از اقدام امام حسين (عليه السلام) براى آمادگى و توانايى دفاع از خود در مقابل وليدبن عتبه، لزوم آمادگى براى دفاع از حيات به خوبى روشن مى شود، كه فرزند على (عليه السلام) دفاع از جان و عدم ورود به مهلكه را قانون جدى تلقى كرده بود. اين كه برخى از ناآگاهان گمان كرده اند: نمى بايست امام حسين (عليه السلام) در برابر يزيد كه از قدرت با همه اشكالش برخوردار بود مقاومت مى كرد، و ايستادگى و مبارزه او با طاغوت دوران اشتباه بود، غلطى است واضح كه ابن خلدون هم مرتكب شده و مى گويد:
((حسين احساس كرد كه خروج بر يزيد {و مبارزه با او} به جهت فاسق بودنش متعين و واجب است ، مخصوصا براى كسى كه داراى توانايى براى قيام باشد و او درباره خود، اين شايستگى و قدرت را مى ديد. و گمان وى از نظر شايستگى {براى زمامدارى} و توانايى خود صحيح بود و بيش از آن بود كه گمان مى كرد، ولى گمان وى درباره قدرت خود، چنان نبود كه تصور مى كرد مى تواند با نيروى نظامى خويش در قيامش پيروز شود.))(1)
اشتباه ابن خلدون در نظريه اى كه ابراز كرده است ، از همين جمله كاملا صريح در داستانِ رفتن امام حسين (عليه السلام) به نزد وليد به خوبى روشن مى شود كه امام به عنوان قانون جدىِ حيات ، مورد بهره بردارى قرار داد. بار ديگر قاطعيت جمله را مورد دقت قرار بدهيم:
((من بر وليد وارد نمى شوم ، مگر اين كه بر دفاع از خود توانا باشم.))
جاى تاءسف است كه ابن خلدون با آن همه اطلاعات و قدرت تفكر، نتوانست معناى قدرت را از ديدگاه عقل سليم و فطرتِ كمال جو و منابع اسلامى درست بفهمد!
قدرت از ديدگاه عقل سليم و فطرت كمال جو و منابع اسلامى كه تن دادن به شهادت در راه نجات انسان ها در عرصه ((حيات معقول )) از عالى ترين مصاديق آن است ، در حسين بن على (عليه السلام) در عالى ترين حد بوده است .
او با داشتن چنين قدرتى ، خود را در عرصه تاريخ انسانيت و در برابر جان هاى بى دفاع و بالاتر از همه اين ها، در پيشگاه خداوندى شديدا مسؤ ول مى ديد.
تفاوت ميان رفتن به نزد وليدبن عتبه ، كه پرچمدار شهادت (حسين بن على (عليه السلام)) براى احياى ارزش ها با حد اعلاى آمادگى براى دفاع از حيات حركت كرد، و قيام جدى براى رويارويى با طاغوت زمان (يزيدبن معاويه)، با قدرت طبيعىِ ناچيز، بسيار زياد است . قدرت در حادثه نخستين (رفتن به نزد وليد) همان آمادگى از جهات وسايل طبيعى بود كه مى بايست آن بزرگوار آن را داشته باشد، زيرا كشته شدن مخفيانه در ميان چهار ديوار يك خانه كه قابل تفسيرها و توجيهات بسيار مختلف بود، كمترين اثر و نتيجه اى براى رها ساختن مردم جوامع آن روز از زندگى برده وار براى يزيد دربر نداشت. در صورتى كه نهضت و قيام رسمى، با آگاه كردن مردم در مورد مبتلا شدن و دچار شدن حيات آن ها به وخامت مادى و معنوى، به وسيله خودكامه اى خودخواه (يزيد)، با آن حوادث گوناگون كه از حركت از مدينه شروع شد و تا مراجعت اهل بيت حسين (عليه السلام) به مدينه ادامه داشت، بزرگ ترين وسيله و قدرتى بود كه خداوند در آن زمان به امام حسين (عليه السلام) عنايت فرموده بود. بديهى است كه قدرت به اين معنى براى كسانى كه با ديدِ بسيار سطحى به قدرت و عجز مى نگرند، قابل فهم نيست. بر مبناى همين اصل دفاع جدى از حيات بود كه:
((حسين (عليه السلام) جماعتى از دودمان و يارانش را جمع نمود و آن ها را با سلاح مجهز كرد و فرمود: وليد در اين ساعت مرا خواسته است و ممكن است مرا به چيزى تكليف كند كه من آن را نپذيرم و او مورد اطمينان نيست . وقتى كه من بر وليد وارد شدم ، شما نزديك در باشيد و اگر صدايم بلند شد، وارد شويد و از من دفاع كنيد.))(2)
اين است منطق اصلىِ حيات كه خداوند با فيض ربانى خود، به انسان ها عنايت فرموده است. اگر آدمى مالك همه دنياى مادى باشد و براى دفاع از يك لحظه باقى مانده حيات، آن ها را صرف نكند، نه معناى حيات را شناخته است و نه مفهوم دنياى مادى را.
((امام حسين (عليه السلام) بر وليد وارد شد. مروان نزد وليد بود. وليد خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد.
حضرت آيه رجوع الى الله انالله و انااليه راجعون را خواند. آن گاه وليد نامه يزيد را كه دستور بيعت گرفتن از حسين را در بر داشت، براى آن حضرت خواند. حسين (عليه السلام) فرمود: گمان نمى كنم تو به اين كه من با يزيد پنهانى بيعت كنم قناعت كنى. وليد تصديق كرد. حضرت فرمود: پس به صبح گاه برسى و نظر خود را مشخص نمايى . وليد گفت : به نام خدا برگرد تا با جمعيت مردم نزد ما حضور يابى . در اين موقع مروان به وليد گفت: سوگند به خدا، اگر حسين در اين ساعت بيعت نكند و از تو جدا شود، هرگز توانايى تسلط بر چنين شخصيتى نخواهى داشت ، مگر آن كه ميان شما و او كشته هاى فراوانى به خاك و خون بيفتند. يا حسين را حبس كن تا نتواند از سلطه تو بيرون رود، يا گردن او را بزن !))(3)
اين سخن امام حسين (عليه السلام) به وليد كه ((پس به صبح گاه برسى و نظر خود را مشخص نمايى))، معنايى بسيار مهم دربر دارد كه اشاره مى كند به باز بودن راه تفكر پيرامون مسؤ وليت ، داورى تاريخ ، حاكميت وجدان ، ايستادن در پيشگاه خداوند در آغاز ابديت و غيز ذلك . يعنى اى وليد، در اين چند ساعت ، حساس ترين لحظات عمر خود را مشاهده مى كنى و مى گذرانى . تو مى توانى در كار خود تصميمى بگيرى كه در سرنوشت جوامع مسلمين به سعادت آنان تمام شود و مى توانى نظرى را انتخاب كنى كه در رديف جلادان خون آشام و محكم كنندگان پايه هاى ظلم و جور در تاريخ محسوب شوى . برو و در باقيمانده روز و شبت تا تصميم نهايى بينديش . در اين انديشه ، تويى و اصول انسانى و قضاوت آيندگان و نتايج اقدام به كار و بالاتر از همه ، تويى و خدا. امروز هم من و هم تو در سر راه سرنوشت اصلى خود قرار داريم . اى وليد، برو و بينديش . اين ساعت ها تكرار شدنى نيست ، سعادت و شقاوت ابدىِ تو، محصول انديشه تو در اين ساعت هاى محدود است . من رفتم و قطعى است كه هر دو، چهره خود را در نمايشگاه بزرگ تاريخ نظاره خواهيم كرد و سپس در پايان كار در پيشگاه عدل الهى يكديگر را خواهيم ديد.
وليد گفت : ((به نام خدا برگرد)). اى كاش وليد در اين خطاب ، خود را هم منظور مى نمود، زيرا اگر وليد اين خطاب مقدس را (به نام خدا) با خويشتن نيز داشت، يعنى اگر به خويشتن هم مى گفت : وليد، به نام خدا امشب روياروى خويشتن باش ، شايد اثرى بسيار زيبا و سازنده ترين نتيجه را در سرنوشت خود به وجود مى آورد.
وليد در ديدارى كه با چهره ملكوتى حسين (عليه السلام) داشت، در آن لحظات از يك بارقه روشنگرِ وجدانى برخوردار بود كه بدون كمترين تحقير و اهانت، دست از حسين (عليه السلام) برداشت و او را مجبور ننمود. وقتى كه آن حضرت بيرون رفت، مروان بار ديگر خباثت درونى خود را فاش ساخت و به وليد گفت: تو نسبت به پيشنهاد من نافرمانى كردى و از او بيعت نگرفتى، و در صورت امتناع، تصميم به كشتن او نگرفتى، ديگر محال است كه سلطه بر او پيدا كنى ... وليد در پاسخ مروان مى گويد:
((سوگند به خدا، اگر همه ملك و مال دنيا را به من بدهند كه حسين را بكشم ، براى اين كه او مى گويد: من با يزيد بيعت نمى كنم ، من چنين جنايتى را مرتكب نمى شوم و سوگند به خدا، ميزان اعمالى كسى كه دستش به خون حسين آلوده باشد، در روز قيامت ، قطعا سبك خواهد بود.))(4)
اين جملات نشان مى دهد كه آن بارقه روشنگرِ وجدانى كه درون وليد را روشن كرده بود، تاحدودى ريشه دار بود، زيرا وليد اين مقدار براى معرفت خود درباره عظمت حسين (عليه السلام) ارزش قائل بود كه چنين پاسخى عالى به مروان داد.(5)
مروان گفت: حقيقت گفتى.
آن نابكار چنين سخنى گفت ، ولى اين يك خلاف واقع بود، زيرا مروان نظر وليد را نپسنديده بود.(6)
در اين تصديق ظاهرى كه مروان سخن وليد را به عنوان حقيقت قلمداد كرد، دو احتمال مهم مى رود:
يكى اين كه مروان بر مبناى عقيده يزيد كه آن را در اشعار معروفش منعكس نموده، گفته است :
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نزل (7)
به وليد طنز گفته و به اصطلاح بعضى از مردم ، او را مسخره كرده است كه تو به اين عقيده دل خوش دار، بالاخره حسين از دست تو رها شده و براى سلطه مجدد بر او، خون هاى فراوان ريخته خواهد شد.
احتمال دوم اين است كه مروان بدون توجه به عقيده يزيد، و به طور معمولى وليد را مورد سخريه قرار داده و خواسته بگويد: ((بسيار خوب، بعدا خواهيم ديد!))
محدث قمى رحمة الله عليه، جريان مزبور را از ابن شهر آشوب چنين نقل نموده است:
((هنگامى كه امام حسين (عليه السلام) نزد وليدبن عتبه آمد، و او نامه يزيد را براى آن حضرت خواند، آن حضرت فرمود: من با يزيد بيعت نمى كنم. مروان گفت: با اميرالمؤمنين ! بيعت كن. حسين (عليه السلام) فرمود:
دروغ گفتى . چه كسى يزيد را بر مؤمنان امير كرده است ؟ مروان شمشير كشيد و به وليد گفت: دستور بده جلادت پيش از آن كه حسين از خانه ات خارج شود، گردنش را بزند و خون او به گردن من . فرياد در خانه وليد بلند شد. در اين موقع ، نوزده مرد از دودمان حسين با خنجرهاى كشيده وارد خانه وليد شدند و حسين با آن ها از خانه بيرون آمد و خبر به يزيد رسيد. وليد را از كار بركنار كرد و مروان را به جاى او والى مدينه گردانيد.))(8)
به هر حال ، نرمش وليدبن عتبه در رويارويى با حسين (عليه السلام)، او را از كار شرم آورى كه به عهده داشت ، بركنار ساخت.
در اين جريان شگفت انگيز، خباثت مروان و تملق و چاپلوسى او از يزيد فاسق ، از حد مى گذرد و او را با منصب اميرالمؤمنين به رخ امام حسين (عليه السلام ) مى كشد! يزيد اميرالمؤمنين است ! كدام امير؟ كدامند آن مؤمنين كه يزيد امير آن هاست ؟ ناشايستگىِ يزيد براى زمامدارى مسلمين به قدرى روشن بود كه حتى معاويه با شمشير و تهديدهاى مرگبار نيز نتوانست از مردم براى اين نور چشمى ! بيعت بگيرد.
آرى، در آن هنگام كه سياست به معناى توجيه و قربانى كردن همه اصول و ارزشهاى انسانى و الهى در مسير ((من هدف و ديگران وسيله )) قرار مى گيرد، يزيد هم اميرالمؤمنين خوانده مى شود!
اين تملق ها و چاپلوسى هاى وقاحت بار است كه شمشيرهاى جلادانِ خون آشامِ تاريخ را تيز كرده و باعث شده است كه انسان هاى پاك دل و داراى وجدان ناب ، نتوانند چند ورق از تاريخ را كه همان خون نامه بشرى است ، بدون احساس شرم بخوانند.
((امام حسين (عليه السلام) از فرداى آن روز كه در خانه وليدبن عتبه از بيعت با يزيد امتناع نمود، از منزل بيرون مى آمد و اخبار منتشر شده را مى شنيد. مروان آن حضرت را ديد و گفت اى ابا عبدالله من خيرخواه تو هستم ، از من اطاعت كن تا به مقصد صحيح برسى . آن حضرت فرمود: چيست آن نصيحت ؟ بگو تا آن را بشنوم . مروان گفت : من بيعت با يزيد را به تو پيشنهاد مى كنم ، زيرا صلاح و خير دنيا و آخرت تو در بيعت با يزيد است !
امام حسين (عليه السلام) فرمود:
انالله و انااليه راجعون و على الاسلام السلام اذابليت الامه براع مثل يزيد و لقد سمعت جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) يقول : الخلافه محرمه على آل ابى سفيان (9)
((ما همه از آنِ خداييم و به سوى خدا باز مى گرديم. آخرين وداع با اسلام باد، زيرا امت به چوپانى مانند يزيد مبتلا گشته است. من از جدم رسول الله (صلى الله عليه و آله) شنيده ام كه مى فرمود: خلافت براى فرزندان ابى سفيان حرام است.))
اگر احتمال بدهيم كه مروان ، يزيد را نمى شناخت كه به امام حسين (عليه السلام) مى گويد: صلاح و خير دنيا و آخرت تو در بيعت با يزيد است ، قطعا به خطا رفته ايم ، زيرا چگونگى شخصيت يزيد از زمان پدرش معاويه به قدرى روشن بود كه وقتى مى خواست با تهديد به شمشير، در مجمعى از بزرگان مسلمين ، سلطنت را براى او تثبيت كند، يزيد را تحسين و تمجيد كرد و شايستگىِ او را براى جانشينىِ خودش گوشزد نمود. امام حسين (عليه السلام) فرمود: ((اى معاويه ، مقصودت چيست ؟ گويى درباره كسى صحبت مى كنى كه در ميان مردم شناخته شده نيست ، تو درباره فرزندت مطالبى بگو كه او خويشتن را با آن ها آفتابى كرده است ...)) به اضافه اين كه مروان از نظر خويشاوندى ، از نزديك ترين اشخاص به يزيد بود، با اين حال ، امكان نداشت يزيد را نشناخته باشد!
مروان گفت: صلاح و خير دنيا و آخرت تو در بيعت با يزيد است !
كدامين زندگىِ دنيوى ! آن زندگى كه عبارت است از چند صباحى تنفس و خور و خواب و خشم و شهوت بدون شرف و كرامت و حيثيت انسانى، با تسليم به خواسته هاى حيوانىِ يك يا چند نفر خودكامه خودخواه، ستمگر و مستبد، زندگى نيست، بلكه مرگى است با شكنجه زندگى بى هدف و پر از ملالت و نكبت در ميان گذشته اى پوچ و آينده اى پوچ تر. چنين زندگى براى شخصيت آگاه و خردمند و داراى وجدان الهى ، زندگى نيست تا صلاح و خيرى داشته باشد.
آخرت كدام است و زندگى اخروى چيست كه تسليم شدن به منكِر آن ، يا به كسى كه كمترين اهميتى در زندگانى به آن نمى دهد، خير و صلاحى براى آن باشد؟!
چشم باز و گوش باز و اين عمى
حيرتم از چشم بندى خدا!
دقت كنيد در اين كه مروان در مقابل سخن امام حسين (عليه السلام) كه فرمود: من از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيده ام كه مى فرمود: ((خلافت بر فرزندان ابوسفيان حرام است)) نگفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) چنين چيزى نگفته است، يا اين سخن را كسى ديگر هم شنيده است ؟ بلكه مروان با عصبانيت از حسين (عليه السلام ) جدا شد و رفت.
غروب آن روز رسيد. وليد مردانى را براى احضار امام حسين (عليه السلام) جهت بيعت با يزيد فرستاد. آن حضرت به فرستادگان وليد فرمود: خود را به بامداد برسانيم، شما هم ببينيد، ما هم ببينيم. آنان، آن شب از اقدام عملى خوددارى كردند و اصرارى ننمودند.
امام حسين (عليه السلام) در همان شب كه شب يكشنبه و دو روز از ماه رجب مانده بود، از مدينه خارج شد و با فرزندان و برادران و برادرزادگان و با عمده ترين افراد خاندانش ، به جز محمدبن حنفيه ، به سوى مكه حركت كرد. هنگامى كه محمدبن حنفيه از تصميم حسين (عليه السلام) به خروج از مدينه مطلع شد، در حالى كه نمى دانست كه برادرش به كجا مى رود، عرض كرد: تو محبوب ترين مردم و عزيزترين مخلوقات براى من هستى . و من به جز تو براى هيچ يك از مخلوقات ، چنين خيرخواهى و نصيحت ذخيره ننموده ام ، و تو شايسته چنين خيرانديشى و نصيحت مى باشى : از بيعت با يزيد امتناع كن و تا بتوانى از شهرها دور باش، سپس فرستادگان خود را به سوى مردم بفرست و آنان را {براى اقامه حق و عدالت} به يارىِ خود دعوت كن. اگر مردم با تو بيعت كردند، خدا را سپاسگزار خواهى شد و اگر مردم كسى ديگر را خواستند و دور او را گرفتند، خداوند از اين جهت از دين و عقل تو نمى كاهد و فرزانگى و فضيلت تو هم از بين نمى رود. من مى ترسم اگر وارد شهرى شوى و ميان مردم اختلاف بيفتد، گروهى موافق و گروهى ديگر مخالف تو باشند و كشتار راه بيفتد و در نتيجه ، بهترين فرد اين امت از جهت شخصيت و پدر و مادر، ضايع ترين آنان از جهت خون و خوارترين آنان از جهت دودمان باشد.
امام حسين (عليه السلام) به محمدبن حنفيه فرمود: برادرم ، پس كجا بروم ؟ محمد گفت نخست در مكه فرود آى .
اگر آن شهر براى تو خانه امن بود، اين براى تو مطلوب است و اگر براى تو سازگار نبود، به سوى يمن حركت كن . اگر يمن براى تو خانه امن بود، مقصود همين است و اگر يمن هم براى تو جاى ايمنى نبود، در اين صورت رو به بيابان هاى ريگزار و پناهگاه هاى كوهى بگذار و از شهرى به شهرى ديگر در حركت باش تا ببينى وضع مردم به كجا مى انجامد. در نتيجه اين حركات و انتظارها، با راءى و نظر صحيح با حادثه روياروى خواهى شد.
امام حسين (عليه السلام) فرمود: برادرم ، خيرخواهى نمودى و محبت به جاى آوردى و اميدوارم راءى تو صحيح باشد.(10)
مرحوم مجلسى اين جمله را اضافه كرده است كه امام حسين (عليه السلام) پس از سخن محمدبن حنفيه فرمود:
((برادرم ، سوگند به خدا، اگر هيچ پناهگاهى و منزلگاهى هم پيدا نكنم ، با يزيد بيعت نخواهم كرد.))(11)
اينك ، چند مطلب بسيار مهم در اين گفت وگو را مورد بررسى قرار مى دهيم:
مطلب يكم - امام حسين (عليه السلام) نه تنها محمدبن حنفيه، بلكه هيچ كس را براى حركتى كه در پيش داشت مجبور نفرمود.
در روزگارِ ما، شايد اين حقيقت كه فرزندان و برادران و برادرزادگان و عمده ترين افراد خاندان يك انسان كه مانند حلقه هاى متصل به حلقه وجود او هستند، و عناصر شخصيتِ طبيعىِ او را تشكيل مى دهد، براى مردم قابل تصور نباشد. اين يك پديده طبيعى است كه زندگى ماشينىِ ضد حيات پيش آورده است و هيچ چاره اى هم براى بازگرداندن آدميان به اصل اولى ارتباطِ طبيعىِ معقولِ وجودِ آنان با يكديگر مشاهده نمى شود. مگر اين كه گردانندگان فن آورىِ امروز، از خواب سنگين ثروت پرستى و سلطه گرى بيدار شوند و بار ديگر، انسان را با جان و روان و شخصيت و روح و ارزش هايى كه دارد، مورد توجه قرار دهند و هويت او را به خودش برگردانند. بى علت نيست كه صاحب نظران جامعه شناسى ، دورانى را كه ما در آن زندگى مى كنيم ، ((دوران بيگانگى انسان ها از يكديگر)) كه بيمارىِ ((از خود بيگانگى )) را نتيجه داده است ، نامگذارى كرده اند. در ارتباط طبيعى و معقول كه ميان مجموعه اى از انسان ها وجود دارد، هر اندازه شخصيت فردى از آن مجموعه با عظمت تر باشد، جوشش ارتباطِ مزبور شديدتر مى شود و چه شخصيتى با عظمت تر از امام حسين (عليه السلام) كه افراد دودمانش مانند برادران و برادرزادگان و ديگر افراد برجسته خاندان وى ، زندگى خود را پس از شهادت مظلومانه او، ننگ ابدى تلقى مى كردند. تاريخ آن دوران به وضوح نشان مى دهد كه نه تنها خويشاوندان نزديك امام حسين (عليه السلام) زندگى پس از شهادت او را ننگ ابدى مى دانستند، بلكه گروهى از شخصيت هاى برجسته آن زمان كه توابين ناميده مى شدند، مانند سليمان بن صرَد خزاعى {كه از صحابه پيامبر بود} و مسيب بن نجبه فزارى {از اصحاب على بن ابى طالب (عليه السلام)} و عبدالله بن سعيد ازدى و عبدالله بن وال تميمى و رفاعه بن شداد بجلى براى شستن ننگ و عارى كه از يارى نكردنِ امام حسين (عليه السلام) آنان را در خود فرو برد، تا پاى جان قيام جدى كردند و به استقبال كشته شدن رفتند.
در سخنان سليمان بن صرد چنين آمده است كه خطاب به جمع توابين گفت :
((مانند بنى اسرائيل باشيد كه پيامبرشان چنين گفت : شما گوساله پرستى به خويشتن ظلم كرديد، به سوى خدا توبه كنيد و خودتان (نفس تان ) را بكشيد. فتوبوا الى بارئكم و اقتلوا انفسكم (12)
خالدبن نفيل گفت:
((سوگند به خدا، اگر مى دانستم خودكشى مرا از گناهم نجات مى دهد، خود را مى كشتم .))(13)
با توجه به اين علاقه شديد و جوش و خروش جدى براى حمايت و دفاع از امام حسين (عليه السلام) - اگر حادثه نينوا براى آنان كاملا روشن بود - قطعا همه آنان بدون احساس اجبار حركت مى كردند و به يارى آن حضرت مى شتافتند.
بنابراين ، حركت فرزندان و برادران و برادرزادگان و مهمترين افراد دودمان آن شهيد راه حق و حقيقت ، با كمال اختيار صورت گرفته است . البته اين احتمال مى رود كه محمدبن حنفيه هم مانند ديگر برادران حسين (عليه السلام) آماده حركت شده بود، ولى خود آن حضرت شايد دستور داده باشد كه تو در مدينه بمان . اين حقيقت كه امام حسين (عليه السلام) هيچ كسى را مجبور نكرد، از اين نامه كه امام صادق (عليه السلام) از آن حضرت نقل فرموده است ، روشن مى شود.
حمزه بن حمران مى گويد: در خدمت امام صادق (عليه السلام) صحبت از خروج امام حسين (عليه السلام) از مدينه و عدم همراهى محمدبن حنفيه بود. آن حضرت فرمود: وقتى كه امام حسين (عليه السلام) تصميم به خروج گرفت ، كاغذى خواست و در آن چنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
من الحسين بن على بن ابيطالب الى بنى هاشم . اما بعد فانه من لحق بى منكم استشهد و من تخلف عنى لم يدرك (يبلغ ) الفتح و السلام (14)
((اين نامه از حسين بن على بن ابى طالب است به بنى هاشم . بعد از حمد و درود، هر كس از شما به من ملحق شد، به شهادت نايل خواهد گشت و هر كس از من تخلف نمود، به مقام پيروزى نخواهد رسيد. والسلام .))
درود خداوندى بر تو اى شهيد راه حق و حقيقت . چه پيروزى با عظمت تر از آن كه تو به آن رسيدى . تو با آن نهضت و قيام خونينت كه با نظر به اسباب و وسايل ظاهرى و با توجه به معناى معمولى شكست و پيروزى ، جز شكست ظاهرى نمودى نداشت ، اسلام را احيا نمودى و از شرف و كرامت و حيثيت ذاتى انسان ها دفاع كردى . اگر خودكامگانِ خودمحور و جهان خوارانِ ضد وجدان و فطرت ، از باز كردن اسرار نهضت و قيام تو جلوگيرى نمى كردند، امروز تاريخ بشرى ميسر تحول تكاملى را در پيش مى گرفت . افسوس كه جغدهاى ويرانه نشين ، اطلاعى از همت و اوج پرواز بازان ندارند و از درك بى اعتنايى اين بلند پروازان به آن خرابه هايى كه آن پست فطرتان به آن ها عشق مى ورزند، ناتوانند.
افسوس كه تفهيم كار خورشيد جهان افروز به خفاشان ظلمت باز، كارى است امكان ناپذير.
افسوس كه آن نابخردانِ نابكار، نمى دانند با مخفى ساختن فداكارى حيات بخش حسين (عليه السلام) خيانت به خود روا مى دارند و جنايت به ارواح ديگران .
آنان با تمامى جهالتِ آميخته با پستى ها و رذالت ها، مى خواهند با گرد و غبارهايى برخاسته از هوى و هوس هايشان ، چهره آفتاب عالمتاب را بپوشانند! آنان گمان مى برند كه مى توانند حق و حقيقت را با تخيلات مغزهاى بيمارشان بپوشانند و حسين (عليه السلام) را از خلوت سراى دل هاى پاكان اولاد آدم كه با نور خداوندى روشن مى شود، بيرون كنند! چه عذابى تلخ تر از آن جهالت و پستى ها، و چه كيفرى سخت تر از آن بيمارى مغزى كه انسان را به مبارزه با خويشتن وادار نمايد!
مطلب دوم - از سخنان محمدبن حنفيه كه بازگو كننده نظريه همه مسلمانان آگاه و مخلص در آن حادثه بزرگ بود، ضرورت امتناع امام حسين (عليه السلام ) از بيعت با يزيد و آشكار ساختن آن ، به وسيله انتقال از اين شهر به آن شهر، از اين بيابان به آن بيابان و از اين پناهگاه كوهى به آن پناهگاه ، به خوبى آشكار مى گردد.
بنابراين، با نظر به هويت يزيد و ناشايستگى او براى مديريت جامعه مسلمين و اقدام به سوء استفاده از ناآگاهى اكثريت مردم جامعه براى تثبيت زمامدارى او از يك طرف ، و عظمت بى نظير شخصيت حسين بن على (عليه السلام) و محبوبيت مطلق و شايستگى او در ميان مردم آگاه و با ايمان به دين مقدس اسلام براى تصدى به مقام زمامدارى از طرف ديگر، امتناع امام حسين (عليه السلام) از بيعت با يزيد بديهى ترين ضرورت بود كه محمدبن حنفيه آن را با آن حضرت در ميان گذاشت .
مطلب سوم - پيشنهاد محمدبن حنفيه به امام حسين (عليه السلام) كه اگر نتوانست در مكه و يا يمن استقرار يابد، در يك شهر سكونت نكند بلكه دائما تغيير محل دهد و از اين شهر به آن شهر حركت نمايد، يا بيابان ها را درنَوردد... اين جريان حس كنجكاوى مردم را بيدار مى نمايد و امتناع آن حضرت را از بيعت با يزيد اثبات مى كند.
با اين جريان، فريبكارى هاى يزيد و يزيديان براى مردم آشكار مى شود و مردم جامعه از آن چه كه در پشت پرده مى گذرد، مطلع مى شوند. در روايتى كه بعدا نقل خواهيم كرد، آمده است كه امام حسين (عليه السلام) به محمد بن حنفيه فرمود: من آماده حركت با برادرانم و برادرزادگانم و شيعيانم شده ام و تو در مدينه اقامت كن و مسائل روز را زير نظر بگير و از من مخفى مدار... از اين جا معلوم مى شود كه احتمالا محمد نيز پيشنهاد حركت با حسين (عليه السلام) را نموده بود، ولى آن حضرت مانع شد.
مجلسى نقل مى كند:
((در يكى از شب هايى كه امام حسين (عليه السلام) پس از گفت وگو با وليدبن عتبه در مدينه بود و هنوز به طرف مكه حركت نكرده بود، از منزل خود بيرون آمد و به طرف قبر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) رفت و چنين گفت : درود بر تو اى رسول خدا، من حسين بن فاطمه هستم ، بچه تو، بچه دختر تو و همان سبط (نوه ) تو هستم كه در ميان امت خود گذاشتى . اى پيامبر خدا، شاهد باش كه آنان مرا خوار كردند و ضايع نمودند و حق مرا مراعات ننمودند و اين است شكايت من به تو، تا آن گاه كه به ديدارت برسم . سپس براى قيام برخاست و به ركوع و سجود متوالى پرداخت . وليد كسى را به منزل امام حسين (عليه السلام) فرستاد، تا ببيند آيا آن حضرت از مدينه خارج شده است يا نه ؟ حضرت از مدينه بيرون رفته بود. وليد شكر خدا را كرد كه دستش به خون حسين آلوده نشد. امام حسين (عليه السلام) شب دوم بار ديگر به طرف قبر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) رفت ، نمازها خواند و هنگامى كه فارغ گشت ، دست به نيايش برداشت و عرض كرد:
خداوندا، اين است قبر پيامبر تو محمد (صلى الله عليه و آله ) و من فرزند دختر پيامبر تو هستم . اكنون مى دانى آن چه را كه براى من پيش آمده است . خداوندا، من نيكى ها را دوست مى دارم و از بدى ها متنفرم و آن ها را طرد مى نمايم . من از تو اى خداوند ذوالجلال والاكرام ، به حق اين قبر و آن كسى كه در اين جا آرميده است ، مساءلت مى دارم ، آن چه را كه رضاى تو و رسولت در آن است ، براى من برگزين.
تا صبحگاه نزديك شد و حالت رؤ يا به آن حضرت دست داد. در آن حال، پيامبر را با دسته اى از فرشتگان كه از راست و چپ و پسش رو پيامبر را در ميان گرفته بودند، ديد. پيامبر، حسين (عليه السلام) را به سينه چسبانيد و پيشانى او را بوسيد و فرمود:
اى محبوب من، اى حسين، به همين نزديكى تو را به خون خود آغشته مى بينم كه در زمين كربلا به وسيله جمعى از امت من در حال تشنگى كشته مى شوى و آنان با ارتكاب چنين جنايتى در روز قيامت ، اميد شفاعت از من دارند. خداوند شفاعت مرا نصيب آنان نخواهد كرد. اى محبوب من ، اى حسين ، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و اشتياق ديدار تو را دارند. و براى تو درجاتى در بهشت است كه بدون شهادت به آن ها نايل نخواهى شد...
امام حسين (عليه السلام) آماده حركت از مدينه شد و در تاريكى شب ، سر قبر مادر و سپس سر قبر برادرش رفت و آن دو را نيز وداع نمود.))(15)
حضور امام حسين (عليه السلام) بر سر قبر پيامبر در دو شب متوالى ، به اضافه زيارت قبر آن بزرگوار، تلاش نهايى بود براى كشف نهايىِ حقيقتِ آن حادثه و آن تكليف برين كه مى بايست براى انجام آن آماده شود. در روايت مجلسى چنين آمده است : امام حسين (عليه السلام) پس از زيارت قبر پيامبر و حضرت فاطمه و امام حسن (عليه السلام) كه آماده حركت از مدينه شده بود، برادرش محمدبن حنفيه را ملاقات كرد و ميان آن دو، گفت وگويى كه نقل كرديم اتفاق افتاد. در پايان اين گفت وگو، امام حسين (عليه السلام) فرمود:
((من تصميم گرفتم با برادران و برادرزادگان و شيعيانم به مكه بروم . تصميم من تصميم آن ها و راءى من راءى آن هاست . اما تو اى برادرم ، ملزم به حركت نيستى ، تو در مدينه بمان و از طرف من ناظر كارهاى آنان (كارگزاران يزيد) باش و چيزى از آنان را از من مخفى مدار.))(16)
سپس اين وصيت را به برادرش محمدبن حنفيه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين است وصيتى كه حسين بن على بن ابى طالب به برادرش محمد معروف به محمدبن حنفيه مى نمايد:
حسين شهادت مى دهد به اين كه هيچ معبودى جز خداوند يگانه وجود ندارد و اوست خداوند يكتا و بى شريك ، و شهادت مى دهد كه محمد (صلى الله عليه و آله) بنده و فرستاده اوست . از طرف حق بر حق آمده است و به اين كه بهشت و دوزخ حق است . و آمدن روز قيامت قطعى است و ترديدى در آن نيست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد كرد و من (حسين بن على) نه براى برپا كردن شر و فساد و اخلاق گرى برخاسته ام و نه براى افساد و ظلم . جز اين نيست كه قيام كرده ام براى اصلاح امت جدم (محمد (صلى الله عليه و آله).
مى خواهم امر به معروف (خير و صلاح و سعادت مردم) و نهى از پليدى ها نمايم و با روش جد و پدرم على بن ابى طالب در ميان مردم رفتار كنم . پس هر كس مرا بر مبناى حق بپذيرد، خداست كه سزاوار حق است و هر كس اين حركت و قيام مرا نپذيرد، من تحمل خواهم كرد تا خداوند ميان من و اين قوم حكم كند و او بهترين حاكمان است . اى برادر، اين است وصيت من به تو، و براى من توفيقى جز از طرف خدا نيست.))
سپس نامه را امضا فرموده و به برادرش محمد داد و در هنگام شب از مدينه خارج شد.))(17)
اين وصيت، مانع بروز هرگونه اتهام ناروا و پوشاندن حقيقتى بود كه حسين (عليه السلام) آن را هدف گيرى نموده و براى فداكارى در راه آن، از همه دنيا و حتى زندگى خود صرف نظر كرده و راه دشت ها و بيابان ها را پيش گرفته بود. از آن جهت كه نيرنگ بازى ها و نفاق و پايمال كردن واضح ترين حقوق انسانى ، از مختصات سياست بازى هاى ماكياولى است كه وسيله و ابزار كار اين گونه سلطه گران است، بنابراين، طبيعى بود كه براى خاموش كردن توفانى كه شهادت حسين در جوامع مسلمين برپا مى كرد، يزيد و يزيديان با اشاعه هرگونه خلاف واقع ، هدف الهى امام حسين (عليه السلام) را بپوشانند و اين نتيجه را بگيرند كه حسين براى به دست آوردن زمامدارى حركت و قيام كرد و كشته شد! لذا، آن بزرگوار تا آن جا كه مى توانست، با سخنان دلپذير و ملكوتى خود، هدف از حركت و قيام خويش را مكررا ابراز مى كرد. در اين مورد كه به شكل وصيت به برادرش كتبا مطرح فرمود، با بيان شهادتين و اقرار به حق بودن بهشت و دوزخ و قيامت و ابديت ، اعتقاد به همه اصول عقايد اسلامى را صريحا بيان فرمود كه فردا جايى براى كمترين افترا و بهتان درباره قيام الهى او نماند. آن گاه هدف اعلاى خويشتن را از نهضت عظيمى كه در پيش داشت ، با كمال وضوح گوشزد فرمود:
((من حسين بن على بزرگ شده در دامان پيغمبر و تربيت شده در مكتب پدرم على بن ابى طالب (عليه السلام)، با اين قيام ، براى ايجاد شر و فساد و اخلالگرى برنخاسته ام . من در خاندانى نشو و نما كرده ام كه تجلى گاه عدالت و حق و ديگر اصول ارزش هاى انسانى بوده است . من براى تحكيم ارزش ها و محو پليدى ها و ستمگرى ها و حق كشى ها حركت كرده ام . من براى اقامه دين همان برگزيده خداوندى ، محمدبن عبدالله (صلى الله عليه وآله ) حركت كرده ام كه فرمود: اگر آفتاب را در يك دستم بگذاريد و ماه را در دست ديگرم (اگر همه دنيا را به من بدهيد) كه دست از تبليغ و اشاعه اين دين بردارم دست برنخواهم داشت . اين است هدف من و اين است رفتار من . براى وصول به اين هدف ، از هيچ سعى و كوشش و فداكارى دريغ نخواهم ورزيد. آن چه كه مرا وادار به اين حركت كرده است ، حق است . در راه وصول به حق ، از هيچ ناگوارى و مصيبتى نخواهم گريخت . نابودى حقيقى در دور افتادن از حق و عدم حمايت از آن است ، نه پيوستن به حق و دريافتن آن و حمايت از آن . كسى كه قدم در چنين راهى بردارد، نه تنها از سنگلاخ بودن راه هراسى به خود راه نمى دهد، بلكه پيروزى را در قطعه قطعه شدن در اين راه مى بيند كه مسير منزلگه مقدس پاكان اولاد آدم است.))
امام حسين (عليه السلام) به سوى مكه حركت مى كند.
((هنگامى كه حسين (عليه السلام) از مدينه خارج شد و به طرف مكه حركت كرد، عبدالله بن مطيع او را ملاقات كرد و گفت : فدايت گردم به كجا مى روى ؟
آن حضرت فرمود: فعلا مقصد من مكه است و سپس از خداوند براى تعيين تكليف بعدى، طلب خير خواهم كرد.
عبدالله گفت: خداوند براى تو خير پيش بياورد و ما را فداى تو گرداند. اگر به مكه رسيدى، بپرهيز از اين كه به كوفه نزديك شوى، زيرا كوفه شهرى شوم است . پدرت در آن جا كشته شد و برادرت در آن شهر، بى كس و ياور ماند و ضربتى غافلگيرانه به او وارد كردند كه نزديك بود او را به شهادت برساند. در حرم خدا اقامت فرما، تو سرور عرب هستى . مردم حجاز با وجود تو، زير فرمان هيچ احدى نمى روند و همه مردم از هر سو به طرف تو و براى اطاعت از تو حركت خواهند كرد. خاندانم فداى تو باد، از حرم الهى (مكه) خارج مشو. سوگند به خدا، اگر به شهادت برسى ، همه ما بعد از تو برده خواهيم شد.))(18)
عبدالله بن مطيع از شخصيت هاى آن دوران، دو بار از خدا مى خواهد تا او را فداى امام حسين (عليه السلام) گرداند. مى گويد: ((تو سرور عرب هستى)). بديهى است كه منظور، سيادت و سرورى آن حضرت بر همه مسلمانان است . تعبير عرب از آن جهت بوده است كه اسلام كه بانى آن خاتم الانبيا (صلى الله عليه وآله) بوده است، به وسيله عرب در عربستان بروز نموده و سپس به جوامع ديگر گسترش يافته است، زيرا همان طور كه تعبيرات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) و همه شخصيت هاى جوامع اسلامى - اعم از عرب و غير عرب - درباره حسين (عليه السلام) نشان مى دهد،(19) حسين (عليه السلام) شايسته ترين فرد براى مديريت جوامع مسلمين بود. اين جمله را مى توان از چند جمله عبدالله بن مطيع در بالا نيز استفاده كرد:
((مردم حجاز با وجود تو، زير فرمان هيچ احدى نمى روند و همه مردم از هر سو به طرف تو حركت خواهند كرد.))
شيخ مفيد (رحمة الله عليه) بنا به نقل مرحوم محدث قمى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است:
((پس از آن كه امام حسين (عليه السلام) تصميم به حركت به مكه گرفت ، گروهى از فرشتگان و گروهى از اجنه ، پيشنهاد يارى به آن حضرت دادند و آن حضرت پيشنهاد آنان را نپذيرفت .))(20)
امكان وقوع يارى از موجودات غيبى را مى توانيم در قرآن مجيد مشاهده كنيم ، از آن جمله :(21)
اذ تقول للمؤمنين اءلن يكفيكم اءن يمدكم ربكم بثلاثه آلاف من الملائكه منزلين . بلى ان تصبروا و تتقوا و ياءتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسه آلاف من الملائكه مسومين (22)
((هنگامى كه به مؤمنان مى گفتى آيا براى شما كفايت نمى كند كه پروردگار شما با سه هزار ملائكه، شما را يارى كند. بلى، اگر صبر كنيد و تقوا بورزيد، به زودى خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشان دار يارى خواهد كرد.))
هم چنين ، در ((سوره توبه ، آيه 40)) چنين آمده است :
فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها...
((...پس خداوند آرامش خود را بر پيامبر فرود آورد و او را به وسيله لشكريانى كه آن ها را نديده ايد، تاءييد فرمود...))
از جمله قضاياى معروفى كه بى نظير بودن شخصيت حسين (عليه السلام) را اثبات مى كند، اين است كه هنگامى كه آن حضرت در راه كوفه ، دو نفر را مى بيند كه از طرف كوفه مى آيند، كسانى را مى فرستد كه وضع كوفه را از آنان بپرسند. آن دو نفر چنين پاسخ مى دهند كه ما مردم را در حالى پشت سر گذاشتيم كه دل هايشان با حسين بود و شمشيرهايشان براى قتل او آماده شده بود.
آرى، همه ما مى دانيم كه سياست گرگ صفتان روباه منش همين است كه به سادگى مى توانند مغزهاى مردم جامعه را مشوش نمايند، به طورى كه شمشير به دست آنان دهند و آنان را بر خلاف تمايلات جدى قلبى كه دارند، رهسپار كارزار با كسى نمايند كه محبوب دل هاى آنان است!
---------------------------------------------
1-مقدمه ابن خلدون، ص 216.
2-نفس المهموم، ص 41.
3-همان ماءخذ، ص 42.
4-همان ماءخذ، ص 16 - سموالمعنى فى سموالذات، عبدالله العلايلى، صص 113 و 114.
5-نفس المهموم، ص 42.
6-همان ماءخذ.
7-آل هاشم براى به دست آوردن ملك و رياست، بازى كرد، نه خبرى آمده و نه وحى اى نازل شده است!
8-همان ماءخذ، ص 42 نقل از كتاب مناقب ، ابن شهر آشوب .
تبصره : به اين جهت كه هدف اساسى ما از تاءليف اين كتاب ، تفسير و تحليلى پيرامون شهادت شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت امام حسين بن على (عليه السلام) است ، لذا درباره حوادث مربوط به عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و ديگر كسانى كه توانايى اظهار نظر درباره سلطنت يزيد داشتند به تحقيق و بررسى نمى پردازيم ، زيرا آن هدف گيرى الهى و آن تلاش و تكاپو و تصميم به فداكارى كه امام حسين (عليه السلام) براى احياى اسلام در نظر داشت ، در ديگران وجود نداشت . كوشش ما در اين كتاب - همان گونه كه ملاحظه مى فرماييد - نشان دادن درخشان ترين چهره اى است كه در طول تاريخ بشريت براى حفظ ارزش هاى اعلاى انسانيت با تحمل سخت ترين مصيبت ها كه تاريخ نظير آن را نديده است ، خود را فدا كرده است .
9- نفس المهموم ، محدث قمى ، صص 42 و 43.
10-همان ماءخذ، و الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 4، صص 16 و 17.
11-بحارالانوار، محمدباقر مجلسى ، ج امام حسين (عليه السلام).
12-سوره بقره ، آيه 54.
13-نفس المهموم ، ص 357.
14-مرحوم محدث قمى اين نامه را از محمدبن يعقوب كلينى در كتاب وسائل از حمزه بن حمران نقل كرده است .
15-نفس المهموم ، صص 43 و 44.
16-همان ماءخذ.
17-همان ماءخذ، ص 45.
18-الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 4، صص 19 و 20.
19-ابن خلدون در مقدمه تاريخ ، ص 216 و 217 مى گويد: ((حسين (عليه السلام) در اين كه يقين داشت شايسته ترين شخصيت براى حكومت است درست فكر مى كرد، ولى در اين كه فكر مى كرد مى تواند با يزيد مقابله كند به خطا رفته بود.))
ابن خلدون به اضافه اين كه در فصل 53 از مقدمه ، اطلاع ائمه (عليه السلام) را از غيب مى پذيرد، از هدف امام حسين (عليه السلام) بر مبناى احدى الحسنيين غفلت مى ورزد.
20-الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 4، صص 19 و 20.
21-نفس المهموم ، محدث قمى ، ص 46.
22-سوره آل عمران ، آيات 124 و 125.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى