اعلان حكومت نظامى در كوفه
ابن زياد پـس از سخـنرانى و تـهديد مـردم و امـر به گـزارش از مـحل اقامت مسلم به حصين بن نمير رئيس پليس كوفه دستور حكومت نظامى مى دهد و براى اجراء دستور احكام زير را صادر نمود:
1 ـ بازرسى و تـفـتـيش كليه خـانه هاى كوفـه به مـنظور دستـيابى به مسلم بن عقيل .
2 ـ كنتـرل دقـيق خـيابانها و راهها و كوچه ها براى جلوگيرى از فرار مسلم .
3 ـ دستگير نمودن همه كسانى كه حامى انقلاب مسلم بن عقيلند.
پـليس كوفـه در اجراى فـرمـان ابن زياد شش نفر را به شرح زير دستگير و زندانى نمود:
1 ـ مـخـتـار بن ابى عبيده ثقفى 2 ـ اصبغ بن نباته از دوستان خاص على بن ابيطالب 3 ـ حارث بن اعـور همـدانى يكى از فـرمـاندهان بزرگ على عليه السلام 4 ـ عبدالله بن نوفل بن حارث از بستگان نزديك على عليه السلام 5 ـ عبدالاعلى بن يزيد كلبى 6 ـ عمارة بن صلخب ازدى .(26)
پرچم امان
يكى ديگـر از شگـردههاى ابن زياد براى دستـيابى بر اهداف شوم خـود و مـنحل كردن انقـلاب مـسلم بن عـقـيل اين بود كه به مـحمد بن اشعث دستور داد پرچمى برافـراشتـه و مـردم را دعوت نمايد هر كه زير پرچم در آيد جان و مالش در امان است و ابن اشعث كه پرچم را برافراشت جمعيت بسيارى از هواداران مسلم گرد آن جمع شدند، ابن زياد از اين اقدام اهداف زير را تعقيب مى كرد:
1 ـ دوستان مسلم را شناسائى كند و پس از شناخت آنها را تحت تعقيب قرار دهد.
2 ـ براى خـود نيرو جمع كند زيرا آنها كه از ترس يا هر انگيزه ديگرى زير پرچم ابن زياد آمدند، ديگر نمى توانند مخالفت نمايند.
3 ـ با اين حركت حكومـت كوفه تقويت مى گردد و هواداران مسلم سست مى شوند و قدرت مقاومت و اظهار حياة از آنان سلب مى گردد.(27)
جايزه كسى كه مسلم را دستگير كند
ابن زياد پـس از دستـور حكومت نظامى اين بخشنامه را نيز در مورد كيفر كسى كه مسلم را پناه دهد و جايزه كسى كه مسلم را تحويل دستگاه حكومتى بنى اميه بدهد اعلام كرد:
مـردم ! مـسلم بن عـقـيل به اين شهر آمده و فتنه و آشوبى برپا كرده با اميرالمؤ منين! (يزيد) به دشمنى پرداخته و اجتماع مسلمين را از هم گسسته لذا:
1 ـ هر كس كه مسلم در خانه او باشد خونش هدر است و او را به چوبه دار خواهم آويخت هر كه باشد و داراى هر موقعيتى باشد.
2 ـ هر كه مسلم را معرفى كند يا تحويلش دهد ديه او را كه ده هزار درهم نقره است دريافت خواهد كرد.
3 ـ هر كه او را تحويل دهد در دستگاه حكومتى يزيد داراى مقام والا و بالائى خواهد بود.
4 ـ حكومـت مـتـعـهد مـى شود هر روز يك حاجت و خـواستـه كسى را كه مـسلم را تحويل دهد برآورده نمايد.
لذا با اين بخـشنامـه كمـتـر كسى يافـت مـى شد كه در مـقـام يافـتـن و تحويل دادن مسلم نباشد.(28)
بلال كار خود را كرد
بلال پـسر طوعه كه وعد و وعيدهاى ابن زياد را شنيده بود و جايزه بزرگ يزيد براى كسى كه مسلم را معرفى كند در مغزش جولان مى داد و انتظار مى كشيد تا صبح فرا رسد و جايزه اى كه در مـيان همه مردم كوفه به او تعلق مى گيرد دريافت نمايد خواب را از چـشمانش ربوده همينكه صبح روشن شد بطرف قصر حكومتى حركت كرد، جلو قصر حيرت زده به اين سو آن سو نگاه مى كرد و نمى دانست چه كند و چگونه خبر را به ابن زياد برساند ناگـهان چشمش به عبدالرحمان فرزند محمد بن اشعث افتاد به نزد او رفت و گفت : مسلم در خانه ما است ، عبدالرحمان گفت : آرام مبادا كسى بشنود و زودتر به ابن زياد خبر دهد و جايزه را دريافت كند.
عـبدالرحمـن وارد قـصر شد يك سر به نزد پـدرش مـحمـد بن اشعـث كه به دليل خوش خدمتى كه انجام داده و جمعيت كثيرى از هواداران مسلم را گرد آورده و در كنار ابن زياد در جايگاه مخصوص نشسته بود رفت و سر در گوش پدر نهاد و گزارش خود را داد.
ابن زياد: عبدالرحمان چه مى گويد؟
ابن اشعث : اصلح الله الامير البشارة العظمى ، خدا امير را بسلامت بدارد مژده بزرگ .
ـ چه مژده اى ؟ كه از مثل تو كسى انتظار همين است .
ـ فرزندم به من خبر داد كه مسلم در يكى از خانه هاى ما است .
ابن زياد از خـوشحالى پـر در آورد و گـفـت خـوشا بحالت كه به مـال و جاه و مـقـام رسيدى ، برخـيز و او را نزد مـن بياور كه هر جايزه بزرگ و هر چه بخواهى برايت آماده است .(29)
آرى ابن زياد بر نسل هاشم سلطه يافت تا او را قربانى بنى اميه نمايد كه خود و پدرش را با از دست دادن شرافت و انسانيت به آنان ملحق ساختند.
هجوم به خانه طوعه
ابن زياد كه مـى دانست هنوز همـه اقـوام و قـبايل حاضر نيستـند با مـسلم بن عـقـيل بجنگند لذا محمد بن اشعث را با جمعيتى از قبيله خودش و عبيدالله بن عباس سلمى را با هفتاد نفر از قبيله قيس ماءمور دستگير كردن مسلم نمود و رئيس شرطه عمروبن حريث را دستـور داد تا آنها را يارى و كمك نمايد، فرماندهان با سيصد سوار بطرف خانه طوعه حركت نمـودند وقـتـى به نزديكى خـانه طوعه رسيدند مسلم از شيهه اسبان و فرياد سواران دريافـت كه به قـصد دستـگـيرى او آمـده اند لذا از طوعه تشكر نمود و گفت گرفتارى شما از ناحيه پسرتان است و تا لباس رزم پوشيد سواران وارد خانه طوعه شدند، مـسلم با شمشير به آنها حمله كرد و آنان را از خانه بيرون راند، سواران دوباره حمـله نمـودند و اين بار هم مسلم حمله آنها را دفع و آنان را از خانه بيرون كرد و خود هم بيرون آمد و بر سواران حمله كرد و سرها را درو مى كرد و چنان شجاعتى از خود نشان داد كه در تـاريخ شجاعان بى سابقه بود سپاه پسر زياد كه دريافتند حريف مسلم نيستند به پشت بامها رفتند و مسلم را سنگ باران نمودند و دسته هاى نى را آتش مى زدند و بر سر مـسلم مى ريختند مسلم كه چنين ديد بازوى مردانى را مى گرفت و به پشت بام پرت مـى كرد مـحمـد بن اشعـث مـشاهده كرد كه نيروهايش تـقـليل يافـتـه و قـدرت مـقـابله با مسلم را ندارند نزد ابن زياد رفت و تقاضاى نيروى كمكى اعم از سواره و پياده نمود، ابن زياد او را ملامت و توبيخ كرد: سبحان الله ترا به سوى يك نفر فرستاده ايم تا او را دستگير كنى اين چنين رخنه به نيرويت وارد شده ابن اشعـث كه از اين سرزنش ناراحت شده بود گـفـت : خـيال مـى كنى مـرا به جنگ بقالى از بقالهاى كوفه يا مردى از مردم عجم فرستاده اى . انمـا بعـثـتـنى الى اءسد ضرغـام و سيف حسام فـى كفـّ بطل همام من آل خير الاءنام .
((همـانا مـرا به جنگ شير بيشه و شمـشير برنده اى كه در دست مـرد شجاع از نسل بهترين مردمان است فرستاده اى.))
ابن زياد نيروى زيادى براى كمك ابن اشعث فرستاد اما مسلم يك تنه بر دشمن انبوه حمله مـى كرد، ابن اشعث پيش آمد و گفت: جوان چرا خود را به كشتن مى دهى تو در امانى ، مسلم به حمله هاى خود ادامه داد و اين رجز را مى خواند:
اءقسمت لا اءقتل الاّ حرّا
و ان راءيت الموت شيئا نكرا
اخاف ان اكذب او اغرّا
او يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا
كلّ امرى يوما ملاق شرّا
1 ـ ((بخـدا قـسم ياد كرده ام كه كشته نشوم مگر به آزادگى هر چند مرگ چيز ناپسندى است.))
2 ـ ((مـى تـرسم دروغ بگـوئيد يا مـرا فـريب دهيد يا سردى را با گـرمـى تـلخ بياميزيد.))
3 ـ ((تـا غـروب آفـتـاب در مـقـام خـود مـستـقـرم هر كسى يك روز بدى را ملاقات خواهد كرد.))
مـحمـد بن اشعث گفت: به تو دروغ گفته نمى شود و فريب داده نشوى و اين گروه ترا نمى كشند و نمى زنند.
مـسلم خسته شده بود و به ديوار خانه تكيه كرد، پسر اشعث مجددا باو گفت تو در امانى مسلم گفت: آيا در امانم؟
پـسر اشعث گفت: آرى، و تمامى آن گروه هم تاءييد كردند جز عبيدالله بن عباس سلمى كه خـود را به كنارى كشيد و گـفـت : لا ناقـة لى فـى هذا و لا جمل .كنايه از اين كه (در اين زمينه من اراده و اختيارى ندارم مسلم فرمود: انّى والله لو لا امانكم ما وضعت يدى فى ايديكم .
((بخدا سوگند اگر امان شما نبود دستم را در دست شما نمى نهادم.))
مسلم خود را تسليم كرد و او را به طرف دارالاماره بردند.(30)
مسلم بن عقيل جلو دارالاماره
وقـتى مسلم بدرب دارالاماره كوفه رسيد تشنگى بر او غلبه كرده بود و جلو درب قصر ظرف آب سردى بود مسلم گفت قدرى از اين آب به من بدهيد.
مـسلم بن عـمـرو باهلى گفت: مى بينى چه آب سرد و گوارائى است بخدا قطره اى از آن نخـواهى چـشيد، تا حميم دوزخ را بچشى و او را از نوشيدن آب منع نمود، مسلم گفت: مادر به عـزايت بنشيند تو كيستى؟ باهلى گفت: من آنم كه حق را شناخته ام هنگاميكه تو منكر آنى و از امـام و پـيشواى خود اطاعت كرده كه تو با امام خود خيانت كردى، من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
مسلم بن عقيل فرمود: مادر در سوك تو بنشيند كه چه جفا كار و سنگدلى اى پسر باهله تو سزاوارترى از من به حميم دوزخ ، در اين موقع مسلم تكيه به ديوار داد و نشست ، عمرو بن حريث غلامش را گفت ظرفى آب بياور و به مسلم بده ، او چنين كرد مسلم ظرف آب را نزديك دهانش برد و خـون از دهانش در آب ريخـت لذا آنرا نياشاميد و دو مرتبه ظرف آب را پر كردند و هر دفـعـه خـون با آب مـخلوط شد در دفعه سوم دندانهاى مسلم در كاسه ريخت ديگـر آب نياشاميد و گفت خدا را سپاس مى گويم كه اگر از اين آب روزى من مى بود مى آشاميدم .(31)
مسلم و ابن زياد
سپـس وارد كاخ شد و به ابن زياد سلام نكرد، حرسى يكى از ملازمان ابن زياد گفت بر امير سلام كن؟
مسلم فرمود: ساكت باش واى بر تو بخدا قسم او بر من امير نيست.
و بروايتـى فـرمـود: اگـر قـصد كشتـن مـرا دارد چـه سلامـى و اگـر اراده قتل مرا نداشته باشد بعد از اين بسيار بر او سلام خواهم كرد.
ابن زياد گفت : چه سلام بكنى چه نكنى ترا خواهم كشت.
مسلم گفت : اگر مرا بكشى مهم نيست كه بدتر از تو بهتر از مرا كشته است.
ابن زياد گفت : خدا مرا بكشد اگر ترا به بدترين وضعى كه در اسلام سابقه نداشته باشد نكشم .
مـسلم گـفـت : واضح است كه تو كارى مى كنى كه هيچكس نكرده است از تو است كشتن هاى فجيع و مثله كردنهاى زشت و ناروا و خبث طينت و پستى كه كسى سزاوارتر از تو در انجام اين اعمال ناروا نيست چون مسلم در اين گفتار ابن زياد را به جنايتكاران تاريخ ملحق ساخت برآشفـت و گـفـت: توئى كه وحدت مسلمين را درهم شكستى و بر امام زمانت خروج كردى و فتنه بزرگى بوجود آوردى!
مـسلم گـفـت: دروغ گـفـتـى كه معاويه و فرزندش يزيد شق عصاى مسلمين نمودند و تو و پدرت زياد بن ابيه غلام بنى علاج از قبيله ثقيف باب فتنه را گشوديد كه منكرات را در بين مـردم ظاهر و آشكار ساختيد و معروف را دفن كرديد و بدون رضايت مردم فرمانرواى آنان شديد، كردار كسرى و قيصر را پيش گرفتيد ما آمديم كه آنها را امر به معروف و نهى از مـنكر كنيم و ايشان را به كتـاب خـدا و سنت پـيامـبر بخـوانيم و به آن عـمـل كنيم كه شايسته آنيم كه حكومت از زمان على عليه السلام از آن ما بوده و شما بر ما ستـم كرديد پس شمائيد اول كسى كه بر امام خروج كرديد و شق عصاى مسلمين نموديد و بظلم حكومت را غصب كرديد و با اهلش با ظلم و عدوان رفتار كرديد.
چون در اين جملات مسلم بن عقيل به مسئله الحاق اشاره كرد كه در آن افتضاح ابن زياد بود و اين مـعـنى بر او گـران آمـد چـاره اى نداشت جز آنكه مـتـوسل به تهمت و افتراء و دشنام گردد لذا به مسلم گفت : مگر تو نبودى كه در مدينه شرب خمر مى كردى حالا امر بمعروف و نهى از منكر مى كنى!
مسلم بر او فرياد زد و گفت: كسى به شرب خمر سزاوار است كه انسانهاى بيگناه را مى كشد و به لهو و لعـب مـى پـردازد و از كار خـود شرمـنده نيست. مـثل اينكه كار خلافى انجام نداده است پسر زياد جلو آمد و شروع كرد به دشنام دادن نسبت به على و حسن و حسين و عقيل .
مسلم گفت : تو و پدرت به فحش و دشنام سزاوارتريد هر چه مى خواهى بكن اى دشمن خدا ابن زياد دستور داد مسلم را به بام قصر ببرند و گردنش را بزنند و جسدش را به زير اندازند.(32)
وصيت مسلم
مـسلم گـفـت حال كه تصميم به قتل من گرفته اى بگذار به يكى از حاضرين وصيت كنم پسر زياد گفت به هر كس كه مى خواهى وصيت كن.
مـسلم به حاضرين در مجلس نظر افكند و عمربن سعد وقاص را صدا زد و گفت بين من و تو قرابتى است كه با ديگران نيست زيرا بجز تو قريشى نيافتم و حاجتى دارم كه مى خـواهم پـنهانى با تـو بگـويم، عـمـر بن سعد به خاطر خشنودى ابن زياد از شنيدن تـقاضاى مسلم امتناع نمود ابن زياد گفت: از شنيدن حاجت پسر عمويت دريغ مكن، عمر سعد برخاست و نزد مسلم رفت مسلم گفت: وصيت من آن است كه: اولا قرضى در كوفه دارم حدود هفـتـصد درهم آنرا از طريق فروش شمشير و زره ام ادا كن و هر چه از دينم اضافه آمد به طوعه بده كه به من خدمت كرده است . دوم آنكه جسدم را از ابن زياد بگير و دفن كن. سوم آنكه قاصدى بسوى حسين عليه السلام بفرست كه به كوفه نيايد زيرا من برايش نامه نوشته بودم كه به كوفه بيايد.
عـمـر بن سعـد مـفاد وصيت مسلم را به ابن زياد بازگو كرد، ابن زياد گفت: لا يخونك الامين و لكن قد يؤ تمن الخائن .يعنى ((امين هرگز خيانت نمى كند ليكن گاهى خائن را امين مى شمارند.))
اما مال او به خودش مربوط است و ما منعى نمى كنم آن چنان كه دوست دارد انجام بده و در مورد حسين عليه السلام هم اگر او اراده ما نكند ما را با او كارى نيست و اما در مورد جسد مسلم شفاعت ترا نمى پذيرم زيرا او از ما نيست و با ما مخالفت نموده و بر هلاكت مـا كوشا بوده است و به روايت ديگر گفته است: و اما جثّته فانّا لانبالى اذا قـتـلناه مـا صنع بها. (( يعنى درباره جسدش پس از كشتن او ما را با آن كارى نيست هر كارى كه خواهى بكن.))
شهادت مسلم
آنگـاه مـسلم را ببام قـصر حكومتى بردند و او مشغول استغفار و تسبيح و تقديس خداوند مـتـعـال بود و بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درود و صلوات مى فرستاد و مـى گـفت : اللّهم احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا. ((خدايا تو خود بين ما و بين مردمى كه ما را فريب دادند و خوار ساختند حكم فرما.))
مـسلم همـچـنان راز و نياز مى كرد و در چنين حالى سرش را از بدن جدا ساختند و شهيدش نمـودند و به دستور ابن زياد جسد شريفش را در كناسه كوفه بدار آويختند و سرش را براى يزيد بن معاويه به شام فرستاد.
مسلم بن عقيل روز سه شنبه هشتم ذيحجه سال 60 هجرى (روز ترويه) قيام نمود و در روز چهارشنبه نهم ذيحجه (روز عرفه) بدست بكيربن حمران احمرى شهيد گرديد.(33)
لعنة الله على القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون.
شهادت هانى بن عروه
وقـتـى مـسلم بشهادت رسيد و كوفه از تب و تاب افتاد محمدبن اشعث درباره هانى عروه نزد ابن زياد شفاعت نمود و اظهار داشت ؛ اءصلح الله الامير شما موقعيت هانى و كثرت قبيله اش را مى دانى و من و اسماء خارجه با وعده و عيده او را به قصر آورديم خواهش مى كنم او را به مـن ببخـشيد كه از دشمنى اهل بيتش مى ترسم ابن زياد با توبيخ و تهديد او را ساكت كرد و دستـور داد هانى را به بازار ببرند و بكشند هانى را دست بسته بطرف بازار بردند و او هر چه فرياد ميزد و قبيله و هم پيمانان خود را مى خواند. و وامذ حجاة و لامـذ حج لى اليوم و اعـشيرتـاه .مـى گـفت هيچكس او را يارى نكرد و جوابش را نداد و حال آنكه در گذشته چهار هزار مرد سواره و هشت هزار پياده تحت فرمان خود داشت و وقتى هم پـيمانان خود را از قبيله كنده و غيره مى طلبيد سى هزار نفر تحت فرمان و او را اجابت مى نمودند اما در آنروز احدى به كمكش نشتافت هانى دستهاى خود را رها ساخت تا حمله كند اما برسرش ريختند و مجددا دستهايش را بستند و به بازار بردند و رشيد غلام ترك آزاد شده ابن زياد او را شهيد نمـود ابن زياد سر هانى را هم همراه سر مسلم براى يزيد فرستاد.(34)
با ابدان شهدا چه كردند
ابن زياد جنايتكار پليد براى ايجاد رعب و ترس در مردم و عبرت گرفتن مخالفان حكومت امـوى تـا هواى قـيام و انقـلاب از فـكرشان خـارج شود دستور داد بدنهاى پاك و مطهر نماينده پسر پيغمبر و بزرگ مرد كوفه و رئيس مذحج را در كوچه و خيابان با وضع خفت بارى بگردانند.
ماءموران ابن زياد ريسمان به پاهاى مبارك شهدا بستند و آنها را در كوچه ها روى زمين مى كشيدند و مخصوصا بى وفائى و ترس و جبن و بى اصالتى مردم كوفه در اينجا ظاهر مـى شود كه تـا جناب هانى در حيات بود دوازده هزار كاسه ليس با او حركت مى كردند ليكن امروز آنچنان همه سوابق او را فراموش كردند كه حتى با چشمان خود مى ديدند كه جسد او را با چه خوارى در كوچه ها به روى زمين مى كشيدند معهذا همه لب فرو بسته و حتى يك نفر هم اعتراض نكرد، اين چنين مردم همواره بايد بردگى را بپذيرند و با ذلت و خـوارى زندگـى كنند زيرا اگر حاكم عادلى همانند على عليه السلام بيابند از او اطاعت نمى كنند اما در برابر ظالم و ستمكار برده وار مطيع و منقادند.
اينجاست كه شاعر گمنام زمان بنى اميه داستان توهين و اهانت به اين دو بزرگمرد را به نظم درآورده و چنين مى گويد:
فـان كنت لا تـدرين ما بالموت فانظرى
الى هانى فى السّوق و ابن عقيل
اءلى بطل قد هشّم السّيف وجهه
و آخر يهوى من طمار قتيل
تـرى جسدا قـد غـيّر المـوت لونه
و نضح دم قـد سال كلّ مسيل
فتى كان اءحيى من فتاة حييّة
و اقطع من ذى شفرتين صقيل
1 ـ ((اگـر نمـى دانى مـرگ و مـردن چـيست در بازار به بدن هانى و ابن عقيل نظر كن.))
2 ـ ((نظر كن به پـهلوانى كه شمـشير، گوشت چهره اش را برده و استخوانش را شكسته و ديگرى كه از بلندى پرت شده و كشته شده است.))
3 ـ ((بدنى را مـى بينى كه در اثر مرگ تغيير كرده و خونى را كه در رودها جريان يافته است.))
4 ـ ((جوانى كه در جوانمردى و حيا سرآمد روزگار و شجاعى كه از هر شمشير صيقلى داده برنده تر است.))(35)
اجساد پاك را به دار آويختند
ابن زياد پس از اعمال هر گونه توهين و اهانت نسبت به ابدان پاك و مطهر شهدا باز هم از آنها دست نكشيد و دستـور داد آنان را به دار آويخـتـند آنهم نه بطور مـعـمـول بلكه معكوس به دار آويختند و آنچنان تاريخ آنروز كوفه تاريك است كه حتى نشان نمى دهد تا چه تاريخى بدنها در بالاى دار بوده اند و آنطور كه مورخين نوشته اند مسلم بن عقيل اول هاشمى است كه به دار آويخته شده است و شگفت اينجا است كه چگونه مـدعيان اسلام احكام الهى را وارونه عمل مى كنند! كه چوبه دار در اسلام براى محاربين با خدا و رسول وضع و تعيين شده ليكن مصلحين و رهبران دينى را به دار مى زنند.
انمـا جزاء الّذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتّلوا او يصلّبوا او تقطّع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض .
((همانا كيفر آنها كه با خدا و رسولش مى جنگند و كوشش مى كنند تا در زمين فساد كنند اين است آنان را بكشند يا به دار آويزند و يا دست و پاى آنها را بر خلاف يكديگر ببرند يا تبعيد گردند.))(36)
سرهاى شهدا را به شام فرستادند
ابن زياد براى اظهار اخلاص نسبت به خاندان اموى و تقرب بيشتر به يزيد پليد و كسب جايزه سرهاى مطهره مسلم بن عقيل و هانى بن عروه دو اسوه و مقتداى آزادگان و هم چنين سر عمارة بن صلخب يكى از بزرگان شيعيان كه توسط رئيس حكومت نظامى كوفه دستگير و به قتل رسيده بود همراه زبير بن اروح تميمى و هانى ابن حيّه هَمْدانى به شام فرستاد و نامـه اى هم بدين مضمون به يزيد نگاشت : اما بعد سپاس خداى را كه حق اميرالمؤ منين را از دشمـنانش گـرفت و او را از شر آنان حفظ كرد، به امير المؤ منين گزارش مى كنم كه مـسلم بن عـقـيل به خـانه هانى بن عروه مرادى پنهان شده بود و من بر آنها جاسوسانى گـمـاشتم و براى آنان توطئه نموده تا آنها را از كمينگاهشان خارج كردم و بر آنها مسلط گشته و سرهاشان را از بدنشان جدا كرده و توسط دو نفر از جان نثارانتان به نزد شما فـرستـادم ، امـيرالمـؤ مـنين مـى تـواند اطلاعـات دقـيق و كامل از آنها بخواهد كه ايشان صادق و دانا و آگاه به اوضاع هستند والسلام.(37)
پاسخ يزيد به ابن زياد
چـون نامـه ابن زياد به يزيد رسيد بسيار خـوشحال گـرديد و پـاسخ خـود را بدين نحو فـرستـاد: امـا بعـد همانطور كه من دوست داشتم عـمـل كردى و گمان و عقيده ام را درباره خود تاءييد و تصديق نمودى ، فرستادگان ترا خواستم و چنانكه گفته بودى آنها عاقل و فاضل و نسبت به ما خوش عقيده اند دستور دادم به هر يك از آنها ده هزار درهم بدهند و آنان را بسوى تـو گسيل داشتم و ترا سفارش مى كنم درباره آنان به خوبى رفتار كن .
اطلاع يافتم كه حسين عليه السلام در مسير عراق است در اين باره دستورات زير را براى دستيابى به او بكار به بند:
1 ـ همه راههاى مواصلاتى را به بند و نگهبان بگذار.
2 ـ همواره گوش بزنگ و بيدار باش .
3 ـ مـتـهمـان را با ظن و گـمـان دستـگـير كن و بكش و چنان كن كه هيچكس قدرت مخالفت نداشته باشد.
4 ـ ارتباط خود را از من قطع مكن و مرتب حوادث را برايم بنويس.(38)
خفقان در كوفه
ابن زياد با اجراء دستور يزيد آنچنان ترس و رعب و خفقان در كوفه ايجاد نمود كه هر كجا نام عبيدالله برده مى شد خفقان حاكم بود و با ايجاد چنين زمينه اى مردم را براى جنگ با حسين عليه السلام آماده كرد، ابن زياد همه راهها را به دستور يزيد بست و هر كه وارد عراق يا خارج مى گرديد تحت بازجوئى قرار مى گرفت چنانچه وضعش روشن مى شد او را رها مى كردند و اگر مشخص مى شد كه از دوستان حسين است زندانى مى نمودند و اگر مشكوك به نظر مى رسد او را به مركز حكومت عراق يعنى كوفه مى فرستادند.
در اين زمنيه براى اينكه احيانا يكى از دوستان حسين عليه السلام خارج نشود و به حسين مـلحق نگردد يا پيامى از ناحيه حسين به كوفه نرسد حداكثر احتياط و سخت گيرى انجام مى گرفت .
اين اقدام مخصوص كوفه نبود بلكه رئيس پليس كوفه حصين بن نمير را به قادسيه و از آنجا به خـفـّان و قـَطْقـَطانيّه و كوههاى لَعـْلَع فـرستـاد تـا همـه اين نواحى را كنتـرل نمـايد و در هر نقطه تعدادى نيرو گماشته بود و در كوفه كسانى را كه به دوستى حسين عليه السلام معروف بودند و احتمالا ممكن بود اقدامى در جهت يارى حسين انجام دهند دستگير و زندانى نمودند كه از جمله آنها سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابى عبيده ثقفى و چهارصد و پنجاه نفر از وجوه و اعيان شيعه بودند.(39)
---------------------------------------------
1-بحارج 44/ص 287.
2-كامـل ج 4 / ص 21 ابصارالعـين ص 5 - 6 اعـيان الشيعه ج 1/589 و 590 - ارشاد مفيد 206 - بحارج 44 / ص 338. الحسين فى طريقه الى الشهاده ص 9. طبرى ج 7 ص 236. انساب الاشراف ج 2 ص 77.
3-حياة الامام الحسين عليه السلام ج 2/ص 334 - ارشاد ص 205.
4-اعـيان الشيعـه ج 1 / ص 590 و 589. بحار ج 44 ص 336. كامل ج 4 ص 22. ارشاد مفيد ص 205. طبرى ج 7 ص 238.
5-حياة الحسين ج 2 / ص 345.
6-حياة الحسين ج 2/ص 348 دائرة المعارف وجدى ج 3 / ص 444.
7-اعـيان الشيعـه ج 1 /ص 590 - 589. بحار ج 44 ص 336. كامل ج 4 ص 22. حياة الحسين ج 2 ص 353. ارشاد ص 205. طبرى ج 7 ص 239. انساب الاشراف ج 2 ص 77.
8-حياة الحسين ج 2 /ص 255 - طبرى ج 7 / ص 241.
9-اعـيان الشيعـه ج 1 ص 590. مـقـاتـل الطالبين ص 97. كامـل ج 4 ص 24. ارشاد مـفـيد ص 206. بحار ج 44 ص 340. حياة الامام الحسين ج 2 ص 354. طبرى ج 7 ص 243. مروج الذهب ج 3 ص 57. انساب الاشراف ج 2 ص 78.
10-مقاتل الطالبين ص 97. كامل ج 4 ص 24. ارشاد مفيد ص 206. بحار ج 44 ص 331. حياة الامام الحسين ج 2 ص 359. طبرى ج 7 ص 242. اعيان الشيعه ج 1 ص 591.
11-هانى بن عروة و پدرش از صحابه رسولخدا و از بزرگان شيعه بودند و در جنگـهاى سه گـانه امـير مـومنان شركت داشت و مردى معمر بود كه سن او را 83 تا 97 سال گفته اند. الحسين فى طريقه ص 71.
12-مقاتل الطالبين ص 97 كامل ج 4 / ص 24 - بحارج 44 /ص 341. اعيان الشيعه ج 1 ص 591. طبرى ج 7 ص 242. ارشاد مفيد ص 206. حياة الحسين ج 2 ص 359.
13-حياة المسلم ج 2 / ص 361 - الحسين فى طريقه الى الشهاده ص 71.
14-مـقـاتـل الطالبين ص 98 - اعـيان الشيعـه ج 1/ص 591. كامـل ج 4 ص 26. بحار ج 44 ص 343. حياة الحسين ج 2 ص 362 طبرى ج 7 ص 244. انساب الاشراف ج 2 ص 79.
15-مـقـاتـل الطالبين ص 97. بحار 44 ص 324. اعـيان الشيعه ج 1 ص 591. كامل 4 ص ص 25. ارشاد مفيد ص 207. طبرى ج 7 ص 249. انساب ج 2 ص 79.
16-خـطرات خوش باورى : در امور سياسى به تناسب اهميت كار بايد دقت بيشترى مـعمول گردد بويژه در نهضت ها و انقلابات بزرگ از آنجا كه قدرتهاى استكبارى از هر گـونه وسيله نامـشروع براى درهم كوبيدن نهضت و شكست انقلاب استفاده مى كنند ضرورت انقـلاب ايجاد مـى كند كه از خوش بينى و زود باورى و حسن ظن احتراز جست بخـصوص آنكه اگر مخالفين انقلاب افراد بى دين و لا اءبالى و دنيا پرست باشند ضربه شديدى به انقـلاب وارد مـى سازند كه نظير آن داستـان معقل است كه به لحاظ خوش باورى مسلم بن عوسجه در انقلاب رخنه نمود و موجبات شكست آنرا فراهم ساخت لذا در داستان معقل مواردى به چشم مى خورد كه مسئولان مى بايستى به آن بيشتر توجه مى كردند.
1- با توجه به اينكه معقل خود را اهل شام معرفى نموده و با سابقه زيادى كه مومنان از دشمنى شاميان داشتند نمى بايستى به سادگى نسبت باو اعتماد و اطمينان مى كردند.
2- پـرداخـت وجه يكى از چـيزهائى است كه مـوجب حصول اطمـينان مـى گـردد و در مـوارد ضرورى براى حصول اعتماد نوعا از اين حربه استفاده مى شود ليكن متاسفانه علاقمندان به انقلاب آنرا حمـل بر تـوجه و عـلاقـه مـردم به انقلاب مى كنند و به آسانى آنرا مى پذيرند و به عواقب آن نمى انديشند.
3- با توجه به اينكه جاسوس ابن زياد اولين فردى بود كه صبحها به خانه هانى مى آمد و آخرين كسى بود كه خارج مى شد اعضاء ثوره مى بايستى به موقعيت او پى ببرند هر چند افراد جاسوس و نفوذى در كار خود مهارت داشته باشند.
مـتـاسفـانه در انقـلاب اسلامـى ايران هم افـراد نفـوذى عـمـال اجنبى از اينگونه حربه ها استفاده كردند و خوش باورى و حسن نيت مصادر امور از يكسو و خـرابكاريهاى انقلابى نمايان از سوى ديگر لطمه فراوانى به انقلاب وارد ساخت .
17-حياة الحسين ج 2 / ص 370 - اعيان الشيعه ج 1 /ص 602.
18-ارشاد مـفـيد ص 208 - كامـل ج 4/ص 28 - مـقـاتـل الطالبين ص 99 - بحارج 44/ص 345. انساب الاشراف ج 2 ص 80. اعـيان الشيعه ج 1 ص 591. حياة الحسين ج 2 ص 372. طبرى ج 7 ص 250.
19-ارشاد مـفـيد ص 209 - بحارج 44/ص 29 - حياة الحسين ج 2 /ص 374 - مقاتل الطالبين ص 100 طبرى ج 7/ص 252.
20-كامل ج 4 /ص 30 - ارشاد مفيد ص 210 - بحارج 44 /ص 347 - اعيان ج 1/ص 591 - مقاتل ص 100 - حياة الحسين ج 2 /ص 376.
21-اعيان الشيعه ج 1/ص 591 - مقاتل الطالبين ص 100 - ارشاد مفيد ص 210 - بحارج 44 /ص 348 كامـل ج 4 / ص 30 - حياة الحسين ج 2 /ص 380 - طبرى ج 7 ص 255 - مروج الذهب ج 3 /ص 58.
22-مـقـاتـل الطالبين ص 101 و 102 - اعـيان الشيعـه ج 1 / ص 591 كامـل ج 4 /ص 31 طبرى ج 7 /ص 256 - ارشاد مفيد ص 211 - بحارج 44 / ص 349 - حياة الحسين ج 2 / ص 382.
23-مـقـاتـل الطالبين ص 102 - اعـيان الشيعه ج 1 /ص 592 - بحارج 44 /ص 350 - ارشاد ج ص 212 - روضة ص 150 كامـل ج 4 / ص 31 - حياة الحسين ج 2 /ص 286 - طبرى ج 7 /ص 258.
24-حياة الامـام الحسين ج 2 / ص 286 - مـقـاتـل ص 102 - اعـيان الشيعه ج 1/ص 592 - بحارج 44 / ص 350 ارشاد ص 212 - كامل ج 4 /ص 31.
25-مـقـاتـل الطالبين ص 104 - ارشاد ص 212. كامل ج 4 ص 32 - حياة الامام الحسين ج 2 /ص 389- طبرى ج 7/259.
26-حياة الحسين ج 2 /ص 389 طبرى ج 7/ص 259.
27-حياة الحسين ج 2 /ص 390 - بحارج 44 /ص 349.
28-حياة الامام الحسين ج 2 /ص 391.
29-بحارج 44 / ص 252. مـقـاتل الطالبين ص 104. حياة الامام الحسين ج 2، ص 392. طبرى ج 7، ص 261. انساب الاشراف ج 2، ص 81.
30-مـقـاتـل الطالبين ص 104 - بحارج 44 /ص 352 ارشاد مـفـيد ص 214 - كامل ج 4 / ص 32 حياة الحسين ج 2 / ص 393 طبرى ج 7 /ص 262.
31-اعـيان الشيعـه ج 1 / ص 592 مـقـاتـل الطالبين ص 106 - بحارج 44 / ص 355 - كامل ج 4 /ص 34- ارشاد ص 215 طبرى ج 7/ص 265.
32-اعـيان الشيعـه ج 1 /ص 592 - بحار ج 44 /ص 356 - مـقـاتـل الطالبين ص 106 - ارشاد مـفـيد ص 216 - كامل ج 4 /ص 34. حياة الحسين ج 2، ص 400. عقد الفريد ج 4 ص 379. طبرى ج 7، ص 266. انساب الاشراف ج 2، ص 82.
33-اعـيان الشيعـه ج 1/ ص 593 - مـقـاتـل الطالبين ج 106 و 107 كامل ج 4/35 - ارشاد مفيد ص 216 - انساب الاشراف ج 2/ص 83 بحار ج 44/ ص 358 - حياة الحسين ج 2/ ص 404 - طبرى ج 7/ ص 267 - مروج الذهب ج 3/ص 59.
34-اعـيان الشيعـه ج 1/ ص 593 - مـقـاتـل الطالبين ج 106 و 107 كامل ج 4/35 - ارشاد مفيد ص 216 - انساب الاشراف ج 2/ص 83 بحار ج 44/ ص 358 - حياة الحسين ج 2/ ص 404 - طبرى ج 7/ ص 267 - مروج الذهب ج 3/ص 59.
35-حياة الحسين ج 2 /ص 411 و 378 - كامل ج 4 /ص 36 - بحارج 44 /ص 358 - طبرى ج 7 / ص 270- ارشاد ص 217.
36-حياة الحسين ج 2 /ص 411.
37-حياة الحسين ج 2/ص 413 - طبرى ج 7/ص 270 - ارشاد ص 218.
38-حياة الحسين ج 2 /ص 413 - طبرى ج 7 /ص 270 - ارشاد ص 218.
39-حياة الحسين ج 2 /ص 415 - تـنفـيح المقال ج 1 فائده بيست و ششم .
--------------------------------------
آيت الله محمد على عالمى