در بحث گذشته عرض شد كه سرور شهيدان امام حسين (عليه السلام) در زندگانى خود، شاهد قضايا و حوادث بسيار بود و اين طور نبود كه فقط يك دفعه چشم باز كرد و يزيد و يزيديان را ديد. ساليانى بود كه اين مرد خون دل مى خورد. او با چشمان خود ديد كه مالك اشتر را از پدرش گرفتند. با چشمانش ديد كه اويس قرنى ، آن عارف بزرگ از اصحاب پيغمبر را در صفين به خاك و خون انداختند. روزى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) به طرف يمن نگاه كرد و فرمود:
انى لاءشم نفس الرحمن من اليمن (1)
((من نفس رحمانى از طرف يمن استشمام مى كنم .))
منظور آن بزرگوار، اويس قرنى بود. اويس قرنى در ركاب اميرالمؤمنين (عليه السلام) شهيد شد. عماربن ياسر در آن دوران كهنسالى كه از نظر همه مكتب ها {از جنگ } معاف است ، با كمال نشاط ذاتى به ميدان جنگ هاى صفين آمد و او هم به خاك و خون افتاد. امام حسين (عليه السلام) قبل از اين ها ديده بود كه چگونه و به چه هدفى ابوذر تبعيد شد. اين مطالب كه اكنون فهرستش را عرض كردم ، قبلا همه ما خوانده ايم . ان شاءالله كه فهميده ايم كه بر دل يك انسان كه داراى كمال شخصيت هاى تاريخ ساز است ، چه مى گذرد. انسانى كه وقتى مى بيند يك به يك اين شخصيت هاى تاريخ ساز را از صفحه روزگار حذف مى كنند، آن هم با چه ناجوانمردى : در مسير مالك اشتر به مصر زهر بفرستند، آن جا سم بخورد و از دنيا برود. عمار آن طور بيفتد، پيغمبر فرموده بود:
يا عمار تقتلك الفئه الباقيه و آخر شربك من الدنيا ضياح من لبن
((اى عمار! گروه ستمكارى ، تو را خواهند كشت و آخرين غذاى ، تو (روزى تو)، از اين دنيا، يك پياله شير خواهد بود.))
عمار رفت . ابوذر رفت . كسانى كه رفتنشان على بن ابى طالب (عليه السلام) را گريانده بود. وقتى برمى گشت و به پشت سرش نگاه مى كرد، مى ديد ذوالشهادتين رفت . ابن تيهان رفت .
ماضر اخواننا الذين سفكت دماؤ هم - و هم بصفين - اءلا يكونوا اليوم اءحياء؟ يسيغون الغصص و يشربون الرنق ! قد - و الله - لقوا الله فوفاهم اءجورهم ، و اءحلهم دار الاءمن بعد خوفهم . اءين اخوانى الذين ركبوا الطريق ، و مضوا على الحق ؟
اءين عمار؟ و اءين ابن التيهان ؟ و اءين ذو الشهادتين ؟ و اءين نظراؤ هم من اخوانهم الذين تعاقدوا على المنيه ، واءبرد برؤ وسهم الى الفجره !(2)
((آن برادران ما كه خونشان در صفين ريخته شد، ضرر نكردند كه امروز زنده نيستند تا غصه ها بخورند و شرنگ جانگزاى اندوه را بياشامند. سوگند به خدا، آن عزيزان آغشته در خون خود، به ديدار خدا شتافتند، و خداوند پاداش آنان را عنايت فرمود و آنان را پس از سپرى كردن دوران ترس و وحشت ، در سراى امن جاودانى جاى داد. كجا رفتند آن برادران من كه راه مستقيم كمال را پيش گرفتند و رهسپار كوى حق گشتند.
كجاست عمار؟ كو ابن تيهان ؟ ذوالشهادتين كجا رفته است ؟ و كجا رفتند امثال آنان از برادرانشان كه پيمان وفادارى تا مرگ بسته بودند و سرهاى آنان به ارمغان نزد طاغوت و طاغوتيان فاجر برده شد؟))
نوف بكالى مى گويد: سپس دستش را به محاسن شريف و كريمش زد و گريه طولانى نمود و فرمود:
اءوه على اخوانى الذين تلوا القرآن فاءحكموه ، و تدبروا الفرض فاءقاموه (3)
((آه ، افسوس بر آن برادرانم كه قرآن را تلاوت كردند و در عمل به آن استقامت ورزيدند و در تكاليف انديشيدند و آن ها را انجام دادند. سنت را احيا كردند و بدعت را نابود ساختند. دعوت به جهاد شدند، آن را اجابت كردند و به فرماندهشان اطمينان پيدا كردند و از او پيروى نمودند.))
سه شنبه، حضرت اين خطبه را خواند و جمعه ضربت خورد. يعنى، سه روز پيش از اين كه از اين دنياى دون چشم بربندد، فرمود:
ثم قال عليه السلام : اءيها الناس ، انى قد بثثت لكم المواعظ التى وعظ الاءنبياء بها اءممهم ، اءديت اليكم ما اءدت الاءوصياء الى من بعدهم ، و اءدبتكم بسوطى فلم تستقيموا، وحدوتكم بالزواجر فلم تستوسقوا(4)
((سپس آن حضرت فرمود: اى مردم ، من همه آن موعظه ها را كه پيامبران به امت هاى خود نموده بودند، براى شما ابلاغ كردم و آن چه را كه جانشينان آنان پس از رحلت انبيا از اين دنيا به مردم رسانده بودند، براى شما ادا كردم . و با اين تازيانه ام شما را تاءديب نمودم ، ولى شما استقامت در راه دين نورزيديد، من با نصايح و عوامل باز دارنده ، شما را از معاصى و انحرافات بازداشتم ، شما نظم و انتظام نپذيرفتيد.))
تازيانه عشق به دست در كوچه ها و بازارهايتان گشتم. با همين تازيانه شما را تاءديب مى كردم، ولى شما آن چه را كه براى شما عزيز است نگرفتيد. آيا پيشوايى غير از من توقع داريد؟ انتظار داشته باشيد، تا بياورند و بيايند و حال شما را جا بياورند! منتظر باشيد تا سفره نشينان معاويه بعد از من بيايند. منتظر باشيد تا جريان عوض شود و خودخواهى ها و خودكامگى ها راه بيفتد. امروز شما نمى فهميد كه در ميان شما چه كسى است. زمانى مى فهميد كه، ديگر سودى به حال شما نخواهد داشت .
اين ها را خواند و اين مطالب را فرمود. بعد همان طور كه نوف بكالى مى گويد: در حالى كه دستش را به ريش (محاسن) مباركش مى برد و رو به آسمان نگاه مى كرد، گفت : اءوه على اخوانى الذين ... ((آه ، بر آن برادرانم كه رفتند.))
اين ها در مقابل من ، تعهد مرگ داشتند. آرى ، اينان تا پاى جان تعهد كرده بودند كه در راه حق و حقيقت به من كمك كنند.
فنادى باعلى صوته : اءين عمار...؟ كو عمار؟ كو ابن تيهان ؟ كجا رفت ذوالشهادتين . يك به يك اسامى آن بزرگان انسان و انسانيت را خواند. حسين با چشمان خود ديده بود كه اين ها را يك به يك از دست على گرفته اند، در حالى كه هر يك از آنان براى خود، جامعه اى بود. شما فقط مى شنويد اويس قرنى ، ما فقط مى شنويم ابوذر غفارى ، يك مقدار در تاريخ نگاه كنيد، بعد ببينيد كه حسين (عليه السلام)، چرا اين قدر به هيجان افتاد. اگر صد ميليارد كمك داشت و بنا بود تمام آنان در راه خدا به شهادت برسند، اين كار را مى كرد. قضيه اين نبود كدام يزيد؟ مساءله ريشه دارتر از اين بحث ها بود. البته اين (يزيد) آشكارش كرد. احمقى كه غرق در شهوات بود و راه مخفى كردن آن را هم نمى دانست ، خدا آن پاييز ويرانگرى را كه بر اسلام وزيدن گرفته بود، با دست يك احمق غوطه ور در استبداد و شهوت آشكار كرد.
قبلا در اين مورد صحبت كرديم . اكنون با لطف الهى و با كمك خود امام حسين ، عنصر دوم يا ركن دوم قيام امام حسين (عليه السلام) را بررسى مى كنيم :
1- پايمال شدن قوانين و حق و حقيقت .
آنان شخصيت هايى بودند كه حمايتگران حق و حقيقت بودند، كه رفتن هر يك از آن ها، زخم غير قابل التيامى را در دل حسين ايجاد كرده بود.
حالا مى خواهيم اين بحث را مطرح كنيم كه ركن دوم ، عنصر دوم يا انگيزه دوم اين قيام كه تاريخ قطعا مثل آن را نشان نداده است ، و من گمان مى كنم اگر شكنجه و تلخى اش صد برابر اين هم بود باز حسين ايستاده بود، چيست ؟
2- نقض احترام انسان ها و معامله با مردم جامعه ،
مانند معامله با بردگان و ارزش ندادن به راءى و نظر و خواسته هاى آنان . و اين محاسبه كه مردم ، حيوانات بى اختيارى هستند و من هم هر كارى دلم بخواهد بكنم ، مى توانم و مى كنم ... در صورتى كه تاءكيد مى شد كه : اى پيامبر ما، ((و شاورهم فى الامر)). حقيقت ، درخت برومندى است كه شاخه هاى آن را در دل هاى مردم قرار داده اند. از انسان ها استفاده كنيد، با آنان مشورت كنيد. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد:
فلا تكفوا عن مقاله بحق ، اءو مشوره بعدل ، فانى لست فى نفسى بفوق اءن اءخطى ء، ولا آمن ذلك من فعلى الا اءن يكفى الله من نفسى ما هو اءملك به منى (5)
((هرگز از ارائه گفتار حق به من، يا مشورت با من براى اجراى حق خويشتن دارى نكنيد. من بالاتر از آن نيستم كه خطا كنم و در كارى كه انجام مى دهم از ارتكاب خطا در امان نمى باشم، مگر آن كه خداوندى كه مالك تر از من به من است، كفايتم كند.))