پستى تا كجا و چه قدر
مـردم كوفـه سالها تحت حكومت عدالت گستر على عليه السلام قرار داشتند و رفتار با مـعـاويه را در صفين پس از سلطه بر فرات و ممانعت سخت و شديد معاويه هنگاميكه آب در اخـتـيار آنان بود ديده اند و روش بزرگوارانه حسين عليه السلام را با حر و سپاهيانش آنهم در بيابانى دور از آب كه اگر حسين آنان را سيراب نمى كرد شايد اكثر آنها از تـشنگى هلاك مى شدند و يا اقلا براى به دست آوردن آب مجبور مى شدند حسين را براى مـدت زمـانى به حال خـود رها كنند و در پى رفع تشنگى بر آيند، مشاهده كرده بودند گـويا در كربلا با مشاهده قدرت و كثرت جمعيت مسخ گشته كه نه تنها از جلوگيرى آب شرمنده نشدند بلكه به آن افتخار هم مى نمود كه داستانهاى زير گواه بر آن است :
1 ـ مهاجرين اوس تميمى با صداى بلند فرياد مى كشيد: حسين آب را مى بينى چگونه موج مى زند به خدا قسم نمى گذارم مزه آب را بچشى تا بميرى !!
امام عليه السلام فرمود:
انى لارجو ان يوردنيه الله و يحلئكم عنه.
((اميدوارم خدا مرا سيراب گرداند و شما را از آشاميدن منع نمايد.))
2 ـ عـمرو بن حجاج كه خود از كسانى بود كه كه با حسين عليه السلام مكاتبه نموده و او را دعـوت به آمـدن به كوفه كرده و اكنون مسئول شريعه فرات است نزديك لشكرگاه امـام آمـد و فـرياد كشيد: حسين ! فرات را مى بينى سگها در آن غوطه مى خورند و الاغها و خـوكها از آن مـى آشامـند ليكن شما يك قطره از آن نخواهى آشاميد تا آنكه حميم جهنم را بياشامى !!
3 ـ عـبدالله بن حصين ازدى بسوى خيمه گاه امام مى دويد و فرياد مى كشيد: حسين ! آب را مـى بينى كه مانند آسمان كبود موج مى زند به خدا قسم يك قطره از آن نخواهى چشيد تا آنكه از تشنگى بميرى!!
امـام عـليه السلام كه اين زخم زبان را كه از شمشير برنده تر و از آتش سوزاننده تر بود شنيد دستها را به نفرين به طرف آسمان بلند كرد و گفت اللهم اقتله عطشا و لا تغفرله ابدا.
((خدايا او را با تشنگى بكش و هرگز او را نيامرز.))
حميد بن مسلم گويد:
پـس از واقـعـه كربلا عـبدالله مريض شد به عبادتش رفتم به خدائى كه جز او خدائى نيست او را ديدم كه آنقدر آب مى خورد كه شكمش ورم مى كرد، سپس قى مى نمود و صداى العطش العطش بلند مى كرد باز آب مى خورد تا ورم مى كرد همچنين بود تا مرد.(16)
اينها براى خود شيرينى نزد عبيدالله بن زياد با بى شرمى اين كلمات زشت و ركيك را بر زبان مى آوردند كه گويا حسين نه فرزند پيامبر آنها است و نه مسلمان .
اينها درحاليكه مى ديدند اطفال حسين از تشنگى مشرف به مرگند و آب را در برابر خود مـشاهده مى كنند، انگيزه اى براى آنها در اين عمل ناجوانمردانه جز پستى و وحشيگرى نمى تـوان تـصور نمـود البتـه در برابر اينها افرادى هم در ميان سپاهيان بودند كه اين عمل وحشيانه و غير انسانى را تقبيح نموده و بر عمر سعد ايراد گرفتند ليكن به او اثر نكرد.
انتقاد يزيد بن حصين از عمر بن سعد
هنگامى كه تشنگى بر حسين و اهل بيت و يارانش فشار آورد يزيد بن حصين همدانى به امام عـرض كرد: اجازه مـى دهى با عمر سعد در مورد آب سخن بگوييم ؟ حضرت فرمود: خود دانى .
همدانى بر ابن سعد وارد شد و سلام نكرد، عمر سعد گفت : برادر همدانى چرا بر من سلام نكردى مگر مرا مسلمان نمى دانى ، من خدا و رسولش را مى شناسم و به آن معتقدم .
همـدانى : اگر مسلمان بودى به قتل فرزند پيامبر اقدام نمى كردى ، گذشته از اين آب فـرات را سگـها و خـوكها مـى آشامـند اما حسين پسر فاطمه و برادران و خانواده اش از تـشنگـى مـى مـيرند و آب را از آنان دريغ مـى كنى و خيال مى كنى خدا و پيامبر را مى شناسى ؟
عـمـر سعـد مـدتـى سر به زير افكند آنگاه سربرداشت و گفت : برادر همدانى ابن زياد حكومت رى را به من سپرده و هر چه مى انديشم نمى توانم از حكومت رى دست بكشم .
يزيد همـدانى به خـدمـت امـام عـليه السلام بازگـشت و عـرض كرد: يابن رسول الله عـمـر سعـد تـصمـيم گـرفـتـه به خـاطر حكومـت رى تـو را به قتل برساند.(17)
حسين عليه السلام و چشمه آب
چـون آب در خـيمـه گـاه ابى عـبدالله عليه السلام ناياب شد صداى زنان و كودكان از تـشنگـى بلند گشت ، حسين عليه السلام كلنگى برگرفت و پشت خيمه هاى زنان آمد و نوزده قدم به طرف قبله بر شمرد سپس شروع كرد به كندن زمين ، هنوز چيزى نكنده بود كه ناگـهان چـشمـه آب گـوارائى نمـودار شد حسين عـليه السلام و تـمـام ياران و اهل بيت آب نوشيدند و ظرفها را پر كردند آنگاه آب فروكش كرد و اثرى از آن باقى نماند.
خبرگزاران داستان چشمه را به ابن زياد گزارش نمودند.
عبيدالله زياد از اين خبر بر آشفت و نامه اى به عمر سعد نوشت بدين مضمون :
به مـن رسيده است كه حسين چاه حفر مى كند و به آب مى رسد و خود و اصحابش آب مى نوشند همينكه نامه اى به تو رسيد تا آنجا كه مى توانى او را از كندن چاه بازدار و بر آنها منتهى درجه سخت بگير و آنها را از نوشيدن آب بازدار.
نامـه ابن زياد كه به سردار كوفه رسيد مراقبت ها را تشديد كرد و نگهبانان فرات را مضاعف گردانيد كه مبادا يكى از ياران حسين از فرات آب بياشامد.(18)
حبيب بن مظاهر و جمع نيرو
ابن زياد هر روز براى عـمـر سعد كمك و نيرو مى فرستاد ولى بر ياران حسين افزوده نمـى شد، حبيب بن مـظاهر اسدى خـدمـت امـام عـرض كرد: ياين رسول الله طايفـه اى از قـبيله بنى اسد در اين نزديكى مـنزل دارند اجازه مـى فرمائيد بروم و آنان را به كمك شما بخوانم اميد است كه خدا به وسيله آنان بلا را از شما برطرف گرداند؟ امام فرمود اجازه دادم برو.
حبيب نيمه هاى شب بصورت ناشناس بر بنى اسد وارد شد پس از معرفى خود گفتند: چه حاجتى دارى ؟
حبيب : من بهترين هديه اى كه ممكن است انسانى براى بستگانش بياورد براى شما آورده ام ، آمده ام تا شما را به يارى پسر دختر پيامبرتان حسين بن على بخوانم كه او در ميان عده اى از مؤ منان خالص كه هر يك از آنان از نظر ارزش و ايمان به هزار نفر برترى دارند قـرار دارد كه هرگـز او را رها نمى كند و دست از يارى او نمى كشند، عمر سعد با سپاه انبوهى او را مـحاصر كرده است ، شما بستگان منيد و سزاوارترين انسانها به نصحيت و خيرخواهى من ، اگر او را يارى كنيد شرف دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد، به خدا قسم هر كه از شمـا با پـسر پـيغـمـبر كشتـه شود در آخـرت رفـيق و هم نشين رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواهد بود.
مردى از بنى اسد به نام عبدالله بن بشير برخاست و اظهار داشت من اولين كسى هستم كه به اين دعوت پاسخ مثبت مى دهم .
پـس از او جمـاعـت زيادى اعـلام آمـادگى كردند تا آنكه شماره آنان به نود نفر رسيد اين جماعت به سوى حسين عليه السلام حركت نمودند ولى از آنجا كه ياران شيطان در همه جا هستـند و يا آنكه خدا خواسته حسين مظلوم شهيد گردد، يكنفر از اين قبيله با شتاب خود را به عـمـر سعـد رسانيد و داستان را بازگو كرد عمر سعد هم ارزق را با چهارصد نفر ماءمور كرد كه به طرف قبيله بنى اسد بروند و آنان را از حركت و رسيدن به حسين باز دارند، همـانطور كه آنان از ساحل فرات به نزديكى حسين رسيده بودند با سپاه ازرق برخورد و با هم درگير شدند.
حبيب بن مظاهر، ازرق را مورد خطاب قرار داد و گفت : چرا مانع ما مى شوى ما را واگذار و خود را گرفتار عذاب الهى مگردان؟
ازرق نپـذيرفت و گفت : من ماءمورم كه نگذارم اين جمعيت به حسين برسند جماعت بنى اسد كه قدرت مقاومت نداشتند به طرف قبيله خود باز گشتند و همه جمعيت نيمه شب از قرارگاه و منزل خودشان كوچ كردند كه مبادا عمر سعد به آنها شبيخون بزند.
حبيب تنها به حضور امام رسيد و واقعه را گزارش نمود.
امام فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله.((هر آنچه خدا بخواهد مى شود.)) (19)
پيام ابن سعد براى ابن زياد
امـام حسين عـليه السلام پـس از مـلاقـات نخـست با عـمـر سعـد كه نتـيجه اى حاصل نگـرديد تـرتـيب مـلاقـاتهاى ديگرى را مى دهد و اين ملاقاتها سه يا چهار بار صورت مى گيرد و سخنان زياد گفته مى شود، سرانجام ابن سعد نامه اى بدين مضمون به عـبيدالله بن زياد مى نويسد: بدرستى كه خدا آتش جنگ را خاموش ساخت و اتحاد و وحدت كلمـه بوجود آمـد و امـر امـت به اصلاح گـرائيد و حسين به مـن قول داده است كه برگردد به مكانى كه از آنجا آمده يا برود بيكى از سرحدات و مرزها و مـانند يكى از مسلمانان باشد و يا برود نزد يزيد و دست در دست او گذارد تا هر چه او خواست انجام دهد!!
و اين امر براى تو مايه خشنودى است و صلاح امت ، هم در آن است .
تـوجه : عـمـر سعـد براى اينكه مـبتـلا به جنگ با حسين نشود به دروغ از قـول امـام حسين عـليه السلام نقل كرده كه حاضر است نزد يزيد برود و دست در دست او واگـذارد يا به يكى از سرحدات برود و مانند يكى از مسلمانان به زندگى ادامه دهد، و دليل اثـبات اين امر روايت عقبه بن سمعان است كه مى گويد: من از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلا با حسين عليه السلام بودم و تمام سخنان او را در اين مسير شنيدم ليكن به خدا قـسم حسين عليه السلام نگفته بود كه حاضرم دست در دست يزيد بگذارم ، يا بروم به يكى از سرحدات كه آن كذب محض است بلكه گفته بود: مرا رها كنيد تا بجائى كه از آنجا به سوى شما آمده ام برگردم يا در اين زمين پهناور به گوشه اى بروم .(20)
شمر مفسده مى آفريند
وقـتـى نامـه پـسر سعـد به ابن زياد رسيد و مـلاحظه كرد كه مـشكل حل شده و اتـحاد كلمه حاصل گرديده با تعجبى كه نشانگر خشنودى و رضا بود گفت: هذا كتاب ناصح مشفق، اين نامه فردى خيرخواه و دوست است، من هم پذيرفتم.
در اين وقـت شمـر بن ذى الجوشن كه نزد ابن زياد بود و بر موقعيت ابن سعد حسد مى ورزيد گـفـت : امير از حسين اين پيشنهاد را مى پذيرى درحاليكه به سرزمين تو آمده و در پـهلوى تـو قـرار گـرفـتـه است ، اگر از اينجا برود و دست در دست تو نگذارد، او به عـزت و قـدرت خـواهد رسيد و تو دچار ضعف و زبونى و ناتوانى خواهى شد پس دستور بده كه او و يارانش تسليم حكم تو شوند آنگاه اگر خواستى آنها را عقوبت مى كنى كه شايسته عقوبتند و اگر خواستى عفو كنى آن هم به دست تو است به علاوه من شنيده ام كه حسين و سعـد بيشتر شبها را بين دو لشكر مى نشينند و صحبت مى كنند. ابن زياد گفت: راءى تـو پـسنديده است حركت كن و نامه ام را به عمر بن سعد برسان تا دستور مرا به حسين و يارانش عرضه نمايد.
اگـر تـسليم حكم من شدند آنها را سالما نزد من بفرستند و اگر خوددارى نمودند با آنها بجنگند، اگر ابن سعد به دستور من عمل كرد، از او اطاعت كن و فرمانش را اجرا نما و اگر سرپـيچى كرد، گردن عمر سعد را بزن و سرش را براى من بفرست و تو خود فرمانده سپاه خواهى بود.
و در نقلى آمده كه ابن زياد گفت:
الان و قد علقت مخالبنابه
يرجو النجاة ولات حين مناص
((يعـنى حالا كه چنگال ما بر او بند شده (چنين اظهار مى كند) و اميد نجات دارد كه ديگر راه فرار وجود ندارد.)) (21)
آخرين تصميم
ابن زياد پس از گفتگوى با شمر نامه ابن سعد را به اين مضمون پاسخ داد من ترا به سوى حسين نفـرستادم كه با او مماشات و مدارا كنى و به مماطله بگذارانى و يا تمناى سلامـت و بقاى او را نمائى و يا از جانب او عذر خواهى كنى و نخواسته ام كه از او نزد من شفاعت كنى ، ببين اگر حسين و اصحابش حكم مرا مى پذيرند و تسليم من مى شوند آنها را صحيح و سالم نزد من بفرست و اگر امتناع و خوددارى نمودند بر آنها بتاز و آنان رابه قـتـل برسان و مـُثـله كن كه مستحق آنند و چون حسين را كشتى اسبها را بر پشت و سينه او بتاز، گر چه مى دانم اينكار پس از مردن زيانى به مرده نمى رساند ولى چون گفته ام كه چـنين خواهم كرد بايد اينكار صورت پذيرد، پس اگر فرمان مرا اجرا نمودى پاداش مـاءمور فرمانبر و شنوا را خواهى داشت و اگر خوددارى نمودى از سمت فرماندهى معزولى و از سپاه كناره گير و لشكر را به شمربن ذى الجوشن واگذار كه او امر ما را اجرا خواهد نمود والسلام .(22)
شمر وارد كربلا مى شود
شمربن ذى الجوشن كه در شرارت و خبث باطن سر آمد زمان بود، به اميد اينكه عمر سعد حاضر به جنگ با حسين نمى شود با شتاب فراوان وارد سرزمين كربلا شد و از عمر سعد خبر گرفت ، گفتند در فرات آب تنى مى كند، شمر از بس شتاب داشت كه نظر عمر سعـد را به دست آورد، جويرية بن بدر تميمى را ماءمور ساخت كه : برو به بين اگر ابن سعـد جنگ با حسين را پـذيرا نيست او را گـردن بزن !! ليكن قـبل از آنكه جويريه ابن سعد را ملاقات كند مردى از سپاهيان عمر سعد برايش خبر آورد كه داستان از اين قرار است .
ابن سعد به سرعت از آب خارج شد و لباس پوشيد و چون فهميد كه شمر چه كرده است ! رو به شمـر كرد و گفت : واى بر تو خدا خانه ات را خراب كند و زشت گرداند آنچه (حكمـى) را كه آورده اى، گـمـان مى كنم كه تو راءى ابن زياد را زدى و آنچه را كه من اصلاح كرده بود، به فساد كشانيدى ، اگر فكر مى كنى كه حسين تسليم امر ابن زياد مـى شود اشتباه است ، حسين هرگز فرمان ابن زياد را نمى پذيرد كه قلب و روح پدرش على در كالبد او نهفته است.
شمـر: بگو امر اميرت را اجراء مى كنى و با دشمن او مى جنگى؟ وگرنه لشكر را به من واگذار و خود را از سپاه كنار بكش .
عـمـر سعـد: اين مـوقـعـيت و كرامـت براى تـو نيست من خود انجام خواهم داد و تو فرمانده پيادگان باش.(23)
نكته : عجبا كه كشتن پسر پيغمبر را كرامت و افتخار به حساب مى آورند!
شمر براى حضرت ابى الفضل و برادران امان نامه مى گيرد
شمـر كه از قـبيله كلاب است و ام البنين نيز از همين قبيله است براى آنكه جنگ ساده تر و آسان خاتمه پذيرد به ابن زياد پيشنهاد كرد: خواهرزاده هاى ما با حسينند اگر امان نامه اى براى آنان بدهى بجا و شايستـه است عـبدالله بن ابى المـحل نيز كه برادرزاده ام البنين مـادر حضرت ابى الفضل بود برخاست و خواسته شمر را تكرار و تاءييد نمود.
ابن زياد براى حضرت ابى الفضل العباس و برادرانش امان نامه نوشت و تسليم شمر نمود شمر در برابر سپاه حسين عليه السلام ايستاد و فرياد كرد: اين بنو اختنا العباس و اخوه.
((كجايند خواهرزاده هاى ما عباس و برادرانش؟))
حضرت ابى الفضل و برادرانش نزديك شمر شدند، و پرسيدند: از ما چه مى خواهى؟ـ شما در امانيد.
ـ خدا تو را و امانت را لعنت كند! آيا ما در امانيم و براى حسين پسر پيغمبر امان نيست.
ـ دشمـن خـدا مـى خـواهى كه برادر و سيد و سرورمان را رها كنيم و به اطاعت لعين فرزند لعين در آئيم؟(24)
---------------------------------------------
1-الحسين فـى طريقه ص 143 كامل ج 3 / ص 379 - اعيان الشيعه ج 1 / ص 598.
2-حياة الحسين ج 3/ص 97 - بلاغة الحسين ص 35.
3-بلاغة الحسين ص 34 - اعيان الشيعه ج 1/ص 598 - ابصارالعين ص 7 - حياة الحسين ج 3/ص 98.
4-حياة الحسين ج 3/ص 98 - اعيان الشيعه ج 3/ص 598 - بلاغة الحسين ص 34 - ابصارالعين ص 7 و عقدالفريد ج 4/ص 380.
5-اعيان الشيعه ج 1/ص 598 - بلاغة الحسين ص 35 - حياة الحسين ج 3/ص 102 - بحار ج 44/ص 383.
6-اعـيان الشيعـه ج 1/ ص 598 - كامـل ج 3/ ص 379 - مـقـاتـل الطالبين ص 112 - حياة الحسين ج 3/ ص 13 - طبرى ج 7/ ص 308 - كامل ج 4/ ص 52.
عـمـر بن سعـد با آنكه شخصا يك انسان پست و بى ارزشى بود ليكن به لحاظ موقعيت پدرش كه از ياران رسولخدا صلى الله عليه و آله و يكى از فاتحين صدر اسلام بود و مـخـصوصا عراق به دست او فتح شده بود، و يكى از شش نفرى بوده عمر بن خطاب آنها را كانديداى خلافت معرفى كرد در ميان مردم موقعيتى داشت و ابن زياد از اين موقعيت سوء استـفاده كرد، به اضافه اينكه ابن زياد دريافته بود كه هر كس مسئوليت كشتن حسين را بعـهده نمى گيرد و از عدم ثبات فكرى و نقاط ضعف ابن سعد آگاه بود به او پيشنهاد كرد و او هم پذيرفت اما دلايل پستى و بى ارزشى وى :
1. اقـدام به قـتـل حسين بن عـلى پـسر فـاطمـه كه با اين عمل دنيا و آخرت خود را تباه ساخت .
2. مـسلم بن عقيل كه او پيشنهاد وصيت مى كند به خاطر جلب رضايت ابن زياد از پذيرش وصيت مسلم خوددارى مى كند تا اينكه ابن زياد به او اجازه پذيرش مى دهد.
3. با تـوجه باينكه وصيت مسلم سرى بود ليكن عمر سعد علنى نمود كه مورد توبيخ ابن زياد قـرار گـرفت و گفت لا يخونك الامين ولكن قد يوتمن الخائن ((شخص امين خـيانت نمـى كند ليكن گاهى خائن را امين قرار مى دهند))
كه در اين جمله ابن زياد او را خائن معرفى مى كند.
4. فرمانده كل قواى كفر در صحراى كربلا پس از شهادت حسين عليه السلام زره امام را غـارت كرد و پـوشيد كه با اين عملش به سپاهيان كوفه جرئت داد خيام حرم حسينى را غـارت كنند و البسه و زر و زيور آل رسولخدا و زنان و دختران بنى هاشم و علويين را به يغما برند!
5. عـمـر سعـد آنقـدر پـست و بى اراده بود كه براى صحه گـذاشتـن به قتل امام حسين ، منكر همه چيز مى شود چنانكه مى گويد:
يقـولون ان الله خـالق جنه
و نار تـعـذيب و غل يدين
(( مـردم مـى گـويند كه خـداوند بهشت و دوزخـى آفـريده و انسانهاى گنه كار را با دستبندهاى آتشين عذاب مى كند.))
7- اعيان الشيعه ج 1/ص 598 - مقاتل الطالبين ص 112 - بحار ج 44/ص 384 - حياة الحسين ج 3/ص 114 - طبرى ج 3/ص 309 - كامل ج 4/ص 53.
8-اعيان الشيعه ج 1/ص 598 - مقاتل الطالبين ص 112 - بحار ج 44/ص 384 - حياة الحسين ج 3/ص 123.
9-حيات الحسين ج 3/ص 118.
10-ابصارالعين ص 8.
11-حياة الحسين ج 3/ص 119.
12-اعيان الشيعه ج 1/ص 599 - بحارج 44/ص 53 - حياة الحسين ج 3/ص 126- ارشاد مفيد ص 7 و 22- طبرى ج 7/ ص 310.
13-اعـيان الشيعه ج 1/ص 599 - كامل ج 4/ ص 54 - بحارج 44/ص 388 - حياة الحسين ج 3/ ص 133 - ارشاد مفيد 229 - طبرى ج 7/ ص 313.
14-ابن زياد مانند اربابانش معاويه و يزيد پيوسته حقايق را وارونه جلوه مى داد در اين نامه خواسته محاصره عثمان و جلوگيرى از بردن آب بخانه او را هنگام كشتنش به امير المومنين على عليه السلام و يارانش نسبت دهد در حاليكه قضيه بر عكس است و تاريخ نشان مى دهد كه اولا امير المومنين حسنين را بيارى عثمان فرستاد در حاليكه معويه كه به درخواست عثمان به كمك او آمده بود با سپاهيان خود در خارج مدينه توقف نمود و در انتظار پـايان كار بود ثـانيا امـام حسن بدستور پدر بزرگوارش آب بخانه عثمان برد و محاصره كنندگان باحترامش مانع نشدند.
15-اعـيان الشيعـه ج 1/ص 599 - ابصار العين ص 8 - بحارج 44/ص 388 - كامل ج 4/ص 54 - ارشاد ص 228 - طبرى ج 7/ص 312.
16-حياة الحسين ج 3، ص 137. نفس المهموم ص 215.
17-كشف الغمه ج 2/ص 226 - نفس المهموم ص 217.
18-حياة الحسين ج 3/ص 140 - بحارج 44/ص 387 - نفس المهموم 217.
19-نفس المهموم ص 216 - حياة الحسين ج 3/ص 14 - بحارج 44/ص 386.
20-اعـيان الشيعـه ج 1/ص 600- كامـل ج 4/ص 55- بحارج 44/ص 389 - حياة الحسين ج 3/ص 128 - ارشاد ص 229 - طبرى ج 7/ص 314.
21-اعيان الشيعه ج 1/ص 600 - مقاتل الطالبين ص 113 و 114 - ارشاد مفيد ص 230 - حياة الحسين ج 3/ص 131 - طبرى ج 7/ص 315.
22-اعـيان الشيعه ج 1، ص 600. مقاتل الطالبين ص 114. حياة الحسين ج 3، ص 131. و ارشاد ص 230. طبرى ج 7، ص 316.
23-حياة الحسين ج 3، ص 132. كامل ج 4، ص 55. ارشاد مفيد ص 230.
24-حياة الحسين ج 3/ص 134 - طبرى ج 7/ص 316.
--------------------------------------
آيت الله محمد على عالمى