0

ميعادگاه عاشقان (1)

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

ميعادگاه عاشقان (1)

حسين در روز پـنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 وارد كربلا شد كه پس ‍ از شنيدن نام كربلا حسين عـليه السلام دانست كه به مـيعادگاه عاشقان رسيده است دستور داد تا اهل بيت فـرود آيند و خيمه ها را برافرازند و فرمود: اين زمينى است كه در آن كشته مى شوم و در آن مـدفـون مـى گـردم و اضافه فرمود: همراه پدرم اميرالمؤمنين از اينجا عبور كرديم، در اين نقـطه مـتـوقـف شد و از نام اين زمـين پـرسيد و پس از شنيدن پاسخ فـرمـود:هاهنا مـحطّ ركابهم وههنا مـهراق دمـائهم. ((اينجاست مـحل فـرود آمـدن كاروان آنها و اينجا است محل ريختن خون آنان))
حضار عرض كردند يا اميرالمؤ منين اين فرمايش شما درباره چه كسانى است؟
امـام فـرمـود: جماعتى از خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمين بشهادت مى رسند.
قال انزلوا هنا ارى مجدّلا

و ههنا اءجبّتى تلقى الرّدى

و ههنا تشبّ نيران الوعى

و ههنا ينهب رحلى و الخيا(1)

((آرى اين سرزمـين مـحل محنت و بلا است، اينجا ميعادگاه عاشقان حق است اينجا وعده گاه مـلاقـات دوست است، در اينجا عـاشقـان بيقـرار و شوريده حال بوصال مـحبوب مـى رسند، اينجا لب تـشنگـان مـجروح و داغـدار از جام وصال دوست سيراب مى گردند اينجا وعده گاه عشاق راه حق و حرّيت و آزادى و عدالت است.))
دعا و شكوه حسين عليه السلام
پـس از آنكه خـيمـه برافـراشتـه شد حسين عـليه السلام اهل بيت و افـراد خـانواده و يارانش را جمع كرد و تصور قطعه قطعه شدنشان را از ذهن گـذرانيد، اشك چشمان مباركش را فرا گرفت و دست به دعا برداشت و با خداى خود به راز و نياز پرداخت و از گرفتاريها شكوه كرد و فرمود:
اللّهمّ انّا عـتـرة نبيّك محمّد صلى الله عليه و آله و سلم قد اخرجنا و طردنا و ازعجنا عن حرم جدّنا و تعدّت بنو اميّة علينا اءللّهمّ فخذ لنا بحقّنا و انصرنا على القوم الظّالمين .
((بار خدايا مائيم عترت پيامبرت محمد كه ما را از خانه و كاشانه مان بيرون كردند و از حرم جدمان رانده شديم ، بنى اميه بر ما ستم كردند، خدايا تو خود حق ما را بستان و ما را بر مردم ستمكار پيروز گردان.))
و نيز براى اينكه ياران ابى عبدالله موقعيت خود را بدانند و در تعيين سرنوشت خود تصميم بگيرند.
به ياران و انصارش خطاب كرد و فرمود: النّاس عبيد الدّنيا و الدّين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيّانون.
((مردم بنده و برده دنيايند و دين لقلقه زبان آنها است از هر سو كه زندگيشان تاءمين شود به همـان سو مـى چـرخـند هرگـاه به گـرفـتـاريها مـبتـلا شوند دينداران تقليل خواهند يافت.)) (2)
اولين سخنرانى امام در كربلا
پـس از آنكه حسين عليه السلام و يارانش در كربلا مستقر شدند اولين سخنرانى خود را به اين ترتيب ايراد كرد:
حمداللّه و اثنى عليه ثمّ قال انّه قد نزل بنا من الامر ما قد ترون ، و انّ الدّنيا تغيّرت و تـنكرّت و ادبر معروفها و استمرّت حذّا و لم يبق منها الاّ صبابة كصبابة الاناء و خسيس عـيش كالمـرعـى الوبيل ، الا تـرون الى الحق لا يعـمـل به و الى الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المؤ من فى لقاء ربّه محقّا، فانّى لا ارى الموت الاّ سعادة و الحياة مع الظّالمين الاّ برما.
((پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود: بطوريكه مى بينيد كار ما باينجا رسيده و دنيا تـغـيير يافـتـه بديهايش به ما روى آورده و نيكى هايش به ما پشت كرده و از حيات و زندگـى مـا باقـى نمانده است مگر جرعه كمى همانند رطوبتى كه در ته كاسه بعد از تـخـليه مـى مـاند و زندگـى پـستـى مـانند چـراگـاه خـشك آيا نمـى بينيد كه بحق عـمـل نمـى شود و از باطل جلوگيرى بعمل نمى آيد، در چنين حالتى مؤ من حقا بايد مشتاق لقاى پروردگار باشد (يعنى مرگ را آرزو مى كند.)
پـس بدرستى كه من مرگ را جز سعادت و رستگارى نمى دانم و زندگى با ستمكاران را جز محنت و رنج و ملالت و ذلت نمى يابم.)) (3)
نكتـه: هدف امام حسين عليه السلام از اين سخنرانى اين بود كه ياران را به مسئوليتى كه بر عهده دارند توجه دهد تا در انجام آن بكوشند.
پاسخ دلنشين ياران حسين
ياران حسين حقـا هدف امـام را درك كردند و هر يك پـاسخ مـثـبت دادند قـبل از همـه زهير بن قـين برخـاست و گـفـت: خـدا تـرا هدايت كند اى فـرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سخنانت را شنيديم، اگر دنيا براى ما الى الابد باقى بود و ما در آن زندگى جاودانه و هميشگى داشتيم جنگ و كشته شدن در ركاب تو را بر زندگى هميشگى در اين جهان ترجيح مى داديم.
سپـس نافـع بن هلال بجلى برخـاست و عـرض كرد: يابن رسول الله (شمـا از رو گـرداندن مـردم ناراحت نباشيد) كه جدتـان رسول خدا نتوانست محبتش را در دل همه مردم جاى دهد كه گروهى منافق به او وعده نصرت مى دادند ولى در باطن با او مكر و حيله كردند، در برخورد با پيامبر بسيار گرم و جذاب بودند ولى در خفاء سخت ترين دشمنى را انجام مى دادند تا آنكه خدا او را به جوار رحمت خويش خواند، و نيز پدر شما در يك چنين موقعيتى قرار داشت يك گروه و جمعيت تصميم بر ياريش گـرفـتند و در كنار او با دشمنانش جنگيدند و سه گروه ديگر با او جنگيدند تا اجلش ‍ فرا رسيد و امروز شما هم در چنين موقعيتى قرار داريد، هر كه عهدشكنى كند و بيعت خود را نقض نمايد جز به خودش لطمه نمى زند و خداوند از بندگانش بى نياز است ما در اطاعـت شمائيم ما را بهر سو مى خواهى اعزام فرما به شرق يا به غرب، بخدا قسم از مـقـدرات الهى ناراضى نيستيم و از لقاء پروردگار هم خوشحاليم نيت و عقيده ما آن است كه دوست بداريم هر كه را كه شما دوست داريد و دشمن بداريم هر كه را كه شما دشمن داريد.
بيشتـر ياران حسين عـليه السلام همانند نافع سخن گفتند و امام عليه السلام از آنان تقدير و تشكر كرد.(4)
نامه ابن زياد به حسين عليه السلام
حربن يزيد رياحى جريان نزول حسين عليه السلام را به كربلا به ابن زياد گزارش نمود و عبيدالله كه از جريان نزول حسين در كربلا واقف گرديد نامه اى بدين شرح به امام حسين عليه السلام نوشت :
امـا بعـد فـقـد بلغنى يا حسين نزولك بكربلاء و قد كتب الىّ اميرالمؤ منين يزيد! ان لا اتـوسّد الوثـير و لا اشبع من الخمير او الحقك باللّطيف الخبير او ترجع الى حكمى و حكم يزيد والسّلام .
((حسين، به من گزارش رسيده كه تو در كربلا فرود آمده اى و اميرالمؤ منين يزيد! به مـن نوشته است كه در جاى نرمى استراحت نكنم و از نان سد جوع ننمايم تا ترا به خداى لطيف و خـبير برسانم (يعنى بكشم) يا اينكه بحكم من و حكم يزيد تسليم شوى.))
ابن زياد نامه را بوسيله پيكى براى امام حسين فرستاد و امام پس از خواندن نامه را به زمـين انداخت و فرمود: لا افلح قوم اشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق، ((مردمى كه خريدار خشنودى مخلوق در مقابل غضب و نارضايتى خالق و آفريدگار باشند رستگار نخواهند شد.))
فرستاده ابن زياد از امام مطالبه پاسخ نمود و امام فرمود: اين نامه جواب ندارد پيك ابن زياد ماوقع را به عبيدالله گزارش نمود و او خشمناك گشت و به مسجد رفت و خطبه خواند و از يزيد و پدرش تعريف و تمجيد نمود و مردم را به جنگ با حسين عليه السلام تحريك و تحريص كرد و وعده داد كه پاداش و عطاى آنرا صد چندان خواهد كرد.(5)
ابن سعد در سر دوراهى
به نوشتـه مورخين ابن زياد قبلا عمر بن سعد بن ابى وقاص را به حكومت رى منصوب نمـود ضمـنا چـهار هزار سپاهى تجهيز شده بودند كه عمر بن سعد ضمن ايفاء ماءموريت مـحوله به جنگ با مردم ديلم بپردازد و چون امام حسين عليه السلام وارد كربلا گرديد و حر گزارش آنرا براى ابن زياد فرستاد عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد گفت : سر اليه فاذا فرغت فسر الى عملك .
((يعـنى اول برو كار حسين عليه السلام را تمام كن وقتى از او فارغ شدى آنگاه به سوى محل خدمت خود (رى) برو.))
عمر سعد : مرا از اين كار معاف دار؟
ابن زياد: بسيار خوب فرمان حكومتى را به ما رد كن؟
عمر سعد كه چنين انتظارى نداشت و فكر انصراف از حكومت رى در مخيله اش خطور نمى كرد دچار حيرت شد و لذا يك شب مهلت خواست و با اطرافيان خود به مشورت پرداخت همه او را منع كردند.
حمزه پسر مغيرة بن شعبه خواهرزاده ابن سعد به وى گفت :
انشدك اللّه يا خال ان تسير الى الحسين فتاءثم عند ربّك و تقطع رحمك فو الله لان تخرج من دنياك و مالك و سلطان الارض كلّها لو كان خير لك من ان تلقى اللّه بدم الحسين .
((ترا بخدا دائى ! مبادا بسوى حسين بروى كه نزد پروردگارت گنه كار و قطع كننده رحم خواهى بود بخدا سوگند اگر تمام دنيا از آن تو باشد و پادشاه همه جهان باشى و از آن دست بكشى بهتر است از اينكه خدا را ملاقات كنى در حاليكه خون حسين را به زمين ريخته باشى.))
ابن سعد گفت : انشاءالله آنچه گفتى خواهم كرد و تمام شب را در فكر بود و اين اشعار را مى خواند:
دعانى عبيداللّه من دون قومه

للّه الى خطّة فيها خرجت لحينى

فو اللّه لا ادرى و انّى لواقف

افكّر فى امرى على خطرين

اءاتـرك مـلك و الرّى مـنيتـى

ام اءرجع مـذمـومـا بقتل حسين

و فى قتله النّار الّتى ليس دونها

حجاب و ملك الرّىّ قرّه عين

1 ـ ((عبيدالله از ميان همه اقوام مرا انتخاب و به سرزمين (رى) حكومت داد.))
2 ـ ((پس بخدا قسم متحيرم كه كدام يك از اين دو امر خطير را برگزينم.))
3 ـ ((آيا رى را كه مورد اشتياق و آروزى من است رها كنم يا دست به خون حسين بيالايم و با مذمت فراوان به خانه برگردم.))
4 ـ ((جزاى كشتن حسين آتش جهنم است كه گريزى از آن نيست اما حكومت رى هم نور چشم من است.)) (6)
ابن سعد كشتن حسين را مى پذيرد
عـمـر بن سعـد صبح روز بعد نزد ابن زياد رفت و گفت : حكومت رى را به من سپرده اى و مـردم هم شنيده اند، اگر فرمان حكومتى رى را تنفيذ نمائى و از اشراف كوفه به جنگ حسين بفرستى بهتر است و نام چند نفر را هم ذكر نمود.
ابن زياد گـفـت: مـن در تمام مقام مشورت با تو نيستم اگر حاضر نيستى كه با سپاهيان به جنگ حسين بروى فرمان حكومتى را به من بازگردان.
عـمـر سعـد گـفـت : مـى روم و با چـهار هزار نفر سپاهى كه قرار بود به جنگ ديلم برود بسوى كربلا روان شد و به جنگ پـسر پيغمبر خدا آمد و به حر و سپاهيانش پيوست .(7)

شنبه 9 دی 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها