0

عزادارى در كوفه

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

عزادارى در كوفه

برخـورد ابن زياد با اسراء مـخـصوصا سخنرانيها بيرون دروازه كوفه و گفتگوهاى مـجلس ابن زياد احساسات مردم را برانگيخت، ابن زياد احساس كرد اگر مانع برخورد مـردم نشود مـمـكن است آشوبى رخ دهد، به شرطه دستـور داد اهل بيت را در خـانه اى جنب قصر حبس كنند تا مردم با آنها مواجه نگردند، مردان و زنان كوفه دسته دسته به منزل آنها مى رفتند و گريه و شيون مى كردند، زينب فرمود: جز زنانى كه طعـم اسارت را چشيده اند به ديدن ما نيايند زيرا آنها مى دانند بر ما چه مى گذرد.(1)
عبدالله عفيف
عـبيدالله بن زياد پس از قضاياى گذشته اعلان كرد: مردم در مسجد اجتماع كنند سپس به مـنبر رفت تا سخنرانى كند و موضوع پيروزى سپاه كوفه را يادآورى نمايد شروع كرد به خـطبه و گـفـت :الحمـد لله الّذى اظهر الحقّ و اهله و نصر اميرالمؤ منين و اشياعه و قـتـل الكذّاب بن الكذّاب. ((يعنى حمد مى كنم خدائى را كه حق و رهروان حق را پيروز گـردانيد و امـيرالمؤ منين ! (يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگوى پسر دروغگو را كشت.))
عـبدالله بن عـفـيف ازدى كه از برگـزيدگـان شيعـه و از زهاد بود و چـشم چـپ او در جمل و چشم راستش را در صفين از دست داده بود و همواره اوقاتش را در مسجد مى گذرانيد از جاى برخـاست و گفت: اى پسر مرجانه تو و پدرت و كسى كه ترا حكومت داده و پدر او كذاب فـرزند كذاب است، اى دشمـن خـدا فـرزندان پـيامبر را مى كشى و بر منبر چنين سخنانى مى گوئى!!
ابن زياد: كيست كه سخن مى گويد؟!
ابن عفيف : منم اى دشمن خدا نسل پاك پيغمبر را كه خدا رجس و پليدى را از آنان دور ساخته است مـى كشى و خـيال مى كنى كه هنوز مسلمان و بر دين خدائى؟ كجايند اولاد مهاجرين و انصار تـا از اين مـرد طغـيانگـر انتـقـام بگـيرند كه او و پـدرش لعـنت شده رسول خدايند!
ابن زياد كه از خـشم رگـهاى گـردنش ورم كرده بود صدا زد: او را نزد من بياوريد مـاءمـورين ابن زياد خـواستـند او را دستگير كنند، قبيله ازد او را از دست ماءمورين خلاص كردند و به خانه اش بردند.
ابن زياد گروهى را ماءمور دستگيرى وى نمود، آنها به خانه عبدالله عفيف حمله ور شده در خـانه را شكستند و وارد خانه شدند، دخترش صدا زد: پدر دشمنان خدا آمدند ابن عفيف گفت شمـشير مـرا به من برسان ، شمشير را گرفت و اطراف خود چرخانيد و از خود دفاع مى كرد.
دخـتـر عـبدالله مـى گـفت: پدر! كاش مرد بودم و در پيش روى تو مى جنگيدم و از قاتلان نسل پاك پيغمبر انتقام مى گرفتم.
دشمـن از هر سو به عـبدالله حمله مى كرد دخترش او را آگاه مى ساخت و او حمله دشمن را دفع مى نمود، سرانجام با تلاش و كوشش زياد او را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند همينكه عبيدالله بن زياد او را ديد گفت: حمد خدا را كه ترا خوار ساخت.
عبدالله: دشمن خدا، چگونه مرا خوار ساخت بخدا قسم اگر چشمم باز بود روزگار را بر تو تنگ مى كردم، ابن زياد دستور داد گردن او را بزنند.
عبدالله گفت: قبل از آنكه تو به دنيا بيائى از خدا خواستم كه شهادت نصيبم فرمايد و شهادتم را به دست بدترين خلق خود قرار دهد و چون چشمهايم را از دست دادم از استجابت دعـايم مـاءيوس شدم و اكنون خدا را سپاس مى گويم و شكر مى كنم كه شهادت نصيبم فـرمود بعد از آنكه ماءيوس شده بودم. به دستور ابن زياد عبدالله عفيف را شهيد كردند و در سبخه به دار آويختند.(2)
---------------------------------------------
1-مقتل مقرم ص 406.
2-بحار ج 45/ص 119 - ارشادمـفـيد ص 244 - طبرى 7/373 - كامل 4/83 - نفس المهموم ص 410.
--------------------------------------
آيت الله محمد على عالمى

یک شنبه 10 دی 1391  11:40 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها