0

مختار بن ابى عبيد ثقفى (4)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

مختار بن ابى عبيد ثقفى (4)

مختار از زندان دعوت را شروع مى كند
پس از نامه ايكه مختار به رفاعه يكى از سران توابين پس از شكست آنها نوشت تصميم گـرفـت به سران شيعه در كوفه و بصره و مدائن نامه بنويسد و ايشان را دعوت به همكارى كند، اين نامه را بوسيله سبحان بن عمرو به رؤ ساء شيعه از جمله مثنى بن مخرمة در بصره و سعد بن خديفه در مدائن و يزيد بن انس و اءحمر بن شميط و عبدالله بن شراد و عـبيدالله بن كامل نوشت خداوند در مقابل قيام و نهضتى كه نموديد پاداش بزرگ عنايت كرد و گـناهان شمـا را آمـرزيد بهر درهمـى كه در اين راه خرج كرديد و با قدمى كه برداشتـيد براى شما حسنه اى ثبت كرد و مقام و درجه اى بالا و ثوابى بى حد به شما عطا فرمود:
ولى اگر من به كمك شما قيام كنم در مشرق و مغرب دشمنانتان را از دم شمشير مى گذرانم و با خواست خدا همه را نابود مى گردانيم خدا هدايت كند آنكه به شما نزديك گردد و دور گرداند آنكه تمرد و سرپيچى كند والسلام .
سبحان نامه مختار را در ميان آستر و رويه كلاه خود پنهان كرد و از زندان خارج گرديد و به اين افراد رسانيد تا آنكه همه آنها مختار را خواندند.
بزرگـان شيعه نامه مختار را خواندند به قاصد گفتند: كه تا پاى جان با او همكارى مـى كنيم و هر چه فرمان دهد اطاعت خواهيم كرد اگر اجازه مى دهد با جمعيتى به زندان آمده او را بيرون آوريم ؟
مختار پاسخ داد: بزودى از زندان خلاص خواهم شد و محتاج بزور و اغتشاش نيست .(19)
مختار براى خلاصى از زندان مى كوشد
مـخـتـار كه آمادگى شيعيان و پشتيبانى آنان را مشاهده كرد در صدد بر آمد تدبيرى نموده تـا از زندان آزاد گردد، نامه اى به عبدالله بن عمر نوشت كه بى گناه و روى سوء ظن حكام زندانى شده ام خواهشمندم نامه ملايمى درباره من به عبدالله بن يزيد و ابراهيم بن مـحمـد حاكم و رئيس خـراج كوفـه بنويس تا شايد خداوند مرا به لطف و محبت شما از چنگال اين دو نفر ستمكار نجات بخشد والسلام .
نامـه را تـوسط غلام خود بنام زربى براى عبدالله فرستاد. عبدالله عمر براى حاكم و رئيس دارائى كوفه نوشت : شما ميدانيد كه مختار با من بستگى نزديكى دارد و از طرفى مـا و شما دوستى ديرينه داريم شما را بحق دوستى ميان ما سوگند مى دهم كه مختار را از زندان آزاد كنيد.(20)
مختار آزاد مى شود
چـون نامـه عـبدالله عـمـر به اين دو نفـر رسيد از مـخـتـار كفـيل خـواستـند تـا او را آزاد كنند، جمـعـيت بيشمـارى از شيعـيان كوفـه آمـدند تا كفـيل مختار گردند، ابراهيم رئيس دارائى به عبدالله حاكم كوفه گفت : كفالت يك جمعيت بى شمار بى فائده است ده نفر از سران كوفه را به كفالت بپذيرد و او را آزاد كن ؟ عبدالله هم نظر ابراهيم را پسنديد و همين كار را كرد.
ولى ايشان تـنها به گرفتن كفيل و ضامن اكتفا نكردند بلكه مختار را سوگند دادند تا وقتى كه اين دو نفر سر كار هستند مختار شورشى به پا نكند و بر ايشان خروج ننمايد و اگـر خـلاف كند هزار شتر در منى قربانى كند و تمام بردگانش آزاد باشند، مختار هم قسم خورد و از زندان خارج شد.
مختار با ايشان اين پيمان را بست و قسم خورد و ليكن مى گفت : خدا بكشد كه چقدر نادان و احمقند زيرا هدفى كه در نظر دارم هدف مقدسى است و قسم مانع آن نمى شود زيرا خداوند فرموده است سوگند بخدا را مانع كارهاى خير مشماريد.(21) و باضافه كفاره قسم و قـربانى كردن هزار شتـر از آب دهن انداختن برايم آسانتر است و راضى هستم بهدفم برسم و تا آخر عمر غلام و كنيز خريده اى نداشته باشم!(22)
با مختار آشكار بيعت مى كنند
مـخـتار به خانه خود رفت و شيعيان از هر طرف بسوى او كوچ مى كردند و با او بيعت مى نمـودند و در مـدتـى كه در زندان بود پنج نفر برايش از مردم بيعت مى گرفتند. روز بروز جمـعـيت افـزوده مـى شد تـا آنكه عـبدالله زبير، حاكم كوفه و رئيس دارائى را عـزل كرد عـبدالله مطيع را بجاى آنان گماشت ، با عوض شدن حاكم كوفه مختار از قيد پـيمـان و سوگندى كه خورده بود راحت شد زيرا قسم و پيمان او مقيد به مدتى بود كه اين دو نفر سر كار مى باشند.(23)
توطئه زندان مختار
پس از آنكه عبداللّه بن مطيع سر كار آمد بعضى از اطرافيان او را گفتند: مختار مريدان و سربازان زمختى دارد مى ترسيم آنكه خروج كند و بر تو بشورد صلاح آن است كه او را بخـواهى وقتيكه آمد او را به زندان بيفكن پسر مطيع دو نفر را يكى بنام زائده و ديگرى بنام حسين بن عبداللّه به سراغش فرستاد و او را احضار كرد، هنگامى كه بر مختار وارد شدند و اظهار داشتند كه امير او را طلبيده است مختار عازم شد كه نزد امير برود لباس در بر كرد و دستور داد مركبش را آماده كنند ولى زائده كه از حقيقت امر آگاه بود خواست مقصود حاكم را به مختار بفهماند اين آيه را خواند: و اذيمكربك الّذين كفروا لبثبتوك او يقتلوك او يخـرجوك و يمـكرون و يمـكرو اللّه و اللّه خـير الماكرين .يعنى هنگامى كه كفار درباره ات مكر مى كنند تا تو را زندان كنند و يا بكشند و يا تبعيد نمايند. اينان مكر مى كنند و خدا مكر مى كند و او بهترين مكر كنندگان است .(24)
مختار از آنچه زير پرده داشتند آگاه شد خود را مريض نشان داد و رختخواب طلبيد و گفت مرا لرز گرفته است حال مرا به امير بگوئيد و عذر مرا بخواهيد؟
در راه حسين به رفيقش گفت كه مقصود تو را از خواندن آيه فهميدم ، زائده اصرار داشت كه مـقـصودى نداشتـم ، حسين گفت اصرار نكن و مطمئن باش كه آنچه گذشته به امير نخواهم گفت ، و در حقيقت از آن مى ترسيد كه فردا مختار ظهور كند و در اثر اين سعايت او را هلاك و نابود سازد، فرستادگان حال مختار را گزارش كردند و حاكم هم باور كرد و خواستن و احضار دوباره منصرف گرديد.(25)
محمد حنفيه مختار را تائيد مى كند
مـخـتـار تـصمـيم داشت در مـحرم سال 66 خروج كند ولى با پيش آمد غيرمترقبه اى يكماه بتـاءخـير افـتاد و آن اين بود كه جمعى از شيعيان با هم نشستند و گفتند مختار از ما بيعت گـرفـتـه كه خـروج كند و با او بجنگيم اما چون حساب دين و آخرت در پيش است مطمئن نيستيم كه حقيقتا او از نزد محمد حنفيه ماءموريت داشته باشد صلاح آن است كه چند نفر به مدينه رفته و تحقيق كنيم .
عبدالله بن شريح و سعيد بن منقذ ثورى و سعربن ابى سعر حنفى و اسود بن جراد كندى و قـدامـة بن مـالك جشمـى عازم مدينه شدند به خدمت محمد بن حنفيه شرفياب گرديدند، عـبدالله شريح اظهار داشت : شمـا خـانواده اى هستـيد كه خـداوند شمـا را بفـضل خـود مـخـصوص گـردانيده و به نبوت مفتخر ساخته و احترام شما را بر امت واجب گـردانيده ، همـه حق شما را ميشناسند مگر آنانكه از جاده حقيقت منحرف شده اند و شما به مـصيبت حسين بن على عليه السلام مبتلا شديد كه در حقيقت مصيبتى براى تمام مسلمانان بود، و اينك مـخـتـار بن ابى عبيد مدعى است كه از طرف شما ماءموريت دارد تا قيام كند و انتـقـام خـون حسين را بگيرد و با كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما رفتار كند، آمده ايم تا بپرسيم اگر امر ميفرمائيد از او پيروى نموده و اگر نه دست از او بكشيم؟
محمد حنفيه پس از حمد و ثناى پروردگار در پاسخ ايشان گفت: اينكه گفتيد خداوند ما را مـخـصوص بفـضل خود گردانيده است ، آرى خداوند به هر كه بخواهد عطا مى كند كه خدا صاحب فضل بزرگى است.(26) و اما اينكه گفتيد: حسين عليه السلام شهيد شد اينهم از علوم غيب الهى است كه شهادت براى او نوشته شده بود و به اين وسيله عده اى را بالا برد و افرادى را خوار گردانيد.
و امـا آنچه مربوط به سؤ ال شما است از اطاعت و پيروى كسيكه بخونخواهى ما قيام كرده ، بخدا دوست دارم كه خدا از دشمنان ما انتقام بگيرد بدست هر كه بخواهد.
فـرستـادگـان از نزد مـحمـد بيرون آمـدند و با هم گـفـتـند: مـحمـد عمل مختار را تصويب كرد زيرا اگر موافق نبود مى فرمود: چنين نكنيد.(27)
كوفه در انتظار فرستادگان
پـس از آنكه اين جمعيت بسوى مدينه حركت كردند از يكطرف شيعيان و كسانيكه با مختار بيعـت كرده بودند در اضطراب و نگرانى بسر مى بردند كه اگر محمد كار مختار را امـضاء نكند چه كنند و چگونه از او كناره بگيرند و بيشتر از همه مختار در نگرانى بسر مـى برد كه اگر محمد بن حنفيه جواب منفى بدهد نقش او بر آب خواهد شد و روى اين جهت در تـرديد و دو دلى بسر مـيبرد اگـر قـبل از مـراجعت ايشان قيام كند لشكريانش ‍ قوى دل نخواهند بود بلكه با ترديد پيش خواهند رفت و اگر تاءخير بيندازد ممكن است بكلى موضوع منتفى گردد.
ولى خوشبختانه فرستادگان برگشتند و يكسر بخانه مختار رفتند، مختار پرسيد: هان چه خبر است كه شما مردم را مشكوك ساختيد؟ ايشان پاسخ دادند كه ماءمور شده ايم تا ترا كمك كنيم ! مختار گفت : الله اكبر، من ابواسحاقم ؛ اعلان كنيد شيعيان اجتماع كنند.(28)
مختار از اين موضوع بهره بردارى مى كند
پس از آنكه فرستادگان كوفه موافق با منويات مختار برگشتند اعلان داد تا شيعيان در منزل مختار اجتماع كنند، جمعيت انبوهى جمع شدند، مختار بپا خاست و براى آنان سخن گفت :
اى گـروه شيعه افرادى از شما خواستند حقيقت آنچه را كه من ادعا ميكنم بدانند لذا بسوى مـدينه و نزد امـام هدايت شدگـان و شريف و برگزيده فرزند بهترين مردمان (پس از پـيامـبر) رفتند و از او درباره من و آنچه ادعا ميكنم پرسيدند، پاسخشان را شنيدند كه من وزير و حامـى و پـشتـيبان او و فـرستـاده او و دوست او هستـم ، و شمـا را به اطاعت و فـرمـانبردارى از مـن دستـور داده است تا با مخالفين دين و دشمنان فرزندان پيامبرتان بجنگم .
عبدالرحمان مختار را تأييد مى كند
پس از آنكه سخنان مختار به پايان رسيد عبدالرحمان رئيس هيئت اعزامى برخاست و گفته هاى مختار را تاءييد كرد و چنين گفت :
ما خواستيم برخود، و بر عموم مردم حقيقت روشن شود بمدينه نزد مهدى فرزند على عليه السلام رفـتـيم و از او راجع باين قـيام و آنچه مختار ما را به آن دعوت مى كند پرسش نمـوديم ؟ به ما فرمان داد تا او را كمك كنيم و در راه هدفى كه دارد بجنگيم و با آنچه فـرمـان مـيدهد اطاعـت كنيم ، با خـوشحالى و اطمـينان كامل برگشتيم ، شك و ترديد و دودلى از ما برطرف شد و اكنون با بصيرت و بينائى كامـل اقـدام به جهاد با دشمـنان مـيكنيم ، آنانكه حاضرند به غائبين اطلاع بدهند تا خودشانرا آماده كنند.
پـس از عـبدالرحمان يك يك آنانكه بمدينه رفته بودند سرپا ايستادند و با همين مضامين قيام و دعوت مختار را تاءييد كردند.(29)
مختار و دعوت ابراهيم
و چون قيام مختار نزديك شد سران سپاهيان مختار اظهار داشتند كه سران كوفه و رؤ ساى قـبايل با همدستى عبدالله بن مطيع با تو خواهند جنگيد اگر ابراهيم فرزند مالك اشتر با مـا همـدست مـى شد اميدواريم كه بر دشمن پيروز گرديم كه او جوانى است شجاع و دلاور فـرزند مـردى بزرگ و خاندانى اصيل آوازه اش همه جا را پر كرده و داراى قبيله اى است پرجمعيت و با موقعيت اگر او به ما به بپيوندد از مخالفت هيچكس باك نداريم .
مـخـتـار گـفـت : برويد و او را دعـوت كنيد؟ ابراهيم را دعوت كردند و ابراهيم به مختار پيوست .(30)
نهضت شروع مى شود
پس از آنكه ابراهيم با مختار بيعت كرد هر شب با اقوام و بستگان خود بخانه مختار ميرفت و برنامه نهضت را مطرح مى ساخت تا بالاخره تصميم گرفتند شب پنجشنبه چهاردهم ماه ربيع الاول همان سال 66 قيام كنند.
شب سه شنبه دوازدهم فرا رسيد ابراهيم اول مغرب در خانه به نماز ايستاد و در حدود صد نفـر از بستگان و همسايگانش كه آماده حركت بودند به نماز او اقتدا نمودند پس از نمـاز هوا گـرگ و مـيش بود كه ابراهيم با جمعيت خود بقصد خانه مختار سوار شدند در حاليكه زره ها را در زير لباس پـوشيده و فـقـط شمـشيرى حمايل نموده بودند.
از طرفـى اياس بن مـضارب رئيس لشكر ابن مطيع استاندار كوفه متوجه شده بود كه همين امشب يا فردا شب مختار در كوفه خروج مى كند لذا تمام ميدانهاى كوفه را از سپاهيان خود پر كرده و راهها و كوچه هاى بزرگ را كنترل كرده بود.
حميد بن مسلم گويد: در آنشب همراه ابراهيم بودم در راه چون به خانه اسامه رسيدم گفتم : صلاح در آن است كه از طرف خـانه خـالد بن عرفطه به محله بجيله و از آنجا بخانه مـخـتـار برويم و اين راهى را كه شما در پيش ‍ گرفته ايد به دارالاماره و بازار منتهى ميشود و اطراف دارالاماره و بازار را سربازان گرفته اند.
ابراهيم كه جوانى دلاور بود بدش نمى آمد كه با جمعيت روبرو شود، گفت : بخدا قسم از جلو خـانه عـمـرو بن حريث بطرف قصر وسط بازار عبور ميكنم تا ترس و رعبى به دل دشمنان افكنده و بآنها بفهمانم كه در چشم ما بى ارزش و خوارند!
كوچـه ها را به پايان رسانيده تا جلو خانه عمرو بن حريث با اياس رئيس ‍ سپاه كوفه روبرو شديم كه با لشكرى انبوه غرق در صلاح راه را بر ما بسته اند.
اياس: شما كيستيد؟
ـ من ابراهيم فرزند مالك اشترم.
ـ اين جمعيت همراه تو چيست؟ درباره تو مشكوكم زيرابه من رسيده كه هر شب از اينجا عبور ميكنى، بنابراين بايد ترا نزد حاكم ببرم تا ببينم نظر او درباره تو چيست!
ـ بابا شوخى ميكنى، بگذار عقب كار خود برويم .
ـ بخدا نميشه.
ابراهيم يكى از دوستانش را كه ابوقطن ناميده مى شد همراه اياس ديد، چند قدم به عقب برگـشت و رفـيق خـود را صدا زد سپـاهيان فكر مى كردند كه ابراهيم ميخواهد دوستش ابوقـطن را واسطه قـرار دهد، ابوقـطن نزديك ابراهيم آمد و نيزه بلندى در دست داشت ابراهيم نيزه او را از چنگش ‍ ربود و با نيزه بر رئيس سپاه حمله كرد و او را از پاى در آورد سپـاهيان كه ديدند رئيسشان كشته شد همه فرار كردند! ابراهيم يكى از همراهيان را گفت : سر اياس را جدا كرده با خود نزد مختار بردند.
ابراهيم بر مختار وارد شد و اظهار داشت هر چند بنا بود شب پنچشنبه قيام كنيم ولى پيش آمدى كرده كه بايد همين امشب قيام كرد! مختار پرسيد: مگر چه شده .
ابراهيم گـفـت: اياس سر راه بر من گرفت كه بعقيده خودش نگذارد بيايم، من هم او را كشتم و سر او جلو در دست همراهان من است.
مـخـتـار از كشتـه شدن رئيس سپـاه كوفه خوشحال شد و گفت عجب مژده اى دادى خدا ترا خوشحال كند و اين اولين قدم پيروزى است.(31)

یک شنبه 10 دی 1391  2:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها