى بهتر از او مى تواند آن كار را انجام بدهد، بايد كارش را رها كند و به آن كه بهتر مى داند بسپارد.))
واقعا چه قدر عظمت دارد كسى كه بگويد اين كار، كار من نيست و من شنيدم آن شخص اين كار را بهتر مى تواند انجام بدهد و بهتر مى فهمد. آيا همه چيز را همگان دانند؟ خداوند متعال براى بقاى نسل آدم ، امتيازات را تقسيم فرموده است . يكى از نظر علمى و ديگرى از نظر مديريت قوى است. به عنوان مثال : من مديريت بلد نيستم و مى گويم كه مى خواهم مدير اين جمع باشم ! اين ادعا درست نيست. يا فرض بفرماييد كه من هنرمند نيستم و هنر كار من نيست . با تقليد هم نمى شود كه ؛ منم طاووس عليين شده. كلاغ در خم رنگرزى رفت و بيرون آمد، و گفت : منم طاووس عليين شده . آن هم نه طاووس دنيا، بلكه طاووس عالم ملكوت ، آن هم با رنگرزى ! طاووس ها خيلى زيادند. به قول متنبى :
اذا لم تستطع امرا فدعه
و جاوزه الى من يستطيع
((وقتى كه توانايى كار را ندارى ، آن را رها كن و به عهده كسى بگذار كه توانايى آن را دارد.))
وقتى كارى را بلد نيستيد، عهده دار آن نباشيد، زيرا به جامعه صدمه مى خورد. مثل اين است كه به من بگويند: شما درس فيزيك بدهيد.
يكى از دوستان - البته به شوخى - مى گفت كه اگر وقتى خواستيد مسافرت كنيد و سوار هواپيماى جت 747 شديد، و از همان جلوى كابين كه رد مى شديد، اگر در باز باشد و ديديد كه شيخ انصارى رحمة الله عليه به جاى خلبان نشسته است ، در آن لحظه چه مى كنيد؟ البته فرض محال است ، شيخ انصارى خلبان هواپيماى 747 نيست . واقعا شيخ مرتضى انصارى در رده بعد از معصوم است و خيلى عظمت دارد. بايد انصافا بگوييم تمام مجتهدين بعد از ايشان از سفره او تغذى كردند. بله ، ما دست ها و پاهاى او را هم مى بوسيم ، اما زود مى پريم پايين . اصلا خاك كفش پاى ايشان را توتياى چشممان مى كنيم ، اما بايد بدون معطلى از هواپيماى 747 پايين پريد. چون يك دفعه خداى ناخواسته موتور از كار مى افتد.
5- نقض عدالت در توزيع اقتصادى آن .
مدتى بود قوم و خويش بازى ها شروع شده بود و بادمجان دور قاب چين ها فعال بودند، با اين كه اين همه آيات ، اين همه كار خود پيغمبر در بيت المال ، نشان مى داد كه چگونه توزيع مى شود.
روايتى عرض مى كنم ، از اين جا شما نمونه اش را احساس مى كنيد كه جريان اسلام چه بود و به كجا رسيد كه حسين را وادار كرد تا چنين حادثه بى نظيرى را در تاريخ به وجود بياورد.
يك روز اميرالمؤمنين (عليه السلام) يك وسق (14) خرما براى كسى كه مستحق بود، فرستاد. يك نفر آن جا بود و گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين خرما را كه شما براى آن شخص فرستاديد، اولا او از شما نخواسته بود. (دقت كنيد و منطق را ببينيد.) اولا آن شخص از شما نخواسته بود. به على بن ابى طالب درس مى دهد! ثانيا هم دارد. اولا تصور كنيد اين انسان در مقابل چه كسى ايستاده و به چه شخصيتى ياد مى دهد. اى جهل ، اى نادانى ! چه كارها كه نمى كنى ! خدايا، ما را از نادانى هايمان رها بفرما! بعد گفت : ثانيا؛ اين {مقدار خرما} خيلى زياد است و كمتر از اين هم براى او كفايت مى كرد.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
لا كثرالله فى المؤمنين ضربك . اءعطى اءنا و انت تبخل (15)
((خدا امثال تو را در ميان مسلمان ها زياد نكند. من مى دهم ، تو بخل مى ورزى ؟))
معنايش اين است كه ؛ ((بميرى ان شاءالله )). چنين مؤ دبانه و... ان شاء الله خدا امثال تو را زياد نكند. من نمى دهم ، بلكه حق خود او و از بيت المال است .
اين جا يك نكته دارد. وقت كنيد آيا آن ها كه در فلسفه اسلامى و اقتصاد اسلامى ، در جامعه شناسى اسلام به طور مطلق ، در فرهنگ اسلام به معناى عام اظهارنظر مى كنند، مى فهمند يا نه ؟ يا اين هم يك دكور و يك ويترين است ؟ يكى از آن ملاك ها اين جاست . حضرت فرمود: لا كثرالله فى المؤ منين ضربك . ((خدا امثال تو را در جامعه اسلامى زياد نكند. من مى دهم تو بخل مى ورزى ))؟ معناى اداره زندگى جامعه ، معناى توزيع اسلامى حقيقى ، اين است كه حاكم نگذارد كسى در مقام سؤ ال (در خواست ) برآيد. حاكم پيش از اين كه كسى در مقام سؤ ال برآيد، بايد او را اداره كند. حالا جمله بعدى را دقت كنيد: ((و اگر حاكم صبر كند تا يك انسان درصدد سؤ ال برآيد - به اصطلاح دست باز كند و سؤ ال كند - و حاكم بعد از اين كه او سؤ ال كرد، مثلا معاش او را تضمين كند، در اين صورت وظيفه انجام نشده است ، بلكه معامله اى است )). (صلوات الله عليك يا اباالحسن ، صلوات الله عليك يا اميرالمؤمنين ). مى گويد در اين صورت وقتى كه حاكم چيزى مى خواهد بدهد، معامله اى است كه يك طرفش مقدارى معاش ، و طرفى ديگر، آبروى انسانى است كه مانند روى خود من كه حاكم اين مردمم ، ماءمور است كه روى خود را فقط در مقابل خدا بر خاك نهد. چرا به من تسليم بشود؟ كه به من پول بدهد تا به آن مقام برسد و من آبروى و لقد كرمنا را ببرم . مساءله اقتصاد در توزيع اين گونه است . از اين جا شما ملاحظه كنيد كه چه خبر است . بعد، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل . ببينيد مديريت اقتصادى جامعه در اسلام چيست . اين هم كه در آن زمان شكست خورده بود. آيا باز حسين قيام نكند؟ در حقيقت ، ستون هاى كاخ باعظمت مكتب ، يكى پس از ديگرى شكسته شده و ويران شده بود. مى خواهم عرض كنم كاخ . اين را جدى عرض مى كنم . اين انتقال فرهنگ ها در جوامع ، گاهى محسوس و مستقيم است . فرض بفرماييد كه از يونان ، فرهنگى به رم منتقل مى شود. يا از مسلمانان ، فرهنگى به غرب منتقل شد، كه خود آن ها (با انصاف هايشان) هم معترفند. مخصوصا فرهنگ علمى، در قرن سه و چهار و پنج هجرى . گاهى هم نامحسوس و ناملموس منتقل مى شود. يعنى اين طور نيست كه مردم يك كشور بنشينند و يك وقت ببينند كه فرهنگى در حال باريدن است . نخير، فرهنگ به طور ناملموس مى خزد. يك اصطلاح خزيدن داريم . وقتى كه او از آن طرف خزيدن اشباع شد، سپس علنى و آشكار مى شود و ديگر مانعى پيدا نمى كند.
اين داستان عدالت ورزى حسين و فرهنگ عدالت ، ناملموس در تمام كشورها حركت كرده است . اين نسيم ، محسوس نبود كه از كجا مى وزد. مردم هم اين قدر تحقيق ندارند كه بگويند شهادت حسين براى عدالت ، بهترين تفسيرى بود كه عدالت يعنى چه ؟ در جلوى خيمه ، فرزند خود را در آغوش گرفته بود و مى بوسيد، كه ناگهان تيرى آمد و بچه را شهيد كرد. او هم گفت : خدايا! رضا بقضائك . بيان اين حادثه ، تكرار شده و حادثه را ما بارها شنيده ايم . لذا، در مغز ما امرى عادى شده است . شما همين مورد را تحليل كنيد كه يعنى چه ؟ اين عدالت چيست كه اين طور مثل حسين عاشق دارد؟ اين خزيدن ناملموس در تمام فرهنگ ها اثر گذاشته است ، منتها بعضى جاها با واسطه .
6. نقض خيرخواهى و حق انتقاد.
اين يك حق بسيار مهمى است كه رقابت ها هميشه سازنده باشند، نه تضاد كشنده ، و نه اين كه فقط ((من )) مطرح باشد. رقابت ها هميشه بايد باشد. بيان اين كه اين جريان چنين است ، اگر ((ب )) باشد از راه ((ب )) برويم بهتر است ، ولى بدون مرض و بدون غرض . اين (خير خواهى و حق انتقاد) هم شكست خورده بود. كسى هم نمى توانست به اين يزيد و يزيديان بگويد كه وقتى آيه شريفه مى گويد: وشاورهم فى الامر، تو چرا حق نمى دهى كه يك نفر بحث كند و بگويد: تو كه فردا مى خواهى به مدينه حمله كنى و مدينه را قتل عام كنى ، اين كار درستى نيست ، اين كجاى دين است ؟ و يزيد حمله كرد. سه حادثه را يزيد به وجود آورده است . البته اين را مى بايست از پدرش پرسيد. ان شاءالله بايد مواظب باشيم تا درباره اولادمان مبالغه نكنيم . پدرش (معاويه ) اين كار را كرد، والا او مشغول هوى و هوسش بود. وقتى {معاويه } مرد و هلاك شد، به يزيد گفتند كه پدرت مرد. در آن هنگام يزيد در كجا بود؟ آيا در مسجد بود؟ يا در دانشگاه تدريس مى كرد؟ گفتند مخصوصا پدرت براى تو اين زمامدارى را تهيه كرده است . در صورتى كه امام حسين (عليه السلام) همان روز در مجلس {به معاويه } فرمود: آيا بس نيست ؟
وقتى معاويه آنان را در مدينه جمع كرد تا براى پسرش بيعت بگيرد، ابن عباس و بسيارى از مهاجرين و انصار بودند. حتى وقتى ابن عباس خواست صحبت كند، امام حسين فرمود ساكت باش و بگذار بگويد. در اين جا بفهميد حسين چه كسى بوده است . به ابن عباس گفت: ساكت باش . از اين جا احساس كنيد كه محبوبيت و شخصيت حسين چه بود كه ابن عباس را ساكت كرد. گفت بنشين و حرف نزن، بگذار حرفش را بزند. آن وقت حسين برخاست و گفت : ((آيا يك مطلب تاريك را مى خواستى بر ما روشن بسازى ؟ آيا يزيد خودش شخصيت خودش را روشن نكرده است؟ كيست كه پسر تو يزيد را نشناسد. تو درباره چيزى مى خواهى صحبت كنى ، مثل اين كه فقط تو مى دانى و مى فهمى كه چيست؟ او (يزيد)، خودش را در جامعه معرفى كرده است . بس است . مشك تو پر شده ، ديگر روزهاى آخر زندگى توست و رو به ابديت و به سراغ مسؤ وليت مى روى ، روز مسؤ وليت تو در پيش است)). آن كس كه خودش ادعا مى كرد كه من بر ادعايى از مؤمنين هستم ، و من كاتب وحى هستم، اين هم كارش بود.
اين شش مساءله ، ركن يا جزء دوم علل قيام امام حسين (عليه السلام) بود - و همان طور كه ملاحظه مى كنيد - هر يك از اين ها كافى بود كه يك قربانى مثل حسين داشته باشد. چه رسد به اين كه ، هر شش مورد كه عرض كردم ، وجود داشت . اين ها كليات است . خيلى مسائل ديگر مطرح بود كه مجموع آن ها و تك تك آن ها كافى بود كه حسين قيام كند، چه رسد به مجموع آن ها.
من درباره قانون به شما چه عرض كنم ؟ الحمدلله ، خود شما مى دانيد، ان شاءالله فقط اراده كنيم و انجام مى شود. هر يك از ما وقتى با اطرافيانمان ، يا خانواده مان دور هم نشستيم ، بگوييم : ما بايد به قانون عمل كنيم . اين درست نيست كه انسان اگر قدرت دارد، از زير قانون رد شود و {نهايتا} از اين قدرت براى سقوط خويش استفاده كند. عصا را به دست ما داده اند كه راه برويم ، نه اين كه بر سر خودمان بزنيم . انسان از آن قدرت كه مى خواهد استفاده كند - چه قدرت علمى و چه قدرت هاى ديگر - به هزاران شكل مى تواند استفاده كند. اگر كسى از موقعيت خودش استفاده كند براى اين كه خودش را از ميدان در ببرد و مثلا به او نگويند بايد بايستى ! نوبت تو نيست ، بايد چنين كنى ... آيا بايد از قانون فرار كند؟ اين {فرار از قانون } وقيح و ضد قانون است ، تضاد با خود انسان دارد. تضاد با قانون و تضاد با خود انسان است . اصلا زشت است .
خدايا! پروردگارا! ما را از درس هاى سازنده اى كه حسين به ما داده است ، برخوردار بفرما.
خدايا! پروردگارا! به جوانان ما، آن نورانيت را عنايت بفرما كه از حسين درس هايى را فرابگيرند.
خدايا! صفا و پاكيزگى فطرت جوانان ما را تداوم بخش ، و آنان را موفق بدار كه آلوده به كثافات نشوند.
پروردگارا! آنان كه در جامعه ما، تربيت نوباوگان ما را به عهده گرفته اند، در اين مسير الهى موفق و مؤ يد بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را از اشخاص قانون شكن محسوب مفرما.
پروردگارا! خداوندا! ما از حسينت تحفه مى خواهيم و قطعا مى دهد. خدايا! احترام قانون را بر ما قابل پذيرش بفرما.
يا اباعبدالله ! از خدا بخواه ، درك عظمت قانون و قانون گرايى را بر ما عنايت بفرمايد.
پروردگارا! خداوندا! پدران ، مادران و گذشتگان ما را كه اين شب ها را براى ما آماده كردند و از قرن ها پيش در چنين شب هايى نشستند و چيزهايى فراگرفتند، غريق رحمت بفرما.
((آمين))
---------------------------------------------
1-احياءالعلوم ، غزالى ، ج 3، ص 152.
شب هفتم محرم ، 6/4/1372.
2-نهج البلاغه ، خطبه 182.
3-همان ماءخذ.
4-همان ماءخذ.
5-نهج البلاغه ، خطبه 216.
6-سوره آل عمران ، آيه 159.
7-سوره شورى ، آيه 38.
8-سوره حجرات ، آيه 13.
9-سوره اسراء، آيه 70.
10-سوره ص ، آيه 26.
11-سوره اسراء، آيه 81.
12-سوره نساء، آيه 58.
13-سوره اعراف ، آيه 85 - سوره هود، آيه 85 - سوره شعرا، آيه 183.
14-وسق = تقريبا 40 كيلوگرم است .
15-وسائل الشيعه ، شيخ حر عاملى ، ج 2، ص 118.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى