0

مختار بن ابى عبيد ثقفى (3)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

مختار بن ابى عبيد ثقفى (3)

پيشگوئى مختار از انتقام
مختار به سوى حجاز حركت كرد، در واقصه پسر زهير ازدى را ديد، از او پرسيد: چشمت را چه رسيده؟ خدا بلا را از تو دور سازد، عبيدالله زياد چنين كرده است خدا مرا بكشد اگر او را نكشم و اعـضاء و جوارحش را قـطعـه قـطعـه نكنم ، مـن بايد در مـقـابل خـون حسين هفـتـاد هزار نفـر به شمـاره كسانيكه در مقابل خون يحيى بن زكريا كشته شدند بكشم .
سپـس گـفـت: والّذى انزل القـرآن، و يبيّن الفرقان، شرع الاديان، و كره العصيان، لاقـتـلنّ العـصاة مـن ازدعـمـّان، و مـذحج و همـدان، و نهد و خـولان و بكرو هزّان. و ثـعـل نبهان، و عـبس و ذبيان، و قبائل قيس عيلان، غضبا لابن بنت نبى الرحمان، نعم! يابن زهيرة و حقّ السّمـيع العـليم، العـلى العـظيم، العـدل الكريم، العـزيز الحكيم، الرحمان الرحيم، لاعر كن عرك الاديم، بنى كندة و سليم، و الاشراف مـن تـميم .يعنى سوگند بانكسيكه قرآن را فرستاد، و فرقانرا آشكار ساخـت، و اديان را تشريع و وضع نمود، و گناه را ناخوش دارد، كه سركشان و گـناهكاران از ازدعـمـان، و قـبيله مـذحج و همـدان، و قـبيله نهد و خـولان، و قـبايل بكر و هزان و ثعل و نبهان و عبس و ذبيان و قيس عيلان را مى كشم، و اين از خشمى است كه به جهت كشتـن امـام حسين پـسر دخـتـر پـيغـمـبر خـدا در دل جاى كرده است، آرى اى پـسر زهير، به حق خداى شنوا و دانا، خداى بلند مرتبه و بزرگ، آن خـداى عـادل و كريم، عزتمند با خرد، بخشنده بخشاينده طايفه بنى كنده و سليم و اشراف از تميم را به خاك و خون خواهم كشيد.(13)
اكثر مطالبى كه از زبان مختار نقل شده همانند عبارت فوق مسجع و مقفى است و اين نشان مـى دهد كه مختار از علم كهانت هم بى بهره نبوده است ، كسيكه با عبارات و سخنان كاهنان مانند شق و سطيح و امثال آنان آشنا باشد تصديق خواهد كرد مختار نيز از آنان پيروى مى كند و معلوم است كه نزد آنان تلمذ كرده است .
بنابراين بعيد نيست كه از اين راه نيز از آينده مطلع شده باشد.
چـنانكه قبلا نقل شد مختار پس از آزادى از زندان و تصميم ابن زياد به خروج از كوفه به حجاز رفت، و با ابن زبير بيعت كرد.
مختار به كوفه برمى گردد
مـخـتار با آنكه در جنگهائيكه ميان ابن زبير و لشكريان شام رخ داد بيش از حد جانفشانى كرد ولى از طرف ابن زبير از او قدردانى نشد.
حكومت حجاز و عراق با ابن زبير بود، اما حجاز از پيش با او بيعت كرده بودند و كوفه و بصره هم پـس از مـرگ يزيد با عـامر بن مسعود بيعت كردند تا كارها يكسره شود چند روزى عـامـر بر مردم كوفه نماز مى خواند تا بالاخره خود او و مردم كوفه با ابن زبير بيعت كردند.
تـا پـنج ماه پس از مرگ يزيد مختار با ابن زبير بود و چون او به هر يك از اطرافيانش حكومت و شغلى واگذار كرد به جز مختار كه او را به كار نگماشت .
مـخـتـار در صدد برآمد از ابن زبير كناره گيرد از كسانيكه از كوفه به مكه مى آمدند از وضع كوفـه تـحقـيق مـى كرد، تـا آنكه هانى بن ابى حيه وارد مكه شد از وى جوياى حال مردم كوفه شد؟ او گفت : مردم در اطاعت عبدالله بن زبير جز يك عده بى شمار كه از نظر عـقـيده با وى مخالفند و اگر كسى هم عقيده آنها باشد و آنها را جمع كند مى تواند حكومت كره زمين را به چنگ آورد.
مـخـتـار گـفـت : مـرا ابو اسحاق مـى خـوانند و منم كه آنرا خواهم گرد آورد تا با ايشان باطل را نابود كنم و ستمكاران را ريشه كن نمايم .
از آنجا كه به خانه رفت و سوار بر مركب خود گرديد و به سوى كوفه رهسپار شد.
چـون به مـنزل قرعاء رسيد سلمة بن مرثد همدانى را ديدار كرد و او مردى عابد و اشجع مـردم عـرب بود با وى گرم گرفت و به صحبت پرداختند، مختار وضع حجاز را برايش تشريح كرد و از او وضع كوفه را جويا شد؟
سلمـه گـفـت : مردم كوفه هم چون گوسفندانى بدون شبانند، مختار گفت: من شبانى هستم كه آنها را خوب چرا خواهم داد، سلمه گفت : ولى بدان كه خواهى مرد و سپس برانگيخته شوى مسئول خواهى بود و بر طبق عمل خود چه خوب و چه بد پاداش داده مى شوى .
مـخـتـار از او گـذشت روز جمـعـه بود كه به نهر حيره رسيد در آنجا فـرود آمـد و غـسل كرد و بدن را معطر ساخت و جامه نو بر تن پوشيد و عمامه بر سر بست و شمشير حمايل نمود و سوار مركب گرديد تا وارد كوفه شد.(14)
مختار مردم كوفه را نويد مى دهد
مـخـتـار كه وارد شهر شد بهر كس و هر جمعيتى كه مى رسيد بر آنها سلام مى كرد و مژده پـيروزى به آنان مـى داد، ابتدا به مسجد سكون و ميدان كنده عبور كرد بر ايشان سلام كرد و گـفـت : شما را مژده باد به نصرت و پيروزى بر آنچه را كه دوست مى داريد، از آنجا عـبور كرد و به محله بنى ذهل دبنى حجر رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمـعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا كسى را نديد زيرا به نماز جمعه رفته بودند، از آنجا كه گذشت و به محله بنى بداء رسيد در آنجا عـبيدة بن عـمـرو بدى را مـلاقـات كرد بر او سلام كرد و گفت : ترا مژده باد به كمك و پيروزى؛ خوشا به حال تو كه عقيده خوبى دارى كه خداوند با اين عقيده ات هيچ گناهى برايت باقى نخواهد گذاشت و همه آنها را خواهد آمرزيد، از آن جهت اين جمله را به او گفت: كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و مردى شاعر و شجاع نيز بوده است ، اما مبتلا به شرب خمر بوده است.
عبيد گفت : خدا ترا خوشحال كند، آيا ممكن است اين بشارت را برايم شرح دهى مختار گفت: آرى شب بمـنزل بيا تا برايت بگويم، و اين مطلب را به قوم و قبيله ات نيز برسان كه خدا از ايشان پيمان گرفته او را اطاعت كنند و خون فرزندان انبياء را خونخواهى كنند.
سپس گفت : از كجا به قبيله بنى هند مى روند؟ عبيده گفت: اجازه بده تا ترا راهنمائى كنم او اسب خود را بيرون كشيد و سوار شد و با مختار به محله بنى هنه رفتند در آنجا گفت: خـانه اسمـاعـيل بن كثـير را نشانم بده، او را جلو خـانه اسمـاعـيل بردم و اسمـاعـيل را آواز دادم از خـانه بيرون آمد، مختار او را گفت: امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا ملاقات كنيد كه آنچه دوست داريد برايتان آورده ام !
از آنجا گـذشت به مـسجد كوفـه رسيد جلو باب الفـيل شترش را خوابانيد و وارد مسجد شد مردم كه مختار را ديدند با يكديگر مى گفتند: مـخـتـار براى امـر مـهمى آمده است نماز جمعه را با جمعيت خواند و سپس به گوشه رفت و نمـاز عـصر را فـرادى خواند و از مسجد خارج شد. در راه به جمعيت همدان رسيد، ايشان را گفت: خبر خوشى براى شما آورده ام ، از ايشان هم گذشت تا وارد خانه خود كه به خانه سلم بن مسيب معروف بود وارد گرديد.(15)
مختار خود را نماينده مهدى مى خواند
شب فـرا رسيد جمعيت و قبايل كوفه به خانه مختار هجوم آوردند، مختار از وضع كوفه پـرسش كرد؟ گفتند: شيعيان كوفه زير پرچم سليمان بن صرد در آمده در همين نزديكى بخونخواهى امام حسين عليه السلام خروج مى كنند.
مـخـتـار برخاست و به سخنرانى پرداخت پس از حمد و ثناى پروردگار اظهار داشت مهدى فـرزند وصى پـيغـمـبر يعـنى محمد بن الحنفيه مرا به عنوان نماينده خود بسوى شما گـسيل داشتـه و به جنگ دشمنان اهل بيت و خونخواهى شهيدان راه حق و دفاع از ستمديگان ماءمورم ساخته است .
عـبيدة بن عـمـرو اسمـاعـيل بن كثير قبل از همه با مختار بيعت كردند، پس از ايشان ساير افراد براى بيعت نمودن به طرف مختار هجوم كردند.(16)

مختار دعوت و تبليغات را شروع مى كند
پس از آنكه بيعت با مختار تمام شد، مبلغين و دعوت كنندگان خود را در كوفه منتشر ساخت آنان با تـمـام قـوا و از هر وسيله اى به نفع تبليغى استفاده مى كردند حتى در مجلس سليمـان بن صرد مـى رفـتـند و كسانى را كه با سليمان وعده همكارى داشتند به بيعت مـختار دعوت مى كردند، و مخصوصا با حربه دعاوى مختار و انتقاد اينكه عليه سليمان از او آمـوخـتـه بودند شيعـيان را از گرد سليمان بسوى مختار مى كشانيدند، گاهى اوقات شخـص مـخـتار در مجلس سليمان حاضر مى شد و با افراد از نزديك تماس ‍ مى گرفت و آنان را با اين كلمات تبليغ مى نمود:
من از طرف ولى امر و معدن فضل و وصى امير مؤ منان و امام مهدى بسوى شما ماءمور شده ام ، و به امـريكه شفاء دردها و موجب اكمال نعمت و كشتن دشمنان است ماءموريت دارم ، خداوند سليمـان بن صرد را حفظ كند ولى او پيرمردى است از كار افتاده و اسقاط شده كه ديگر نيروى مـبارزه ندارد بلكه استخوانش نرم گرديده ، و باضافه بصيرت و تجربه در جنگ ندارد، او خودش و شما را بكشتن مى دهد و كارى هم از پيش ‍ نمى برد.
امـا مـن وظيفه خاصى دارم كه بر طبق آنچه ماءمورم اقدام مى كنم كه با اين وضع دوستان عـزيز، و دشمنان نابود خواهند شد، و دلهاى مجروح شيعيان درمان مى شود، بيائيد حرف مـرا بشنويد و مرا اطاعت كنيد و بى جهت خود را بكشتن ندهيد كه آنچه شما بدان اميدواريد به وسيله من انجام خواهد شد.
با اين تـبليغـات تـوانست عده از شيعيان را با خود همدست كند ولى بزرگان شيعه با سليمان بودند و كسى را با او همرديف نمى دانستند، در حقيقت وجود سليمان مانع بزرگى براى مختار بود.(17)
مختار دوباره به زندان مى رود
پس از آنكه سليمان بن صرد بسوى شام حركت كرد و كوفه را ترك نمود و قواى شيعه در كوفـه ضعـيف گرديد، عمر سعد و شبث بن ربعى و يزيد بن حارث به حاكم كوفه عـبدالله بن يزيد كه نماينده ابن زبير بود، و رئيس ‍ ماليه ابراهيم بن محمد بن طلحه گـفـتـند: حواستـان جمـع باشد كه خطر مختار براى شما از سليمان بيشتر است زيرا سليمـان از كوفه خارج شده و با دشمنان شما يعنى طرفداران بنى اميه مى جنگد ولى مـخـتـار مـى خـواهد در همـين شهر بر شما بشورد و از مردم اين شهر انتقام بگيرد تا هنوز نيروى كافى نگرفته او را بگيريد و در بندش كنيد و بزندان بيفكنيد.
عـبدالله بن يزيد پـيشنهاد عمر سعد و رفقايش را كه از سران دشمنان امام حسين عليه السلام بودند پـذيرفت و تصميم گرفت مختار را زندانى كند، با لشكرى انبوه خانه مـخـتـار را مـحاصره كرده و او را از خانه بيرون كشيدند و خواستند بطرف زندان ببرند، ابراهيم رئيس اداره دارائى گفت : مختار را با دست بند و پياده و پا برهنه بسوى زندان ببرند تا بيشتر سركوفته شود؟
عبيدالله گفت : سبحان اللّه چگونه با مردى كه هنوز عداوت و مخالفتى با ما نداشته چنين رفـتـار كنم؟! مـا او را به اتـهام و گـمان مخالفت گرفته ايم ، استرى آوردند و او را سوار نمود و به جانب زندان بردند، ابراهيم گفت : آيا او را در قيد و بند نمى كنيد؟
عبدالله : نه ؛ همان زندان براى او قيد و بند است .(18)
در زندان هم از قيام خبر مى دهد
مختار هر چه در اين راه صدمه و شكنجه مى ديد بجاى آنكه او را سست كند و از تعقيب هدفش باز دارد او را استـوارتـر ميساخت ، چنانكه حميد بن مسلم گويد: در زندان به ديدن مختار رفتيم اين سخنان را در زندان از او شنيدم :
قـسم به پـروردگـار درياها، و قـسم به نخـل و درخـتـان، قـسم به دشت و صحرا، و فـرشتـگـان مـقرب، و پيامبران برگزيده كه همه ستمكاران را با نيزه و شمشير آبدار، بوسيله مـردان شريف انصار خـواهم كشت، تا آنكه ستون و پايه هاى دينى را استوار بدارم، و رسته هاى مختلف را متحد سازم ، و سوز دلهاى مؤ منان را در عزاى مظلومان خاموش كنم و انتقام خون شهيدان را بستانم، پس از آن اگر دنيا پايان يابد يا مرگم فرا رسد باكى ندارم .
و هرگاه در زندان از او ملاقات مى كرديم اين چنين سخنان مى گفت و دوستان خود را با اين كلمات تشجيع مى كرد.

یک شنبه 10 دی 1391  2:15 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها